تبلیغات
SS501 short stories - The next period of MYSTERY. EP 5
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




درود بر شما! حالتون چطوره؟ می خواستم دیروز بذارم اما نشد. واقعاً باورتون نمی شه اگه بگم توی این دو روز چقدر درس خوندم. من روز سه شنبه درست از ساعت 7 صبح که رفتم مدرسه داشتم درس می خوندم تا ساعت 8:30 شب، بدون وقفه. تا جایی که بابام گفت دیگه ولش کن! حالم اصلاً اون روز خوب نبود. نمی دونم. زندگی سخت شده. ولی دیگه احساس می کنم بیش از اندازه ی توانم دارم به خودم فشار میارم. دیگه این کار رو نمی کنم.^^
راستی! تولد جونگ مین و ایون هیوک (اون هیوک البته!) که بسی ما خوشمان میاید ازش هم مبارک!

بگذریم...بریم سراغ داستان...این قسمت قراره شوک زده بشید. البته شاید هم نشید ولی امیدوارم بشید.
پس آروم و بی صدا برید ادامه...



قسمت 5
با دیدن حرکت دست جونگ مین به سرعت به سمتش دوید و گفت:جونگ مین! جونگ مین!
جونگ مین که صدادار و به سختی نفس می کشید با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت:من...می دونم کیه...
جه جونگ با تعجب پرسید:چی؟
ـ پ...پادشاه...
چشم های جه جونگ گشاد شدند:اون کیه؟!!
جونگ مین درحالی که به سختی و درد بسیار نفس می کشید گفت:ا...اون...
اما ناگهان دستش پایین افتاد و خط الکتروکاردیوگراف با صدای بوق ممتد، به یک لاین ثابت تبدیل شد.
جه جونگ با وحشت فریاد زد:جونگ مین!! پارک جونگ مین!
***
حدود یک هفته از تصادف و مرگ جونگ مین می گذشت. کیوهیون از بیمارستان مرخص شده بود و دستش هنوز در گچ بود. اما هر سه انقدر زیر فشار استرس و وحشت بودند که تقریباً شب ها نمی خوابیدند. گودی زیر چشم های یوری و لاغر و رنگ پریده شدن او بیشتر از همه به نظر می آمد. در این مدت خبری از پیام های "پادشاه" نبود تا بعد از ظهر آن روز.
جه جونگ روی تختش نشسته بود و کتابی روی پاهایش باز بود که صدای نفرین شده ی موبایلش را شنید. می دانست حتماً پیام از طرف آن "پادشاه" است. انگار صدای رسیدن پیام های او با سایر پیام ها فرق می کرد...
Date: December 12                
   Time: 16:00   
   From: The King
Subject: 1st Hint                      
" پاسخ همیشه در نقطه ی شروع پنهان شده. 27.9.111 "

این تنها چیزی بود که در پیام نوشته شده بود. جه جونگ اخم کرد و با دقت دوباره آن را خواند. معنی این جمله چه بود؟ و این عدد چه معنی می داد؟
با سرعت آن را روی برگه ی کاغذ یاداشت کرد و سعی کرد از روش های مختلف این اعداد را بخواند. برعکس نوشتشان، جلوی آینه سعی کرد آن ها را بخواند، از تمام راه های رمزشکافی اعداد که می شناخت استفاده کرد و حتی تلاش کرد به گونه ای این اعداد را به تاریخ خاصی تبدیل کند اما هیچکدام از راه ها جواب قابل قبولی ندادند.
کلافه شده بود. دیگر چیزی به نظرش نمی رسید و فکر اینکه به خاطر همین یک جمله ممکن است یکی دیگر از دوستانش، و یا حتی خودش، کشته شوند بیشتر ذهنش را آشفته می کرد. برگه ی کاغذ را برداشت و از خانه خارج شد و مستقیم به سمت خانه ی یوری رفت. احساس می کرد او می تواند کمکی بکند. و البته، کمی نگرانش شده بود!
جلوی عمارت بزرگ پارک کرد و به سمت درهای خانه رفت. هرگز دقت نکرده بود محل زندگی یوری چقدر بزرگ است! زنگ در را فشار داد...کسی جواب نداد. دوباره انگشتش را روی زنگ گذاشت. چند بار دیگر هم امتحان کرد اما هیچکس برای باز کردن در نیامد. واقعاً داشت نگران می شد. یعنی یوری نفر بعدی بود؟
با مشت به در زد و با صدای بلند گفت:یوری؟
عقب رفت و به پنجره های اتاق او نگاه کرد. چراغ روشن بود. بالکن اتاق خیلی بلند نبود و می شد با استفاده از ناودان که درست از کنار اتاق می گذشت به آن رسید. پایش را به اولین محل ممکن گره داد و خود را با کمک لوله ی ناودان بالا کشید تا جایی که حدوداً یک و نیم متر با زمین فاصله داشت. بالکن تقریباً بالای سرش بود. چشم هایش را بست و خود را رها کرد که خوشبختانه موفق به گرفتن میله های بالکن شد. نفس عمیقی کشید و با تشکر از تمرینات ورزشی که هر روز به صورت حرفه ای انجام می داد خود را بالا کشید. دستش را به سمت دستگیره ی بالکن برد اما در قفل بود. پنجره هم همینطور.
سوییچ ماشینش را از جیب بیرون آورد و آهسته زیر درز پنجره انداخت. هرگز فکر نمی کرد روزی برای ورود به خانه ی کسی از چنین روش هایی استفاده کند. با چند حرکت آرام قفل پنجره باز شد. آن را بالا داد و وارد اتاق یوری شد.
کسی در اتاق نبود. قلبش به شدت می تپید و تقریباً مطمئن شده بود که اتفاقی برای او افتاده که ناگهان در حمام اتاق باز شد و یوری درحالی که حوله ای به تن داشت و درحال خشک کردن موهایش بود بیرون آمد. با دیدن اینکه کسی در اتاقش ایستاده لحظه ای به حد مرگ وحشت کرد و فریاد بلندی کشید اما متوجه شد او جه جونگ است.
جه جونگ هم ثانیه ای خشکش زد ولی بعد درحالی که دلش می خواست گریه کند روی تخت نشست و دستش را روی صورتش گذاشت و گفت:خدا رو شکر...ممنونم...
یوری که از تعجب نمی توانست تکان بخورد گفت:جه جونگ...تو...اینجا چی کار می کنی؟! چطور اومدی تو؟
جه جونگ به سمت پنجره ی باز اشاره کرد و گفت:از اونجا. داشتم از نگرانی می مردم. فکر کردم...فکر کردم تو نفر بعدی هستی که قراره...
 اما بقیه ی جمله اش را همراه بغضش فروخورد و گفت:یه پیام جدید اومده: " پاسخ همیشه در نقطه ی شروع پنهان شده." و یه عدد عجیب: " 27.9.111 ". تو چیزی ازش سر در میاری؟
یوری برگه را از دست او گرفت و بعد از لحظه ای مکث گفت:یعنی یه رمزه؟ اگه اینطور باشه، چرا به کیوهیون نمی گی؟ اون همیشه توی رمز شکافی عالی بوده.
جه جونگ با تعجب گفت:درسته. چطور به فکر خودم نرسید؟
و گوشی اش را بیرون آورد و شماره ی کیوهیون را گرفت.
ـ جه جونگ؟
جه جونگ پاسخ داد:سلام. کیوهیون فکر نکنم وقت زیادی داشته باشیم. حلش کن! 27.9.111.
کیوهیون که گیج شده بود گفت:چی؟!
ـ این یه پیام جدید از طرف پادشاهه. هر چی فکر کردم موفق نشدم بفهمم چیه. باید یه رمز باشه. البته فکر کنم!
کیوهیون عدد را یادداشت کرد و گفت:باشه. بذار ببینم من می تونم یا نه. بهت زنگ می زنم.
ـ خداحافظ.
و گوشی را قطع کرد و رو به یوری گفت:عدد عجیبیه. با هیچ چیز جور در نمیاد. اون احمق چه فکری پیش خودش کرده؟ شاید یه چیز رمز جدید اختراع کرده و از ما می خواد...
اما ناگهان چشمش به کتاب قطور روی میز افتاد که برچسب 111 پشتش خودنمایی می کرد. از جا بلند شد و کتاب "تاریخچه ی دبیرستان ملی سئول" را برداشت.
درحالی که به برچسب شماره ی کتاب خیره شده بود پرسید:تو...این رو...از کجا آوردی؟
یوری به سمت او رفت و گفت:این رو؟ از کتابخونه ی مدرسه. چطور؟
جه جونگ دوباره پرسید:از بخش شماره ی چند؟
یوری لحظه ای فکر کرد و گفت:فکر کنم بخش...
و یک لحظه انگار چیزی در سرش جرقه زده باشد گفت:27! آره. یعنی فکر می کنی...
جه جونگ ابروهایش را بالا برد و جمله ی "پادشاه" را تکرار کرد: " پاسخ همیشه در نقطه ی شروع پنهان شده." جسیکا هم که اولین نفر بود توی کتابخونه پیدا شد. درسته؟
یوری که سعی می کرد با احساساتش در مورد مرگ خواهرش مبارزه کند گفت:درست همونجا! من می خواستم همین کتاب رو بگیرم.
جه جونگ دستش را داخل موهایش فرو کرد و گفت:باید عجله کنیم. تو به کیوهیون خبر بده که جواب رو پیدا کردیم و تلفنت رو در هر موقعیتی که بودی از خودت دور نکن.
یوری سرش را تکان داد، دست های لرزانش را به هم گره کرد و گفت:می تونی از دَر بری! راحت تره.
جه جونگ لبخندی زد و به حالت دو از از خانه خارج شد.
***
همانطور که کتاب را محکم در دست گرفته بود به سمت بخش 27 کتابخانه دوید. بخش تاریخ. به شماره ی کتاب ها نگاه کرد تا به 110 رسید. قفسه ی 9! کاملاً جور در می آمد:بخش 27، قفسه ی 9، کتاب 111. "27.9.111".
دستش را روی قفسه گذاشت و گفت:خب، حالا چی؟ چی کار باید اینجا انجام بدم؟
اما یک لحظه چشمش به برگه ی آبی رنگی که گوشه اش از پشت کتاب 110 مشخص بود افتاد و با کنجکاوی آن را برداشت.
" پادشاه حتماً انتقام کسی که درست مثل نور ماه در آسمان شب زیباست رو خواهد گرفت."
برگه ی کاغذ از فشار دست جه جونگ تقریباً مچاله شده بود. کسی که درست مثل نور ماه در آسمان شب زیباست...درست این جمله را به خاطر می آورد. این شخص جسیکا بود. از این موضوع اطمینان داشت. آب دهانش را فرو داد و این بار با توجه به این جمله به گونه ی دیگری به موضوع نگاه کرد: تمام کارهایی که "پادشاه" تا این لحظه انجام داده فقط برای گرفتن انتقام مرگ جسیکا بوده. پس کُشتن جسیکا کار او نیست. اما...اگر "پادشاه" جسیکا را نکشته...پس...چه کسی این کار را کرده؟
هر چه بیشتر به اتفاقات می اندیشید بیشتر در دالان پیچ در پیچ و رمزآلود فرو می رفت. لرزش موبایل در جیبش، او را از فکر کردن به ماجرایی که لحظه به لحظه پیچیده تر می شد بازداشت. با سرعت گوشی را بیرون آورد و همانطور که انتظار داشت پیام جدیدی از "پادشاه" دید. اما این بار خیلی کنجکاوانه تر و مایل تر آن را گشود:
Date: December 12                
Time: 17:40   
From: The King
Subject: The Last Clue          
" فقط یک نفر فهمید "پادشاه" چه کسیه، چون قبل از مرگ کنارش بود. و حالا جایی که خوشید افق رو ملاقات می کنه پادشاه کسی رو داره که صاحب قلب توئه. تا قبل از غروب فرصت داری."
جه جونگ درحالی که از هیجان نفس نفس می زد با خود گفت:کی فهمید پادشاه چه کسیه؟!
اما ناگهان با به یاد آوردن آن لحظه خشکش زد...جونگ مین!! او می دانست "پادشاه" کیست. او می دانست! اما چه کسی قبل از مرگ همراه او بود؟
بی اختیار نفسش را حبس کرد و به نقطه ی نامعلومی خیره شد. درحالی که حسی از وحشت و ناباوری تمام وجودش را فرا گرفته بود زیر لب گفت:کیوهیون...!!!





نوع مطلب : story about jung min، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: نویسنده : ShoO!ka
نظرات ()
شنبه 1 مهر 1396 02:27 ب.ظ
Hey there! I know this is kinda off topic but I was wondering if
you knew where I could get a captcha plugin for my comment form?
I'm using the same blog platform as yours
and I'm having trouble finding one? Thanks a lot!
سه شنبه 21 شهریور 1391 06:59 ب.ظ
سلام شوکا جون.
کوشی پس؟
خبری ازت نیس.
راستی اونورا خوش میگذره؟؟
پنجشنبه 17 فروردین 1391 04:32 ب.ظ
از همون اولم این پسره مشکوک بود......
من می دونستما.... ولی نگفتم تا داستان لو نره...
کککککککککک
مرسی از داستانت
منتظر بقیه هستم....
مرسی
بوووووووووووووووس
ShoO!ka بهله بهله! آرررره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟*-*
خواهش می کنم
ممنون! =(^_^)=
پنجشنبه 17 فروردین 1391 03:41 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااااااااااممممممم.....
از اولش فهمیدم کیو هیونه ...(اره جونه عمه ام )
ولی نه ها از قسمت قبل به ذهنم خطورید.... بهله ....خودم چه باهوشم ....
اهههههههههههه....خیلی خیلی خشنگ بود ...
یعنی جسیکا رو دوست داشته؟ خو چرا کشتش؟
یهنی پای کسی دیگر در میان است ؟
حالا می خواد یوری رو هم بکشه ؟؟؟؟
زوووووووووووووود بیا ....
این کیو هیونم بکش ....باز ما یه جشن بیفتیم ...خوش می گذره
ShoO!ka ددددددددددررررررررروووووووووووووددددددد(مال من بیشتر شددد!!^^)
کهکهکه×× دقیقاً همون قضیه ی عمه که خودت اشاره کردی^_^
بههههله! هافرین! باهوشی!
ممممممرسی!
کهکهکه× در قسمت بعد خواهید فهمید.
کهکهکه×××
سعی می کنمممم!
هاهاها! باشه! ××
پنجشنبه 17 فروردین 1391 12:30 ق.ظ
درووووووووووووود
خوفییییی؟؟؟ چه خفرا؟؟؟


یعنی چی کیوهیونه؟؟؟؟
oh my Goddddddddddddd....NO WAY
راس میگه بیخود نمیتونس تصادف کنه که .... به این همش میفکریدم که چرا یهو تصادف کرد ..... یعنی عاشق جسیکا بود ؟ پ کی جسی رو کشت ؟؟؟ ولی از کجا معلوم کیو هیونه؟؟؟؟؟شاید نباشه هااه قاطی کردم
مینم که کشتیییییییییییییییالهییییییی بگردممممممممممممممم
مرسییییییی
نخسته بباشییییییدددددد
فهلا
ShoO!ka دروووود!
یعنی کیوهیونه!! قاتل همه کیوهیونه! کیوهیون! یوهاها...
بعله نمی تونست. من فکر کردم بعد از تصادف همه می فهمید اما دیدم هاها خیر!!
حالا بقیه رو قسمت بعد می فهمییییید.
آره دیگه. کشتیمش رفت به ملکوت. خدا آمرزش عطایش کند.
خواهشششش
خدانگهدار!^^
پنجشنبه 17 فروردین 1391 12:11 ق.ظ
خیلییییییییییییییی باحاله خیلییییییییی دوست داشتم
یعنی ممكنه كیو هیون باشه!ای گفتم!!
این قسمت خیلی خیلی خیلی خوب بود نمی دونم چی بگم دیگه فقط اینكه بیا قسمت بعد رو زود بذار!
یه سوال!
واقعا یك ریز ١٣ ساعت داشتی درس میخوندی؟؟!!!

خیلی دیگه داری به خودت سخت میگیری(البته به من ربطی نداره همینجوری گفتم اخه ندیده بودم كسی ١٣ ساعت درس بخونه)
بازم مرسی منتظر ادامه ام بسی:)
ShoO!ka مممممممممممنون!! خب کیوهیونه دیگه! هر جور حساب کنی جور در میاد. هاهاهاها...کیف کردین؟؟
وای مرسی! باشه باشه! سعی می کنم.
جداً دارم می گم. ساعت 7 رفتم مدرسه تا 2 که داشتم درس می خوندم. بعد برگشتم خونه تا ساعت 2:40 ناهار خوردم ولباسم رو عوض کردم دوباره رفتم مدرسه کلاس داشتیم. تا 5. 5 برگشتم خونه دوباره ساعت 5:30 معلم داشتیم. تا 7. ساعت شد 7 معلمه رفت و همه رفتن دیدم هی وای من! درس های فردام مونده! دیگه تا ساعت 8 و خرده ای داشتم درس های فردا رو می خوندم. بعد هم دیدم دارم می میرم. بدون اینکه شام بخورم خوابیدم. بعد ساعت 2 نصفه شب بلند شدم یادم افتاده ای وای!! یه تحقیق رو هنوز انجام ندادم!! در نتیجه ساعت 5 صبح بلند شدم تحقق درآوردم! در کل من رو جزء اموات فرض کنید.
آره. متوجه شدم. ولی خب چیکار کنم؟ تازه می دونی من کلاس چندمم؟؟ فقط سوم راهنماییم! چرا یه بچه ی 13 ساله باید انقدر درس بخونه واقعا؟؟؟ مگه پشت کنکوریم؟؟
چهارشنبه 16 فروردین 1391 11:42 ب.ظ
مقام نخست
برم بخونم بیام
ShoO!ka استاد! شما همیشه در مقام نخست قرار دارید!
بفرمایییید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر