درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




اینم پارت بعد...امیدوارم خوشتون بیاد...

 

نگاهی به داخل حموم انداخت.از خوابش خیلی ترسیده بود و از محیط اطرافش وحشت داشت.شیر آب رو چرخوند متوجه چیزی شد.
هیون:*دستش رو گذاشت رو قفسه ی سینش*آخ...چرا اینقد درد دارم... *صورتش از درد جمع میشه*میشینه رو جفت پاهاش،دستش هنوز رو قفسه سینشه*
با لباس میره زیر دوش حمام،تمام لباسش به تدریج خیس شد.پاهاش رو توشکمش جمع کرده بود و سرفه میکرد.که متوجه شد محیط حمام بیش از اندازه سرد شده.بعد از چندثانیه بخار از سرما از دهانش خارج میشد.حتی نمیتونست خودش رو به در برسونه و بیرون بره.از سرما میلرزید،رنگ لبهاش عوض شده بود.باچشمهای نیمه باز به در نگاه میکرد که متوجه ی سایه ی سیاهی شد که به جلو میومد و واضح تر میشد.یه دختر بچه با موهای خرگوشی و زردی که کل صورتش رو گرفته بود مثل یک جسد به هیون نزدیک میشد.هیون سردی جسم دختر بچه رو احساس میکرد.از ترس میخواست فریاد بزنه اما قادر به این حرکت هم نبود،کل حموم پراز صدای جیغ بچه ها شده بود،دختر بچه چشماش سیاه خالص بود و به هیون نزدیک و نزدیک تر میشد.دیگه محیط رو نمتونست تحمل کنه.چشماش رو آروم بست که دختر بچه با سرعت غیر قابل وصفی به هیون نزدیک شد و با یک دست صورت هیون رو گرفت وشروع به صحبت کرد.
دختر بچه:*دندوناش خراب و کرم خوردست و دهنش بوی تعفن میده،باعصبانیت*واسه چی میخوای بخوابی...به من نگاه کن.. *چشماش رو درشت میکنه*خوب نگاه کن!
هیون به چشمای دختر بچه خوب نگاه کرد،چشمای دختر بچه توخالی بودن...هیون از شدت ترس گریش گرفته بود اما از شدت پرقدرت بودن دسته دختربچه هیون قادر نبود حتی یه کلمه حرف بزنه.
دختر بچه:*از چشمای تو خالیش قطرات خون مثل اشک پایین میریخت*منو تنها نزار..با من باش*این جمله هارو میگفت وبه هیون نزدیک تر میشد*
(صدای فریاد هیون)
-طبقه ی پایین خونه-
برادر بزرگتر هیون جونگ که صدای فریاد رو شنید به سرعت از پله ها بالا اومد و در حموم رو زد.صدایی که نشنید در حموم رو باز کرد وبا شتاب وارد شد
سوجونگ:هیون جونگ..چرا جواب ندادی این همه صدات کردم!
هیون:*روبرو آینه ایستاده موهاش رو سشوآر میکشه،با لحن بشاش*ببخشید هیونگ نیم..نشنیدم... *سشوآر رو میاره بالا*میخوای موهای تو رو هم سشوآر بکشم؟
سوجونگ:*اخم کرده*هیون جونگ..خودتی؟چی شده پسر؟امروز از کدوم دنده بلند شدی اینقد سرحالی؟چشت نزنم...کاری داشتی من پایینم...
هیون:*میخنده*باشه داداشی... *سوجونگ رفت،نفسش رو بیرون میده*هوووف...خدای من... *توآینه نگاه میکنه*خواب دیدم یا واقعیت بود؟*از تو آینه نگاش به زمین میافته*این..این عروسکه از کجااومده؟*میره به سمت عروسک*از کجا..*عروسک رو بلند میکنه،عروسک زنده میشه و دست هیون رو گاز میگیره*اه...این چیه؟*با پا هولش میده،دستش که خون میا رو با یه دست میگیره*
(از حموم بیرون اومده)
هیون:*تلفن زده به یون سنگ*الو..سلام یونگ سنگ..خوبی؟
یونگ سنگ:*بالحنه خاصی*زنده ای؟من گفتم دیشب مردی....
هیون:*میخنده*نه زندم...اووم..ماشینتو امروز میخوام...
یونگ سنگ:به چه مناسبت اونوقت من باید ماشینمو بهت بدم؟
هیون:*مکث میکنه*میخوام برم پیش هیونا...
یونگسنگ:*جیغی میکشه*دروووووغ میگی؟؟؟؟؟بروووو!!!!!....واااای...بابا دمت گرم..هیون ازت خوشم اومد..نه..مثل اینکه اون شک نیاز بود که تو دست به کار بشی..ایول..ایول...
هیون:*میخنده*اوووه...چه شلوغش کردی...تو فقط دعا کن که من زبونم بند نیاد...
یونگسنگ:تو به خودت تلقین نکن..بند نمیاد...بیام دم در خونتون یا میای دم خونمون؟*میخنده*
هیون:میام در خونتون....
یونگسنگ:پس فعلا...
هیون:خدافظ
هیون از روی تخت بلند شد و بهترین لباسش رو پوشید از  تو آینه به فرق سرش که موهای مشکیش نشون دهنده ی رنگ موهاش بود نگاهی انداخت..
هیون:*دست میکشه به موهاش*اه..اصلا یادم نبود...کاشکی رنگشون میکردم بازم...نچ..بیخیال حالا...
عطری رو از روی میزش برمیداره و به پشت گوشاش میزنه.موبایلش رو برمیداره و به سمت خونه ی یونگسنگ راهی میشه.
ماشین رو از یونگسنگ میگیره و به سمت موزه ای که هیونا دراونجا کار میکرد راهی شد.حتی از این هم مطمئن نبود که هیونا اون رو میشناسه یا نه... میدونست که امکان داره این علاقه یه طرفه باشه.اما دیگه تصمیم خودش رو گرفته بود.
(به موزه رسید)
هیون:ببخشید..هیونا شی...
هیوا:*به سمت صدا برمیگرده*آ... *به محض دیدن هیون هول میشه و دست وپاش رو گم میکنه*اووووم. *میخنده*سلام...
هیون:*دستش رو میکشه به پشت موهاش*اوووم..میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم.
هیونا:*مکث میکنه*البته اما... *به پشت سرش نگاهی میکنه*بله...فقط منتظر بمونین من باید مرخصی ساعتی بگیرم...
هیون:*دستش رو پشتش گرفته*بله البته...
(توی کافی شاپ)
هیون:خب...بهتره که من بحث رو شروع کنم...
هیونا:*از انتظار کلافه شده با کلافگی میگه*مثل اینکه شما کارم داشتین...
هیون:*با میز بازی میکنه*ا..البته*دردری تو ناحیه قفسه سینه احساس میکنه*آخ... *سرشو میندازه پایین*
هیونا:*با نگرانی*آ..چیزی..چیزی شده هیون شی؟*دستش رو میزاره رو شونش*هیون شی
هیون:*سرشو بالا میاره با صدای دورگه که بچه و یه مرد باهم حرف زنن*نه... *چشماش کاملا سیاه شده*نه..من...*شقیقش رو میگیره*برو گمشو دختره ی مزاحم..*صورتش از درد جمع میشه*نه...نه...
هیونا:*بغضش گرفته*چی؟چی گفتین؟
هیون:*دستش رو قفسه سینشه و از درد فریاد میزنه*هیچی...آه... *دوباره چشماش سیاه میشه*برو گمشو..گفتم که بری گمشی..گمشوووو*به چشمای هیونا خیره میشه و با دندونایی کرم خورده و چشمایی سیاه سرش داد میزنه*نمیخوام ببینمت...واسه چی به من نگاه میکنی؟*چشماش رو درشت میکنه*به چی نگاه میکنی؟
هیونا:*از ترس چشماش گرد شده و دستش رو جلودهنش گرفته،از کافی شاپ به سرعت خارج میشه*
 (هیون توی ماشین نشسته)
هیون:*آروم اشک میریزه*لعنتی..این چه اتفاقی بود که افتاد...چرا؟چرا الان؟*اشکاش رو پاک میکنه*سرش میزاره رو فرمون*خدایا چرا؟چرا من؟من چیکار کردم که باید تقاصش رو پس بدم...
هیون همینجور داشت با خودش حرف میزد که متوجه شد ماشین به طور خودکار روشن شد و به راه افتاد.هیون هرچقدر تلاش کرد که ماشین رو از حرکت نگه داره موفق نشد.خواست که خودش رو از ماشین به بیرون پرت کنه اما در ها هم قفل بود،عروسک جادوگری که به آینه ی جلو وصل بود شروع کرد به خنده ی جادوگری کردن...
هیون میترسید.ماشین به سرعت داشت حرکت میکرد.مسیر براش اشنا بود...
هیون:*کمربند ایمنیش رو محکم گرفته*نه..مدرسه..داره میره مدرسه...نهههههههههه*فریاد میزنه*
ماشین روبری مدرسه نگه داشته شد...قفل درها باز شد.هیون دور و برش رو نگاه کرد و از ماشین پیاده شد.از پایین که به مدررسه نگاه میکرد خوف عجیبی داشت...موهای تنش بلندشد...انگار یه حسی اون رو به سمت مدرسه میخوند...نمیتونست پاهاش رو از حرکت نگه داره...همینجور به جلو میرفت...*رسید به درگاهی*

فلش بک:
هی میون...ما نمخیوایم با تو بازی کنیم...نمیخوایم...برو...
می یون:آخه چرا؟منم مثل شماها آدمم...
نه شماها پی پولین...شماها خونه ندارین...
- *صدای قهقه*میشه گفت بدبختین*همه باهم میخندن*
می یون از شدت عصبانیت میلرزید.به همه اخمی کرد و به گوشه ی دیوار رفت و نشست و با بغض به بازی بچه ها نگاه کرد.
می یون دوستاش رو دوست داشت اما اونا هیچوقت تو بازی راهش نمیدادن.نمیدونست چرا؟پدرش رو مقصر میدونست که چرا بیشتر کار نمیکنه که مثل اونا پولدار بشه و اونا تو بازی راهش بدن.به بچه ها نگاه میکرد و با خودش فکرا ی جور با جور میکرد.
مرد:هی...مواظب باش..اینا امکان داره اتیش بگیرن...بنزینها..
می یون ، نگاهی به مرد و نگاهی به بچه ها انداخت...پوزخندی زد و از بچه ها دور شد...
(فردا صبح)
می یون به انبار رفت  و به سختی و با جسه ی کوچیکی که داشت بنزینا رو از انبار بیرون اورد و کل مدرسرو آغشته به بنزین کرد.
کل محیط مدرسه پر از جیغ بچه هایی شد که اتیش داشت پوستشون رو میکند.بچه ها میدویدن دنبال راه نجات بودن اما همه درها قفل بود.
می یون بیرون مدرسه ایستاده بود و گریه میکرد.نمیخواست دوستاش بمیرن اما میخواست یه گوش مالی بهشون بده اما نمیدونست چجوری...
صدای بوق آتش نشانی تو گوش می یون پیچید.ترسید و به سمت چاهی که پشت مدرسه بود رفت.به  انتهای نداشته ی چاه نگاهی انداخت..پشت سرش مردی که لباس زرد اتش نشانی داشت به سمت مدرسه میدوید،از مرد ترسید و خودش رو به درون چاه پرت کرد...
افراد آتش نشان آتیش رو محار کردن..اما هیچکس به سراغ چاه نیومد..شاید میتونستن می یون رو نجات بدن....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : kimia
نظرات ()
سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 12:45 ق.ظ
وااایی کیمیا میدونم نیستی اومدم بگم الان خالم برام فال ریخت تو گوشیم یه عالمه هست همو دیدیم باید برات بخونم یکیش خیلی درسته
kimia ای جانممممم..منم میخووواااام شدییییدا...
آره حتما بخونیم...
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 09:13 ب.ظ
الان میس انداختم کوجایی؟
چرا نمیای؟
ببین خودت مشکل داری
من میس انداختم بازم نیستی
kimia چون ازت بدم میاد
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 09:12 ب.ظ
نجه گلوت؟سالاد نوشابه؟بچه پورو...نجه گلوت؟سالاد نوشابه؟بچه پورو...
* سیب زمینی سرخ کرده ام بزنی تنگش ممنونت میشم
kimia *خیـــــــــــــــلی پررویی
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 09:11 ب.ظ
نمیدونم واقعا....مثل جوونگ مین من که تو داستانای تو خییییلی خوش شانسه..یا سگ میخوردش یا تیکه تیکش میکنن با چاااقووو ازت بدم میاد

* در عوض همچین پررنگ میزنه تو داستان خوبه که نیست؟

خب با فهم و شعور..میس بنداز بیام...بی درکه خنگ
* کودن الدوله دو خط پاینتر قبل نظر دادنم فری گفت کارتت تموم شده دیگه میس انداختن به چه کارم میومد؟
kimia میام تو صورتتها...
بیشین بابا
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 09:09 ب.ظ
آره خب تو که لطیفی...شکی درش نی
* به به می بینم که حسابی رو من شناخت پیدا کردی

یچیزی یادم اومد...فردا احیانا نمیخوایم بریم بیرون آیداااا جاااان؟؟؟دارم برات
* که چی الان؟ تهدید کردی؟ می تونم ازت شکایت کنم سه سوت بکشمت پای میز محاکمه درضمن شویم گفت دستت به زن من بخوره دست زنمم بهت می خوره بعد گیس و گیس کشی میشه من حوصله منکرات ندارم. دیگه خلاصه خود دانی
kimia *رو اعصاب...
خب حالااااااااا..نچ نچ نچ...میدونی بهت چی میگن؟بعدا بهت میگم که چی میگن
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 09:07 ب.ظ
مهیج الوقوع؟؟؟هاهاههاه
* بلی جزو کلمات منگلاسیومیمه

من که عاااااااشقش همچین فیلمایم اما مترسم ببینم
*وای نگوووو یعنی دیوانه این فیلمام یه مدت دوره افتاده بودم تو ویدیوکلوپا فیلم ترسناک می خریدم اونجایی که همیشه میرفتم دیگه اشنایی داشت تا مرفتم تو می گفت فیلم ترسناک جدید اوردم

نه دیگه حتما مقل اونموقع منو تو که بو گرفته بودیم اینم بو گرفته...
* نه اشتباه نکن من هیچ وقت بو نمی دم مگه بوی گل
kimia مثل خودت دیگه..مونگل
هههه..دمت گرم..میگم از اول اینجوری بار اومدی که این شدی دیگه...
ببین...برو..برو تایه چی بهت نگفتم...
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 07:50 ب.ظ
و در نهایت فلش بک عالی بود
خیلی خیلی عالیییییییییییییییییی
پس الان این دخیه داره انتقام میگیره؟ اره؟
به به خدا به داد هیون برسه
کیمیاااااااااااا
کی بقیشو میذاری؟
همین امشب؟
وای عالیه
پس من منتظرم
امشب بقیشو نذاری می گم دخیه مثه هیون بیاد تو جلدت چشات سیاه شه ترستنام شی همه ازت فرار کنن
kimia جدنی؟؟؟؟من خووووشحال
ممنوننننن
نمیدونم...
ههه...والایا...
ندی؟
نجه گلوت؟سالاد نوشابه؟بچه پورو...
ممنونم...
ههه..این دخیه دوست گرمابه و گلستانمه..که که که
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 07:48 ب.ظ
هاهاهاهاهاها
بعد قرنی بوقی این فری و هیون قرار گذاشتن خدا نسل هرچی مزاحمه از رو زمین برش داره
خوب این دخی روانیه چیکار هیون داره؟ شیطونه می گه کچلش کنم دیگه جرات نکنه تو ملا عام ظاهر شه
kimia هاهاهاهاهااه
همونو بگو..بچم فرشته همچین ناراحت شد سراین قیسمت..(البته حدس میزنم)
همونو بگو..البته بعدا معلوم میشه
ههه..نه تو به اعصاب خودت یاواش
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 07:47 ب.ظ
کیمیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خوب بیا دیگه کوجایی؟
kimia خب با فهم و شعور..میس بنداز بیام...بی درکه خنگ
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 07:47 ب.ظ
الان این دخی کوچولوئه رفت تو جلد هیون؟
چرا این هیون انقد بدشانسه؟
خوب یونگم اونجا بود
راستی یه چیزی این یونگ سنگ اول داستان یونگ سونگ نبود؟ وای نمی دونی چه عذابی بود این کلمه یونگ سونگو بخونی
kimia اهین
نمیدونم واقعا....مثل جوونگ مین من که تو داستانای تو خییییلی خوش شانسه..یا سگ میخوردش یا تیکه تیکش میکنن با چاااقووو ازت بدم میاد
هههههه..همچین لبات قنچه میشه سر سونگش...
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 07:34 ب.ظ
شرح دختر بچهه عالی بود
خیلی خوب نوشتی کاملا می تونستم قیافشو تصور کنم
خیلی ترستناکه منم که روحیم لطیف و حساس نچ نچ
kimia جدی؟؟؟
آخ جون...
چه عالی...
آره خب تو که لطیفی...شکی درش نی
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 07:32 ب.ظ
چرا همیشه خدا این شخصیتای فیلما و داستانای ترسناک انقد شجاعن؟ نه واقعا چرا؟
مثلا هیون الان نمی تونست تو تختش بمونه فردا بره حموم
خوب شد حالا بابام جنی شد؟
kimia هههههه...
نه دیگه حتما مقل اونموقع منو تو که بو گرفته بودیم اینم بو گرفته...
والااااا
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 07:31 ب.ظ
وااااااااااااااااااای
خوب قبل نظر ریز ریز بگم که خیلی خیلی مهیج الوقوع و ترستناک انگیز بود
خیلی حال کردم
از اون مدل داستاناییه که من فیلماشو می دوستم خیلی باحاله
جیییییییییییییییییییغ
دوست می دارم
kimia مهیج الوقوع؟؟؟هاهاههاه=))
ممنون...منم حال کردم با تعریفت
من که عاااااااشقش همچین فیلمایم اما مترسم ببینم
عربدههههههههههههه
فدایت
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 07:29 ب.ظ
سلام کیمی هستی ایا؟
kimia اومدم..میخوای بیای بهم بگو...
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 04:47 ب.ظ
کیمیا مرسی که زود گذاشتی گلم
بای کیس
kimia فدااااااااااای تو چه قابل داره؟؟؟؟؟
فدات بوس
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 04:40 ب.ظ
من حرفی ندارم با وکیلم بحرف ول کن دیگه هر سری سر این بحث مزخرف دعوا راه میندازی من بودم سر قولم
کیمیا راست میگه بسه من عسک میخوام(نیشخند)
اهان بزارین بچگی های هیونو نشون بدم
سیر تکاملشو
عسک ننشم دارم جدیدشو میخوایین؟؟
kimia هههه..وکیلت کیه اونوقت؟من میخوام بحرفم باهاش...
ای جان....
وااای دیدم این عکسشو..عالیه...
اهین
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 04:37 ب.ظ
فری بیام تو دلت اونم فیلیپینی؟

*نهههههه نیاااا
کیمیا اینقدر اون گریمونو دوست دارم فکر کن خونمون نشته بودیم من داشتم کارمو میکردم نجی هم داستان میتایپید بعد نجی بهم یه چی گفت ناراحت شدم ادای گریه در اوردم مثل بچه ها نجی هم مثل من کرد بعدش هی ادامه دادیم ترکیده بودیم رسما
kimia عزززیززززم..منم میخوام..راستی فری بعدا که دیدیم همدیگر...یه کاری کن..به غیر اون چیزایی که دان کردی...عکسایی که گرفتیم و فیلمارم بده
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 04:35 ب.ظ
هیون:*کمربند ایمنیش رو محکم گرفته*نه..مدرسه..داره میره مدرسه...نهههههههههه*فریاد میزنه*

*جانم چه از مدرسه میترسه خب یکی کمکش کنه خوبه همیشه یونگ پیششها نههههههههه مدرسه نههههههه هق هق هق فین فین

kimia تو بودی نمیترسیدئی؟؟؟حالا عکسو که نشونت دادم همچیییین خوف کن....بد حاوت میشه
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 04:33 ب.ظ
*کاملا حق داری
ولی من فهلا با این خانمه که اسمش فرشتس کاری ندارم
این بار چندمشه دارم بهش میگم این شوخی مسخره رو نکنه
ولی مثه اینکه خوشش میاد حرص بده

*چرا یه کاری میکنین ادم وسط نظرش نظراته متفرقه بده من جدی نگفتم بعدشم چیزی نگفتم که اینو همیشه میگم کسی هم ناراحت نمیشد
نه من قصدم حرص دادن نیست از اون روز که گفتم من دیگه همچین چیزی نگفتم و نمیگم چون قول دادم
kimia ......
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 04:30 ب.ظ
خب بازم زیاد فقط نظرمو میگم
نهههه رفت تو جلته هیونم اوووووخی هیووووون بیا کمکت کنم
ای بابا منم محدودم نمیتونم بمیرم کیمی تو نجاتش بده حداقل هیییییییییی
چقدر بده ادم شوملش جلو چشماش اذیت بشه

اخی من کلا فرت این تیکه هام که گریه میکنه جاااانم اکشالی نداره گریه نکن منم گریه میکنمااااااااااااااااااااا(از همون گریه هایی که تازگی با نجمه یاد گرفتیم اجرا میکنیم)
kimia بله بله...
نه حق نداری بمیری....
برو کمکش..میتونی؟؟؟؟
بله بده..آخی...دنیا شوملم و جلوم چاقو چاقو کرد..داد سگا بخورن اما من هیچ کاری نتونستم بکنم...اهه اهه(واقعنی بغضم گرفت)
طی یه عملیات باید بری دوباره
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 04:27 ب.ظ
هیونا:*بغضش گرفته*چی؟چی گفتین؟

*الان مثلا هر چی گفته باشه چیه نکنه میخوایی جواب بدی؟؟میزنمتا درست باش ادم باش

kimia خووود درگیری تا چه حد فرشته؟؟=))
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 04:26 ب.ظ
هیون:*سرشو بالا میاره با صدای دورگه که بچه و یه مرد باهم حرف زنن*نه... *چشماش کاملا سیاه شده*نه..من...*شقیقش رو میگیره*برو گمشو دختره ی مزاحم..*صورتش از درد جمع میشه*نه...نه...

*اخی کیمیا من قشنگ حسشو درک میکنم دلش نمیخواد خراب بشه هی میگه نه نه اون دختر میگه اره اخی دلم خیلی اینجا براش سوخت
kimia منم سوخت دلم براش...اوووخی...نچ حالا موندم بقیشو چ کنم با این گندی که زده شد
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 04:24 ب.ظ
هیون:*با میز بازی میکنه*ا..البته*دردری تو ناحیه قفسه سینه احساس میکنه*آخ... *سرشو میندازه پایین*

*ای بابا ادمو محدود میکنین من الان چه قربونی برم
به قول غزل شما خوبی؟؟؟


هیونا:*با نگرانی*آ..چیزی..چیزی شده هیون شی؟*دستش رو میزاره رو شونش*هیون شی

*دستتو بکش بینیم بااااااااا
اهان نه اشتب شد این خودمم راحت باش
kimia *خب قربون صدقه برو اما نه دیگه به اون شدت..من بد میگم نجی؟
شما بهتری
............
خوددرگیری داریاااااااااااا
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 04:22 ب.ظ
هیونا:*از انتظار کلافه شده با کلافگی میگه*مثل اینکه شما کارم داشتین

*غلط کرد هیونا هیون حق داره تا هر وقت دلش خواست حرف نزنه بهد هیونا اونجا بشینه
kimia ای جاااانم...هههه..باشه هیون حرف نمیزنه
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 04:20 ب.ظ
هیونا:*مکث میکنه*البته اما... *به پشت سرش نگاهی میکنه*بله...فقط منتظر بمونین من باید مرخصی ساعتی بگیرم...

*من میگم برو استعفا بده

هیون:خب...بهتره که من بحث رو شروع کنم...

*اصلا همین که تو هستی خودش کلی بهتره
kimia همینو بگو..ولی فک کنم با این اتفاقی که افتاده دیگه نیگاه نندازه به هیون...
*آره خب
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 04:19 ب.ظ
هیون:*دستش رو میکشه به پشت موهاش*اوووم..میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم.

*اووووم نه من میگم تو بیا کلا وقت منو بگیر دیگه ول نکن هان نظرت چیه؟؟؟

ئههههههههههههههه...فرشته اینجوری نگو دیگه...دیگه قسمتای تو رو نمینویسمها..ئه...بچه بد...

*دخترم ارام ارام ارام حالا یه نفس عمیق خب دعوا که نداریم من اصلا نمیرم سر قرار خوبه؟؟
kimia *دختر اینقدر سبک؟خودتو جمع کن..نیشتو ببند...نخند...صاف به ایست...
*نه برو ولی نمیر
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 04:18 ب.ظ
هیوا:*به سمت صدا برمیگرده*آ... *به محض دیدن هیون هول میشه و دست وپاش رو گم میکنه*اووووم. *میخنده*سلام...

*هیوا نه هیونا
اره منم الان دارم با زبونم تایپ میکنم دستو پامو گم کردم سلامممممممممممممممممممممممم
kimia خب حااااالااااا
هههه...علیک داداچ
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 04:17 ب.ظ
هیون:ببخشید..هیونا شی...

*نهههههههههههههههههههههههههه
بازگشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت همه به سوی هیون است
فاتحه من مردم
kimia ئههههههههههههههه...فرشته اینجوری نگو دیگه...دیگه قسمتای تو رو نمینویسمها..ئه...بچه بد...
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 04:15 ب.ظ
هیون:میام در خونتون....

*اوکی بیا بچه ها من رفتم در رو برای هیون باز کنم

هیون:*دست میکشه به موهاش*اه..اصلا یادم نبود...کاشکی رنگشون میکردم بازم...نچ..بیخیال حالا...

*باز تو پول تو خونه دیدی بابا ول کن اون موهارو ترکوندی از بس رنگ کردی
kimia *ای نامرد..رفتی؟؟؟؟
*همونو بگو...نیگا کن تروخدا...میخواد به خاطر یه قرار رنگ کنه
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 04:11 ب.ظ
هیون:*میخنده*اوووه...چه شلوغش کردی...تو فقط دعا کن که من زبونم بند نیاد...

*ایشالا که بند نمیاد..امید خدا بند نمیاد...من دعا میکنم بند نیاد..خدایا این دو جوجه طلایی عاشق را به هم برسان بلند بگید امین تا برای شما هم دعا کنم دیدی گرفت
kimia هاهاااهاهااهاه..
خوبی؟فری جان خوبی بابا؟میخوای دیگه واسه تو ننویسم تیکه ای؟
ها؟


نمایش نظرات 1 تا 30
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات