تبلیغات
SS501 short stories - unfaithful part1
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

دوشنبه 13 تیر 1390 :: نویسنده : yalda

 بچه ها باورم نمیشد این کامی من قاطی کرد بعدش هم من اشتباهی زدم پست خودمو پاک کردم ... اصلا حوصله نداشتم دوباره عکسا رو آپلود کنم واسه همین بیخیالش شدم ...  ولی خب در عوض یکی دیگه نوشتم ...  شخصیت های اصلیش : کیوووووووووووووووو ( شوملم ) - سوهیون ( یه دختر دیوونه ) و هیونگ وو ( بچه ی شوملم اووووووخی ) میباشندددددد ... که حالا کیو مهمترینشونه بقیش بیخی هه هه خف اینجوری به من نگاه نکن برو ادامه ...

نظررررررررررررررررررررررررررررررررررر

بابااااااااا من دستشویی دارم

کیو جونگ در حالی که ریش تراش رو خاموش میکرد گفت : چی میگی هیونگ وو ؟؟؟؟ دارم صورتمو اصلاح میکنم

هیونگ وو – بابا دستشویی دارم زود باش

کیو جونگ در دستشویی رو باز کرد و به قیافه ی هیونگ وو که ملتسمانه با دو تا چشمای درشتش به کیو نگاه میکرد زل زد … از قیافه ی هیونگ وو خندش گرفته بود ولی اعصابش داشت خورد میشد همیشه همین اتفاق می افتاد …

کیو – وای هیونگ وو شماره یک یا شماره دو ؟؟؟

هیونگ وو – شماره ییییییییییییییک

کیو جونگ چشماشو با حرص میبنده و میگه : اه عیب نداره بیا برو تو …

کیو در حالی که نصف ریشش رو هنوز نزده بود (هه هه تصورشو بکنین اوووخی کیو ) از دستشویی میاد بیرون هیونگ وو میدوئه داخل دستشویی کیو جونگ میشینه روی مبل … به عکس عروسی خودش و سوهیون که بین قاب عکس های مختلف  بود نگاه میکنه … 7 سال از اون موقع میگذشت و سوهیون یک ساله که رفته بود اروپا … سوهیون ویالون میزد در واقع عاشق ویالون بود کیو جونگ بهش یاد داده بود … دوست کیو جونگ ، کیم بوم ازش (از کیو) خواسته بود توی کلاس ویالون بهش کمک کنه کیو اونجا سوهیون رو دید خیلی ضعیف بود توی کلاس ویالون اگه کیو با سوهیون کار نمیکرد سوهیون حتی نمیتونست ساده ترین نت ها رو اجرا کنه … توی آسون ترینشون گیر میکرد … کیو جونگ خیلی خوب بهش یاد میداد . شاید همون کلاس ویالون یه بهونه ای شد تا اونا بیشتر همو ببینن هر روز با هم بودن کیو اول احساسی بهش نداشت ولی …  کارای سوهیون کادو خریدناش و گل هایی که می آورد و چیزایی که به کیو جونگ میگفت باعث شد کیو کم کم ازش خوشش بیاد … …. کیو جونگ بلند میشه و  میره طرف عکسی که قبل از ازدواجشون گرفته بودن … سوهیون یه کت قرمز پوشیده بود و کیو هم پالتوی مشکی تنش بود کیو دستش رو انداخته بود دور گردن سوهیون … سوهیون هم لبخند میزد مثل کیو …

کیو جونگ به عکس زل زده بود هیچ وقت یادش نمیره وقتی سوهیون خودش واسه اولین بار درخواست داد با هم دوست بشن و بعدش … هم بعد از چند ماه کیو اونقدر دوسش داشت که بهش گفت با هم ازدواج کنن … همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد ... بعد از یک سال هیونگ وو به دنیا اومد … ولی … سوهیون خیلی درگیر کاراش شده بود …

………

کیو کراواتش رو شل میکنه و میگه : سوهیون … کجا بودی

سوهیون در حالی که در خونه رو میبست چراغا رو روشن کرد … لبخند میزنه کیو به قیافه ی سوهیون نگاه میکنه آرایش خیلی غلیظی کرده بود

کیو : پرسیدم کجا بودی

سوهیون : چرا اینجوری میکنی ؟ خب با یکی از دوستام رفته بودم کنسرت …

سوهیون در حالی که میخندید اومد روی مبل نشست … دستش رو دور گردن کیو حلقه کرد و گفت : میدونی قراره کنسرت بذارم ؟؟؟ دوستم بهم گفت یه مردی رو میشناسه که میتونه کمکم …

کیو دستای سوهیون رو از خودش جدا میکنه و میگه : تو با دوستت رفتی کنسرت موسیقی ولی … وقتی من از آموزشگاه برمیگردم میدونی چی میبینم ؟؟؟

کیو از سر جاش بلند میشه و میره طرف میز پارچ آب رو برمیداره و آب میریزه داخل  لیوانش …

یه کم آب میخوره دستاش میلرزید دستش رو فرو میکنه توی موهاش و موهاش رو بهم میریزه برمیگرده طرف سوهیون درحالی که به در اتاق هیونگ وو اشاره میکرد گفت : میدونی وقتی اومدم خونه هیونگ وو از ترس یه گوشه نشسته بود و گریه میکرد خودشو خیس کرده بود و تو … تو اونو تنها ول کردی توی خونه اون فقط 4 سالشه میفهمی ؟؟؟؟

سوهیون با اخم بلند میشه و میگه : خب حالا چته ؟ مگه منم حق ندارم برم بیرون ؟؟؟ من همش توی خونه هستم و …

کیو نمیذاره سوهیون حرفشو تموم کنه یه زهرخند میزنه و میگه : جدا" ؟ که تو هیچ جا نمیری ؟ بذار فکر کنم … ببین سوهیون من دقیقا نمیدونم بیرون کجاست ؟ میشه واسه من توضیح بدی ؟ تو هر روز داری با دوستت میری سونا ، سینما ، رستوران و هزار تا جای دیگه ... یادت میاد ؟ واسه تولد 4 سالگی هیونگ وو بهت گقتم بیا بریم بیرون ولی تو … تو منو هیونگ وو رو توی رستوران قال گذاشتی و به بهونه ی یه کار نیم ساعته از سر میز بلند شدی ولی بعدش هیچ وقت نیومدی … هیونگ وو میخواست گریه کنه من … ازت پرسیدم کجایی و تو گفتی دوستت تصادف کرده بود … وقتی لباسای همون شب رو میخواستم بذارم داخل ماشین لباسشویی بوی گند الکل میداد … نمیدونستم واسه تصادف کردن دوستشون هم جشن میگیرن . من به روی خودم نیاوردم ولی تو هم داری شورشو در میاری

سوهیون میره طرف کیو جونگ و یکی میزنه توی گوشش : تو … تو چطور جرئت میکنی سر من داد بزنی

کیو صورتش از درد میسوخت میخواست بره طرف اتاقشون ولی یه دفعه برمیگرده و محکم میزنه توی گوش سوهیون … سوهیون میافته روی زمین هیونگ وو از پشت در اتاقش اونا رو نگاه میکرد و آروم گریه میکرد

………….

کیو جونگ اشکاشو پاک میکنه هنوز هم سوهیون رو دوست داشت نمیدونست چجوری ولی اونقدر عاشقش بود که بعد از چند روز که از اون دعوا گذشت خودش از سوهیون معذرت خواهی کرد . سوهیون هم چند ماه بعد شروع کرد به کنسرت گذاشتن که بعد از یک سال کلی طرفدار پیدا کرد و رفت انگلیس قرار شد بعد از یک سال برگرده البته بود و نبودش فرقی نمیکرد به هر حال اون بیشتر هفته بیرون بود و فقط روزای تعطیل رو میموند توی خونه و با کیو و هیونگ وو میرفت بیرون که همون موقع ها هم کلی غرغر میکرد و یه جوری روزشونو خراب میکرد …

هیونگ وو پایین لباس  کیو رو میکشه و میگه : بابا … داری گریه میکنی ؟

کیو برگشت طرف هیونگ وو

-نه بابایی من که گریه نمیکردم فقط چشمام یه کم درد میکنه

هیونگ وو رو بغل میکنه و لپش رو میبوسه : ببینم مامانت رو تا فردا میبینی خوشحالی ؟

هیونگ وو چشماشو میبنده و میگه : خدا کنه مامانم جاش با مامان سونگ جو عوض بشه و مامان سونگ جو بیاد خونمون

کیو هیونگ وو رو میذاره روی زمین و میگه : چرا ؟

-          ما که هر وقت هم مامان اینجا بود غذا نداشتیم ولی مامان سونگ جو غذاهای خوشمزه ای درست میکنه تازه خیلی مهربون هم هست منو هم خیلی دوست داره ولی ... مامان گاهی اوقات منو میزد

کیو اخم میکنه و دستش رو میذاره روی شونه های هیونگ وو : اینو جلوی مامانت نگو باشه ؟ ناراحت میشه ...  مامانت کلی این یک سال خسته شده حالا هم که برگشته پیش ما دیگه همیشه پیش خودمونه و واسمون غذاهای خوشمزه درست میکنه دیگه هم تو رو نمیزنه قول میدم

هیونگ وو لپاشو باد میکنه و میگه : باشه ... بابا

کیو میخنده و میگه : خب زود باش برو بخواب منم صبح باید برم فرودگاه و مامانت رو بیارم خونه .

هیونگ وو میخنده و لپ کیو رو میبوسه : شب بخیر بابایی

هیونگ وو میره طرف اتاقش که کیو یه دفعه میگه : هیونگ وو وایسا ببینم

هیونگ وو آروم میگه : وای نکنه فهمیده

هیونگ وو آروم میاد طرف کیو : بله بابا

کیو : برو مسواک بزن

-          من زدم ...

-          زود باش برو

هیونگ وو اخماشو میکنه تو هم و میره طرف دستشویی مسواک میزنه و میره میخوابه کیو میخنده و میره بقیه صورتش رو اصلاح میکنه خیلی خوش قیافه شده بود ... میخنده و جلوی موهاش رو درست میکنه ... اونم آرزو میکرد وقتی سوهیون برمیگرده مثل قبل نباشه شاید یه معجزه ... بتونه اینکارو بکنه

دمپایی هر چی خواستین پرت کنین از بس این داستان چرت و بی مزه بود نظرررررررررررررررررررررررر یادتون نرههههههه بوووووووووووووووووووس  واسه کیو که که که (( این میهن گوربه گور شده میگه جا نمیشه بقیشو تو پارت دو بخونییییییییییییییییییین





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 25 مرداد 1390 01:12 ق.ظ
سلام هوویه گرامی.چرا میگی چرته؟خیلی هم فشنگه.زود بقیشو بزار.
پنجشنبه 30 تیر 1390 10:25 ب.ظ
یلدااااااااااا خیلی قشنگ بود قربونت برمممممدلم خیلی واسه کیو سوووووخت
زنیکه ی خره الاغه نکبته... بسه دیگه... دیگه فحش نمیدم بداموزی داره تو هنوز کوچیکی
بیا اون داستانتو بذار من دارم دق میکنم یادای بد
ولی این دختره خداییش یه کتک میخواد...یعنی باید یکی بزنیش تا فلانش یادش بره
میدوستمت خیلی زیاد بوس بای
دوشنبه 27 تیر 1390 02:35 ب.ظ
salaaaaaaaaaaaaaaaaaaaang
khufiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii????
man hanuz dastaneto nakhundam chon bayad beram kelas zaban vaghti bargashtam mikhunam barat nazar mizaram
rasti yalda manam dastan gozashtam boro bekhunesh ...he he he
hamin dg
byeeeeeeeeeeeeeeeeeeee
سه شنبه 14 تیر 1390 02:18 ب.ظ

vayiiiiiiiiiiiii delam mikhad dokhtare ro khafe konammmmmmmmmmmm
ke ke kheyli bahal buddddddd
سه شنبه 14 تیر 1390 12:02 ب.ظ
خیلی با حال بود من كه دلم خنك شد هواپیما منفجر شد
سه شنبه 14 تیر 1390 04:12 ق.ظ
خیلی باحال بود
میگمااااااااا این مقصد نهایییه بیش از حد تاثیر داست نه؟!؟!؟!
سه شنبه 14 تیر 1390 04:12 ق.ظ
خیلی باحال بود
میگمااااااااا این مقصد نهایییه بیش از حد تاثیر داست نه؟!؟!؟!
سه شنبه 14 تیر 1390 12:21 ق.ظ
آخی طفلک کیو گناه داره بچه آزارش نده...
راستی بالاخره همکاریمون رسمی آغاز شده یلدا جون پارت اول داستانو گذاشتم ایشاا...بقیشم چهارشنبه... ممنون می شم سر بزنی می دوستمت.. بوووووووووس باااااااااااااااااای
دوشنبه 13 تیر 1390 10:27 ب.ظ
سلام غزل(ببین منو بکشی هم یاد نمیگیرم بگم یلدا)
داستان قشنگ بود...الهی کیو بیاد و تورو بگیره و هیونگ وو رو هم با هم بزرگ کنین
دوشنبه 13 تیر 1390 05:21 ب.ظ
داستانه قشنگیه مرسی.
دوشنبه 13 تیر 1390 05:12 ب.ظ
تموم شد ؟؟؟
ولی خدایی دلم خیلی خنک شد ، حقش بود دختره ی...
دوشنبه 13 تیر 1390 04:59 ب.ظ
دوشنبه 13 تیر 1390 04:59 ب.ظ
اولللللللللللللللل
yalda آوریییییییین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر