درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ :
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




به به سلام دوستان

خوبین؟خوش می گذره؟

بالاخره بعد از قرنی تونستم این قسمتو بذارم. می تونستم زودتر بذارم ولی چون هنوز مطمئن نبودم قراره اخر داستان چی بشه ترجیه دادم یکمی بیشتر روش فکر کنم. اخرم به این نتیجه رسیدم نمی دونم اخرش چی میشه فعلا این قسمتو بذارم

وای بچها امروز یه امتحان دادم سراسر تقلب. دوستم قبلا امتحانشو داده بود برا همین سر کلاس نبود من سوالو به اون اس می دادم اون زنگ می زد برا من می خوند بعد منم پشت بندش برا بقیه بچها می خوندم. انقد خندیدیم. حالا من گوشی رو پامه خودمو کشتم معلمه نفهمه هی زرتو زرت منو بلند می کرد برو فلان چیزو از دفتر بگیر. هاهاها خیلی خوش گذشت.

خوب دیگه برین ادامه. بالاخره مشخص میشه که چه اتفاقایی برای هیونگ افتاده

وای من دیوانه این عکسم. چقد خوشگله



دوستون دارم خیلی خیلی زیاد


بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس





کمی روی تخت جا به جا شد. پتو رو بیشتر روی خودش کشید و برای بار هزارم سعی کرد بخوابه اما بی نتیجه بود. از دیشب تا حالا یه لحظه نتونسته بود از فکر سونگ جو بیرون بیاد. از بعد دیدن اون فیلم یه دفه حالش بد شده بود. از صبح که بهوش اومده بود در اتاقشو قفل کرده بودو به کسی اجازه نمی داد وارد اتاقش بشه. نه یه کلمه حرف میزد نه یه لقمه غذا می خورد.

دوباره جنگی توی ذهنش شکل گرفت که هیچ پیروزی در بر نداشت. اون کیه؟ ممکنه ربطی به هیونگ داشته باشه؟ احمق نباش یادت رفته که دکترا تایید کردن اون جسد هیونگه؟ پس این همه شباهت چی؟ می تونه یه تصادف ساده باشه. پس چرا بعد دیدن اون فیلم اینطوری بهم ریخت؟ حتما به خاطر هیونگ عذاب وجدان گرفته


غلطی زدو به ساعت نگاهی انداخت. با ناباوری دید که ساعت ده دقیقه به سه صبحه. از آخرین باری که ساعتو دیده بود تا الان بنظر نزدیک به یک ساعت می گذشت اما درواقع فقط یه ربع گذشته بود.


با کلافگی از جاش بلند شدو روی تخت نشست. بی فایده بود نمی تونست بخوابه. پتو رو کنار زدو از روی تخت بلند شد. سلانه سلانه به سمت آشپزخونه رفت. لیوانی برداشتو تا نیمه از آب پر کردو یه نفس سر کشید. لیوانو توی سینک ظرف شویی گذاشتو دوباره به سمت اتاقش رفت.


اما همین که به اتاق سونگ جو رسید از حرکت ایستاد. در اتاق نیمه باز بود. به سمت در رفتو کمی به سمت جلو هولش داد. سرشو برد داخل ولی کسی تو اتاق نبود. یعنی این وقت شب کجا رفته بود؟ رفتارای عجیب سونگ داشت دیوونش می کرد.


از اتاق بیرون اومدو به سمت در خروجی رفت. شاید توی حیاط باشه. بهتره دلیل این رفتارشو از خودش بپرسه. سعی کرد با کمترین سرو صدا در خونه رو باز کنه که کسی بیدار نشه. پاشو که گذاشت تو حیاط سرمای گزنده ای رو احساس کرد. زیپ ژاکتشو بالا کشیدو به سمت تاب رفت. ولی کسی اونجا نبود. کمی سرشو برگردوندو به دور برش نگاهی انداخت ولی نمی تونست سونگ جو رو ببینه.


نفس عمیقی کشیدو سرشو تکون داد. دوباره به سمت خونه راه افتاد. ولی همین که به پله ها رسید چیزی نظرشو جلب کرد. از اتاقک ته حیاط که بعضی وقتا برای تمرین ازش استفاده می کردند صدای آهنگی به گوش میرسید. با اینکه فاصله اتاق با خونه کمی زیاد بود اما به راحتی می تونست صدای آهنگو بشنوه.


قدم هاشو به سمت اتاقک برداشت. نزدیک که شد بدون اینکه سرو صدا کنه از پله ها بالا رفت. به آرومی درو باز کردو داخل شد.


فقط یه چراغ کوچیک توی اتاق روشن بود که نور ضعیفی رو به سالن می بخشید. صدای آهنگ کرکننده بود.توجهی نکرد. توی تاریکی ایستادو به صحنه رو به روش خیره شد.


یه ساعتی گذشته بود. شاید این بیستمین بار بود که آهنگ لاویا پخش می شد. سونگ جو رو به روی آینه ایستاده بود. تمام مدت بی وقفه با آهنگ می رقصید. صورتش سفید شده بود و لرزش بدنش به خوبی قابل مشاهده بود ولی بازم ادامه می داد.


هیون شوکه شده بود. این امکان نداشت. سونگ جو حتی یبارم رقص این آهنگو ندیده بود اما تمام حرکاتو از حفظ بود. اما چیزی که بیشتر باعث تعجبش میشد تیکه ای از رقص بود که هیونگ همیشه باهاش مشکل داشت. به خوبی بیاد داشت هیونگ همیشه پاشو اشتباه میذاشت تو تمام این مدت هروقت به این قسمت میرسید سونگ جو نمی تونست حرکتو به درستی اجرا کنه.


به نقطه اوج آهنگ رسید. سونگ به سمت بالا پرید اما همین که به زمین رسید مچ پاش به شدت پیچ خوردو روی زمین افتاد.


دستاش محکم با زمین برخورد کردو می تونست درد گزنده ای رو توی مچ پاش احساس کنه. آروم سر جاش نشستو با دستش مچ پاشو گرفت. اخماش بیشتر توی هم رفت. با خشونت کنترل ضبطو از کنار پاش برداشتو آهنگو قطع کرد. از عصانیت کنترلو به گوشی پرت کردو دستاشو لای موهاش فرو کرد. گرمی اشکو رو گونه هاش حس می کرد. سرش روی زانوهاش گذاشتو دستاشو توی موهاش مشت کردو کشید. قدرت نفس کشیدنو نداشت. نمی تونست اینطوری ادامه بده. خسته شده بود.


هیون با پاهای لرزون از توی تاریکی بیرون اومد. یه لحظه چشم از سونگ جو بر نمی داشت. همینطور که بهش نزدیک میشد شروع به صحبت کرد: از وقتی اومدی می دونستم یه چیزی رو داری مخفی می کنی. می گفتی تا حالا آهنگای مارو نشنیدی ولی برای اولین بار طوری آهنگو خوندی که انگار مدت ها تمرین داشتی. صدات با هیونگ مو نمی زنه. عین اون حرف می زنیو رفتار می کنی. حتی اشتباهت توی رقصم مثل اونه. چطور با آهنگی می رقصی که ادعا می کنی هیچ وقت نشنیدیش. چرا دیشب وقتی هیونگ صدات کردم اونطور عکس العمل نشون دادی؟


تمام این حرفا رو با عصبانیت بی حدو مرزی به زبون میاورد. نمی دونست از چی انقد عصبانیه. اصلا حال خودشو درک نمی کرد فقط می خواست همه چیو بفهمه. درست بالای سر سونگ جو ایستاد. دستاشو به سمت یقش بردو محکم چنگ زدو به چشمای غرق در اشکش خیره شد: تو واقعا کی هستی لعنتی؟


سونگ برای چند لحظه به چشمای هیون خیره شد. بعد لبخند تلخی روی لباش جا گرفت آروم شروع به حرف زدن کرد: پس خواب ندیدم. اون واقعا تو بودی که صدام کردی


قطره اشکی از گوشه چشمش چکید: چیو می خوای بشنوی هیون جونگ هیونگ؟ مطمئنی می تونی حرفامو باور کنی؟ می تونی باور کنی که من هیونگم؟


دستای هیون از یقیه سونگ جو شل شد. پاهاش سست شدو به زمین افتاد. انتظار هرتوضیحیو داشت جز این.


زیر لب زمزمه کرد: غیر ممکنه.... داری مزخرف می گی... هیونگ دوسال پیش مرده... فریاد زد: میشنوی لعنتی؟ اون مرده؟


- از دیشب تاحالا صد بار آرزو کردم که کاش مرده بودم. کاش...


بغضش شکست. بی صدا اشک می ریخت. هیون فقط با بهت بهش خیره نگاه می کرد. قدرت حرف زدنو از دست داده بود. حس می کرد مغدش یخ کرده. نمی تونست چنین چیزیو باور کنه.

بعد چند لحظه هیونگ سکوتو شکست.

-اون شب خیلی عصبانی بودم. بعد اینکه از خونه رفتم بدون اینکه بدونم می خوام برم کجا تو خیابونا می چرخیدم. می خواستم آروم شم برای همین تصمیم گرفتم برای یه مدت کوتاهم که شده برم. داشتم از جاده هانگ گو رد می شدم که یه دفه یه ماشین که داشت از روبه رو میومد جلوم پیچید. زدم رو تمرمز. جاده تاریک و خلوت بود. چون نور مستقیم تو صورتم میخورد نمی تونستم ببینم کی جلوم وایساده.


متوجه شدم یکی از ماشین پیاده شد. فکر می کردم شاید پلیس باشه و بخواد به خاطر سرعت زیاد جریمم کنه. برای همین هیچ کاری نکردمو منتظر شدم. اما همون موقع چراغ ماشین خاموش شدو متوجه دو تا مرد درشت هیکل شدم که به سمت من میومدن . ترسیدم. خواستم دنده عقب برمو یجوری فرار کنم که متوجه شدم یه ماشین دیگه پشت سرم وایساده.


قبل اینکه قدرت تصمیم گیری داشته باشم در ماشین باز شد. یکی از اون مردا یقمو گرفتم محکم کشیدم بیرون. داد زدم چی ازم میخواد ولی خیلی سریع ضربه ای به سرم زد. بیهوش شدم.

وقتی که بهوش اومدم توی یه ون بودم. دهنمو دستام محکم بسته شده بود. به خاطر ضربه ای که به سرم خورده بود درک درستی از موقعیتم نداشتم فقط خوب یادمه که خیلی سردم بود. وقتی به خودم نگاه کردم دیدم کاپشنم تنم نیست. یکم که بیشتر دقت کردم فهمیدم ساعتو گردنبندمم نیستن. با گیجی به دور برم نگاه می کردم که دیدم یکی از اون مردا متوجه بیدار شدنم شده بود. اسلحه رو گرفت سمتم زیر لب گفت اگه خفه نشم خیلی سریع می کشتم.
خودمو کشیدم عقبو دیگه هیچ کاری نکردم تا اینکه حس کردم یکی داره اسممو صدا می زنه.

به اینجای حرفش که رسید بغضش تازه شد. سعی کرد اشکاشو مهار کنه. نفس عمیقی کشیدو ادامه داد: به سختی خودمو بالا کشیدمو از پنجره به بیرون نگاه کردم. پنجرها دودی بود وماشین با فاصله زیادی از جاده اصلی ایستاده بود ولی می تونستم همه چیو ببینم.


تقریبا هیچی از ماشینم نمونده بود. مردم زیادی اونجا وایساده بودن. دوباره حس کردم کسی اسممو صدا می زنه. تونستم جونگو تشخیص بدم. همینطور بقیتونو که داشتین بالا سر یه جنازه گریه می کردین.


تازه فهمیدم چی شده. با وحشت سعی کردم خودمو از دست اونا نجات بدم. تقلا می کردم که یجوری دستامو باز کنم ولی هیچ کاری ازم ساخته نبود. حس کردم یکی موهامو چنگ زد. همون مرد بود. اسلحه رو روی شقیقمو گذاشت داد زد: مگه بهت نمی گم خفه شو؟ اگه کوچکترین حرکتی بکنی مجبور میشم تیرامو حروم کنم.


دوباره پرتم کرد رو صندلیو اسلحشو به سمتم گرفت. صدای فریادای جونگ هنوزم تو گوشمه. ولی هیچ کاری نمی تونستم بکنم. حتی نمی تونستم تکون بخورم.


دستاشو لای موهاش فرو برد. بازگو کردن اون اتفاقا بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کرد براش سخت بود.


ادامه داد: چند دقیقه بعد کسی به گوشی راننده زنگ زد. داشت با یه نفر حرف میزد. گفت منو گرفتن بعد راه افتاد. نمی تونستم تشخیص بدم داره منو کجا می بره. به خاطر ضربه ای که به سرم خورده بود حس می کردم هر لحظه ممکنه از حال برم ولی به خاطر ترس از بلای نامعلومی که قرار بود سرم بیاد سعی می کردم خودمو نگه دارم اما آخر سر بالاخره بیهوش شدم.


وقتی بهوش اومدم تو یه اتاق شبیه اتاق عمل بودم. یه سرم بهم وصل بود. اصلا نمی تونستم بفهمم چی شده و چرا اونجام. برای یه لحظه با خوش حالی فکر کردم شاید نجات پیدا کردمو الان توی بیمارستانم اما خیلی سریع متوجه شدم که اینطور نیست.


دستام با کمربندای چرمی محکم به لبه تخت بسته شده بود. همین که در باز شد ترس وجودمو گرفت می دونستم اتفاق خوبی در انتظارم نیست.


چند نفر دکترو پرستار اومدن بالا سرم. با وحشت سعی می کردم دستامو باز کنم ولی هیچ راه فراری وجود نداشت. نمی دونستم چه بلایی میخوان سرم بیارنو نمی دونستم زندم میزارن یا نه.


ترسیده بودم. انقد که قدرت داد زدنو کمک خواستن نداشتم. دیدم چند نفر به سمت کامپیتور بزرگی رفتن شروع کردن باهاش کار کردن و چند نفر دیگه چند تا سیم بهم وصل می کردن.


بازم شروع کردم به تقلا کردن. هیچ وقت تو تمام زندگیم تا این حد نترسیده بودم. فکر اینکه می خوان چه بلایی سرم بیارن بند بند وجودمو می لرزوند.


تا اینکه یه پیر مرد اومد بالا سرم. ترسیدمو رومو برگردوندم ولی اون خیلی آروم دستشو روی شونم گذاشت. می تونستم غمو توی چشماش ببینمو همین باعث شد برای یه لحظه ترسمو فراموش کنم. سرشو بهم نزدیک کردو در گوشم گفت: نترس. آروم باش... ساکت باشو گوش کن چی می گم. نمی خوام بلایی سرت بیارم پس وحشت نکن. من مقصر نیستم اون مجبورم کرده به خاطر خانوادم باید این کارو بکنم. اون میخواد حافظتو برای همیشه پاک کنم ولی من این کارو نمی کنم وقتی حافظت برگشت به منو خانوادم کمک کن نجات پیدا کنیم.


همون موقع صدای کسی رو شنیدم که داد زد چرا شروع نمی کنین؟ وقتی اومد جلوتر تونستم چهرشو ببینم. لی بود. هرچند اون موقع نمیشناختمش. وقتی به چشمام نگاه می کرد نفرت عجیبی توی صورتش وجود داشت. بهم گفت کاری می کنه با دستای خودم گروهمو نابود کنم. بعد با صدای بلند خندید.

 
بعد کم کم حس کردم دارم به خواب میرم. چشمامو بستمو دیگه هیچی نفهمیدم.


وقتی بهوش اومدم هیچ چیز یادم نبود. مغدم کاملا خالی بود. نمی دونستم کیمو کجام. نمی دونستم چرا هیچی از گذشتم بیاد نمیارم فقط منتظر بودم یکی بیادو جواب سوالامو بده.


تا اینکه لی اومد تو اتاقم.


به اینجای حرفش که رسید حس کرد نفرت داره وجودشو می خوره.


-با مهربونی به سمتم اومدو گفت که پدرممه. گفت تصادف کردمو برای همینه که حافظمو از دست دادم. خیلی راحت بهش اعتماد کردم. باور کردم که پدرمه و تمام حرفاش درسته. اما هنوزم درکی از موقعیتم نداشتم.


چند ماهی طول کشید. من تو خونه لی زندگی می کردم. هربار که ازش میخواستم در مورد گذشتم بگه به ظاهر سکوت می کردو قیافه غمگینی به خودش می گرفت.


تا اینکه گذشتمو همونطور که دلش می خواست برام تعریف کرد.


چهره لی که قیافه محزونی به خودش گرفته بود جلو چشماش شکل گرفت: گوش کن پسرم. به خاطر وضعیتی که بعد از تصادفت داشتی نمی خواستم چیزی بهت بگم ولی حالا که اصرار می کنی برات تعریف می کنم. حتما یادت نیست. تو یه برادر کوچیکتر از خودت داشتی. هیون جو. اون روزا ما خانواده فقیری بودیم. انقد که گاهی غذایی برای خوردن نداشتیم. من به سختی کار می کردم اما درامدم یک ماهم برای چند روزم کفایت نمی کرد. تو هم به اصرار من و مادرت تمام پولی که در میاوردی رو خرج تحصیلت می کردی.

 مدت ها در این وضع بودیم تا اینکه یه روز برادرت اومد خونه و گفت که می خواد خواننده بشه. گفت کمپانیی هست که می خواد برای خوانندگی تست بگیره و اون می خواد همه تلاششو بکنه و اگه موفق بشه می تونه هممونو از اون وضعیت خلاص کنه.


ازمون خواست بهش اعتماد بکنیم. از اون روز به بعد تا روز برگذاری آزمون به سختی  تلاش کرد. روزی که قرار بود نتایج اعلام بشه وقتی می خواست از خونه بره برای آخرین بار بهمون لبخندی زدو برامون دست تکون داد. بعد رفت.


اون آخرین باری بود که دیدمش. چند ساعت بعد رفتنش بهم خبر دادن که جنازشو غرق خون توی یه کوچه پیدا کردن.اون موقع بود که دنیا روی سرم خراب شد. اون خودکشی کرده بودو قبل مرگش یه نامه نوشته بود. گفته بود اگر توی تست قبول می شد این کارو نمی کرد ولی حالا که قبولش نکردن خودشو می کشه تا ما زندگی راحت تری داشته باشیم.


مادرت از اون روز دیگه یک کلمه هم حرف نزدو تنها کاری که می کرد خیره شدن به یه گوشه بود. همون موقع بود که تصمیم گرفتم انتقام بگیرم. از اون روز به بعد تمام تلاشمو کردم و با هر قیمتی شد این کمپانی رو بوجود اوردم تا بتونم انتقام خون برادرتو از اون گروه بگیرم.


دیگه نتونست ادامه بده. جرات گفتن حقیقتو نداشت. نمی تونست بگه تمام اون مدت این بلاها رو اون بوده که سر جونگ آورده. با یادواری کاری که با جونگ کرده بود اشکای جدیدی روی صورتش جای گرفتن.


هیون تمام مدت با بهت به سونگ جو نگاه می کرد. قدرت تجزیه و تحلیل حرفایی که شنیده بودو نداشت. نمی تونست یه کلمه از چیزایی که شنیده بودو باور کنه. زیر لب گفت: داری دروغ می گی.... امکان نداره....


هیونگ کمی مکث کردو گفت: یادته یبار منو بردی به اون رستورانی که وقتی بچه تر بودی رفته بودی اونجا غذا خورده بودیو پولشو ندادی؟ اون شب بدون اینکه مغاذه دار بفهمه چند برابر پولی که باید بهشون میدادیو گذاشتی رو پیشخونو بعد از مغازه رفتیم. قرار بود این یه راز بین من و تو باشه.


اشکی از گوشه چشم هیون چکید. حق با سونگ جو بود. هیچ کس جز اون و هیونگ از این قضیه خبر نداشت.


چند لحظه فقط به هیونگ نگاه کرد. بعد به سمتش رفتو محکم در آغوش کشیدش. اشکای هیونگ آروم از چشماش پایین میریخت ولی هیون با صدای بلند گریه می کرد. بغض دو سالش بالاخره شکستو بالاخره دلش راهی برای خالی شدن پیدا کرده بود.

 همونطور که هیونگو بغل کرده بود با مشت با بازوش میزد: می دونی چی کشیدم تو این دو ساله؟ می دونی چه عذابی کشیدم؟ همیشه خودمو مقصر مرگت می دونستم. حتی یه شب خواب راحت نداشتم. خیلی نامردی هیونگ....


محکم تر بغلش کرد. این آرزویی بود که از بعد شنیدن خبر مرگ هیونگ همیشه توی دلش داشت که فقط یبار دیگه بتونه بغلش کنه. چند لحظه بعد ازش جداش شد. اشکاشو پاک کرد. با خوش حالی از جاش بلند شدو گفت: باید به بقیه بگیم که زنده ای


-نه هیونگ خواهش می کنم


-چرا؟


-اگه... اگه لی بفهمه من همه چیو می دونم معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاره


- ولی....


- یکم دیگه صبر کن هیونگ. اون خیلی خطرناکه


هیون سرشو تکون داد. چند لحظه به صورت هیونگ خیره شدو بعد لبخند کمرنگی زد.


----


توی اتاقش راه می رفت. تمام روز داشت فکر می کرد چطور می تونه از چنگ لی خلاص بشه ولی به نتیجه ای نمی رسید. لی خطرناک تر از اونی بود که بشه به راحتی باهاش در افتاد. هر کاری ممکن بود ازش سر بزنه. دیگه نمی خواست جون بقیه رو به خاطر خودش به خطر بندازه.

روی تخت نشست. سرشو به دیوار تکیه دادو چشماشو بست.

صدای ویبره گوشی توجهشو جلب کرد. چشماشو باز کردو گوشیشو برداشت. یه اس ام اس داشت. بازش کرد ولی با خوندنش نفسش تو سینه حبس شد.

 
" خوب گوش کن کیم هیونگ جون. اگه می خوای بقیه جون سالم به در ببرن قبل اینکه کسی بفهمه بیا به ادرسی که برات فرستادم"
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 :: نویسنده :
نظرات ()
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 09:55 ب.ظ
راستی میتونم بپرسم خواهرت چند سالشه؟
DonYa بهله که می تونی
14
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 09:54 ب.ظ
هاهاها چرا تازگیا همه از من مرگ دلخراش می خوان؟ خبریه؟ سادیسم مسری شده؟

-()
بقیه رو نمیدونم ولی من خودم سادیسمی دارم که مزمنه...هر از گاهی خودش رو نشون میده...بخصوص راجع به هیونگ باشه
DonYa وای اره هستی منم فقط سادیسمم رو هیونگ اود می کنه. فک کن واسه قلبای شیشه ای هرچی ایده برا بقیه دادم اول تو ذهنم مال هیونگ بوده بعد وقتی دیدم نمیشه همه اون اتفاقا هم زمان برا یه نفر بیفته پخشش کردم بین بقیه
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 09:52 ب.ظ
ها؟ کودوم جنازه؟

-هیچی...توهم بود:دی
DonYa توهم میزنی اون جنازه کی بومه؟ هستی عزیزم خودتی؟
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:46 ب.ظ
قربونت برم
کیس کیس
بای بای گلی
DonYa خدا نکنه
بوووووس
بای عزیزم
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:41 ب.ظ
هی
به فدای تو عشقم
باشه گلی من برم
کاری نداری؟
DonYa خدا نکنه
نه عزیزم برو
بوووووووووووووس
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:36 ب.ظ
منم
عب نداره شما برین
*ای بابا ولش کن ناراحت نباش به تولد هیون فکر کن که قراره کلی خوش باشیم
تولد هیونگم که دوباره میریم
DonYa باشخ عزیزم من که چیزی نگفتم
اره یه روز دیگه همو میبینیم :)
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:32 ب.ظ
حالاگرفتمممممممممممممممم...
راستی چراچندروزی سارانیست..
بهش اس دادم گفت شارزندارم.
بهش سلام برسون وبگو سودامنتظرته..



بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس
DonYa درساش سنگین شده فکر کنم فردا پس فردا بیاد
باشه بهش میگم عزیزم

بوووووووووووووووووووووووووووووووس
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:30 ب.ظ
پس هیچ راهی نداره
خیلی حیف شد دلم واست قد نخود شده بود
DonYa منم
عب نداره شما برین
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:29 ب.ظ
اوووووووووووووووووووههههههههه گرفتمممممم
ممنون اجی...
پس من یه باردیگه همین قسمتومیخونم تاکلاحالیم شه..




من رفتم
DonYa باشه عزیزم
بوووووووووووووووووووووووس
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:26 ب.ظ
کلاست چند تا چنده؟
DonYa از نه و نیم ولی بدیش اینه که مامی اینا امشب میرن شمال تا جمعه تا وقتی برنگزدن نمیشه من بیام بیرون اونم اونجا که یکمی دوره
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:26 ب.ظ
نه عزیزم شما برین خوش بگذره
*اولا واسه خوشگذورنی نمیریم که(الان اعصاب ندارم)
دوما بی تو خوش نمیگذرهههههههههه
DonYa اهان می دونم ببخش
خوب چکنم؟ نمی تونم دیگه
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:22 ب.ظ
راستی اجی من داستانتوازاول نخوندم..
میشه یکمی توضیح بدی.نمیتونی برم ازاول بخونم
DonYa اره گلم.
هیونگ اول داستان به خاطر اینکه یه دختر به زور می بوستش با دوست دخترش دعواش میشه و سر تمرین نمیره. عکس این بوسه تو روزنامه ها پخش میشه و هیون که از قضا اونم دوست دختر هیونگو دوست داره از اینکه فکر می کنه هیونگ داره به دختره خیانت می کنه باهاش دعوا می کنه سر این دعوا هیونگ از خونه میره که بعدش همه این اتفاقایی که تو این قسمت تعریف کردم براش پیش میادو میشه سونگ جو وچون فکر می کنه برادرش به خاطر این گروه مرده می خواد از اونا انتقام بگیره. یه روز فیلم تولدشو می بینه و حافظشو به دست میاره. بعدشم دیگه تو این قسمت بود
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:19 ب.ظ
اووووووووووووووووووا نمیتونی بپیچونی؟
بدونه تو سخته
DonYa نه عزیزم شما برین خوش بگذره
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:19 ب.ظ
هردووووووووووووووشون.چه طور؟؟؟؟؟؟؟
DonYa هیچی عزیزم دی:
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:17 ب.ظ
ممنون اجی دنیاخیلی خوب بوووووووووووووووووود
DonYa خواهش می کنم گلم
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:16 ب.ظ
نه تو نقشه زنه هیونگ فرو رفتم...همون بهم بگو هوو....
.................
نه بابا همون دلم از دسته اینکه هیونگ رو اذیت میکنن پره...هر چی دیدم توش هیونگ مظلوم بود...
..........حالا خوبه کلی کار دارم که نشستم چرت و پرت نگاه میکنم....
...............................
DonYa هاهاها باشه

وای هووووووو نگو که من دلم خونه بالاخره کوچیکه بوده باید اذیتش می کردن منم بودم اذیتش می کرد دی:
خوب برو به کارات برس عشقم
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:15 ب.ظ
حالا این اس ام اس از کی بود؟
جونگمین هنوز تعطیلاته؟
وای...دنیا زودی بذار بقیه ش رو ها...
بعد اگه میشه آخرش رو سفارشی با مرگه دلخراشه لی تموم کن
DonYa از لی دیگه
درش میارم نگران نباش خیلی بهش خوش گذشته
باشه سعیمو می کنم بذارم از خدامه که وقت کنم اینو تموم کنم
هاهاها چرا تازگیا همه از من مرگ دلخراش می خوان؟ خبریه؟ سادیسم مسری شده؟ =)))))))
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:14 ب.ظ
اجی دنیامیرم بوخونم
DonYa باشه عزیزم
سودا دقیقا هیونگ یا یونگ؟
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:12 ب.ظ
دلم پره....:(
DonYa بمیرم از چی؟ می خوای بحرفیم؟
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:11 ب.ظ
چه قدر این بچه مظلومه:(...:(....:(
DonYa اوره دقت کردی :(((((
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:11 ب.ظ
الهی...هیونگ:(
DonYa هی هی
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:10 ب.ظ
از وقتی از مدرسه برگشتم دارم کلیپ های هیونگ رو نگاه میکنم الانم که اینو خوندم کلا تو نقشم فرو رفتم...
DonYa تو نقشت؟
هستی با منی؟ می گم فکر کنم بیشت رتو نقش هیونگ فرو رفتی. الان یکم فکر کن ببین احساس نمی کنی من باید بهت بگم همسر عزیزم؟
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:09 ب.ظ
چرا اینطور شد؟
DonYa چی هستی؟ من نمیگیرم تو چی رو نگرفتی؟
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:06 ب.ظ
برم بخونم....
.........................
چرا حس میکنم اون جنازه،جنازه ی کی بوم بوده؟
DonYa برو عزیزم
ها؟ کودوم جنازه؟
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 08:01 ب.ظ
ببخشید کار پیش اومد
DonYa نه عزیزم عب نداره
برو تونستی بیا بخون
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 07:58 ب.ظ
دنیا فردا با منو فری میای امامزاده صالح؟
شاید غزل و کیمیا هم بیان
DonYa فردا این موسسه روانیمون چون تعطیله برامون کلاس گذاشته نمی تونم بیام
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 07:48 ب.ظ
دنیا داغونم کرد
خیلی بد بود
الهی بگردم واسه هیونگ وای خدا
DonYa اوا چرا؟
واقعا؟
خدا نکنه عشقم
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 07:48 ب.ظ
من همیشه هروقت تو می خوای خاموش کنی داستان میذارم دقت کردی؟
*از خوش شانسیته که من همیشه اولین نفر برات کامنت بذارم
DonYa هاهاهاها
اعتماد به سقفت زیاده به قول فری( فری می گفت دیگه؟)
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 07:47 ب.ظ
دوم


DonYa هوریا هوریا
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 07:35 ب.ظ
عکس تا تح تو دل و رودمه
راستی اول
DonYa نجی لباساشون سفیده لک میشه درش بیار
راستی هوریاااااااا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 31 تا 60
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو