تبلیغات
SS501 short stories - unfaithful part1

♥HEART TO HEART♥


Admin Logo
themebox Logo

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت




تاریخ:دوشنبه 13 تیر 1390-04:42 ب.ظ

نویسنده :yalda

unfaithful part1

 بچه ها باورم نمیشد این کامی من قاطی کرد بعدش هم من اشتباهی زدم پست خودمو پاک کردم ... اصلا حوصله نداشتم دوباره عکسا رو آپلود کنم واسه همین بیخیالش شدم ...  ولی خب در عوض یکی دیگه نوشتم ...  شخصیت های اصلیش : کیوووووووووووووووو ( شوملم ) - سوهیون ( یه دختر دیوونه ) و هیونگ وو ( بچه ی شوملم اووووووخی ) میباشندددددد ... که حالا کیو مهمترینشونه بقیش بیخی هه هه خف اینجوری به من نگاه نکن برو ادامه ...

نظررررررررررررررررررررررررررررررررررر

بابااااااااا من دستشویی دارم

کیو جونگ در حالی که ریش تراش رو خاموش میکرد گفت : چی میگی هیونگ وو ؟؟؟؟ دارم صورتمو اصلاح میکنم

هیونگ وو – بابا دستشویی دارم زود باش

کیو جونگ در دستشویی رو باز کرد و به قیافه ی هیونگ وو که ملتسمانه با دو تا چشمای درشتش به کیو نگاه میکرد زل زد … از قیافه ی هیونگ وو خندش گرفته بود ولی اعصابش داشت خورد میشد همیشه همین اتفاق می افتاد …

کیو – وای هیونگ وو شماره یک یا شماره دو ؟؟؟

هیونگ وو – شماره ییییییییییییییک

کیو جونگ چشماشو با حرص میبنده و میگه : اه عیب نداره بیا برو تو …

کیو در حالی که نصف ریشش رو هنوز نزده بود (هه هه تصورشو بکنین اوووخی کیو ) از دستشویی میاد بیرون هیونگ وو میدوئه داخل دستشویی کیو جونگ میشینه روی مبل … به عکس عروسی خودش و سوهیون که بین قاب عکس های مختلف  بود نگاه میکنه … 7 سال از اون موقع میگذشت و سوهیون یک ساله که رفته بود اروپا … سوهیون ویالون میزد در واقع عاشق ویالون بود کیو جونگ بهش یاد داده بود … دوست کیو جونگ ، کیم بوم ازش (از کیو) خواسته بود توی کلاس ویالون بهش کمک کنه کیو اونجا سوهیون رو دید خیلی ضعیف بود توی کلاس ویالون اگه کیو با سوهیون کار نمیکرد سوهیون حتی نمیتونست ساده ترین نت ها رو اجرا کنه … توی آسون ترینشون گیر میکرد … کیو جونگ خیلی خوب بهش یاد میداد . شاید همون کلاس ویالون یه بهونه ای شد تا اونا بیشتر همو ببینن هر روز با هم بودن کیو اول احساسی بهش نداشت ولی …  کارای سوهیون کادو خریدناش و گل هایی که می آورد و چیزایی که به کیو جونگ میگفت باعث شد کیو کم کم ازش خوشش بیاد … …. کیو جونگ بلند میشه و  میره طرف عکسی که قبل از ازدواجشون گرفته بودن … سوهیون یه کت قرمز پوشیده بود و کیو هم پالتوی مشکی تنش بود کیو دستش رو انداخته بود دور گردن سوهیون … سوهیون هم لبخند میزد مثل کیو …

کیو جونگ به عکس زل زده بود هیچ وقت یادش نمیره وقتی سوهیون خودش واسه اولین بار درخواست داد با هم دوست بشن و بعدش … هم بعد از چند ماه کیو اونقدر دوسش داشت که بهش گفت با هم ازدواج کنن … همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد ... بعد از یک سال هیونگ وو به دنیا اومد … ولی … سوهیون خیلی درگیر کاراش شده بود …

………

کیو کراواتش رو شل میکنه و میگه : سوهیون … کجا بودی

سوهیون در حالی که در خونه رو میبست چراغا رو روشن کرد … لبخند میزنه کیو به قیافه ی سوهیون نگاه میکنه آرایش خیلی غلیظی کرده بود

کیو : پرسیدم کجا بودی

سوهیون : چرا اینجوری میکنی ؟ خب با یکی از دوستام رفته بودم کنسرت …

سوهیون در حالی که میخندید اومد روی مبل نشست … دستش رو دور گردن کیو حلقه کرد و گفت : میدونی قراره کنسرت بذارم ؟؟؟ دوستم بهم گفت یه مردی رو میشناسه که میتونه کمکم …

کیو دستای سوهیون رو از خودش جدا میکنه و میگه : تو با دوستت رفتی کنسرت موسیقی ولی … وقتی من از آموزشگاه برمیگردم میدونی چی میبینم ؟؟؟

کیو از سر جاش بلند میشه و میره طرف میز پارچ آب رو برمیداره و آب میریزه داخل  لیوانش …

یه کم آب میخوره دستاش میلرزید دستش رو فرو میکنه توی موهاش و موهاش رو بهم میریزه برمیگرده طرف سوهیون درحالی که به در اتاق هیونگ وو اشاره میکرد گفت : میدونی وقتی اومدم خونه هیونگ وو از ترس یه گوشه نشسته بود و گریه میکرد خودشو خیس کرده بود و تو … تو اونو تنها ول کردی توی خونه اون فقط 4 سالشه میفهمی ؟؟؟؟

سوهیون با اخم بلند میشه و میگه : خب حالا چته ؟ مگه منم حق ندارم برم بیرون ؟؟؟ من همش توی خونه هستم و …

کیو نمیذاره سوهیون حرفشو تموم کنه یه زهرخند میزنه و میگه : جدا" ؟ که تو هیچ جا نمیری ؟ بذار فکر کنم … ببین سوهیون من دقیقا نمیدونم بیرون کجاست ؟ میشه واسه من توضیح بدی ؟ تو هر روز داری با دوستت میری سونا ، سینما ، رستوران و هزار تا جای دیگه ... یادت میاد ؟ واسه تولد 4 سالگی هیونگ وو بهت گقتم بیا بریم بیرون ولی تو … تو منو هیونگ وو رو توی رستوران قال گذاشتی و به بهونه ی یه کار نیم ساعته از سر میز بلند شدی ولی بعدش هیچ وقت نیومدی … هیونگ وو میخواست گریه کنه من … ازت پرسیدم کجایی و تو گفتی دوستت تصادف کرده بود … وقتی لباسای همون شب رو میخواستم بذارم داخل ماشین لباسشویی بوی گند الکل میداد … نمیدونستم واسه تصادف کردن دوستشون هم جشن میگیرن . من به روی خودم نیاوردم ولی تو هم داری شورشو در میاری

سوهیون میره طرف کیو جونگ و یکی میزنه توی گوشش : تو … تو چطور جرئت میکنی سر من داد بزنی

کیو صورتش از درد میسوخت میخواست بره طرف اتاقشون ولی یه دفعه برمیگرده و محکم میزنه توی گوش سوهیون … سوهیون میافته روی زمین هیونگ وو از پشت در اتاقش اونا رو نگاه میکرد و آروم گریه میکرد

………….

کیو جونگ اشکاشو پاک میکنه هنوز هم سوهیون رو دوست داشت نمیدونست چجوری ولی اونقدر عاشقش بود که بعد از چند روز که از اون دعوا گذشت خودش از سوهیون معذرت خواهی کرد . سوهیون هم چند ماه بعد شروع کرد به کنسرت گذاشتن که بعد از یک سال کلی طرفدار پیدا کرد و رفت انگلیس قرار شد بعد از یک سال برگرده البته بود و نبودش فرقی نمیکرد به هر حال اون بیشتر هفته بیرون بود و فقط روزای تعطیل رو میموند توی خونه و با کیو و هیونگ وو میرفت بیرون که همون موقع ها هم کلی غرغر میکرد و یه جوری روزشونو خراب میکرد …

هیونگ وو پایین لباس  کیو رو میکشه و میگه : بابا … داری گریه میکنی ؟

کیو برگشت طرف هیونگ وو

-نه بابایی من که گریه نمیکردم فقط چشمام یه کم درد میکنه

هیونگ وو رو بغل میکنه و لپش رو میبوسه : ببینم مامانت رو تا فردا میبینی خوشحالی ؟

هیونگ وو چشماشو میبنده و میگه : خدا کنه مامانم جاش با مامان سونگ جو عوض بشه و مامان سونگ جو بیاد خونمون

کیو هیونگ وو رو میذاره روی زمین و میگه : چرا ؟

-          ما که هر وقت هم مامان اینجا بود غذا نداشتیم ولی مامان سونگ جو غذاهای خوشمزه ای درست میکنه تازه خیلی مهربون هم هست منو هم خیلی دوست داره ولی ... مامان گاهی اوقات منو میزد

کیو اخم میکنه و دستش رو میذاره روی شونه های هیونگ وو : اینو جلوی مامانت نگو باشه ؟ ناراحت میشه ...  مامانت کلی این یک سال خسته شده حالا هم که برگشته پیش ما دیگه همیشه پیش خودمونه و واسمون غذاهای خوشمزه درست میکنه دیگه هم تو رو نمیزنه قول میدم

هیونگ وو لپاشو باد میکنه و میگه : باشه ... بابا

کیو میخنده و میگه : خب زود باش برو بخواب منم صبح باید برم فرودگاه و مامانت رو بیارم خونه .

هیونگ وو میخنده و لپ کیو رو میبوسه : شب بخیر بابایی

هیونگ وو میره طرف اتاقش که کیو یه دفعه میگه : هیونگ وو وایسا ببینم

هیونگ وو آروم میگه : وای نکنه فهمیده

هیونگ وو آروم میاد طرف کیو : بله بابا

کیو : برو مسواک بزن

-          من زدم ...

-          زود باش برو

هیونگ وو اخماشو میکنه تو هم و میره طرف دستشویی مسواک میزنه و میره میخوابه کیو میخنده و میره بقیه صورتش رو اصلاح میکنه خیلی خوش قیافه شده بود ... میخنده و جلوی موهاش رو درست میکنه ... اونم آرزو میکرد وقتی سوهیون برمیگرده مثل قبل نباشه شاید یه معجزه ... بتونه اینکارو بکنه

دمپایی هر چی خواستین پرت کنین از بس این داستان چرت و بی مزه بود نظرررررررررررررررررررررررر یادتون نرههههههه بوووووووووووووووووووس  واسه کیو که که که (( این میهن گوربه گور شده میگه جا نمیشه بقیشو تو پارت دو بخونییییییییییییییییییین



نظرات() 
makanan bayi 3 bulan
یکشنبه 29 مرداد 1396 04:57 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts on unfaithful. Regards
James Frazer-Mann
جمعه 27 مرداد 1396 12:49 ب.ظ
Hello There. I found your blog the use of msn. This is a very well written article.

I'll make sure to bookmark it and return to learn extra of your useful information. Thank you for the post.
I will definitely comeback.
James Frazer Mann
چهارشنبه 25 مرداد 1396 09:50 ق.ظ
I could not resist commenting. Well written!
James Frazer Mann
سه شنبه 24 مرداد 1396 05:39 ب.ظ
Greetings I am so glad I found your weblog,
I really found you by accident, while I was researching on Bing for something
else, Nonetheless I am here now and would just like to say thank you for a remarkable post and a all
round interesting blog (I also love the theme/design), I don't
have time to read it all at the minute but I have bookmarked
it and also added in your RSS feeds, so when I have time I
will be back to read a great deal more, Please do keep up the awesome job.
James Frazer-Mann
سه شنبه 24 مرداد 1396 03:15 ب.ظ
It's wonderful that you are getting ideas from this article
as well as from our dialogue made at this place.
web dating
دوشنبه 23 مرداد 1396 11:26 ق.ظ
What's up colleagues, its enormous post concerning educationand entirely explained,
keep it up all the time.
Isabel
یکشنبه 22 مرداد 1396 03:21 ب.ظ
Wonderful article! We are linking to this great article on our website.
Keep up the good writing.
Halley
سه شنبه 17 مرداد 1396 08:12 ق.ظ
What's up all, here every one is sharing these
know-how, thus it's fastidious to read this web site, and I used to visit this weblog every day.
Lelio Vieira Carneiro
سه شنبه 17 مرداد 1396 04:22 ق.ظ
This is the right web site for everyone who would like to understand this topic.
You know a whole lot its almost hard to argue with you
(not that I really will need to…HaHa). You definitely put
a fresh spin on a subject that has been written about for decades.
Excellent stuff, just wonderful!
najme
سه شنبه 25 مرداد 1390 01:12 ق.ظ
سلام هوویه گرامی.چرا میگی چرته؟خیلی هم فشنگه.زود بقیشو بزار.
parpary
پنجشنبه 30 تیر 1390 10:25 ب.ظ
یلدااااااااااا خیلی قشنگ بود قربونت برمممممدلم خیلی واسه کیو سوووووخت
زنیکه ی خره الاغه نکبته... بسه دیگه... دیگه فحش نمیدم بداموزی داره تو هنوز کوچیکی
بیا اون داستانتو بذار من دارم دق میکنم یادای بد
ولی این دختره خداییش یه کتک میخواد...یعنی باید یکی بزنیش تا فلانش یادش بره
میدوستمت خیلی زیاد بوس بای
arghavan
دوشنبه 27 تیر 1390 02:35 ب.ظ
salaaaaaaaaaaaaaaaaaaaang
khufiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii????
man hanuz dastaneto nakhundam chon bayad beram kelas zaban vaghti bargashtam mikhunam barat nazar mizaram
rasti yalda manam dastan gozashtam boro bekhunesh ...he he he
hamin dg
byeeeeeeeeeeeeeeeeeeee
sadaf
سه شنبه 14 تیر 1390 02:18 ب.ظ

vayiiiiiiiiiiiii delam mikhad dokhtare ro khafe konammmmmmmmmmmm
ke ke kheyli bahal buddddddd
افرا
سه شنبه 14 تیر 1390 12:02 ب.ظ
خیلی با حال بود من كه دلم خنك شد هواپیما منفجر شد
Dr Jungi
سه شنبه 14 تیر 1390 04:12 ق.ظ
خیلی باحال بود
میگمااااااااا این مقصد نهایییه بیش از حد تاثیر داست نه؟!؟!؟!
Dr Jungi
سه شنبه 14 تیر 1390 04:12 ق.ظ
خیلی باحال بود
میگمااااااااا این مقصد نهایییه بیش از حد تاثیر داست نه؟!؟!؟!
mobina
سه شنبه 14 تیر 1390 12:21 ق.ظ
آخی طفلک کیو گناه داره بچه آزارش نده...
راستی بالاخره همکاریمون رسمی آغاز شده یلدا جون پارت اول داستانو گذاشتم ایشاا...بقیشم چهارشنبه... ممنون می شم سر بزنی می دوستمت.. بوووووووووس باااااااااااااااااای
pardisi
دوشنبه 13 تیر 1390 10:27 ب.ظ
سلام غزل(ببین منو بکشی هم یاد نمیگیرم بگم یلدا)
داستان قشنگ بود...الهی کیو بیاد و تورو بگیره و هیونگ وو رو هم با هم بزرگ کنین
yeraaz
دوشنبه 13 تیر 1390 05:21 ب.ظ
داستانه قشنگیه مرسی.
behishi
دوشنبه 13 تیر 1390 05:12 ب.ظ
تموم شد ؟؟؟
ولی خدایی دلم خیلی خنک شد ، حقش بود دختره ی...
behishi
دوشنبه 13 تیر 1390 04:59 ب.ظ
behishi
دوشنبه 13 تیر 1390 04:59 ب.ظ
اولللللللللللللللل
پاسخ yalda : آوریییییییین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر