درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




خوب خوب خوب سلام

بنده اومدم با قسمت اخر داستان تو کی هستی. به خواست دوستان همین امشب کلشو می ذارم. ببخشید دیر شد همونطور که گفتم این قسمت خیلی زیاد بودو منم هیج تصوری از اخر داستان نداشتم برای همین خیلی زمان برد تا تایپش کنم

هییییییییییییییییییی دلم نمیومد تموم شه خیلی این داستانمو دوس داشتم

نمی دونم کی دوباره بیام. فعلا ترجیه می دم بیشتر وقتمو رو کنکورم بذارم ولی تابستون بعد کنکور برگشتن می کنمو یه عالمه داستان میذارم

واقعا ممنونم که تو این مدت همراهیم کردین

خیلی خیلی خیلی دلم برا همتون تنگ میشه

مثل همیشه دووووووستووووووون دارم

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس


راستی پیشنهاد می کنم به عکس دقت کنین مهمه




دوستانی که داستانو خوندین یبار دیگه برین تهشو بخونین. قسمت مربوط به دابل اس ویرایش شد

پ.ن مهم: بچها من سعی کردم تا جایی که میشه شفاف سازی کنم تو داستان اما انگار نشد.
هرکی نفهمید چی شده بره ته داستان توضیح دادم چی شده


گوشی توی دستاش می لرزید. لی از کجا فهمیده بود اون همه چیو به یاد آورده؟ حس کرد هر لحظه ممکنه قلبش از ترس وایسه. آروم عقب رفتو لبه ی تخت نشست. سعی کرد به یاد بیاره که اگه نفس نکشه میمیره. با دستای لرزونش محکم لبه تختو چنگ زد.

چشماشو بستو نفس عمیقی کشید. با تموم وجودش سعی کرد فکرشو متمرکز کنه. مشخص بود که لی فقط اونو می خواست. نباید می ذاشت بقیه چیزی بفهمن. نباید یبار دیگه جون اونا رو به خطر مینداخت. شاید اگه می ذاشت لی هربلایی که می خواد سرش بیاره دست از سر بقیه پسرا بر میداشت.

دوباره گوشیشو برداشتو به آدرسی که براش اس ام اس شده بود نگاهی انداخت. یه روستای پرت که فاصله زیادی از شهر داشت. گوشی رو روی تخت انداختو از جاش بلند شد. خیلی سریع لباساشو عوض کرد. رفت سمت میزش. کشو رو با سرعت از توش خارج کردو با دستاش وسایل توشو بهم ریخت.

بالاخره پیداش کرد. درسته که چاقوی کوچیکی بود ولی شاید به کارش میومد. چاقو رو برداشت. خواست کشو رو برگردونه سرجاش که درخشش شیئی نظرشو جلب کرد.

کاغذای توی کشو رو کمی جا به جا کرد. زیر نور کم چراغ خواب گردنبندی شروع به درخشیدن کرد. زنجیره گردنبندو گرفتو به سمت بالا کشید. با دیدن آویز گردنبمد لبخند کمرنگی رو صورتش نشست. یه آویز خیلی قشنگ متشکل از دو حرف اس و اچ که با دایره ای سیاه رنگو براق محصور شده بود.

از وقتی حافظشو به دست آورده بود انقد شکه بود که متوجه دلتنگی شدیدش برای سونگ می نمی شد. دوباره به گردنبند نگاهی انداخت. از این گردنبند فقط دوتا وجود داشت. خودش خواسته بود که این گردنبدو براش بسازن. شب سالگرد دوستیشون یکی از گردنبندا رو به سونگ می داد و یکیشم خودش انداخت. یه جور نماد برای دوستی شون بود.

دستشو به سمت چفت زنجیر برد. بازش کردو با دستاش زنجیرو به پشت گردنش برد. بعد چفتشو بست. گردنبندو زیر لباسش انداخت. سویچشو از روی میز برداشتو به سمت در رفت. کمی بازش کرد که دید چراغ آشپزخونه روشنه. حتما هیون هنوز نخوابیده بود. نباید میذاشت که اون متوجه چیزی بشه. دوباره درو بستو به سمت پنجره رفت. باید تا جایی که می تونست آروم از خونه خارج میشد. اگه هیون متوجه می شد نمی ذاشت که تنها بره.

پنجره رو باز کردو وارد تراس شد. نگاهی به پایین انداخت. فاصله زیادی نبود. می تونست بپره. پاشو از روی نرده رد کرد. یه لحظه مکث کرد. بعد نفس عمیقی کشید. چشماشو بستو به پایین پردید.

به محض اینکه به زمین رسید درد گزنده ای رو تو آرنجش احساس کرد. سریع دستشو جلو دهنش گرفت تا صداش در نیاد. از درد محکم چشماشو بست.

آرنجش محکم به سنگ گوشه باغ خورده بودو می تونست گرمی خونو روی پوستش احساس کنه. آروم از جاش بلند شد. وقتشو نداشت که به زخم دستش توجهی نشون بده. همین که از در بیرون رفت یادش افتاد ماشینو کنار خونه مادرش ول کرده بود.

به سمت خیابون سر کوچه رفت. تاکسی گرفتو آدرسو بهش داد.

هوا روشن شده بود که به روستا رسید. پول راننده رو حساب کردو از ماشین خارج شد. به سمت جاده خاکی که دو طرف اون تا چشم کار می کرد گندم زار بود رفت. شروع کرد به راه رفتن. روستای پرتی بود. هر از چند گاهی به یه کلبه چوبی می رسید که با فاصله زیادی از کلبه های دیگه وسط گندم زار قرار داشت.

حدود نیم ساعتی از جاده بالا رفت تا اینکه به یه راه فرعی رسید. همونطور که تو اس ام اس گفته شده بود وارد راه فرعی شد. راه سرازیری بود و به سمت پایین می رفت. سرعتشو زیاد کرد تا اینکه به یه عمارت قدیمی رسید. دو رو برش پر بود از درختای بزرگی که شاخه های لختشون خونه رو در بر گرفته بود. دیوار عمارت پر از پیچکای خشک بود.

به جلو در عمارت که رسید کمی مکث کرد می ترسید بیشتر از این پیش بره. نمی دونست وقتی پاشو تو اون خونه بذاره بعدش چه بلایی سرش میاد. حتی مطمئن نبود که دوباره می تونست نور خورشیدو ببینه یا نه.

دستاشو مشت کردو اخماشو تو هم کشید. بعد آروم به سمت در عمارت قدم برداشت.

لی توی سالن روی صندلی نشسته بود. به محض ورودش لبخند کثیفی زدو گفت: خوش اومدی کیم هیونگ جون.

با سر به دو نفر اشاره کرد. اومدن سمتشو از دو طرف دستاشو محکم گرفتنو به سمت جلو هلش دادن. بدون اینکه حرفی بزنه به سمت جلو رفت.

اونو جلو پای لی پرت کردنو کنار رفتن. لی از جاش بلند شدو شروع به حرکت دور هیونگ کرد.
 

بعد با صدایی که تمسخر توش موج میزد شروع به صحبت کرد: احمق تر از اونی بودی که فکرشو می کردم کیم هیونگ جون. تو فکر کردی من کسیو که می تونه برام تهدید محسوب بشه تنها ول می کنم؟ حتی یه لحظه پیش خودت فکر نکردی که وقتی بری پیش اون دوست دیوونت تو آسایشگاه آدمای من ممکنه ببیننت؟

با صدایی که با تموم وجود سعی می کرد کوچکترین لرزشی توش مشخص نباشه گفت: چی از جونم می خوای؟

لی شروع به خندیدن کرد: نگو که نمی دونی

هیونگ با صدای بلندی فریاد زد: حتی فکرشم نکن یه روزی بهشون آسیب بزنم

صدای خنده لی بلند تر شد: ولی تو این کارو کردی. بلایی که سر دوست عزیزت آوردیو فراموش کردی؟

تمام بدنش از عصبانیت به لرزش افتاده بود دندوناشو روی هم فشار داد: تو مجبورم کردی

لی جلوش ایستادو به سمتش خم شد: من هیچ وقت مجبورت نکردم. این خود تو بودی که می خواستی ازشون انتقام بگیری.

بعد دوباره از جاش بلند شد شروع به راه رفتن کرد: همه چیز داشت درست پیش می رفت. به محض اینکه اون چهار تا به به دست تو کشته می شدن به دکتر می گفتم که حافظتو برگردونه. اما اون پیرمرد احمق همه چیو بهم ریخت. باید حدس می زدم اون هیچ وقت کشف جدیدشو که قرار بود در راه کمک به بشریت مورد استفاده قرار بگیره به ضرر کسی به کار نمی بره. هرچند که انتظار نداشتم به خاطر خانوادش که پیش من بودن چنین حماقتی بکنه ولی بازم نمی تونستم تنهات بذارم. باید مواظبت می بودم. کار درستی کردم چون تو حافظتو به دست آوردی. اما این بزرگترین بدشانسی زندگیت بود کیم هیونگ جون. از این به بعد کاری می کنم که هر روز آرزوی مرگ کنی. کاری می کنم به مرگت راضی شی همونطور که پسر بی گناه من خودشو کشت.

 یبار دیگه به محافظاش دستور داد به سمت هیونگ برن. هیونگو به عقب بردونو دستاشو محکم از پشت به ستون وسط سالن بستن.

بعد لی با صدای بلندی گفت: بیارینش

قلبش انقد با شدت به تپش افتاد که حس می کرد هر لحظه ممکنه قفسه سینشو بشکافه. یعنی لی پسرا رو گرفته بود؟

اما با باز شدن در دنیا روی سرش خراب شد. یه زن سونگ میو با دستا و دهن بسته کشون کشون به سمت سالن آورد. نگاهش از صورت وحشت زده سونگ می به صورت زن افتاد. نفس تو سینش حبس شد. اون جیون بود. پس اون بوسه توی سالنم نقشه لی بود.جیون سونگ می رو به زمین پرت کرد.

دستاش از ترس سر شد. خدایا... چه بلایی می خواستن سر سونگ می بیارن؟

لی به سمت صندلش رفتو روش نشست بعد با لحن منزجر کننده ای رو به هیونگ گفت: از نمایش لذت ببر هیونگ جون. شروع کنین.

یکی از مردا به سمت سونگ می رفت. همینطور که به سمتش می رفت دستشو به سمت یقش بردو شروع به باز کردن دکمه هاش کرد. سونگ می خودشو رو زمین عقب می کشیدو با چشمای غرق در اشک به مرد خیره نگاه می کرد. ولی مرد بیشترو بیشتر بهش نزدیک شد.

سونگ می خواست بلند بشه و فرار کنه که مرد دیگه ای از پشت بهش نزدیک شدو دستاشو گرفت. مرد قبلی پوزخندی زد. سونگ می جیغ می کشیدو تقلا می کرد اما نمی تونست خودشو از دستای قوی مرد بیرون بکشه. مرد اول که حالا دیگه دکمه های لباسشو کاملا باز کردو بود به سمت سونگ می رفت. یقه لباس سونگ میو چنگ زدو محکم پارش کرد. بعد صورتشو به سمت گردن سونگ می برد.

با دیدن صحنه ای که جلو چشماش رخ می داد حس کرد تما بدنش از خشم و ترس می سوزه. فریاد می زد ولش کنن ولی کسی بهش توجهی نشون نمی داد. صدای جیغ کشیدن سونگ می بالا می رفتو بیتشر تقلا می کرد.

مرد که دید سونگ می می خواد فرار کنه دستشو بالا بردو سیلی محکمی به صورتش زد.
هیونگ دیگه نمی تونست تحمل کنه. قلبش دیوانه وار به سینش کوفته می شد. دستاش از شدت تقلای زیادش برای باز کردن طناب به شدت زخم شده بود. با صدای بلند التماس می کرد. بی اختیار اشکاش به به سمت چشماش هجوم می بردن. نمی تونست وایسه ببینه به کسی که دوسش داره اینطور تعرض می کنن.

فریاد کشید: ولش کن.... مگه کری عوضی.... دست از سرش بردار....

با نا امیدی با صدای بلنتری فریاد زد: هرکار بگی می کنم... قسم می خورم هرکاری بخوای بکنم.....

لی دستاشو به سمت بالا بردو دو مرد از سونگ می جدا شدن. سونگ می به زمین افتاد. بدنش می لرزید. بلیزه پارشو دور خودش پیچید. به سختی خودشو به عقب می کشیدو سعی می کرد از اون مردا دور بشه. بازوهاش به خاطر فشار دستای مرد کبود شده بود.

لی از جاش بلند شدو به سمت هیونگ رفت: هرکاری؟

هیونگ سرشو تکون داد.

لی لبخند کثیفی زد: پس بکشش

نفس تو سینش حبس شد. امکان نداشت بتونه اینکارو بکنه. از ناتوانی داشت دیوونه می شد. لی دستاشو باز کردو اونو بزور به سمت سونگ می برد.

-کیم هیونگ جون خلاف ادبه که با دوست دختر عزیزت وداع نکنی

هیونگ به سمت سونگ می رفت که با تعجب بهش خیره شده بود.سونگ می شکه شده بود. باورش نمی شد که اون هیونگ باشه.

هیونگ به سمتش دویید. محکم اونو در آغوش کشید. نمی دونست چی باعث شد ولی خیلی سریع باور کرد که اون هیونگه. همونطور که گریه می کرد زیر لب گفت: هیونگ خودتی؟ دلم... دلم برات... ت ... تنگ.... شده بود.

صدای لی تو گوششون زنگ زد: خدای من چه صحنه متاثر کننده ای.

صدای شلیک گلوله تو فضا پیچید.

-----------

چند ماه بعد:

هیون تو اتاقش راه می رفتو مدام به صفحه گوشیش نگاه می نداخت. مدت ها بود که از هیونگ خبر نداشت. درست فردای روزی که هیونگ غیبش زده بود یه اس ام اس به گوشیش رسیده بود که حق نداره چیزی در مورد هیونگ به بقیه یا به پلیس بگه وگرنه هیونگو می کشن اما دیگه نمی تونست تحمل کنه. ترس از اینکه چه بلایی سر هیونگ آورده بودن یه لحظه راحتش نمی ذاشت.

روی صندلی نشستو با کلافگی گوشیشو توی دستاش فشار داد که صدای فریاد کیو رو از پذیرایی شنید. ترس تو وجودش رخنه کرد. با سرعت از جاش پرید. خواست به سمت در بره که همون لحظه در باز شد. مرد قوی هیکلی وارد اتاق شد. به عقب قدم برداشت. با چشم دنبال چیزی می گشت که بتونه از خودش در مقابل مرد دفاع کنه. اما قبل اینکه فرصت تصمیم گیری داشته باشه مرد به سمتش اومد. دستمالی رو محکم جلو صورتش گرفت. به محض اینکه نفس کشید پاهاش سست شدو به زمین افتاد.

---

چشماشو باز کرد. تار میدید. چندبار چشماشو باز و بسته کرد تا بتونه بهتر ببینه. به خاطر ضربه ای که به سرش خورده بود احساس گیجی می کرد. با اخم به دو رو برش خیره شد. نمی دونست کجاست. فقط یادشه که تو آشپزخونه بود که یه دفه ضربه محکمی به سرش خورد. سرشو چرخوند. هیونو یونگ سمت راستشو جونگ سمت چپش به صندلی بسته شده بودن. دستای خودشم از پشت محکم به صندلی بسته شده بود.

نیم ساعتی بود که بهوش اومده بود که کم کم بقیه پسرا هم بهوش اومدن. هر کدوم اول با تعجب به دورو برشون نگاه می کردنو بعد به بقیه.

یونگ ابروهاشو از تعجب بالا دادو زیر لب گفت: ما کجاییم؟

جونگ: تو یه خرابه.ولی واسه چی آوردنمون اینجا نکنه گروگانمون گرفتن؟

کیو هم که گیج شده بود: گروگان؟

تنها کسی که می دونست چرا اینجان هیون بود که از شدت وحشت قدرت حرف زدن نداشت. پس لی بالاخره انتقامشو شروع کرده بود.

تمام قدرتشو جمع کرد تا بتونه حرف بزنه: بچها باید یچیزو بهتون بگم

اما همون موقع در چوبی جلو اتاق باز شدو لی به سمتشون اومد: ببخشید که میزبان خوبی نبودم آقایون. باید مودبانه تر ازتون دعوت می کردم که به اینجا بیاین ولی فکر کردم اینطوری غافل گیر میشین

کیو با بهت گفت: آقای... آقای لی... شما اینجا چیکار می کنین؟

جونگ فریاد زد: همش کار اون پسره عوضی سونگ جوئه. از همون اولم می دونستم یه چیزی تو سرشه

لی قهقه بلندی سر دادو بعد رو به هیون کرد: خوش حالم که تهدیدمو جدی گرفتی

بعد به سمت جونگ برگشت: سونگ جو نه آقای پارک

جونگ که متوجه منظور لی نمی شد با سردرگمی پرسید: چی؟

لی دوباره قهقه زد: چطوره خودش بیادو براتون توضیح بده.

لی اشاره ای کردو درای چوبی یبار دیگه باز شد. اینبار پسرا از شدت بهت و وحشت نمی تونستن حتی پلکاشونو روهم بذارن.

دو نفر هیونگو وارد اتاق کردنو به زمین انداختن.

جونگ با صدای لرزونی که به زور قابل شنیدن بود زیر لب گفت: هی... هیونگ.....

هیونگ هیچی نگفت. حتی سرشو بالا نیورد. قدررت نگاه کردن به صورت پسرا رو نداشت. اونم حالا که دوباره چهره خودشو داشت.

یونگ که فکر می کرد همه اینا خوابه مدام زیر لب تکرار می کرد: نه... امکان نداره.....

ولی کیو حتی همونم نمی تونست بگه. حتی برای یه ثانیه هم نگاهشو از صورت هیونگ بر نمی داشت. نمی تونست چیزی رو که می دید باور کنه.

تنها کسی که فقط خشم بود که تو صورتش خودنمایی می کرد هیون بود که با صدای بلند فریاد زد: بذار ما بریم

لی لبخندی زد: برین؟ اوه هیون جونگ مهمونی تازه شروع شده. نمی تونم بذارم بدون پذیرایی از این خونه برین.

جونگ بدون اینکه نگاهشو از هیونگ برداره گفت: چطور ممکنه که زنده باشی؟ دارم دیوونه میشم خدای من اینجا چه خبره؟

لی: خوب هیونگ جون چرا براش توضیح نمی دی؟ چرا نمی گی این تو بودی که اون قرصا رو به خورد جونگ مین می دادی.

اینبار صورت هیونم پر از وحشت شد.

لی ادامه داد: نمی خوای بهشون بگی که داشتی دوست چند سالتو به کشتن می دادی؟ جونگ حق داره بدونه چرا تو آسایشگاه بوده.

هیونگ با بغضو خشم داد زد: تو مجبورم کردی لعنتی. من نمی دونستم کیم

هیون زیر لب با ناباوری گفت: هیونگ تو... تو با جونگ اونکارا رو کردی؟

هیونگ روشو سمت پسرا کرد. بغضش بیشتر از قبل شد: من... من نمی دونستم.... نمی فهمیدم که اون شماهایین....

جونگ با عصبانیت به هیونگ نگاه کرد. دو سال تموم برای دوستی گریه می کردو برای مرگ کسی عذاب می کشید که به راحتی فریبش داده بود. با لحن سردو ترسناکی گفت: نمی دونستی؟ فقط همینو می تونی بگی؟

هیونگ به جونگ خیره شد. چی باید می گفت. چجوری باید جوابشو می داد. زیر لب گفت: متاسفم جونگ...

قطره اشکی از چشم جونگ چکید. با اینکه خشم وجودشو می سوزوند ولی دوست داشت دستاش باز بود تا بتونه هیونگو تو آغوش بگیره. دوست داشت دلتنگی دوسالشو یجوری خالی کنه.

لی به سمت هیونگ رفت: خب هیونگ جون الان وقتشه. نمی خوام یبار دیگه ناامدیم کنی. اصلا دوست ندارم مثل دوست دخترت من جورتو بکشم. اینبار خودت باید بکشیشون.

هیونگ با وحشت سرشو بالا گرفت و به لی خیره شد. لی کنارش نشستو تفنگی رو  به زور به دستش داد. هیونگ سعی کرد دستشو عقب بکشه اما لی از پشت سر محکم دستشو گرفته بودو نمی ذاشت که اسلحه رو ول کنه. لی دست هیونگو به سمت کیو هدایت کرد.

دهنشو به گوش هیونگ نزدیک کردو گفت: ماشه رو بکش

هیونگ با تمام قدرتش ارنجشو به سمت عقب زد که محکم به دهن لی خورد. لی از جاش بلند شد. خون توی دهنشو تف کردو رفت جلو هیونگ ایستاد. با پاشنه پا محکم کوبیدو تو دهنش. هیونگ از درد دستشو به دهنش گرفت. خون از بین دستاش به زمین می چکید.

لی به دو نفر اشاره کرد که دستای هیونگو بگیرن بعد عقب رفتو یبار دیگه با دستش اشاره ای به محاظای گوشه اتاق کرد. چهار نفر به سمت پسرا رفتن. هرکدوم جلو یکیشون وایسادن. بعد شروع کردن به کوبیدن تو صورتو شکم پسرا.

هیونگ شروع به فریاد زدن کرد. بازم مثل روزی که سونگ می رو آورده بودن نمی تونست هیچ کاری بکنه. با تموم وجودش آرزو می کرد کاش روز انتحاب اعضا اون انتخاب نشده بود. التماس می کردو که تمومش کنن ولی اینبار لی دست بردار نبود.

بهد یه ربع لی گفت بس کنن. هیونگو به زمین انداخت. انقد داد زده بود که دیگه نایی تو وجودش نداشت. لی دوباره اسلحه رو داد دست هیونگو اینبار به سمت یونگ رفت.

اسلحه رو گذاشت رو پای یونگو بعد به هیونگ اشاره کرد شلیک کن.

هیونگ سرشو تکون داد. لی ضامن اسلحه رو کشیدو با خونسردی گفت: خوب گوشاتو باز کن کیم هیونگ جون فکر نکن می ذارم کسی زنده از این اتاق بیرون بره. اگه تو نکشیش من زجر کشش می کنم.

یونگ از درد چهره در هم کشیده بود. با صدای ضعیفی گفت: هیونگ بزن... بهت التماس می کنم.... نمی خوام درد بکشم... بزن لعنتی.... تو رو خدا بزن.....

هیونگ چشماشو بستو اسلحه رو به سمت یونگ گرفت. بی وقفه اشک می ریخت. اسلحه توی دستاش به وضوح می لرزید.

لی : تا سه مشماره....

فریاد کشید: یک.....
 دو....
س....

قبل اینکه بتونه شماره بعدی رو بگه هیونگ اسلحه رو به سمت لی گرفتو شیش بار ماشه رو فشار داد.
اما.... هیچ تیری توی اسلحه نبود. هیونگ با ناباوری به اسلحه خیره شد. خدایا چرا این کابوس تمومی نداشت.

لی به سمت هیونگ اومد. سرشو آورد پایینو با لحن بی نهایت سردی گفت: بزرگترین حماقت زندگیتو کردی کیم هیونگ جون. همین امروز تاوانشو پس می دی.

چنگ زدو موهای هیونگو تو دستاش گرفتو همونطور که به سمت در اصلی عمارت می رفتو اونم دنبال خودش می کشید. هیونگو به سمت نرده های بیرون عمارت پرت کرد. دستای هیونگو محکم به نرده ها بستو رو به روش ایستاد.

-حالا با چشمای خودت ببین دوستای عزیزت چجوری زجر کش میشن.

چیزی شبیه یه کنترل از توی جیبش بیرون کشیدو دکمه قرمزی که روش بودو فشار داد. بالا فاصله آتیش بی نهایت بزرگی تمام عمارتو در بر گرفت.

هیونگ فقط با وحشت به جهنم رو به روش خیره شده بود. قدرت هیچ کاریو نداشت. لی سیگار برگی از توی جعبه کوچیک آهنی برداشت. سیگارو روشن کردو به همراه محافظاش از جاده بالا رفت.

هیونگ چند لحظه بی حرکت به صحنه رو به روش خیره شد. بعد با تمام قدرت شروع به تکون دادن دستاش کرد. اما دستاش از پشت محکم بسته شده بود. همون لحظه به یاد چاقوی کوچیکش افتاد که تو آخرین لحظه اونو توی کفشش قایم کرده بود. پاشو به عقب بردو به سختی چاقو رو از کفشش بیرون کشید.

نمی تونست درست تمرکز کنه برای همین چاقو دستشو خراش می داد اما توجهی نکرد. بالاخره به سختی طناب دور مچ دستشو باز کردو به سمت عمارت دویید.

دود همه جا رو گرفته بود. نمی تونست درست ببینه. حتی نفس کشیدنم براش مشکل شده بود. به سختی سرفه کردو به سمت اتاقی که پسرا توش بودن دویید.

دود غلیظی کل اتاقو گرفته بود که باعث می شد احساس خفگی کنن. هیونگ به سمت اولین نفری که دید رفتو با چاقو طناب دور مچشو باز کرد. کیو بود.

کیو هم به سمت بقیه پسرا رفت. به سختی تونستن دستاشونو باز کننو به سمت در عمارت حرکت کردن. همه جا عین جهنم داغ شده بود. وحشتناک تر از اون چیزی بود که بشه تصور کرد. داشتن از در خارج می شدن که دست هیونگ محکم به گردنبندش کشیده شدو باعث شد که پاره شه و به زمین بیفته.

سر جاش وایساد. بعد خیلی سریع برگشتو رو زمین دنبال گردنبندش گشت.

هیون فریاد زد: چیکار می کنی بیا بیرون

گردنبندو دید. به سمتش خیز برداشتو زنجیرشو به دست گرفت اما همون موقع دیوار جلویی ساختمون ریزش کردو آوار به پایین ریخت.


---------

یک سال بعد:

چند ماه پیش هیونگو  بیهوش تو یه بیمارستان پیدا کرده بودن. بعد از فرو ریختن آوار همه فکر می کردن مرده ولی کسی نتونسته بود جسدشو پیدا کنه.

 وقتی بهوش اومده بود تعریف کرد که تو آخرین لحظه تونسته بود یجوری خودشو نجات بده و اما دیگه چیزی بیاد نداره و وقتی بهوش اومده تو بیمارستان بوده.

اما به طرز عجیبی هیونگ هیچ تمایلی به خوندن از خودش نشون نمی داد. تنها چیزی که در این مورد گفته بود این بود که از خوانندگی متنفر شده و نمی خواد دیگه به این کار ادامه بده.

تنها چیزی که عجیب به نظر می رسید این بود که جونگ از بعد برگشت هیونگ چند باری حالش بد شده بود که دکترش می گفت به خاطر اثرات قرصاییه که خورده. چند باریم اتفاقایی برای بقیه پسرا افتاده بود ولی همین که از لی خبری نبود باعث می شد احساس آرامش کنن. تا اون شب که همه چیز خوب به نظر می رسید. همه چیز به نظر خوب می رسید.

اما فقط تا اون شب.

چند روز بعد جسد غرق در خون اعضای دابل اس توی خونشون در حالی پیدا شد که همه به طرز دردناکی با ظربات متعدد چاقو به قتل رسیده بودن.

--------

مثل هر روز به گندم زار جلو کلبه اومده بودو چند ساعتی رو در سکوت به منظره رو به روش چشم دوخته بود.

 نزدیک ظهر بود که صدای کسی رو از پشت سرش شنید: پسرم غذا حاظره بیا یچیزی بخور.

از جاش بلند شدو برای پیرزنی که مهربونی بهش نگاه می کرد دست تکون دادو لبخند زد. به سمت خونه رفت. غذای کمی خورد. تشکر کرد. بعد از جاش بلند شدو راه اتاقشو پیش گرفت.

یبار دیگه جلوی آینه ایستادو به صورت خودش خیره شد. یه دسته موی بلند از یه طرف کل صورتشو پوشونده بود. هیچ وقت موهاشو کنار نمی زد. دوست نداشت کسی سوختگی روی صورتشو ببینه.

گذشتش مثه یه پرده سفید توی ذهنش می موند. به خاطر نمیاور کیه و چرا تو اون روستاست. حتی نمی دونست اسمش چیه. فقط می دونست که اون زن و مرد تو گندم زار بیهوش پیداش کرده بودن.
 

نگاهش از روی صورتش به پایین لغزیدو به سمت گردنش رفت. تنها چیزی که از گذشته فراموش شدش براش مونده بود تو گردنش خودنمایی می کرد.

یه گردنبند خیلی قشنگ متشکل از دو حرف اس و اچ که با دایره ای سیاه رنگو براق محصور شده بود .

-----------

خب اینم توضیح در مورد هیونگ قلابی

بچها گفتم که لی دست هیونگو به نرده های عمارت می بنده خودش میره.خوب؟ خوب بعد از اینکه میره قطعا متوجه نجات دابل اس از آتیش میشه و می فهمه که هیونگ توی عمارت مونده و فکر می کنه اون مرده.

پس خیلی راحت همونطری که هیونگو شبیه یه نفر دیگه کرد یه نفرو شبیه هیونگ در میاره و می فرسته پیش دابل اس.

دقت کنین به همین دلیل گفتم هیونگ چند ماه بعد تو بیمارستان پیدا میشه. چون چند ماهی طول می کشه تا اون شخص تغییر چهرش کامل بشه.

و باز اگه دقت کنین چند بار سرنخ دادم که اون هیونگ واقعی نیست. مثلا اینکه اون دیگه نمی خواد بخونه چون اگه بخونه همه چی به خاطر صداش لو میره. و اینکه دوباره اتفاقای عجیبی داره برای پسرا میفته اما هیچ کودوم توجهی نمی کنن.

آخر سرم این هیونگ قلابیه همه رو می کشه .

و در مورد هیونگ واقعی. اون می تونه از آتیش بیاد بیرون. بعد یه پیرمردو پیرزن بیهوش پیداش می کنن و ازش نگهداری می کنن تا حالش خوب شه ولی اون حافظشو از دست داده و چیزی از گذشته به خاطر نداره

و یه نکته مهم. هیچ پارتی بازی در مورد زنده موندن هیونگ در کار نیست. حالا درسته شویمه ولی بابا انصاف داشته باشین از اول داستان هزار بار بلای بدتر از مرگ سرش آوردم آخرم که صورتشو سوزوندم. از طرفی لی که نمی دونست هیونگ هنوز زندست وگرنه اونم می کشت. ولی هیونگ زنده موند تا هروقت حافظشو به دست آورد بتونه انتقام پسرا رو از لی بگیه. نمیشه که لی قصر در بره و آخر سر همه بمیرن میشه؟

خوب باز اگه چیزی مونده که نیاز به توضیح داره بگین. ولی باور کنین اینا همه تو داستان مشخص بود.




نوع مطلب : who are you، story about hyung joon، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 8 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : DonYa
نظرات ()
سه شنبه 11 تیر 1392 05:27 ق.ظ
سلام من اینجاجدیدم تازه هم داستانتوخوندم
توروخدازندشون کن من دیگه طاقت ندارم
وایییییییییییییییییییییییییی
ولی درکل بدنبودی
راستی من ازهمون اول فهمیدم سونگجوهمون هیونگه
حال میکنیاااااااااااااااااچقدرباهوشم.....
یه پیشنهاد:یکم ملایم باش
یه درخواست:به غزل بگوبقیه ی داستانشوبذاره من عاشق داستانشم ولی تایونگ به هوش اومدضدحال زد
بهش بگولطفااااااااااا...................
شنبه 9 اردیبهشت 1391 09:40 ب.ظ
تو جرات داری یه کلمه بوگووووووو
*بگم؟بگم؟میگمااااا...آیدا منو دیوونه نکنا میگماااااا...
خنگ...امامزاده صالح کجاست؟کجاست آیدا؟
DonYa جییییییییییییییییییغ
خودت خنگی برو بابا
شنبه 9 اردیبهشت 1391 07:33 ب.ظ
سلااااااااااااام دنیای یا جهان یا جیگر یا عسل یا ...
خوبی عزیزم میخوام الان برم بخونم
گفتم یه سلامی بکنم
خیل خب جالب اینجاس تقریبا باهم داستانامون تموید
بوووووووووووووس فعلا
DonYa هاهاها سلام عزیزم
ممنونم گلم
قربونتتتتتتتت
اره چه باحال
بوووووووووووووووووووس
شنبه 9 اردیبهشت 1391 07:04 ب.ظ
اجی من میرم بخونم
DonYa باشه عزیزه دلم
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:44 ب.ظ
من برم پست فری...بعد میام رسوات میکنم...خنگ...خدای سوتی...
DonYa تو جرات داری یه کلمه بوگووووووو
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:42 ب.ظ
بی شوخی قشنگ بود...عالی بود..من همچنان در جو این داسی‌تانتم...
من این لی رو جر میدم...میکشم مرتیکه لجن..اهه اههه اهه جووووونگ مییییییییییین
DonYa میسی میسی
منوووووووووووووووووون
بیا از جو درت بیارم
وای کیمیا دستت درد نکنه بزن لهش کنه مرتیکه بی شرفو
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:41 ب.ظ
ولی عکسه داداش باحاله خوشمان آمد...
ولی من همچنان ازت بدم میاد
DonYa عکس داداشتم از تو خوشش میاد
نوموخواااااااااااااااااااام (بغض)
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:35 ب.ظ
نمیشد همه میمردن غیر جونگ؟خب هیونگ با جونگ میرفت انتقام میگرفت...
DonYa نه دیگه نمی شد همه باید می مردن
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:35 ب.ظ
ایدا این چی بود؟من حالم خوش نی...اه...تو روحت
DonYa من اغفال شدم کیمیا باور کن من گول خوردم هی فری و هستی اومدن گفتن خشن تموم کن خون و خون ریزی راه بنداز دیگه منم همین کارو کردم
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:14 ب.ظ
من نمیدونستم اینی که پیششونه قلابیه.واییییییییییی
میگم یه جای کار میلنگه خوب شد توضیخ دادی...چه گیراییم پایینه من
بعدشم خانو خانوما منظورم از کور از اون مدل کورا بود که چششونو درمیارنو چاقو ماقویش میکنن یا باد میکنه و عفونت میکنه همچین چیزی تو ذهنم بود مثل مختار
(حالا تو به دل نگیر یه چیزایی میاد تو ذهن که نباید بیاد دیگه)
DonYa خوب پس خوب شد گفتم نه من بد بیان کردم تو داستان
بروووووووووو بابا من انقد خشن نیستم هیونگو اینجوری کور کنم
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:08 ب.ظ
خب حالا میریم سراغ داستان رو خوندن میکنیم بعد آمدن میکنیم...اوگیب؟
DonYa نه من پیشنهاد می کنم نخون ها نظرت چیه؟
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:02 ب.ظ
اون من بودما..نه آجی
DonYa اوکی گرفتم
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:01 ب.ظ
سلام کن!!!
آفرین..
خب اومدن کردم...
اولا بگم که ایییییین عکستتتتت که گذذذاشتییییی تاااااا تهمممم تووو حلقم...اهه اههه...تو اخم نکن بی شرف...بوووووق(من همچنان در حال فحش دادن به جونگ مین)
DonYa سلووووووووم
باباته چی دقیقا؟
اها از اون لحاظ
هاهاهاها اتفاقا از قصد این عکس جونگو گذاشتم
شنبه 9 اردیبهشت 1391 02:10 ب.ظ
:)
DonYa :)))))))))
شنبه 9 اردیبهشت 1391 02:07 ب.ظ
آهان...
آٰه خب این بی‌صاحاب شده بازی در اورد نشد صداشو بگوشم...
دنیا تو سایتی می‌شناسی که بهش لینک مدیافایر بدی ی لینک درست درمون بهت بده دان کنی؟
DonYa نوازشش کن

چرا. ببین برو تو این سایته بعد تو اون کادره لینک مدیا رو بزن بعد رو گت لینک کلیک کن بعد یه لینک جدید بهت می ده

http://taysungmientay.cc/tools/get/GetMF1.html
شنبه 9 اردیبهشت 1391 02:06 ب.ظ
عاشق اونجاشم
*نه! دقیقا کجاش؟؟؟هان دنیا؟دقیقا کجاش؟؟؟
DonYa ببین غزل اون جا که خوابیده رو کاه بعد اسمونو نشون می دا پشت بندش هیونگو نشون میده زوم می کنه تو صورتش اونجا اشکش در میاد من خیلی دوس دارم
شنبه 9 اردیبهشت 1391 01:50 ب.ظ
جییییییییییییغ
دان شد...
جیییییییییییییییغ
وای...عزیزم...اونجا که رو کاه‌ها دراز کشیده و به آسمون نگاه می‌کنه...نفسم...خداااااااا
چقد خوشحالم که شده همونی که بود...هی خدا
DonYa هوراااااااااااااااااااااا
جییییییییییییییییییییییییییییییییغ

وای الهیییییییییییییییی عزیزم عاشق اونجاشم
اره واقعا خدا رو شکر که مثه قبلش شده خیلی خدا رو شکر
شنبه 9 اردیبهشت 1391 01:47 ب.ظ
نه واضح نوبد خداییش...
یکم هنگ بودم که چرا تاکید داره که دیگه طرف خوانندگی رو دوست ندارم...
ببینم یعنی بین جنازه‌ها جنازه‌ی اون بابایی که شبیه داداش بوده‌ام بوده دیگه...
پس یعنی همه فک می‌کردن داداشم مرده..
اوووو!!! عحب!!!
DonYa خوب من فکر کردم واضح بود. چون که به اتفاقای عجیب برای پسرا و جونگ اشاره کرده بودم ولی خوب از قصد بیشتر توضیح ندادم چون می خواستم اخر داستان حالت سوپرایز داشته باشه
شنبه 9 اردیبهشت 1391 01:39 ب.ظ
من از قول جوجکم سپاسگزارم
DonYa خواهش می تونمممممم
شنبه 9 اردیبهشت 1391 01:39 ب.ظ
اوه!
بسیار توضیح بجایی بود که بسیاری از مجهولات رو برای بنده حل نمود...
باور می‌کنی من نفهمیدم اون ی داداش قلابی بود؟؟؟
DonYa بروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
واضح نبود؟
بابا من که این همه توضیح بدادم که
شنبه 9 اردیبهشت 1391 01:36 ب.ظ
توضیح اظافه
*اضافه
...............
مگه توضیح دادی؟
DonYa حالا

اره دیدم چند نفری متوجه نشدن گفتم توضیح بدم ته داستان چون شاید یه عده ایم که می خون درست متوجه نشن اما نگن
من فکر کنم بچها جریان هیونگ قلابیه رو تگرفتن فکر می کردن تیکه اخر مربوط به هیونگ یه جور فلش بکه
شنبه 9 اردیبهشت 1391 01:36 ب.ظ
هی من می‌رم تو پست خواخور اونجی می‌نظرم هی میام اینجا...دی:
DonYa هاهاها
وای داستانش خیلی قشنگه دیروز درگیر بودم نتونستم بنظرم ولی خیلی باحاله
شنبه 9 اردیبهشت 1391 01:31 ب.ظ
نه قربونت ...داره دان میشه در کمال آرامش...(اصلا می‌دونی این واژه یعنی چی؟)
DonYa واژه؟ خوردنی نبود یعنی؟
شنبه 9 اردیبهشت 1391 01:27 ب.ظ
29مگابایت ناقابله نمی‌دونم چرا بازی در میاره!
DonYa بس که دلش می خواد من نوازشش کنم.

غزل من حس بدی دارم که توضیح اظافه واسه داستان گذاشتم. به نظرم همه چی مشخص بود اما یکی دو نفری بودن که متوجه نشدن اما من دوست ندارم توضیح اضافه بذارم
شنبه 9 اردیبهشت 1391 01:26 ب.ظ
نه نشنیده بودم.... جدید بود!
DonYa مامانم همیشه می گه
شنبه 9 اردیبهشت 1391 01:26 ب.ظ
چرا این کامیه با شوی من لجه؟ می خوای لطافت به خرج بدم سیم میماشو به برق فشار قوی وصل کنم بپوکه؟
*نه قربونت ... انوقت باید من لطافت به خرج بدم و خسارت بدم... انوموقع تو رو هیچ‌جا نمیشه پیدا کرد...
DonYa هاهاها
خب پس با زبون خوش بهش بگو زود کلیپ شویمو دان کنه
شنبه 9 اردیبهشت 1391 01:25 ب.ظ
ب مریم بگیم ی صندلی داغ بذاره...
بعد تو کسی جزغاله نشده
DonYa اره اتفاقا فکر خوبیه منم موافقم
شنبه 9 اردیبهشت 1391 01:24 ب.ظ
اتفاقا همه بهم می گن
*همه مث من گیر افتادن....
DonYa =)))))))))))))))))))))))))))))

اره بنده خداها
شنبه 9 اردیبهشت 1391 01:24 ب.ظ
گذاشتمت یه موقع مناسب که درست حسابی از خجالتت درام درد نداشته باشه مرگ بدون درد که قشنگ نیست
*باید کارگردان فیلم اره قبل ساختن فیلم ی مشورتی با تو می‌کرد...قطعا بیشتر فروش می‌کرد فیلمش...
DonYa چی فکر کردی غزل جان؟ ایده همه اتفاقای توش از منه
شنبه 9 اردیبهشت 1391 01:23 ب.ظ
خب مگه لفظ رو می‌زنن؟
(تو بیا برو معلم ادبیات فارسی شو)
DonYa نشنیدی می گن لفظ نزن؟ مثه همون نفوس بد زدنه

اره اتفاقا تو فکرشم


نمایش نظرات 1 تا 30
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic