تبلیغات
SS501 short stories - who are you? -15
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

جمعه 8 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : DonYa
خوب خوب خوب سلام

بنده اومدم با قسمت اخر داستان تو کی هستی. به خواست دوستان همین امشب کلشو می ذارم. ببخشید دیر شد همونطور که گفتم این قسمت خیلی زیاد بودو منم هیج تصوری از اخر داستان نداشتم برای همین خیلی زمان برد تا تایپش کنم

هییییییییییییییییییی دلم نمیومد تموم شه خیلی این داستانمو دوس داشتم

نمی دونم کی دوباره بیام. فعلا ترجیه می دم بیشتر وقتمو رو کنکورم بذارم ولی تابستون بعد کنکور برگشتن می کنمو یه عالمه داستان میذارم

واقعا ممنونم که تو این مدت همراهیم کردین

خیلی خیلی خیلی دلم برا همتون تنگ میشه

مثل همیشه دووووووستووووووون دارم

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس


راستی پیشنهاد می کنم به عکس دقت کنین مهمه




دوستانی که داستانو خوندین یبار دیگه برین تهشو بخونین. قسمت مربوط به دابل اس ویرایش شد

پ.ن مهم: بچها من سعی کردم تا جایی که میشه شفاف سازی کنم تو داستان اما انگار نشد.
هرکی نفهمید چی شده بره ته داستان توضیح دادم چی شده


گوشی توی دستاش می لرزید. لی از کجا فهمیده بود اون همه چیو به یاد آورده؟ حس کرد هر لحظه ممکنه قلبش از ترس وایسه. آروم عقب رفتو لبه ی تخت نشست. سعی کرد به یاد بیاره که اگه نفس نکشه میمیره. با دستای لرزونش محکم لبه تختو چنگ زد.

چشماشو بستو نفس عمیقی کشید. با تموم وجودش سعی کرد فکرشو متمرکز کنه. مشخص بود که لی فقط اونو می خواست. نباید می ذاشت بقیه چیزی بفهمن. نباید یبار دیگه جون اونا رو به خطر مینداخت. شاید اگه می ذاشت لی هربلایی که می خواد سرش بیاره دست از سر بقیه پسرا بر میداشت.

دوباره گوشیشو برداشتو به آدرسی که براش اس ام اس شده بود نگاهی انداخت. یه روستای پرت که فاصله زیادی از شهر داشت. گوشی رو روی تخت انداختو از جاش بلند شد. خیلی سریع لباساشو عوض کرد. رفت سمت میزش. کشو رو با سرعت از توش خارج کردو با دستاش وسایل توشو بهم ریخت.

بالاخره پیداش کرد. درسته که چاقوی کوچیکی بود ولی شاید به کارش میومد. چاقو رو برداشت. خواست کشو رو برگردونه سرجاش که درخشش شیئی نظرشو جلب کرد.

کاغذای توی کشو رو کمی جا به جا کرد. زیر نور کم چراغ خواب گردنبندی شروع به درخشیدن کرد. زنجیره گردنبندو گرفتو به سمت بالا کشید. با دیدن آویز گردنبمد لبخند کمرنگی رو صورتش نشست. یه آویز خیلی قشنگ متشکل از دو حرف اس و اچ که با دایره ای سیاه رنگو براق محصور شده بود.

از وقتی حافظشو به دست آورده بود انقد شکه بود که متوجه دلتنگی شدیدش برای سونگ می نمی شد. دوباره به گردنبند نگاهی انداخت. از این گردنبند فقط دوتا وجود داشت. خودش خواسته بود که این گردنبدو براش بسازن. شب سالگرد دوستیشون یکی از گردنبندا رو به سونگ می داد و یکیشم خودش انداخت. یه جور نماد برای دوستی شون بود.

دستشو به سمت چفت زنجیر برد. بازش کردو با دستاش زنجیرو به پشت گردنش برد. بعد چفتشو بست. گردنبندو زیر لباسش انداخت. سویچشو از روی میز برداشتو به سمت در رفت. کمی بازش کرد که دید چراغ آشپزخونه روشنه. حتما هیون هنوز نخوابیده بود. نباید میذاشت که اون متوجه چیزی بشه. دوباره درو بستو به سمت پنجره رفت. باید تا جایی که می تونست آروم از خونه خارج میشد. اگه هیون متوجه می شد نمی ذاشت که تنها بره.

پنجره رو باز کردو وارد تراس شد. نگاهی به پایین انداخت. فاصله زیادی نبود. می تونست بپره. پاشو از روی نرده رد کرد. یه لحظه مکث کرد. بعد نفس عمیقی کشید. چشماشو بستو به پایین پردید.

به محض اینکه به زمین رسید درد گزنده ای رو تو آرنجش احساس کرد. سریع دستشو جلو دهنش گرفت تا صداش در نیاد. از درد محکم چشماشو بست.

آرنجش محکم به سنگ گوشه باغ خورده بودو می تونست گرمی خونو روی پوستش احساس کنه. آروم از جاش بلند شد. وقتشو نداشت که به زخم دستش توجهی نشون بده. همین که از در بیرون رفت یادش افتاد ماشینو کنار خونه مادرش ول کرده بود.

به سمت خیابون سر کوچه رفت. تاکسی گرفتو آدرسو بهش داد.

هوا روشن شده بود که به روستا رسید. پول راننده رو حساب کردو از ماشین خارج شد. به سمت جاده خاکی که دو طرف اون تا چشم کار می کرد گندم زار بود رفت. شروع کرد به راه رفتن. روستای پرتی بود. هر از چند گاهی به یه کلبه چوبی می رسید که با فاصله زیادی از کلبه های دیگه وسط گندم زار قرار داشت.

حدود نیم ساعتی از جاده بالا رفت تا اینکه به یه راه فرعی رسید. همونطور که تو اس ام اس گفته شده بود وارد راه فرعی شد. راه سرازیری بود و به سمت پایین می رفت. سرعتشو زیاد کرد تا اینکه به یه عمارت قدیمی رسید. دو رو برش پر بود از درختای بزرگی که شاخه های لختشون خونه رو در بر گرفته بود. دیوار عمارت پر از پیچکای خشک بود.

به جلو در عمارت که رسید کمی مکث کرد می ترسید بیشتر از این پیش بره. نمی دونست وقتی پاشو تو اون خونه بذاره بعدش چه بلایی سرش میاد. حتی مطمئن نبود که دوباره می تونست نور خورشیدو ببینه یا نه.

دستاشو مشت کردو اخماشو تو هم کشید. بعد آروم به سمت در عمارت قدم برداشت.

لی توی سالن روی صندلی نشسته بود. به محض ورودش لبخند کثیفی زدو گفت: خوش اومدی کیم هیونگ جون.

با سر به دو نفر اشاره کرد. اومدن سمتشو از دو طرف دستاشو محکم گرفتنو به سمت جلو هلش دادن. بدون اینکه حرفی بزنه به سمت جلو رفت.

اونو جلو پای لی پرت کردنو کنار رفتن. لی از جاش بلند شدو شروع به حرکت دور هیونگ کرد.
 

بعد با صدایی که تمسخر توش موج میزد شروع به صحبت کرد: احمق تر از اونی بودی که فکرشو می کردم کیم هیونگ جون. تو فکر کردی من کسیو که می تونه برام تهدید محسوب بشه تنها ول می کنم؟ حتی یه لحظه پیش خودت فکر نکردی که وقتی بری پیش اون دوست دیوونت تو آسایشگاه آدمای من ممکنه ببیننت؟

با صدایی که با تموم وجود سعی می کرد کوچکترین لرزشی توش مشخص نباشه گفت: چی از جونم می خوای؟

لی شروع به خندیدن کرد: نگو که نمی دونی

هیونگ با صدای بلندی فریاد زد: حتی فکرشم نکن یه روزی بهشون آسیب بزنم

صدای خنده لی بلند تر شد: ولی تو این کارو کردی. بلایی که سر دوست عزیزت آوردیو فراموش کردی؟

تمام بدنش از عصبانیت به لرزش افتاده بود دندوناشو روی هم فشار داد: تو مجبورم کردی

لی جلوش ایستادو به سمتش خم شد: من هیچ وقت مجبورت نکردم. این خود تو بودی که می خواستی ازشون انتقام بگیری.

بعد دوباره از جاش بلند شد شروع به راه رفتن کرد: همه چیز داشت درست پیش می رفت. به محض اینکه اون چهار تا به به دست تو کشته می شدن به دکتر می گفتم که حافظتو برگردونه. اما اون پیرمرد احمق همه چیو بهم ریخت. باید حدس می زدم اون هیچ وقت کشف جدیدشو که قرار بود در راه کمک به بشریت مورد استفاده قرار بگیره به ضرر کسی به کار نمی بره. هرچند که انتظار نداشتم به خاطر خانوادش که پیش من بودن چنین حماقتی بکنه ولی بازم نمی تونستم تنهات بذارم. باید مواظبت می بودم. کار درستی کردم چون تو حافظتو به دست آوردی. اما این بزرگترین بدشانسی زندگیت بود کیم هیونگ جون. از این به بعد کاری می کنم که هر روز آرزوی مرگ کنی. کاری می کنم به مرگت راضی شی همونطور که پسر بی گناه من خودشو کشت.

 یبار دیگه به محافظاش دستور داد به سمت هیونگ برن. هیونگو به عقب بردونو دستاشو محکم از پشت به ستون وسط سالن بستن.

بعد لی با صدای بلندی گفت: بیارینش

قلبش انقد با شدت به تپش افتاد که حس می کرد هر لحظه ممکنه قفسه سینشو بشکافه. یعنی لی پسرا رو گرفته بود؟

اما با باز شدن در دنیا روی سرش خراب شد. یه زن سونگ میو با دستا و دهن بسته کشون کشون به سمت سالن آورد. نگاهش از صورت وحشت زده سونگ می به صورت زن افتاد. نفس تو سینش حبس شد. اون جیون بود. پس اون بوسه توی سالنم نقشه لی بود.جیون سونگ می رو به زمین پرت کرد.

دستاش از ترس سر شد. خدایا... چه بلایی می خواستن سر سونگ می بیارن؟

لی به سمت صندلش رفتو روش نشست بعد با لحن منزجر کننده ای رو به هیونگ گفت: از نمایش لذت ببر هیونگ جون. شروع کنین.

یکی از مردا به سمت سونگ می رفت. همینطور که به سمتش می رفت دستشو به سمت یقش بردو شروع به باز کردن دکمه هاش کرد. سونگ می خودشو رو زمین عقب می کشیدو با چشمای غرق در اشک به مرد خیره نگاه می کرد. ولی مرد بیشترو بیشتر بهش نزدیک شد.

سونگ می خواست بلند بشه و فرار کنه که مرد دیگه ای از پشت بهش نزدیک شدو دستاشو گرفت. مرد قبلی پوزخندی زد. سونگ می جیغ می کشیدو تقلا می کرد اما نمی تونست خودشو از دستای قوی مرد بیرون بکشه. مرد اول که حالا دیگه دکمه های لباسشو کاملا باز کردو بود به سمت سونگ می رفت. یقه لباس سونگ میو چنگ زدو محکم پارش کرد. بعد صورتشو به سمت گردن سونگ می برد.

با دیدن صحنه ای که جلو چشماش رخ می داد حس کرد تما بدنش از خشم و ترس می سوزه. فریاد می زد ولش کنن ولی کسی بهش توجهی نشون نمی داد. صدای جیغ کشیدن سونگ می بالا می رفتو بیتشر تقلا می کرد.

مرد که دید سونگ می می خواد فرار کنه دستشو بالا بردو سیلی محکمی به صورتش زد.
هیونگ دیگه نمی تونست تحمل کنه. قلبش دیوانه وار به سینش کوفته می شد. دستاش از شدت تقلای زیادش برای باز کردن طناب به شدت زخم شده بود. با صدای بلند التماس می کرد. بی اختیار اشکاش به به سمت چشماش هجوم می بردن. نمی تونست وایسه ببینه به کسی که دوسش داره اینطور تعرض می کنن.

فریاد کشید: ولش کن.... مگه کری عوضی.... دست از سرش بردار....

با نا امیدی با صدای بلنتری فریاد زد: هرکار بگی می کنم... قسم می خورم هرکاری بخوای بکنم.....

لی دستاشو به سمت بالا بردو دو مرد از سونگ می جدا شدن. سونگ می به زمین افتاد. بدنش می لرزید. بلیزه پارشو دور خودش پیچید. به سختی خودشو به عقب می کشیدو سعی می کرد از اون مردا دور بشه. بازوهاش به خاطر فشار دستای مرد کبود شده بود.

لی از جاش بلند شدو به سمت هیونگ رفت: هرکاری؟

هیونگ سرشو تکون داد.

لی لبخند کثیفی زد: پس بکشش

نفس تو سینش حبس شد. امکان نداشت بتونه اینکارو بکنه. از ناتوانی داشت دیوونه می شد. لی دستاشو باز کردو اونو بزور به سمت سونگ می برد.

-کیم هیونگ جون خلاف ادبه که با دوست دختر عزیزت وداع نکنی

هیونگ به سمت سونگ می رفت که با تعجب بهش خیره شده بود.سونگ می شکه شده بود. باورش نمی شد که اون هیونگ باشه.

هیونگ به سمتش دویید. محکم اونو در آغوش کشید. نمی دونست چی باعث شد ولی خیلی سریع باور کرد که اون هیونگه. همونطور که گریه می کرد زیر لب گفت: هیونگ خودتی؟ دلم... دلم برات... ت ... تنگ.... شده بود.

صدای لی تو گوششون زنگ زد: خدای من چه صحنه متاثر کننده ای.

صدای شلیک گلوله تو فضا پیچید.

-----------

چند ماه بعد:

هیون تو اتاقش راه می رفتو مدام به صفحه گوشیش نگاه می نداخت. مدت ها بود که از هیونگ خبر نداشت. درست فردای روزی که هیونگ غیبش زده بود یه اس ام اس به گوشیش رسیده بود که حق نداره چیزی در مورد هیونگ به بقیه یا به پلیس بگه وگرنه هیونگو می کشن اما دیگه نمی تونست تحمل کنه. ترس از اینکه چه بلایی سر هیونگ آورده بودن یه لحظه راحتش نمی ذاشت.

روی صندلی نشستو با کلافگی گوشیشو توی دستاش فشار داد که صدای فریاد کیو رو از پذیرایی شنید. ترس تو وجودش رخنه کرد. با سرعت از جاش پرید. خواست به سمت در بره که همون لحظه در باز شد. مرد قوی هیکلی وارد اتاق شد. به عقب قدم برداشت. با چشم دنبال چیزی می گشت که بتونه از خودش در مقابل مرد دفاع کنه. اما قبل اینکه فرصت تصمیم گیری داشته باشه مرد به سمتش اومد. دستمالی رو محکم جلو صورتش گرفت. به محض اینکه نفس کشید پاهاش سست شدو به زمین افتاد.

---

چشماشو باز کرد. تار میدید. چندبار چشماشو باز و بسته کرد تا بتونه بهتر ببینه. به خاطر ضربه ای که به سرش خورده بود احساس گیجی می کرد. با اخم به دو رو برش خیره شد. نمی دونست کجاست. فقط یادشه که تو آشپزخونه بود که یه دفه ضربه محکمی به سرش خورد. سرشو چرخوند. هیونو یونگ سمت راستشو جونگ سمت چپش به صندلی بسته شده بودن. دستای خودشم از پشت محکم به صندلی بسته شده بود.

نیم ساعتی بود که بهوش اومده بود که کم کم بقیه پسرا هم بهوش اومدن. هر کدوم اول با تعجب به دورو برشون نگاه می کردنو بعد به بقیه.

یونگ ابروهاشو از تعجب بالا دادو زیر لب گفت: ما کجاییم؟

جونگ: تو یه خرابه.ولی واسه چی آوردنمون اینجا نکنه گروگانمون گرفتن؟

کیو هم که گیج شده بود: گروگان؟

تنها کسی که می دونست چرا اینجان هیون بود که از شدت وحشت قدرت حرف زدن نداشت. پس لی بالاخره انتقامشو شروع کرده بود.

تمام قدرتشو جمع کرد تا بتونه حرف بزنه: بچها باید یچیزو بهتون بگم

اما همون موقع در چوبی جلو اتاق باز شدو لی به سمتشون اومد: ببخشید که میزبان خوبی نبودم آقایون. باید مودبانه تر ازتون دعوت می کردم که به اینجا بیاین ولی فکر کردم اینطوری غافل گیر میشین

کیو با بهت گفت: آقای... آقای لی... شما اینجا چیکار می کنین؟

جونگ فریاد زد: همش کار اون پسره عوضی سونگ جوئه. از همون اولم می دونستم یه چیزی تو سرشه

لی قهقه بلندی سر دادو بعد رو به هیون کرد: خوش حالم که تهدیدمو جدی گرفتی

بعد به سمت جونگ برگشت: سونگ جو نه آقای پارک

جونگ که متوجه منظور لی نمی شد با سردرگمی پرسید: چی؟

لی دوباره قهقه زد: چطوره خودش بیادو براتون توضیح بده.

لی اشاره ای کردو درای چوبی یبار دیگه باز شد. اینبار پسرا از شدت بهت و وحشت نمی تونستن حتی پلکاشونو روهم بذارن.

دو نفر هیونگو وارد اتاق کردنو به زمین انداختن.

جونگ با صدای لرزونی که به زور قابل شنیدن بود زیر لب گفت: هی... هیونگ.....

هیونگ هیچی نگفت. حتی سرشو بالا نیورد. قدررت نگاه کردن به صورت پسرا رو نداشت. اونم حالا که دوباره چهره خودشو داشت.

یونگ که فکر می کرد همه اینا خوابه مدام زیر لب تکرار می کرد: نه... امکان نداره.....

ولی کیو حتی همونم نمی تونست بگه. حتی برای یه ثانیه هم نگاهشو از صورت هیونگ بر نمی داشت. نمی تونست چیزی رو که می دید باور کنه.

تنها کسی که فقط خشم بود که تو صورتش خودنمایی می کرد هیون بود که با صدای بلند فریاد زد: بذار ما بریم

لی لبخندی زد: برین؟ اوه هیون جونگ مهمونی تازه شروع شده. نمی تونم بذارم بدون پذیرایی از این خونه برین.

جونگ بدون اینکه نگاهشو از هیونگ برداره گفت: چطور ممکنه که زنده باشی؟ دارم دیوونه میشم خدای من اینجا چه خبره؟

لی: خوب هیونگ جون چرا براش توضیح نمی دی؟ چرا نمی گی این تو بودی که اون قرصا رو به خورد جونگ مین می دادی.

اینبار صورت هیونم پر از وحشت شد.

لی ادامه داد: نمی خوای بهشون بگی که داشتی دوست چند سالتو به کشتن می دادی؟ جونگ حق داره بدونه چرا تو آسایشگاه بوده.

هیونگ با بغضو خشم داد زد: تو مجبورم کردی لعنتی. من نمی دونستم کیم

هیون زیر لب با ناباوری گفت: هیونگ تو... تو با جونگ اونکارا رو کردی؟

هیونگ روشو سمت پسرا کرد. بغضش بیشتر از قبل شد: من... من نمی دونستم.... نمی فهمیدم که اون شماهایین....

جونگ با عصبانیت به هیونگ نگاه کرد. دو سال تموم برای دوستی گریه می کردو برای مرگ کسی عذاب می کشید که به راحتی فریبش داده بود. با لحن سردو ترسناکی گفت: نمی دونستی؟ فقط همینو می تونی بگی؟

هیونگ به جونگ خیره شد. چی باید می گفت. چجوری باید جوابشو می داد. زیر لب گفت: متاسفم جونگ...

قطره اشکی از چشم جونگ چکید. با اینکه خشم وجودشو می سوزوند ولی دوست داشت دستاش باز بود تا بتونه هیونگو تو آغوش بگیره. دوست داشت دلتنگی دوسالشو یجوری خالی کنه.

لی به سمت هیونگ رفت: خب هیونگ جون الان وقتشه. نمی خوام یبار دیگه ناامدیم کنی. اصلا دوست ندارم مثل دوست دخترت من جورتو بکشم. اینبار خودت باید بکشیشون.

هیونگ با وحشت سرشو بالا گرفت و به لی خیره شد. لی کنارش نشستو تفنگی رو  به زور به دستش داد. هیونگ سعی کرد دستشو عقب بکشه اما لی از پشت سر محکم دستشو گرفته بودو نمی ذاشت که اسلحه رو ول کنه. لی دست هیونگو به سمت کیو هدایت کرد.

دهنشو به گوش هیونگ نزدیک کردو گفت: ماشه رو بکش

هیونگ با تمام قدرتش ارنجشو به سمت عقب زد که محکم به دهن لی خورد. لی از جاش بلند شد. خون توی دهنشو تف کردو رفت جلو هیونگ ایستاد. با پاشنه پا محکم کوبیدو تو دهنش. هیونگ از درد دستشو به دهنش گرفت. خون از بین دستاش به زمین می چکید.

لی به دو نفر اشاره کرد که دستای هیونگو بگیرن بعد عقب رفتو یبار دیگه با دستش اشاره ای به محاظای گوشه اتاق کرد. چهار نفر به سمت پسرا رفتن. هرکدوم جلو یکیشون وایسادن. بعد شروع کردن به کوبیدن تو صورتو شکم پسرا.

هیونگ شروع به فریاد زدن کرد. بازم مثل روزی که سونگ می رو آورده بودن نمی تونست هیچ کاری بکنه. با تموم وجودش آرزو می کرد کاش روز انتحاب اعضا اون انتخاب نشده بود. التماس می کردو که تمومش کنن ولی اینبار لی دست بردار نبود.

بهد یه ربع لی گفت بس کنن. هیونگو به زمین انداخت. انقد داد زده بود که دیگه نایی تو وجودش نداشت. لی دوباره اسلحه رو داد دست هیونگو اینبار به سمت یونگ رفت.

اسلحه رو گذاشت رو پای یونگو بعد به هیونگ اشاره کرد شلیک کن.

هیونگ سرشو تکون داد. لی ضامن اسلحه رو کشیدو با خونسردی گفت: خوب گوشاتو باز کن کیم هیونگ جون فکر نکن می ذارم کسی زنده از این اتاق بیرون بره. اگه تو نکشیش من زجر کشش می کنم.

یونگ از درد چهره در هم کشیده بود. با صدای ضعیفی گفت: هیونگ بزن... بهت التماس می کنم.... نمی خوام درد بکشم... بزن لعنتی.... تو رو خدا بزن.....

هیونگ چشماشو بستو اسلحه رو به سمت یونگ گرفت. بی وقفه اشک می ریخت. اسلحه توی دستاش به وضوح می لرزید.

لی : تا سه مشماره....

فریاد کشید: یک.....
 دو....
س....

قبل اینکه بتونه شماره بعدی رو بگه هیونگ اسلحه رو به سمت لی گرفتو شیش بار ماشه رو فشار داد.
اما.... هیچ تیری توی اسلحه نبود. هیونگ با ناباوری به اسلحه خیره شد. خدایا چرا این کابوس تمومی نداشت.

لی به سمت هیونگ اومد. سرشو آورد پایینو با لحن بی نهایت سردی گفت: بزرگترین حماقت زندگیتو کردی کیم هیونگ جون. همین امروز تاوانشو پس می دی.

چنگ زدو موهای هیونگو تو دستاش گرفتو همونطور که به سمت در اصلی عمارت می رفتو اونم دنبال خودش می کشید. هیونگو به سمت نرده های بیرون عمارت پرت کرد. دستای هیونگو محکم به نرده ها بستو رو به روش ایستاد.

-حالا با چشمای خودت ببین دوستای عزیزت چجوری زجر کش میشن.

چیزی شبیه یه کنترل از توی جیبش بیرون کشیدو دکمه قرمزی که روش بودو فشار داد. بالا فاصله آتیش بی نهایت بزرگی تمام عمارتو در بر گرفت.

هیونگ فقط با وحشت به جهنم رو به روش خیره شده بود. قدرت هیچ کاریو نداشت. لی سیگار برگی از توی جعبه کوچیک آهنی برداشت. سیگارو روشن کردو به همراه محافظاش از جاده بالا رفت.

هیونگ چند لحظه بی حرکت به صحنه رو به روش خیره شد. بعد با تمام قدرت شروع به تکون دادن دستاش کرد. اما دستاش از پشت محکم بسته شده بود. همون لحظه به یاد چاقوی کوچیکش افتاد که تو آخرین لحظه اونو توی کفشش قایم کرده بود. پاشو به عقب بردو به سختی چاقو رو از کفشش بیرون کشید.

نمی تونست درست تمرکز کنه برای همین چاقو دستشو خراش می داد اما توجهی نکرد. بالاخره به سختی طناب دور مچ دستشو باز کردو به سمت عمارت دویید.

دود همه جا رو گرفته بود. نمی تونست درست ببینه. حتی نفس کشیدنم براش مشکل شده بود. به سختی سرفه کردو به سمت اتاقی که پسرا توش بودن دویید.

دود غلیظی کل اتاقو گرفته بود که باعث می شد احساس خفگی کنن. هیونگ به سمت اولین نفری که دید رفتو با چاقو طناب دور مچشو باز کرد. کیو بود.

کیو هم به سمت بقیه پسرا رفت. به سختی تونستن دستاشونو باز کننو به سمت در عمارت حرکت کردن. همه جا عین جهنم داغ شده بود. وحشتناک تر از اون چیزی بود که بشه تصور کرد. داشتن از در خارج می شدن که دست هیونگ محکم به گردنبندش کشیده شدو باعث شد که پاره شه و به زمین بیفته.

سر جاش وایساد. بعد خیلی سریع برگشتو رو زمین دنبال گردنبندش گشت.

هیون فریاد زد: چیکار می کنی بیا بیرون

گردنبندو دید. به سمتش خیز برداشتو زنجیرشو به دست گرفت اما همون موقع دیوار جلویی ساختمون ریزش کردو آوار به پایین ریخت.


---------

یک سال بعد:

چند ماه پیش هیونگو  بیهوش تو یه بیمارستان پیدا کرده بودن. بعد از فرو ریختن آوار همه فکر می کردن مرده ولی کسی نتونسته بود جسدشو پیدا کنه.

 وقتی بهوش اومده بود تعریف کرد که تو آخرین لحظه تونسته بود یجوری خودشو نجات بده و اما دیگه چیزی بیاد نداره و وقتی بهوش اومده تو بیمارستان بوده.

اما به طرز عجیبی هیونگ هیچ تمایلی به خوندن از خودش نشون نمی داد. تنها چیزی که در این مورد گفته بود این بود که از خوانندگی متنفر شده و نمی خواد دیگه به این کار ادامه بده.

تنها چیزی که عجیب به نظر می رسید این بود که جونگ از بعد برگشت هیونگ چند باری حالش بد شده بود که دکترش می گفت به خاطر اثرات قرصاییه که خورده. چند باریم اتفاقایی برای بقیه پسرا افتاده بود ولی همین که از لی خبری نبود باعث می شد احساس آرامش کنن. تا اون شب که همه چیز خوب به نظر می رسید. همه چیز به نظر خوب می رسید.

اما فقط تا اون شب.

چند روز بعد جسد غرق در خون اعضای دابل اس توی خونشون در حالی پیدا شد که همه به طرز دردناکی با ظربات متعدد چاقو به قتل رسیده بودن.

--------

مثل هر روز به گندم زار جلو کلبه اومده بودو چند ساعتی رو در سکوت به منظره رو به روش چشم دوخته بود.

 نزدیک ظهر بود که صدای کسی رو از پشت سرش شنید: پسرم غذا حاظره بیا یچیزی بخور.

از جاش بلند شدو برای پیرزنی که مهربونی بهش نگاه می کرد دست تکون دادو لبخند زد. به سمت خونه رفت. غذای کمی خورد. تشکر کرد. بعد از جاش بلند شدو راه اتاقشو پیش گرفت.

یبار دیگه جلوی آینه ایستادو به صورت خودش خیره شد. یه دسته موی بلند از یه طرف کل صورتشو پوشونده بود. هیچ وقت موهاشو کنار نمی زد. دوست نداشت کسی سوختگی روی صورتشو ببینه.

گذشتش مثه یه پرده سفید توی ذهنش می موند. به خاطر نمیاور کیه و چرا تو اون روستاست. حتی نمی دونست اسمش چیه. فقط می دونست که اون زن و مرد تو گندم زار بیهوش پیداش کرده بودن.
 

نگاهش از روی صورتش به پایین لغزیدو به سمت گردنش رفت. تنها چیزی که از گذشته فراموش شدش براش مونده بود تو گردنش خودنمایی می کرد.

یه گردنبند خیلی قشنگ متشکل از دو حرف اس و اچ که با دایره ای سیاه رنگو براق محصور شده بود .

-----------

خب اینم توضیح در مورد هیونگ قلابی

بچها گفتم که لی دست هیونگو به نرده های عمارت می بنده خودش میره.خوب؟ خوب بعد از اینکه میره قطعا متوجه نجات دابل اس از آتیش میشه و می فهمه که هیونگ توی عمارت مونده و فکر می کنه اون مرده.

پس خیلی راحت همونطری که هیونگو شبیه یه نفر دیگه کرد یه نفرو شبیه هیونگ در میاره و می فرسته پیش دابل اس.

دقت کنین به همین دلیل گفتم هیونگ چند ماه بعد تو بیمارستان پیدا میشه. چون چند ماهی طول می کشه تا اون شخص تغییر چهرش کامل بشه.

و باز اگه دقت کنین چند بار سرنخ دادم که اون هیونگ واقعی نیست. مثلا اینکه اون دیگه نمی خواد بخونه چون اگه بخونه همه چی به خاطر صداش لو میره. و اینکه دوباره اتفاقای عجیبی داره برای پسرا میفته اما هیچ کودوم توجهی نمی کنن.

آخر سرم این هیونگ قلابیه همه رو می کشه .

و در مورد هیونگ واقعی. اون می تونه از آتیش بیاد بیرون. بعد یه پیرمردو پیرزن بیهوش پیداش می کنن و ازش نگهداری می کنن تا حالش خوب شه ولی اون حافظشو از دست داده و چیزی از گذشته به خاطر نداره

و یه نکته مهم. هیچ پارتی بازی در مورد زنده موندن هیونگ در کار نیست. حالا درسته شویمه ولی بابا انصاف داشته باشین از اول داستان هزار بار بلای بدتر از مرگ سرش آوردم آخرم که صورتشو سوزوندم. از طرفی لی که نمی دونست هیونگ هنوز زندست وگرنه اونم می کشت. ولی هیونگ زنده موند تا هروقت حافظشو به دست آورد بتونه انتقام پسرا رو از لی بگیه. نمیشه که لی قصر در بره و آخر سر همه بمیرن میشه؟

خوب باز اگه چیزی مونده که نیاز به توضیح داره بگین. ولی باور کنین اینا همه تو داستان مشخص بود.




نوع مطلب : who are you، story about hyung joon، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 28 فروردین 1396 07:15 ق.ظ
Hi there mates, nice post and nice urging commented here, I am really enjoying by these.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 04:51 ق.ظ
Sweet blog! I found it while browsing on Yahoo News. Do you
have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!
Many thanks
چهارشنبه 23 فروردین 1396 11:29 ق.ظ
Paragraph writing is also a excitement, if you be acquainted with then you can write otherwise it
is difficult to write.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:45 ق.ظ
Amazing things here. I am very happy to see your post. Thank
you so much and I'm having a look ahead to touch you.
Will you please drop me a e-mail?
چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:40 ق.ظ
Hey! I know this is kinda off topic but I was wondering if
you knew where I could get a captcha plugin for my comment form?
I'm using the same blog platform as yours and I'm having problems finding one?
Thanks a lot!
دوشنبه 21 فروردین 1396 12:23 ق.ظ
Great web site you have here.. It's hard to find excellent writing like yours these days.
I really appreciate people like you! Take care!!
یکشنبه 20 فروردین 1396 12:54 ب.ظ
It is the best time to make some plans for the long run and it is time to be happy.
I have read this put up and if I may I desire to recommend you some interesting
things or tips. Perhaps you could write subsequent articles referring to
this article. I wish to learn more issues approximately
it!
سه شنبه 11 تیر 1392 05:27 ق.ظ
سلام من اینجاجدیدم تازه هم داستانتوخوندم
توروخدازندشون کن من دیگه طاقت ندارم
وایییییییییییییییییییییییییی
ولی درکل بدنبودی
راستی من ازهمون اول فهمیدم سونگجوهمون هیونگه
حال میکنیاااااااااااااااااچقدرباهوشم.....
یه پیشنهاد:یکم ملایم باش
یه درخواست:به غزل بگوبقیه ی داستانشوبذاره من عاشق داستانشم ولی تایونگ به هوش اومدضدحال زد
بهش بگولطفااااااااااا...................
چهارشنبه 14 تیر 1391 11:34 ق.ظ
khily adam tarsnaky hasty ye soal dashtam nemishod tahesh jenaiee nashe hadeaghal ye zare khob tamom mishod alan aslaN ehsas khoby nadaram soal dg in bod ke che atfaghaee bara baghyei goroh mioftad ke tavajoh nakarde bodan
DonYa من ترسناکم؟
نه بابا نیستم بخدا من داستان لطیفم نوشتم
راستش این پایانی بود که تو ذهن من بود. ولی پیشنهاد می کنم داستان بعدیمو بخونی. ادامه همین داستانه و یه سری ابهامات رفع میشه:)
الان که دارم جواب می دم درست تو خاطرم نیست. ولی فک کنم اشاره کردم که جونگ دوباره حالش بد میشه و اینا.... منظورم این بود که اون هیونگ قلابیه داشته زیر زیرکی پسرا رو اذیت میکرده ولی چون پسرا فکر می کردن اون واقعا هیونگه توجه نمی کردن
چهارشنبه 10 خرداد 1391 05:51 ب.ظ
kheiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiili khoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOob bud
ali ali ali
DonYa مرسی عزیزد دلممممممممممم
مرسی مرسی
بووووووووووووووووووووس
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 12:21 ق.ظ
http://ups.night-skin.com/up-91-01/i9mu0fmvnxjlfzxphsmv.jpg
این یکی طبیعی‌تره
http://ups.night-skin.com/up-91-01/bd94ebff339e375270affa673bf48e01.jpg

تفاوت بخصوصی صورت نگرفت! یکم لبه‌های نقابو محو کردم ولی تاثیر چندانی نداشت...:)
DonYa اونی که طبیعیتره رو دیدم دلم ریش شد وای هیونگم

نه بهتر شده دستت درد نکنه
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 06:22 ب.ظ
هورااااااااااااا

دمت گرم ممممممممم

خوب حال کردم با این بلا هایی که سر بچه ها اوردی...

داستانت حرف نداشت

انشاالله تو کنکور موفق بشی عزیزم............

DonYa بله دیگه پایانش حسابی بهت چسبید اصلا می خوای هی داستان برات بنویسم از اول تا اخر همه رو شکنجه کنم در حد فیلم اره؟

ممنونم گلم

مرسی عزیزم انشالا تو هم موفق باشی
بووووووووووووووووووووووس
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 03:52 ب.ظ
سلااااااااام......
هـــــــی....چی بگم اخه؟؟؟
مرسییییییی خیلی قشنگ بووووود....خسته نباشی گلی.....
از این داستان نتیجه میگیریم:
1-نویسنده تا دابل اسو منفجر نکنه یا هیونگو نترکونه داستانش داستان نمیشه....
2-..........(این داستان ادامه دارد!!)
----------------
یه چیزی.....وقتی داشتم میخوندم اونجا که سونگ می و اون دختره اومدن،هی میگفتم خدایا اینا دیگه کین؟؟؟چ قدر اشناند.....فکر کنم اول یه داستان بودن که اخر نفهمیدم اخرش چی شد؟؟انگار نویسندهه نصفه ولش کرده بود....
بعدش جرغه زد یادم اومد که کین....!!
اخیییییییی هیونگ......گناه داشت.....هوو کشی میکنی؟؟؟؟هی وای.....
-------------
چه قدر من به این هیونگ گفتم نرو باشگاه که لاغر کنی....هیکل به این خوبی....اخه لاغر مردنی چیه؟؟ گوش نکرد که....اخرش رفت برای لاغری بهش شیشه دادن تا بکشه....حداقل نمیره بیرونا....میاد جلو زنش میکشه....(خودت گفی شیشه میکشها من بی تقصیرم....!!)چ چ چ جوون مردم.... اون از دوستاش که هییییی.....
----------------
راستی امروز تفلد جیسون دریم های یا همون jang wooyoung گروه2PMه.......گیلی لی لی لی لی....هورااااااا.....دست....
---------------
هه هه هیونگ تو عکسه مثل این دخترا شده که موهاشونو امو میزنند!!
--------------
راستی.....بعد از قرنی سریال شکاچی شهر که بین همه گشته به دست من رسید....دیگه چیزی از دی وی دیا نمونده....
ولی عالیییییییه....خیلی قشنگ بود.....اخرش اینقدر گریه کردم....به قول دوشتم لی میــــــن....
--------------
در اخر به این پی بردم که چ قدر من شوتم....خارج از گود....
تو قسمت 4 پسران برتراز گل.....دیدی هیونگ و کیو و یونگی تو بار U R Manمیخونن؟؟؟؟
من بعد از60بار دیدن اینو دیدم....
-------------
دیگه؟؟؟؟؟
اهان بشین درس و مخشتو بخون....بذار ماهم بریم پی درس و مخشمون.....
-----------
عالییییییییییی بودی مثل همیشه......
دوست دالم......خیلی زیاد.....
بای.....
DonYa سلام عزیزه دلم
ممنونم گلم میسیییییییی

1-بلی کاملا نتیجه به جاییه
2- بلی این داستان ادامه داره

شما می خوای فکر نکن. اخه من اول یه داستان دیگه رو تو اخر داستانه خودم براچی باید بیارمش =))))))))))))
به نکته ظریفی اشاره کردی دی:

منم بهش گفتم هی گفت نه بذار لاغر شم بهم میاد اخرشم معتاد شد هی خدا شویم از دست رفت

ک ک ک الان که دارم جواب میدم خیلی وقته تولدش گذشته

=)))))))))))))))) اره دقت کردی

من که ندیدم ولی اگه قشنگه بعدا پیدا می کنم ببینمش

هاهاهاهاها من وقتی اون قسمت اومد تا چند دقیقه عین جن زدها به صفحه مانیور خیره شده بودم یعنی کلا هنگه هنگ بودم

بهله بهله چشم :))))

میسی میسی ممنونم عزیزممممممم
منم خیلی دوست دارم گلم
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 07:42 ب.ظ
دروووووووووووووووووووووووووددددد
خوفی؟؟؟؟
من اومدم:-j جشن بگیر الان :-j
آخییییییییییییی دلم برا سونگمی شوخییییییییییییییدو بیشاره هیونگگگگگگگگگگگگ
تو دوباره مین و مظلوم گیر اوردی کشتیش؟؟؟؟؟؟دلم خواس این بدبختتتت یه بار زنده بمونه

میگماااااااااااا یعنی این یارو صداش شبیش بود که اینا فک کردن هیونگه؟بعد که همشون مردناونم مرده بود؟
آخی هیووووووووووووووونگاز همه بدبخت تره خداییشاگه یادش بیاد چه خبر بوده چه زجری میکشههههههههههههههههه
دنیا یه فکری کردم بعد دیگه نکردم
بسته دیگه برم زیست بخونم.....نه اول کلی چی نخونده دارم
فهلا بدروووووووووووود
DonYa درووووووووووووووود به روی ماهت
میسی میسی
نوموخواااااااااااااااام الان باز میای فحشم میدی
منم دلم برا دختره کباب شد
نگو هیونگم هی هی
اووووم..... کشتمش.... من؟.... چیزی یادم نمیاد
خوب مگه دفه قبلش که هیونگ با قیافه جدید برگشت پیششون با اینکه صداشو میشنیدن بهش شک کردن؟ ادما چیزیو که می بینن باور می کنن وقتی هیونگ جلو چشمشونه چرا باید شک کنن بعدشم لی از من و تو زرنگ تره یکی رو پیدا می کنه که صداش زیاد با هیونگ فرق نکنه
اره اخرش لی اونم کشت که کسی شک نکنه

یادش میاد نترس
جانم؟؟؟؟؟؟؟؟
بلی بلی البته الان که دارم جواب میدم تو زیستتو خوندی :))))
بدرووووووووووووود
یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 10:55 ق.ظ
http://heoyoungsaeng.bloghaa.com/files/2012/04/53270910200911181624582791485149138_067.jpg
*دنیا منظورم این سیستم نگاه کردنشه...
DonYa اوه اوه من کشته این فرمی نگاه کردنشم
یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 12:46 ق.ظ


دنیا مگه دستم بهت نرسه
اخه بی انصاف چطو دلت اومددددددددددددد؟
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
گریههههههههههههههههههههههه
داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
دنیا من دارم واست
هیونگو هم میکشتیش دیگه اخه اون بیچاره چطو اینطوری زندگی کنه؟
دلم واسش سوختتتتتتتتتتت
دوس دخترش که نگو
هیووووووووووووووووووووووووووووووووووووون
جوووووووووووووووووووووونگ مین
کیووووووووووووووو
یوووووووووووووووووووووووونگ
ودر اخر هیووووووووووووووووووووونگ
سری دوشو هم بنویس بذار دلم میخواد دوباره متولد بشنو انتقام بگیرن
DonYa جونم؟
اوا چرا؟
مه بی تقصیرم کار من نبود من اغفال شدم
جیییییییییییییییییییییییییییییغ
نه من گناه دالم من کوشولوم
نه لازم بود زنده بمونه
هییییییی نگوووووووووووووووو
هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
بلی بلی در فکرش هستم
بوووووووووووووووووووووووووووووووووس
شنبه 9 اردیبهشت 1391 09:40 ب.ظ
تو جرات داری یه کلمه بوگووووووو
*بگم؟بگم؟میگمااااا...آیدا منو دیوونه نکنا میگماااااا...
خنگ...امامزاده صالح کجاست؟کجاست آیدا؟
DonYa جییییییییییییییییییغ
خودت خنگی برو بابا
شنبه 9 اردیبهشت 1391 09:07 ب.ظ
ولی آخرش لی چی شد؟
حسم میگه هیونگ قراره حافظش برگرده و ازش انتقام بگیره
یعنی حس میکنم قراره بازم ادامش بدی و یه جوری لی رو بکشی و هیونگو هم بفرستی پیشه بقیه پسرا به دیار باقی
خودتم بعدش به دست من به دیار باقی شتافیده میشی
DonYa حست درست میگه ولی قرار نیست دیگه ادامش بدم اما هیونگ انتقام پسرارو می گیره
نه دیگه فکر کنم ادامه ندم برا جون خودمم بهتر باشه
شنبه 9 اردیبهشت 1391 09:05 ب.ظ
در کل خوب بود
اوووووووم
میدونی موضوعشو دوست داشتم
احساسشونو خوب توضیح دادی
اووووووم کیوش و یونگش کم بود(الان دارم نقد سازنده میکنم خیر سرم)
DonYa ممنونم
اوهوم مرسی
میسی عزیزم

خوب کلا داستان اول رو هیونگ و بعد رو هیون و جونگ می چرخید. چون داستان کوتاه بود نمی تونستم همه رو وارد داستان کنم ولی سعی می کنم تو داستان بعدی کیو و یونگش بیشتر بشه :)
شنبه 9 اردیبهشت 1391 09:03 ب.ظ
اووووووووووم میدونی خیلی قشنگ بودا
ولی حس میکنم زود تمومش کردی
یعی جا داشت بیشتر راجب اون تیکه های هیونگ قلابیه و هیونگ اصلی بعد از نجات از آتش سوزی توضیح بدی
DonYa نه نجمه جان قشنگ نبود

خوب نمی شد این قسمت داستان بیش از حد زیاد بودو اگه می خواستم بیشتر توضیح بدم فکر کنم دیگه زیادی زیاد میشد. از طرفی نمی خواستم یه قسمت دیگه بنویسم چون بیشتر از 15 تا نمی شد نوشت.
یه اشکالم از من بود چون می خواستم داستان شوکه کننده تموم شه زیاد در مورد هیونگ قلابی توضیح ندادم که همه اول فکر کنن هیونگ مرده
شنبه 9 اردیبهشت 1391 09:01 ب.ظ
نه من گناه دالم من خیلی مظلومم
فقط میشه اسم قاتلمو بدونم احیانا؟
*ننه شوهرتم
اصلا خوب نیست آدم مادرشوهرشو نشناسه
من هر موقع ننه کیو برام کامنت میذاره به سرعت میشناسمش و کلی قربونش میرم(بعضیا یاد بگیرن)
DonYa الان تعداد کسایی که به خونم تشنن انقد زیاده که وقتی اسم ننویسیو تهدید کنی نمی تونم تشخیص بدم بعدشم باید بگم همه مادر شوهرا مثل بعضیا دست بزن ندارن برا همین عروساشون با جون و دل میشناسنشون
شنبه 9 اردیبهشت 1391 07:33 ب.ظ
سلااااااااااااام دنیای یا جهان یا جیگر یا عسل یا ...
خوبی عزیزم میخوام الان برم بخونم
گفتم یه سلامی بکنم
خیل خب جالب اینجاس تقریبا باهم داستانامون تموید
بوووووووووووووس فعلا
DonYa هاهاها سلام عزیزم
ممنونم گلم
قربونتتتتتتتت
اره چه باحال
بوووووووووووووووووووس
شنبه 9 اردیبهشت 1391 07:04 ب.ظ
اجی من میرم بخونم
DonYa باشه عزیزه دلم
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:44 ب.ظ
من برم پست فری...بعد میام رسوات میکنم...خنگ...خدای سوتی...
DonYa تو جرات داری یه کلمه بوگووووووو
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:42 ب.ظ
بی شوخی قشنگ بود...عالی بود..من همچنان در جو این داسی‌تانتم...
من این لی رو جر میدم...میکشم مرتیکه لجن..اهه اههه اهه جووووونگ مییییییییییین
DonYa میسی میسی
منوووووووووووووووووون
بیا از جو درت بیارم
وای کیمیا دستت درد نکنه بزن لهش کنه مرتیکه بی شرفو
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:41 ب.ظ
ولی عکسه داداش باحاله خوشمان آمد...
ولی من همچنان ازت بدم میاد
DonYa عکس داداشتم از تو خوشش میاد
نوموخواااااااااااااااااااام (بغض)
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:38 ب.ظ
چند روز بعد جسد غرق در خون اعضای دابل اس توی خونشون در حالی پیدا شد که همه به طرز دردناکی با ظربات متعدد چاقو به قتل رسیده بودن.
*خب چرا اینجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منو بگو چه خوشحال شدم از اون جا جون سالم بدر بردن...
مریض روانی...دیوانه زنجیری...
من متهمم بچه میکشم..تو که بدتری...چ..از اول که هر بلایی خواستی سر جونگ اوردی رفت تیمارستان و قرص میخورد و دیوونه بازی در میاورد...آخرشم غرغ در خون...اهه اههه
DonYa اتفاقا من از دیروز تا حالا یه وجدان دردی گرفتم که انگار جدی جدی خودم رفتم همشونو کشتم. انقد اعصابم خورده از اینکه کشتمشون که حد نداره

راس میگی جونگم نباید می مرد چون خیلی اذیت شده بود یادم نبود ولی دیگه شد دیگه
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:36 ب.ظ
اه...بهت چی بگم؟
حالا که این کارو کردی یه پست میزارم واسه اون سوتی که دادی...شعبه ی دوم امامزاده صالح...
DonYa بگو مرسی عزیزم خیلی لطیف و خوشگل بود

کووووووووووووووووووووفت می زنمتا
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:35 ب.ظ
نمیشد همه میمردن غیر جونگ؟خب هیونگ با جونگ میرفت انتقام میگرفت...
DonYa نه دیگه نمی شد همه باید می مردن
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:35 ب.ظ
ایدا این چی بود؟من حالم خوش نی...اه...تو روحت
DonYa من اغفال شدم کیمیا باور کن من گول خوردم هی فری و هستی اومدن گفتن خشن تموم کن خون و خون ریزی راه بنداز دیگه منم همین کارو کردم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر



نمایش نظرات 1 تا 30