تبلیغات
SS501 short stories - who are you? -14
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




به به سلام دوستان

خوبین؟خوش می گذره؟

بالاخره بعد از قرنی تونستم این قسمتو بذارم. می تونستم زودتر بذارم ولی چون هنوز مطمئن نبودم قراره اخر داستان چی بشه ترجیه دادم یکمی بیشتر روش فکر کنم. اخرم به این نتیجه رسیدم نمی دونم اخرش چی میشه فعلا این قسمتو بذارم

وای بچها امروز یه امتحان دادم سراسر تقلب. دوستم قبلا امتحانشو داده بود برا همین سر کلاس نبود من سوالو به اون اس می دادم اون زنگ می زد برا من می خوند بعد منم پشت بندش برا بقیه بچها می خوندم. انقد خندیدیم. حالا من گوشی رو پامه خودمو کشتم معلمه نفهمه هی زرتو زرت منو بلند می کرد برو فلان چیزو از دفتر بگیر. هاهاها خیلی خوش گذشت.

خوب دیگه برین ادامه. بالاخره مشخص میشه که چه اتفاقایی برای هیونگ افتاده

وای من دیوانه این عکسم. چقد خوشگله



دوستون دارم خیلی خیلی زیاد


بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس





کمی روی تخت جا به جا شد. پتو رو بیشتر روی خودش کشید و برای بار هزارم سعی کرد بخوابه اما بی نتیجه بود. از دیشب تا حالا یه لحظه نتونسته بود از فکر سونگ جو بیرون بیاد. از بعد دیدن اون فیلم یه دفه حالش بد شده بود. از صبح که بهوش اومده بود در اتاقشو قفل کرده بودو به کسی اجازه نمی داد وارد اتاقش بشه. نه یه کلمه حرف میزد نه یه لقمه غذا می خورد.

دوباره جنگی توی ذهنش شکل گرفت که هیچ پیروزی در بر نداشت. اون کیه؟ ممکنه ربطی به هیونگ داشته باشه؟ احمق نباش یادت رفته که دکترا تایید کردن اون جسد هیونگه؟ پس این همه شباهت چی؟ می تونه یه تصادف ساده باشه. پس چرا بعد دیدن اون فیلم اینطوری بهم ریخت؟ حتما به خاطر هیونگ عذاب وجدان گرفته


غلطی زدو به ساعت نگاهی انداخت. با ناباوری دید که ساعت ده دقیقه به سه صبحه. از آخرین باری که ساعتو دیده بود تا الان بنظر نزدیک به یک ساعت می گذشت اما درواقع فقط یه ربع گذشته بود.


با کلافگی از جاش بلند شدو روی تخت نشست. بی فایده بود نمی تونست بخوابه. پتو رو کنار زدو از روی تخت بلند شد. سلانه سلانه به سمت آشپزخونه رفت. لیوانی برداشتو تا نیمه از آب پر کردو یه نفس سر کشید. لیوانو توی سینک ظرف شویی گذاشتو دوباره به سمت اتاقش رفت.


اما همین که به اتاق سونگ جو رسید از حرکت ایستاد. در اتاق نیمه باز بود. به سمت در رفتو کمی به سمت جلو هولش داد. سرشو برد داخل ولی کسی تو اتاق نبود. یعنی این وقت شب کجا رفته بود؟ رفتارای عجیب سونگ داشت دیوونش می کرد.


از اتاق بیرون اومدو به سمت در خروجی رفت. شاید توی حیاط باشه. بهتره دلیل این رفتارشو از خودش بپرسه. سعی کرد با کمترین سرو صدا در خونه رو باز کنه که کسی بیدار نشه. پاشو که گذاشت تو حیاط سرمای گزنده ای رو احساس کرد. زیپ ژاکتشو بالا کشیدو به سمت تاب رفت. ولی کسی اونجا نبود. کمی سرشو برگردوندو به دور برش نگاهی انداخت ولی نمی تونست سونگ جو رو ببینه.


نفس عمیقی کشیدو سرشو تکون داد. دوباره به سمت خونه راه افتاد. ولی همین که به پله ها رسید چیزی نظرشو جلب کرد. از اتاقک ته حیاط که بعضی وقتا برای تمرین ازش استفاده می کردند صدای آهنگی به گوش میرسید. با اینکه فاصله اتاق با خونه کمی زیاد بود اما به راحتی می تونست صدای آهنگو بشنوه.


قدم هاشو به سمت اتاقک برداشت. نزدیک که شد بدون اینکه سرو صدا کنه از پله ها بالا رفت. به آرومی درو باز کردو داخل شد.


فقط یه چراغ کوچیک توی اتاق روشن بود که نور ضعیفی رو به سالن می بخشید. صدای آهنگ کرکننده بود.توجهی نکرد. توی تاریکی ایستادو به صحنه رو به روش خیره شد.


یه ساعتی گذشته بود. شاید این بیستمین بار بود که آهنگ لاویا پخش می شد. سونگ جو رو به روی آینه ایستاده بود. تمام مدت بی وقفه با آهنگ می رقصید. صورتش سفید شده بود و لرزش بدنش به خوبی قابل مشاهده بود ولی بازم ادامه می داد.


هیون شوکه شده بود. این امکان نداشت. سونگ جو حتی یبارم رقص این آهنگو ندیده بود اما تمام حرکاتو از حفظ بود. اما چیزی که بیشتر باعث تعجبش میشد تیکه ای از رقص بود که هیونگ همیشه باهاش مشکل داشت. به خوبی بیاد داشت هیونگ همیشه پاشو اشتباه میذاشت تو تمام این مدت هروقت به این قسمت میرسید سونگ جو نمی تونست حرکتو به درستی اجرا کنه.


به نقطه اوج آهنگ رسید. سونگ به سمت بالا پرید اما همین که به زمین رسید مچ پاش به شدت پیچ خوردو روی زمین افتاد.


دستاش محکم با زمین برخورد کردو می تونست درد گزنده ای رو توی مچ پاش احساس کنه. آروم سر جاش نشستو با دستش مچ پاشو گرفت. اخماش بیشتر توی هم رفت. با خشونت کنترل ضبطو از کنار پاش برداشتو آهنگو قطع کرد. از عصانیت کنترلو به گوشی پرت کردو دستاشو لای موهاش فرو کرد. گرمی اشکو رو گونه هاش حس می کرد. سرش روی زانوهاش گذاشتو دستاشو توی موهاش مشت کردو کشید. قدرت نفس کشیدنو نداشت. نمی تونست اینطوری ادامه بده. خسته شده بود.


هیون با پاهای لرزون از توی تاریکی بیرون اومد. یه لحظه چشم از سونگ جو بر نمی داشت. همینطور که بهش نزدیک میشد شروع به صحبت کرد: از وقتی اومدی می دونستم یه چیزی رو داری مخفی می کنی. می گفتی تا حالا آهنگای مارو نشنیدی ولی برای اولین بار طوری آهنگو خوندی که انگار مدت ها تمرین داشتی. صدات با هیونگ مو نمی زنه. عین اون حرف می زنیو رفتار می کنی. حتی اشتباهت توی رقصم مثل اونه. چطور با آهنگی می رقصی که ادعا می کنی هیچ وقت نشنیدیش. چرا دیشب وقتی هیونگ صدات کردم اونطور عکس العمل نشون دادی؟


تمام این حرفا رو با عصبانیت بی حدو مرزی به زبون میاورد. نمی دونست از چی انقد عصبانیه. اصلا حال خودشو درک نمی کرد فقط می خواست همه چیو بفهمه. درست بالای سر سونگ جو ایستاد. دستاشو به سمت یقش بردو محکم چنگ زدو به چشمای غرق در اشکش خیره شد: تو واقعا کی هستی لعنتی؟


سونگ برای چند لحظه به چشمای هیون خیره شد. بعد لبخند تلخی روی لباش جا گرفت آروم شروع به حرف زدن کرد: پس خواب ندیدم. اون واقعا تو بودی که صدام کردی


قطره اشکی از گوشه چشمش چکید: چیو می خوای بشنوی هیون جونگ هیونگ؟ مطمئنی می تونی حرفامو باور کنی؟ می تونی باور کنی که من هیونگم؟


دستای هیون از یقیه سونگ جو شل شد. پاهاش سست شدو به زمین افتاد. انتظار هرتوضیحیو داشت جز این.


زیر لب زمزمه کرد: غیر ممکنه.... داری مزخرف می گی... هیونگ دوسال پیش مرده... فریاد زد: میشنوی لعنتی؟ اون مرده؟


- از دیشب تاحالا صد بار آرزو کردم که کاش مرده بودم. کاش...


بغضش شکست. بی صدا اشک می ریخت. هیون فقط با بهت بهش خیره نگاه می کرد. قدرت حرف زدنو از دست داده بود. حس می کرد مغدش یخ کرده. نمی تونست چنین چیزیو باور کنه.

بعد چند لحظه هیونگ سکوتو شکست.

-اون شب خیلی عصبانی بودم. بعد اینکه از خونه رفتم بدون اینکه بدونم می خوام برم کجا تو خیابونا می چرخیدم. می خواستم آروم شم برای همین تصمیم گرفتم برای یه مدت کوتاهم که شده برم. داشتم از جاده هانگ گو رد می شدم که یه دفه یه ماشین که داشت از روبه رو میومد جلوم پیچید. زدم رو تمرمز. جاده تاریک و خلوت بود. چون نور مستقیم تو صورتم میخورد نمی تونستم ببینم کی جلوم وایساده.


متوجه شدم یکی از ماشین پیاده شد. فکر می کردم شاید پلیس باشه و بخواد به خاطر سرعت زیاد جریمم کنه. برای همین هیچ کاری نکردمو منتظر شدم. اما همون موقع چراغ ماشین خاموش شدو متوجه دو تا مرد درشت هیکل شدم که به سمت من میومدن . ترسیدم. خواستم دنده عقب برمو یجوری فرار کنم که متوجه شدم یه ماشین دیگه پشت سرم وایساده.


قبل اینکه قدرت تصمیم گیری داشته باشم در ماشین باز شد. یکی از اون مردا یقمو گرفتم محکم کشیدم بیرون. داد زدم چی ازم میخواد ولی خیلی سریع ضربه ای به سرم زد. بیهوش شدم.

وقتی که بهوش اومدم توی یه ون بودم. دهنمو دستام محکم بسته شده بود. به خاطر ضربه ای که به سرم خورده بود درک درستی از موقعیتم نداشتم فقط خوب یادمه که خیلی سردم بود. وقتی به خودم نگاه کردم دیدم کاپشنم تنم نیست. یکم که بیشتر دقت کردم فهمیدم ساعتو گردنبندمم نیستن. با گیجی به دور برم نگاه می کردم که دیدم یکی از اون مردا متوجه بیدار شدنم شده بود. اسلحه رو گرفت سمتم زیر لب گفت اگه خفه نشم خیلی سریع می کشتم.
خودمو کشیدم عقبو دیگه هیچ کاری نکردم تا اینکه حس کردم یکی داره اسممو صدا می زنه.

به اینجای حرفش که رسید بغضش تازه شد. سعی کرد اشکاشو مهار کنه. نفس عمیقی کشیدو ادامه داد: به سختی خودمو بالا کشیدمو از پنجره به بیرون نگاه کردم. پنجرها دودی بود وماشین با فاصله زیادی از جاده اصلی ایستاده بود ولی می تونستم همه چیو ببینم.


تقریبا هیچی از ماشینم نمونده بود. مردم زیادی اونجا وایساده بودن. دوباره حس کردم کسی اسممو صدا می زنه. تونستم جونگو تشخیص بدم. همینطور بقیتونو که داشتین بالا سر یه جنازه گریه می کردین.


تازه فهمیدم چی شده. با وحشت سعی کردم خودمو از دست اونا نجات بدم. تقلا می کردم که یجوری دستامو باز کنم ولی هیچ کاری ازم ساخته نبود. حس کردم یکی موهامو چنگ زد. همون مرد بود. اسلحه رو روی شقیقمو گذاشت داد زد: مگه بهت نمی گم خفه شو؟ اگه کوچکترین حرکتی بکنی مجبور میشم تیرامو حروم کنم.


دوباره پرتم کرد رو صندلیو اسلحشو به سمتم گرفت. صدای فریادای جونگ هنوزم تو گوشمه. ولی هیچ کاری نمی تونستم بکنم. حتی نمی تونستم تکون بخورم.


دستاشو لای موهاش فرو برد. بازگو کردن اون اتفاقا بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کرد براش سخت بود.


ادامه داد: چند دقیقه بعد کسی به گوشی راننده زنگ زد. داشت با یه نفر حرف میزد. گفت منو گرفتن بعد راه افتاد. نمی تونستم تشخیص بدم داره منو کجا می بره. به خاطر ضربه ای که به سرم خورده بود حس می کردم هر لحظه ممکنه از حال برم ولی به خاطر ترس از بلای نامعلومی که قرار بود سرم بیاد سعی می کردم خودمو نگه دارم اما آخر سر بالاخره بیهوش شدم.


وقتی بهوش اومدم تو یه اتاق شبیه اتاق عمل بودم. یه سرم بهم وصل بود. اصلا نمی تونستم بفهمم چی شده و چرا اونجام. برای یه لحظه با خوش حالی فکر کردم شاید نجات پیدا کردمو الان توی بیمارستانم اما خیلی سریع متوجه شدم که اینطور نیست.


دستام با کمربندای چرمی محکم به لبه تخت بسته شده بود. همین که در باز شد ترس وجودمو گرفت می دونستم اتفاق خوبی در انتظارم نیست.


چند نفر دکترو پرستار اومدن بالا سرم. با وحشت سعی می کردم دستامو باز کنم ولی هیچ راه فراری وجود نداشت. نمی دونستم چه بلایی میخوان سرم بیارنو نمی دونستم زندم میزارن یا نه.


ترسیده بودم. انقد که قدرت داد زدنو کمک خواستن نداشتم. دیدم چند نفر به سمت کامپیتور بزرگی رفتن شروع کردن باهاش کار کردن و چند نفر دیگه چند تا سیم بهم وصل می کردن.


بازم شروع کردم به تقلا کردن. هیچ وقت تو تمام زندگیم تا این حد نترسیده بودم. فکر اینکه می خوان چه بلایی سرم بیارن بند بند وجودمو می لرزوند.


تا اینکه یه پیر مرد اومد بالا سرم. ترسیدمو رومو برگردوندم ولی اون خیلی آروم دستشو روی شونم گذاشت. می تونستم غمو توی چشماش ببینمو همین باعث شد برای یه لحظه ترسمو فراموش کنم. سرشو بهم نزدیک کردو در گوشم گفت: نترس. آروم باش... ساکت باشو گوش کن چی می گم. نمی خوام بلایی سرت بیارم پس وحشت نکن. من مقصر نیستم اون مجبورم کرده به خاطر خانوادم باید این کارو بکنم. اون میخواد حافظتو برای همیشه پاک کنم ولی من این کارو نمی کنم وقتی حافظت برگشت به منو خانوادم کمک کن نجات پیدا کنیم.


همون موقع صدای کسی رو شنیدم که داد زد چرا شروع نمی کنین؟ وقتی اومد جلوتر تونستم چهرشو ببینم. لی بود. هرچند اون موقع نمیشناختمش. وقتی به چشمام نگاه می کرد نفرت عجیبی توی صورتش وجود داشت. بهم گفت کاری می کنه با دستای خودم گروهمو نابود کنم. بعد با صدای بلند خندید.

 
بعد کم کم حس کردم دارم به خواب میرم. چشمامو بستمو دیگه هیچی نفهمیدم.


وقتی بهوش اومدم هیچ چیز یادم نبود. مغدم کاملا خالی بود. نمی دونستم کیمو کجام. نمی دونستم چرا هیچی از گذشتم بیاد نمیارم فقط منتظر بودم یکی بیادو جواب سوالامو بده.


تا اینکه لی اومد تو اتاقم.


به اینجای حرفش که رسید حس کرد نفرت داره وجودشو می خوره.


-با مهربونی به سمتم اومدو گفت که پدرممه. گفت تصادف کردمو برای همینه که حافظمو از دست دادم. خیلی راحت بهش اعتماد کردم. باور کردم که پدرمه و تمام حرفاش درسته. اما هنوزم درکی از موقعیتم نداشتم.


چند ماهی طول کشید. من تو خونه لی زندگی می کردم. هربار که ازش میخواستم در مورد گذشتم بگه به ظاهر سکوت می کردو قیافه غمگینی به خودش می گرفت.


تا اینکه گذشتمو همونطور که دلش می خواست برام تعریف کرد.


چهره لی که قیافه محزونی به خودش گرفته بود جلو چشماش شکل گرفت: گوش کن پسرم. به خاطر وضعیتی که بعد از تصادفت داشتی نمی خواستم چیزی بهت بگم ولی حالا که اصرار می کنی برات تعریف می کنم. حتما یادت نیست. تو یه برادر کوچیکتر از خودت داشتی. هیون جو. اون روزا ما خانواده فقیری بودیم. انقد که گاهی غذایی برای خوردن نداشتیم. من به سختی کار می کردم اما درامدم یک ماهم برای چند روزم کفایت نمی کرد. تو هم به اصرار من و مادرت تمام پولی که در میاوردی رو خرج تحصیلت می کردی.

 مدت ها در این وضع بودیم تا اینکه یه روز برادرت اومد خونه و گفت که می خواد خواننده بشه. گفت کمپانیی هست که می خواد برای خوانندگی تست بگیره و اون می خواد همه تلاششو بکنه و اگه موفق بشه می تونه هممونو از اون وضعیت خلاص کنه.


ازمون خواست بهش اعتماد بکنیم. از اون روز به بعد تا روز برگذاری آزمون به سختی  تلاش کرد. روزی که قرار بود نتایج اعلام بشه وقتی می خواست از خونه بره برای آخرین بار بهمون لبخندی زدو برامون دست تکون داد. بعد رفت.


اون آخرین باری بود که دیدمش. چند ساعت بعد رفتنش بهم خبر دادن که جنازشو غرق خون توی یه کوچه پیدا کردن.اون موقع بود که دنیا روی سرم خراب شد. اون خودکشی کرده بودو قبل مرگش یه نامه نوشته بود. گفته بود اگر توی تست قبول می شد این کارو نمی کرد ولی حالا که قبولش نکردن خودشو می کشه تا ما زندگی راحت تری داشته باشیم.


مادرت از اون روز دیگه یک کلمه هم حرف نزدو تنها کاری که می کرد خیره شدن به یه گوشه بود. همون موقع بود که تصمیم گرفتم انتقام بگیرم. از اون روز به بعد تمام تلاشمو کردم و با هر قیمتی شد این کمپانی رو بوجود اوردم تا بتونم انتقام خون برادرتو از اون گروه بگیرم.


دیگه نتونست ادامه بده. جرات گفتن حقیقتو نداشت. نمی تونست بگه تمام اون مدت این بلاها رو اون بوده که سر جونگ آورده. با یادواری کاری که با جونگ کرده بود اشکای جدیدی روی صورتش جای گرفتن.


هیون تمام مدت با بهت به سونگ جو نگاه می کرد. قدرت تجزیه و تحلیل حرفایی که شنیده بودو نداشت. نمی تونست یه کلمه از چیزایی که شنیده بودو باور کنه. زیر لب گفت: داری دروغ می گی.... امکان نداره....


هیونگ کمی مکث کردو گفت: یادته یبار منو بردی به اون رستورانی که وقتی بچه تر بودی رفته بودی اونجا غذا خورده بودیو پولشو ندادی؟ اون شب بدون اینکه مغاذه دار بفهمه چند برابر پولی که باید بهشون میدادیو گذاشتی رو پیشخونو بعد از مغازه رفتیم. قرار بود این یه راز بین من و تو باشه.


اشکی از گوشه چشم هیون چکید. حق با سونگ جو بود. هیچ کس جز اون و هیونگ از این قضیه خبر نداشت.


چند لحظه فقط به هیونگ نگاه کرد. بعد به سمتش رفتو محکم در آغوش کشیدش. اشکای هیونگ آروم از چشماش پایین میریخت ولی هیون با صدای بلند گریه می کرد. بغض دو سالش بالاخره شکستو بالاخره دلش راهی برای خالی شدن پیدا کرده بود.

 همونطور که هیونگو بغل کرده بود با مشت با بازوش میزد: می دونی چی کشیدم تو این دو ساله؟ می دونی چه عذابی کشیدم؟ همیشه خودمو مقصر مرگت می دونستم. حتی یه شب خواب راحت نداشتم. خیلی نامردی هیونگ....


محکم تر بغلش کرد. این آرزویی بود که از بعد شنیدن خبر مرگ هیونگ همیشه توی دلش داشت که فقط یبار دیگه بتونه بغلش کنه. چند لحظه بعد ازش جداش شد. اشکاشو پاک کرد. با خوش حالی از جاش بلند شدو گفت: باید به بقیه بگیم که زنده ای


-نه هیونگ خواهش می کنم


-چرا؟


-اگه... اگه لی بفهمه من همه چیو می دونم معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاره


- ولی....


- یکم دیگه صبر کن هیونگ. اون خیلی خطرناکه


هیون سرشو تکون داد. چند لحظه به صورت هیونگ خیره شدو بعد لبخند کمرنگی زد.


----


توی اتاقش راه می رفت. تمام روز داشت فکر می کرد چطور می تونه از چنگ لی خلاص بشه ولی به نتیجه ای نمی رسید. لی خطرناک تر از اونی بود که بشه به راحتی باهاش در افتاد. هر کاری ممکن بود ازش سر بزنه. دیگه نمی خواست جون بقیه رو به خاطر خودش به خطر بندازه.

روی تخت نشست. سرشو به دیوار تکیه دادو چشماشو بست.

صدای ویبره گوشی توجهشو جلب کرد. چشماشو باز کردو گوشیشو برداشت. یه اس ام اس داشت. بازش کرد ولی با خوندنش نفسش تو سینه حبس شد.

 
" خوب گوش کن کیم هیونگ جون. اگه می خوای بقیه جون سالم به در ببرن قبل اینکه کسی بفهمه بیا به ادرسی که برات فرستادم"
 




نوع مطلب : who are you، story about hyung joon، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : DonYa
نظرات ()
شنبه 1 مهر 1396 10:42 ق.ظ
Hello, the whole thing is going nicely here and ofcourse every one is sharing
facts, that's truly excellent, keep up writing.
چهارشنبه 29 شهریور 1396 09:34 ق.ظ
An outstanding share! I've just forwarded this onto
a co-worker who has been conducting a little research on this.

And he actually bought me breakfast simply because I stumbled upon it
for him... lol. So allow me to reword this.... Thank YOU for the meal!!
But yeah, thanks for spending time to talk about this matter
here on your blog.
جمعه 8 اردیبهشت 1391 07:55 ب.ظ
هورااااااااااااا

چه جالب بود...

دم لی گرم واقعا حال کردم...

حالا هیونگ صورتشو اگ بخواد باید چیکار کرد؟

DonYa ک ک ک
دست شما درد نکنه زد قیافه شویمو عوض کرد تو حال کردی؟
باید بره پسش بگیره
جمعه 8 اردیبهشت 1391 01:42 ب.ظ
سلااااااااااااام....
خیلی قشنگ بود عزیزم....
عکسم،هیونگ خیلی ناز شده....
هیوووووووونگ.....عسیسم گناه داره کم اذیتش کن....بیچاره تو خونه چی میکشه از دستت!!!
------------
هه هه امتحانای این جوری خیلی حال میده...

ماهم یک شنبه امتحان عربی داشتیم....معلمه که سرمون بود گفت من کارببهتون ندارم....راحت باشید!!!این قدر خوب بود....همش از رو کتاب نوشتیم....دو تا غلطم گذاشتیم کسی شک نکنه....
حالا این امتحان مستمر بود....
----------------
راستی یه چیزی....شما این کنسرته که هیونگ و کیو و یونگی تو ژاپن تو زمان حکومت دابل اس داشتن رو دیدی؟؟؟
من تازه دیدمش....!!خیلی باحاله....یونگی خیلی باحال س.ک.س.ی میرقصه!!!با اون گلش...
-------------
دیگه؟؟؟
اهان....اون نظر قبلبیه منظورم این داسی تان بود نه اون یه قسمتیه....
-----------
we can fly هم از هرکی پرسیدم میگه فقط صوتیه...
چه بد....خیلی دلم میخواست ببینم با این اهنگ چه شلکی میرقصند؟؟؟علامت سوال به این بزرگی تا حالا تو زندگی برام پیش نیومده بود....!!
---------------
بعدش.....
از اون جایی که ما تو شیوع دابل اس فعالیم.... یکی از بچه ها با دختر خالش که بزرگ می باشد، kiss kiss هیون رو گذاشتن تو پخش ماشین....صداشم زیاد....از اون ور تو خیابون یه ماشین گذاشته دنبالشون که التماس بگو اسم این اهنگ چیه...مال کیه؟؟؟
بعدش ایشون بزرگواری کردن کل سی دی که همش سلوی بروبچ بوده رو بهشون داده...
چه قدر ذوق کردیم....
----------
من حرف برای گفتن زیاد دارم....سرتون رو میخورم...

----------
راستی این اهنگ هیونگ که اخرش دختره رپ میخونه اسمش چیه؟؟؟مال من چرت و پرت نوشت....خیلی میدوستمش....
--------------
خیلی حرف زدم.....
بابای گلم.....
DonYa سلام عزیزممممممممممممممم
ملسی گلم
من کلا عاشق این سری عکساشم خیلی نازه
من اصنم اذیتش نمی کنم. شیشه می کشه دی:

--------
وای اره خیلی حال می ده معلم ماهم هی مرفت بیرون که ما بتونیم تقلب کنیم
-------
وای ارههههههههههههه خیلی باحاله دیدی اهنگ دجاوو رو بیهوا می ذارن هیونگ رقص یادش میره =)))))))))))
---------
اهان گرفتم
-------
اره منم گشتم نداره. نمی دونم اهنگ به این قشنگی رو چرا هیچ وقت اجرا نکردن
--------
هاهاها چه کار باحالی ایووووووووووول
--------
خوب بگو عشقمممممممممممممم این حرفا چیه؟
--------
هیونگ دو تا اهتگ داره که رپشو دختر می خونه یکیش لانگ نایته یکیش هی گیرل
-----
میسی از نظرت
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
جمعه 8 اردیبهشت 1391 12:34 ق.ظ
وااااااااااااااااااااااااای دنیا جونم
خیلی قشنگ بود
دست گلت ندرده
دلم واسه هیونگم خیلی سوختید الهی فداش شم
اخییییییی ازوقتی هووت شدم حس قریبی به هیونگم پیدا کردم
خیلی پررو شدم نهههههههه
ککککککککک
بووووووووس
DonYa جونم؟
ممنونم عزیزممم
خواهش می کنم گلم
خدا نکنه اوره خیلی گناه داره
ناری عزیزم من بی عصابم هوای خودتو داشته باش
ک ک ک
بوووووووووووووووووووووووووووووس
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 06:53 ب.ظ
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ...
داداش بیچارم... چقد اذیت شد!!!
الهی بپوکم...
وای خداااا!
دنیـــــــــــــــــــــــــــــــا!!!
چرا؟
وای خیلی قشنگ بود!
لی از کجا فهمید که حافظه‌ی داداش برگشته؟ وای خدا!!!
وای وقتی راز بین خودشو هیونو گفت....!
وای خدا!!!!!
وای....
واااای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عالی بود...
چطوری بگم خیلی قشنگ بود؟
آخراش که دیگه گریم گرفت!
وای چ حس خوبیه که بدونی کسی که از دستش دادی و دیگه نمی‌بینیش و آرزو می‌کردی فقط یکباره دیگه بتونی در آغوشش بگیری زنده بشه و جلوت بایسته...
وااااااااااااای...من صورت داداش خودمو می‌خوام... اونی که صورتشو عوض کرده برش گردونه به همونی که بود...
داداشکم...نازنینم....
واااااااااااااای....
قربون اون چهره‌ی ماهش بشم...
فدای اون چشماش...
وای خدا! داداش قشنگم... نفسم!
وااااااااااااااای...
من پوکیدم...مردم...له له شدم!
دادااااااااااااااااااااااااااااش!!!
عالی بود...عالیه عالی بود دنیا! خیلی قشنگ بود! محشر بود.
قسمت بعد قسمت آخره؟
وای یعنی چی می‌شه؟
داداشمو نکشی دنیا...
من غصه می‌خورم...له می‌شم...
حیوانک داداشم!
الهی...:(
خیلی قشنگ بود...به شدت دوست دارم بدونم قسمت بعد چی می‌شه!
خدا کنه همه چی به خیر و خوشی تموم شه!
جونگی خوب شه... داداشم چهرش برگرده!من این چهرشو دوست ندارم!
من صورت ماه خودشو می‌خوام...
گریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...
خسته نباشی دختر قشنگم ...
عالی بود مادر...
:)
DonYa دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
اوره خیلی اذیتش کردن شویمو
خدا نکنه
جووووووووووونم؟
چی چرا؟
میسی میسی
هاهاها دقیقا همین سوالو هیونگم می پرسه
کلی فکر کردم راز پیدا کنم خیلی دوست دارم رازشونو
ممنونم
واقعنی؟ میسی عزیزممممممممم
بمیرم الهی
اره واقعا عالیه واقعا
نگران نباش صورت داداش نازنینت بر می گرده
خدا نکنه عشقمممممممم
فدای قربون صدقه رفتنت عزیزممممممممممممممممممم
وای خدا نکنههههههه
بلی بلی
چیز بخصوصی نمیشه
نه باو خیالت راحت
نه کاریش ندارم دی:
اوره
میسی میسی گذاچتم دیگه
یه خیر خوشی میشه حالا می بینی
جونگی خوب میشه داداشتم چهرش بر می گرده ولی.....
چشم میدم بهش
ممنونم مامانیییییییییی
ملسیییییییییی
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 06:39 ب.ظ
سلاااااااااااااام دنیا جونم
خوبی گلکم؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونی چقد دلم برات تنگ شده
شاید فکرشم نکنی....!!!
فقط بدون خیلیییییییییییییییی میدوستمت
امروز تمام قسمتای داستانتو خوندن کردم
قسمت دوم هر کلمش پشتمو میلرزوند
واقعا داستانت حرف نداره
خیلیییییییییییییییی خوشمله عشقم زود بقیشو بذار
الاتم به این قسمت رسیدم میرم بخونمش
خیلی دلم میخواد واسه هر قسمت داستانت با اسمم نظراتتو گلبارون کنم(از خود شیفتگی)
ولی نمیتونم خودت میدونی عسلم
خب من بروم بخونمش دیگر بوووووووووووووووووس جیگلم
DonYa سلام عزیزززززززززززززززززززززم
مرسی تو خوبی؟ تو یاهو خبری ازت نیست
منم همینطور گلم
منم خیلی می دوستمت
همشو با هم؟
هی هی همون قسمت کذایی؟
ممنونم گلم
ممنون چشم گذاچتم
باشه عزیزم
هاهاها عشقمممممممممممممممممم
اره گلم عب نداره
بوووووووووووووووووووووووووووووووووس
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 06:09 ب.ظ
سلام...آمادن کردم...
.........
بروم بخوانم بیایم....
DonYa سلام مامانی خوش امدن کردی

باشه عشممممم
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:32 ب.ظ
میگم نزاری هیونگ خاله تهنایی بره هااااااااا
من قسمت بعدو میخواااااااااام همین الااااان زود
دنیااااااااا میخواااااااااام
عااالی بود گلم
DonYa رفت دیگه
گذاچتم
گذاچتم دیگه
میسی میسی
بوووووووووووووووووووووس
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:31 ب.ظ
میگم این لی رو بزنه بکشش خوب؟؟
اون پیشنهادیم که اون سری تو نت گفتم یادت نره تو قسمت اخر عملی کن(نیشخند)
DonYa نمیشه لازمه زنده بمونه دی:
یجور دیگه اون پیشنهاده رو اجرا کردم پوهاااا
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:29 ب.ظ
اوخی بغلیدتش جوووووونم
منم همینجوری میبغله هیووون
نههه اوخی هیونم به ارزوش بعد 2سال رسید هیییییییی
DonYa اوره
همینجوریم می زنیش؟؟؟؟
بلییییییی
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:28 ب.ظ
من بمیرررررررررم نبینم هق هق تو هیوووووووون
دنیا دلت اومد بابات هق هق بزنه؟؟؟
هاهاهاهاها
DonYa خدا نکنههههههه
خوب این هق هقه رو دلش مونده بود دیگه باید خالی می شد
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:27 ب.ظ
واااااااا هیونم 1ساعت تمام وایستاده تو تارکی؟؟خب خسته میشه بگو حداقل بشینه
نهههههههه هیوووووووووووونگ خاله کوجاااا بودی؟؟
DonYa نه محو تماشای سونگ جوئه خستگی یادش رفته
هیییییییییییییی لولو برده بودش
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:26 ب.ظ
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
هیوووووونم چرا خافش نمیبره؟؟؟هاهاهاهاهاها
اووخی کلافس جووووونم
DonYa چون تو پیشش نیستی صدبار گفتم شوهرتو ول نکن
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:25 ب.ظ
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
سلاممممممممم دنیا جونی خوفی؟؟
چه خبرا؟؟؟
من نتم وصلید(نیشخند)
هووووووریااااااااا
اووووم نفر 47 میباشم هیییییییییییی روزگار
DonYa دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
سلام عچقم تو خوفی؟
سلامتی
هوریا هوریا
هاهاها عزیزممممممممم
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 12:58 ب.ظ
مامانییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
سلاممممممممممممممممممممممممم
هیچی نمیتونم بگم جز اینکه محشر بود....
چرا با احساسات من بازی میکنی؟؟؟؟
نکن این کارو با مننننننننننننننننننننننن
DonYa سلام عزیززززززززززم
مرسی گلم نظر لطفته
کی؟ من؟
من کاریت نکردم که
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 11:56 ق.ظ
بسم الله
این دیگه کیه؟
ماماانیییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دنیاااااااااااااااااااااااااااا
به جان خودم بلایی سر شوملمون بیاری دونه دونه موهای سرتو قیچی میکنم!
از نوع تیکه ایش!
رنگشم میکنم!
مش هم خواستی هستم!
اصلا هرچی تو بگی
فقط جون هرکی دوست داری هیونگ منو نکششششششششششششششششش
DonYa کی دیگه کیه؟
باباییییییییییییییییییی
بلههههههههههههههههههههههه
نه بابا منو بلا اوردن سر هیونگ؟
اوه پس واجب شد یه بلایی حتما سرش بیارم
نه نمی کشم قوووووووووووووووووووول
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 11:34 ق.ظ
به به دنیا خانوم!
صبر میکردی یه ذره دیرتر میومدی!
واقعا که!
ولی درکت میکنم
منم دقیقا همینجوریم
آخه داستانمو تموم نکردم ولی میام میذارم اونم دیر به دیر!

وااااااااااااای مرسی عزیزم زیارتم قبول! ایشالا قسمت خودت بشه!
-: ایشالا! حالا مگه کجا بودی؟
وا مگه نمیدونی؟ رفته بودم مشهد دیگه!
-: ا واقعا؟
بله!

خب دیگه من برم بخونم دوباره میام!
DonYa سلام هانی جان خوبی؟
جدی؟ میشد؟ پس کاش صبر کرده بودما دی:
بهله بعد واسه من شکلک عصبانی میذاری؟

مشهد بودی؟ عزیززززززززززززززززم
زیارتت قبول عشقم

باشه گلم
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:52 ق.ظ

DonYa بخلللللللللللللللللللللللللللللللللل
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:52 ق.ظ
DonYa مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:51 ق.ظ
سلام هوووووووووووو.......
خوبی؟
وای خیلی قشنگ بود این قسمت...
خیلی هم خماری داشت...
فک کنم قسمت بعدی قسمت آخر باشه،نه؟
زودی بزاریا،باشه؟
مرسیییییییییییییییی
DonYa سلام عزیزمممممممم
میسی میسی
منوووون عشقم
نه بابا نداشت داشت؟
اره عزیزم
گذاچتم گلم
بوووووووووووووووووووووووووووووووووس
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:50 ق.ظ

DonYa بوووووووووووووووووووووووووووس
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 03:36 ب.ظ
امروز خوب بود ولی جای خالیت به شدت حس میشد
خیلی جات خالی بود
انشاا...دفعه بعد باید جبران کنیااااااا
DonYa خوش حالم که خوب بود
ممنونم عزیزم
باشه اگه قرار روزی بود که بتونم بیام جبران کی کنم
بووووووووووووووووووووووس
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 02:13 ب.ظ
راستش دیروز داستان رو خوندم اما نمی دونم نظر گذاشتم یا نه ...
باید بگم محشر بود واقعا نوشتنت رو دوست دارم ... هیونگ جون ... بیشتر از همه شون گناه داره ... حتما واسش سخت بوده ... هییییی ...
امیدوارم هیون ... هیونگ رو درک کنه . بالاخره هیونگ بود که جونگ رو راهی اونجا کرد . امیدوارم درک کنه که اون زمان چیزی از هیونگ بودنش نمی دونست ... مرسی عزیزم . منتظر بقیه ش هستم .
DonYa ممنون عشقممممممممممم
ممنونم عزیزم
اره مخصوصا قسمت اخر که دیگه ته گناه داشتنه
همه پسرا باید بتونن درکش کنن. اوره منم امیدوارم
گذاشتم گلم
بووووووووووووووووووووووووووووووس
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 12:26 ق.ظ
وایییییییی ینی کسی جرئت داره اس اس روتهدیدکنههههههههههههه
مرسی عزیزم عالی بود...مثل همیشه حرف نداشت......الهی بمیرم برای هیون چه عذاب وجدانی داشتههههههه...هیونگ چه سختشه که جونگ روتواون وضع ببینه
DonYa حتما داره دیگه
ممنونم گلم میسی میسی نظر لطفته
خدا نکنه هی هی اوره
خیلیییییییییی هیونگم جیییییییییغ
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 11:29 ب.ظ
vay donya kheili ali bod.kheili khob neveshti.elahi man hyung mikham
DonYa واقعنی؟
به نظرم این قسمتو خوب ننوشتم
مرسی عزیزم
بوووووووووووووووووووس
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 10:58 ب.ظ
یعنی بزنم به ۴۵۸۰۶-۴۸۷-۳۹۰۴۸۷۰۵۹۶۵۰۹=۳۲۴-۶۰۸-۳۴۵۶۹۰۸۷۹۴-۶۷۹۰۸۵۶۰۷۸۵۶۷۴۵۶۳۴۵۶۳۴۵۳۴۵۳۴۵۳۴۵۶۴ قسمت مساوی تقسیمت کنم؟ها؟تقسیمت کنم؟
خجالت نمیکشی؟
دیگه نمیومدی دختره بده بده بده بد
الان باید برم بدرسم وگرنه یک حالی ازت میگرفتم که نگو
داستانت بسی بسیار فراوونه زیادو خیلی قشنگ بود
ای جونم که هیونگ اینجوری گریه میکد خدایا
اما نمیتونم ببخشمش که با جونگم اینکارو کرد
جونگمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین
میدونم تقصیر هیونگ نیستا اما .........
نمیدونمممممممممممممممممممم
خب من برم دستت درد نکنه خواهر
حالا که اخرای داستانته زود تند سریع بیا دیگه
بوس مرسی بای
DonYa هااااااااااااااا؟ اخه چراااااااااااااا؟ منه بدخت چه کردم؟
خوب مرمر گفتم که چرا دیر میام باشه قسمت بعدو زود میذارم
حالا بیا مهربون باشیم
نه برو به درس درس مهم تره
میسی میسی
فکر کنم هیونگ تو این داستان من قد تمام عمرش اشک ریخت
نه دیگه ببیشش اون الان نادمه پشیمونه گناه دالها
باشه عزیزم مرسی که اومدی
چشم زود میام
بووووووووووووووووووووووووووووووس
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 10:34 ب.ظ
اخه من چطوری عصبانی نباشم؟
خب قربونت برم ما خمه درس داریم فدات شم
هفته ای 1 ساعت که دیگه نمیکشتت
میکشه؟
اگه میکشه بگو تا خودم بکشمش
چه بکش بکشی شدا
کم کم داستانت داشت فراموشم میشد
اخه حیف این داستان به این خوشگلی نیست که با دیر اومدنت از تب و تاب میندازیش؟
جون من هفته ای یه بار که دیگه خیلی نیست
بیای زوداااااا
راستی محشر بود این قسمت
صبر کن من خالی کنم خودمو
هیووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون
هیووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونگ
میکشمت لی کثافتتتتتتتتتتتتت
من کلا اعصاب مصاب ندارمااااااااااااااا
DonYa مهری جان می دونم همه درس دارین
ولی کار من با یه ساعت راه نمیفته
چون وقتی داستانو تایپ می کنم همون موقع رو اون قسمت فکر می کنم خیلی بیشتر وقتمو می گیره علاوه بر اون جواب دادن نظراتم هست
دوست دارم یه موقعی بیام که خیالم راحت باشه
هه داستان که دیگه قسمت بعد تموم میشه
چیزی ازش نمونده ولی قسمت بعدو سعی می کنم زود بیام
مرسی عزیزززززززززززززززززززززززززززم
اها تخلیه شدی الان؟
نه یاواش باش
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 10:00 ب.ظ
man mitarsam
DonYa اوا چرا؟
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 09:56 ب.ظ
به به چه عجببببببببببببب
صفا اوردین دنیا خانم
منور کردین وبو
اخه من چی بگم به تو اخه
چرا اینقدر دیییییییییییییییییییییییییررررررررررررررررررر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
DonYa مهررررررررررررررررری
ببیشید
خوب درس دارم اخه
بعدشم چون ته داستان هنوز مشخص نبود گفتم صبر کنم یچی به ذهنم بیاد بعد بنویسم
حالا تو عصبانی نباش باشه؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30