درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلام..اینم قسمت بعدی داسی‌تان

پارت 9
هیون:*باصدای بلند*ساکت شو...صداتو نشنوم... *از خونه زد بیرون*
.
.
.
یان سانگ:*آروم به جاو میره*هی..هیون جونگ..چی شدی؟
هیون:*رو زمین نشسته،آروم*هیچی...
چرا اینجوری سرش داد زدی؟اون بچست چه میفهمه؟*میشینه کنارش*
الان نفهمه کی میخواد بفهمه؟ندیدی تو شهر چجوری دورم کرده بودن...مرده طوری داد میزد که انگار یه*مکث میکنه*بچه آزار پیدا کرده..یه تروریست...یه جانی... *نفسشو میده بیرون*از اون اتفاق خیلی وقته ک میگذره..ولی اینا نمیزارن که ما راحت زندگی کنیم..نه خودشون میخوان که راحت باشن نه میزارن که ما...
برو از دلش درار...میدونی که چقد دوست داره و چقدر رو اخمت حساسه..حالا هم که اینجوری بهش گفتی دیگه هیچی ازش نموند...
- *به یان سانگ نگاه میکنه*چجوری؟*سرشو برمیگردونه،چشش به خرگوشی میخوره*آها... *میخنده طوری که دندوناش معلوم میشه*فهمیدم...
(داخل خونه)
هیون:*با صدای بچگونه*وای..ببین کیه اینجا داره گریه میکنه.... *اخم میکنه*هووم..این سوجونگ نی؟وای..
سوجونگ:*به سمت صدای هیون برمیگرده و چشمش به خرگوش میخوره*از خرگوشا بدم میاد... *گریش شدت میگیره*تقصیر اون بود...
هیون:*با صدای خودش*چرا میگی تقصیر اون بود؟*میشینه کنارش*
تقصیر اون چیه؟تقصیر من بود که یر به قولم عمل کردم بابایی...حالا این خرگوش کوچولو رو بگیر..بخاطر دیرکردمم یه بوسم بهت میدم که منو ببخشی...
شوجونگ:*خنده عمیق از ته فلب*آخ جووون.... *آویزون میشه به گردن هیون*
مرسی بابایی...
هیون:*چشاش رو محکم بسته*الان خفه میشم..سوجونگ کشتیم...

.
.
.
(6 ماه بعد)
بچه ای که تو شکم یان سانگ بود حالا 6 ماهش شده بود،شکم یان سانگ جلو اومده بود و هیون از این اتفاق خیلی خوشحال بود همینطور سوجونگ.
از این که یه هم بازی پیدا میکنه و میخواد یه آدم جدید رو ببینه دل تو دلش نبود.بعد از اون اتفاقم دیگه رو حرف هیون حرف نزد.
هیون:سر این طناب رو بگیر سوجونگ...*لبخند میزنه*آفرین...
یان سانگ:*با صدای بلند*هیون...بسه دیگه...هوا سرده...بیایت تو...بیا استراحت کن...
سوجونگ:من رفتم...
هیون:*میدوئه سمتش*بدون من؟*میزنتش زیر بغلش*وایسا کجا...؟؟؟
سوجونگ:*جیغ همراه با خنده*بزارم پایین...میخوام من اول برم...
هیون:*میزارتش پایین*کمتر بخور..داری سنگین میشیا... *میخنده*
سوجونگ:*با نگرانی*هی..بابا..ببین...چه خبره اون پایین...
هیون:*با تعجب به سمتش میاد*چ..چی شده؟
عده ای از مردم همراه با چند سرباز مسلح به سرعت از تپه بالا میرفتن...بعد از چند لحظه تعدادی هواپیمای جنگیه سرعتی از بالای خونه ی هیون رد شد،خونه رو نشونه گرفتن...اما گلوله به اطراف خونه ی هیون اصابت کرد..
سوجونگ جیغی کشید و خودش رو به پای هیون چسبوند...یان سانگ با نگرانی و ترس ار خونه خارج شد و نگاه پرسش گرانه ای به هیون کرد...
هیون به سرعت سوجونگ رو بغل کرد و به سمت یان سانگ رفت دست یان سانگ رو گرفت و به سمت لبه ی تپه رفت.
یانسانگ:*وای میسته*چی شده هیون؟
هیون:*با داد*واقعا معلوم نی؟بهمون حمله کردن یان سانگ...بیا... *از تپه پایین میره*
(تو ی  یک لوله ی بزرگ آب)
هیون:همینجا میمونی تا آب از آسیاب بیفته...هیچی نمیگین فهمیدین؟
یان سانگ:*آروم*تا کی باید اینج...
هیون:*به وسط حرفش میاد*نمیدونم..تا هروقت که باید...
صدای گلوله و انفجار بیشتر  وبیشتر میشد....صدای دستگاهایی که به مردم گرفته میشد که تشخیص داده شه که اون ها جهش یافته هستن یا نه مثل پتکی تو سر هیون بود.
هیون:*آروم*میخوان جهش یافته هارو از بین ببرن...اخه چرا؟
یان سانگ:*آروم اشک میریخت*هیون..حالا چیکار کنیم؟
سوجونگ:*با تعجب*ئه..خرگوشم..داری کجا میری؟*بلند میشه و به دنبالش میدوئه*
هیون:*فریاد*کیم سوجونگ نه...سوجونگ نرو...بشین...
سوجونگ مردی رو میبینه که بهش نزدیک میشه،از ابهت مرد ترسید و به سمت پدرش دوید...درهمین بین یان سانگ به سمت سوجونگ میدوید که از دست مرد قوی هیکل نجاتش بده.دستگاه به سمت یان سانگ برگشت...چراغ قرمز ،سبز شد.(صدای بوق)
(صدای رعد و برق،صدای شدید بارون)
هیون وقتی به خودش اومد جسد سوجونگ رو توی بغل بی جان همسرش پیدا کرد.
هیون:*چهاردست و پا به سمتشون میره*یان سانگ*باگریه*یــــــــان ســـــــــانگ*رسید بهش،به سمت خودش برگردوندش*نه..خواهش میکنم... *صدای بلند گریه*سوجونگ...
سوجونگ بی جان به روی زمین افتاده بود،خرگوش قهوه ای و تپلی که به خاطرش جون خودش در برخورد رگبار گلوله ای که به سمتشون بسته شده بود، از دست داده بود بین دستای کوچیکش آروم جون میداد...
هیون:*با هق هق*نه..خدایا دیگه نه...چرا؟؟؟چرا...چرا نمیتونم خوشبخت باشم...من..منتظر اومدن بچم بودم...میخواستم..میخواستم اسمش رو بزارم هیونا..آخه...من..چه گناهی کردم؟*دستش رو میکشه رو صورت یان سانگ*من..من قسم خوردم که مراقبت باشم..اما... *خودشو میزنه*لعنت به من..لعنت به من..من ...نتونستم...من نتونستم برای همیشه بخندونمت... *صورتشو بین دستاش میگیره و باصدای بلند گریه میکنه*
شدت بارون بیشتر وبیشتر میشد...با برخورد قطرات بارون به روی صورت یان سانگ تیری بود که به قلب هیون رخنه میکرد،جسد همسر و فرزندش رو برداشت و برای خاکسپاریشون اقدام کرد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 2 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : kimia
نظرات ()
شنبه 2 اردیبهشت 1391 10:41 ب.ظ
نیستی عچقم؟
نمیای؟
کاش بودی یه ذره می پتیدیم تو نظرات
kimia نه...
له بودم دیشب از خستگی...رس میکشن نامردا
شنبه 2 اردیبهشت 1391 10:40 ب.ظ
عالی بود
خیلی قشنگ بود
هم توصیف لحظه ها قشنگ بود هم احساسات شخصیتا
کی میای بقیشو بذاری؟
میشه زودتر بذاری؟ میشه میشه؟ پلیزززززز
kimia ممنون...
واقعا؟؟؟ممنون..میسی...
نچ..ای باابا من خر ذوق..من ذوق مرگ...
اهین...(چه از خدا خواسته)
شنبه 2 اردیبهشت 1391 10:39 ب.ظ
(تو ی یک لوله ی بزرگ آب)
* نمی فهمم لوله اب بزرگ یعنی چی؟ چقد بزرگ؟

سوجونگ:*با تعجب*ئه..خرگوشم..داری کجا میری؟*بلند میشه و به دنبالش میدوئه*
* نور بچه نرو تو چرا ادم بشو نیستی اخه؟

چراغ قرمز ،سبز شد.(صدای بوق)
* ای خداااااااااااااااااااا
چرا اینا نمیذارن هیون زندگیشو بکنه؟
میگم کیمیا شاید مشکل از اسم سوجونگه. انگار طلسم افتاده رو این اسم ادم یاد کاترینا میفته

خیلی اخرش غم انگیز ناک بود(زجهههه)
کیمیا هیون نمیتونست نجاتشون بده مثل اون دفه ای؟
kimia اینقد که اینا توش جا شن..از این لوله ها که شبیه تونل شده
واقعا..همه سوجونگا خنگن...
دقیقا..هههه...کلا کاترینا ها و سوجونگ ها منحوسن...
نه میگم چی میشه قسمت بعد....
شنبه 2 اردیبهشت 1391 10:35 ب.ظ
هیون:*باصدای بلند*ساکت شو...صداتو نشنوم...
* هیووووووووووووووون داد نززززن دو روز دیگه بی سوجونگ میشی بعدا پشیمون میشی ( هق هق)

بچه آزار پیدا کرده..یه تروریست...یه جانی...
* غلط کردن بیخود کردن برو یه چشمه خیره شدن براشون بیا دوباره لیزر ریخت و پاش کن ادم میشن

هیون:*میدوئه سمتش*بدون من؟*میزنتش زیر بغلش*وایسا کجا...؟؟؟
* عزیزززززززززم چه اینکارا بهش میاد
kimia آخیییی...به این فک نکرده بودم...آخی..(سوختم)
نه دیگه مخالفه خون ریزیه..
واقعا؟؟؟اهووووم..هیوووون
شنبه 2 اردیبهشت 1391 10:32 ب.ظ
کیمیاااااااااااااااااااااااااااااا
بعد دو روز بی نتی امشب اومدم نت داستانا یکی از یکی دردناک تر
وای خدااااااااااااااااااااااا
کیمیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خیلی وحشتناک بود
خیلی الهی ادم دلش کباب میشه
جیییییییییییغ
زجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
kimia دنیاااااااااااااااااا
هههه...آخی آخی...
چی شده؟؟؟؟
دنیااااااااااااااااااا
واقعا؟؟؟"اچ گاچ گاچ
نه نه ..آروم
شنبه 2 اردیبهشت 1391 07:56 ب.ظ
ممنون اجی داستانت خیلی عالیه...
kimia ممنون عخج من...:-*
شنبه 2 اردیبهشت 1391 07:38 ب.ظ
برای هیون گیله کردم
kimia نه گلم گریه نکن...اوووخی...


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic