تبلیغات
SS501 short stories - Scream-part4
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلووووم...اوووم...اینم قیسمت بعد...یه قسمت دیگه تموم میشه..(خداروشکر)

(صدای هم همه‌ی مردم)
یکی یه کاری کنه..الان اون جوون میمیره تو آتیش..یه کاری بکنین...برین زنگ بزنه به آتیش نشانی!
نه موبایلمون آنتن داره....نه اینکه..تلفن خونمون قطع شده..همه... فهمیدم... (مرد به سمت خونش میره وبا یه سطل برمیگرده)
این چیه؟
بیاین از خاک این ساختمون نیمه سازه بر میداریم و میریزیم تو خونه..تا آتیش یه ذره فروکش کنه...
آره موافقم.
همه به سمت خونوشون رفتن و تلاش کردن آتیش رو مهار کنن...
(داخل خونه)
یونگسنگ لنگان لنگان به سمت طبقه ی بالا میرفت..همه جا رو آتیش گرفته بود...دود بیشتر از هرچیزی اذیتش میکرد...(رسید طبقه ی بالا)
یادش اومد که دفعه ی آخر در قفل بود...محکم با بازو به در میزد..چندین بار این کار رو کرد.بار آخر قبل از اینکه به در بزنه انگار یکی دررو از پشت باز کرد.به داخل اتاق پرت شد.کف اتاق داغ بود...سعی کرد سریع بلند شه که چشمش به هیون افتاد...آتیش هر لحظه به هیون نزدیک تر میشد..به سمتش رفت...دست و صورتش سطحی سوخته بود...چشماش رو بسته بود و از حال رفته بود..
یوگسنگ:*باداد*هیووون جووونگ...هیو..صدای منو میشنوی؟چشماتو بازکن*میزنه توصورتش*پاااشو... *هیون رو بغلش گرفته*
(دم در خونه)
مردم تمام تلاششون رو میکردن که آتیش ر ومحار کنن...اما نتها شدت آتیش کم نمیشد بلکه بیشتر و بیشتر میشد...انگار یه نیرویی پشت این قضیه بود که نمیزاشت اونها جون سالم به در ببرن...
(صدای رعد و برق)
- *با صدای بلند*شماها هم شنیدین؟*بغضش میگیره*خدای من...داره بارون میاد... *صدای جیغ و سوت همه بلند شد)
شدت بارون بیشتر وبیشتر میشد...شدت آتیش کمتر کمتر...بعد از یک ربع آتیش کاملا خاموش شد...
مردم زیر بارون ایستاده بودن و منتظر بودن یونگسنگ و هیون بیرون بیان..اما خبری ازشون نبود..
مردی داوطلب شد که به داخل خونه بره و اون دو رو پایین بیاره.
(داخل خونه)
یونگسنگ روی هیون افتاده بود... بوی چوب سوخته ای که بهش آب خورده بود نفس کشیدن رو براش بیش از بیش سخت کرده بود...چشماش رو آروم باز کرد و دو و برش رو نگاهی انداخت...
باورش نمیشد که آتیش کامل خاموش شده..به هیون نگاه‌ی کرد،هیون کامل سفید شده بود...دستش رو به روی نبض دست هیون گذاشت...نبضش آروم میزد...
یونگسنگ:*حول شده با اشکی که از چشماش میومد*ه..هیون جونگ طاقت بیار..الان..الان میبرت پایین*اومد پاشه که درد عجیبی تو پاش احساس کرد**صورتش از درد جمع شد*لعنتی.... *باصدای بلند*آآآآآآآخ...
مردی توی چارچوب در دیده شد...
پسرم..حالت خوبه؟
- *بغض داره*آقا..آقا خواهش میکنم کمکم کنین..دوستم..دوستم اصلا حالش خوب نیست...
- *به سمت پنجره میره*آهای..یکی ماشینش رو روشن کنه...یکی حالش اصلا خب نیست*
- میشه..کمک کنین...
مرد به سمت هیون رفت اون رو رو کولش گذاشت و به سمت پله ها رفت...یونگسنگ به سختی بلند شد و دنبال مرد به راه افتاد که متوجه‌ی خس خسه چیزی پشت سرش شد...
آروم سرش رو برگردوند که باصورت مییون مواجه شد که با صورت کریح تر از قبل بهش خیره شده و خنده‌ی زشتی بر لب داره و دندوناش به شدت کرم خوردن...
یونگسنگ ترسید...اخمی کرد و خواست به سمت مرد بره که در بسته شد و یونگسنگ تو اتاق موند.
.
.
.
مرد به پایین رسید و هیون رو توی ماشین گذاشت و از مرد خواست که به سمت نزدیکترین بیمارستان بره و بگه که اورژانسیه...
زنی از بین جمعیت بیرون اومد و با بغضی که داشت گفت : پس...*نگاهی به خونه کرد*
پس..اون یکی کو؟
مرد تازه متوجه شد یونسنگ همراهش نیومده، برگشت که به خونه بره که در یهو بسته شد،هرچقدر تلاش  کرد در رو باز کنه،اما بی فایده بود...
- *با صدای بلند*
هی...پسر جوون...ما دوستت رو بریدم بیمارستان...توام اگه پات بهتر شد بیا بریم اونجا...خطرناکه تو خونه بمونی..امکان داره هر لحظه خراب شه...
(داخل یونگسنگ)
یونسنگ خونی روی زمین افتاده بود و پاهش رو به زمین میکشید....نفس کشیدن براش سخت بود...خونریزیش بیشتر و بیشتر میشد..حتی نمیتونست مرد رو که پایین ایستاده صدا کنه...
می یون با اخم وحشتناکی بالا سرش ایستاده نمیزاشت حرکت کنه...با نگاهش حرکتای یونگ سنگ رو کنترل میکرد...
(با نگاهش)یونگ سنگ رو طاق باز خوابوند دستاش رو به بالا سرش برد...رفت پایین پای یونگسنگ ایستاد...
می یون:*با خنده‌ی مشمئز کننده*داری تلاش میکنی؟داری جون میدی نه؟هاهاهاهاها... *قهقه میزنه*این حرف رو از من دوستانه گوش کن..این کارت خیلی بی فایده‌ست... *سرش رو کج میکنه و زیر لب چیزایی میگفت*
یونسنگ فریاد میزد،درد کل تنش رو گرفته بود..نمیتونست حرکت کنه انگار تو منجنیق گذااشته بودنش...فشار از هر طرف به تنش وارد میشد..خونریزیش بیشتر و بیشتر میشد..دیگه جون اینکه داد بزنه رو هم نداشت...
چشماش رو بست و سرش به سمت راست خم شد و  بی‌هوش شد...قطره اشکی از گوشه ی چشم راستش پایین افتاد...
(تو بیمارستان)
هیون رو روی تختی خوابوندن و به اتاق عمل بردن برای جراحی صورتش..مرد منتظر بود که یونگسنگم به بیمارستان بیاد اما خبری ازش نبود...
هیون رو از اتاق عمل بیرون اوردن..بک طرف صورتش و دستش رو با باند بسته بودن... به بخش مراقبت های ویژه بردنش...دستگاهایی رو بهش وصل کردن
مرد از بیمارستان خارج شد و به خونه‌ی هیون رفت...
دم در ایستاده بود...هیچ صدایی از خونه نمیومد...یک بار دیگه تلاش کرد که به بالا بره..ایندفعه موفق شد..
با ترس وارد خونه شد...به طبقه ی بالا رفت..در اتاق باز بود و یونگسنگ خونی روی زمین افتاده بود...
مرد:*چشماش از تعجب گرد شده*پ..پسرم... *به سمتش دوید*خوبی؟حالت خوبه؟*گریش میگیره*به خاطر خدا جواب بده...
یونگسنگ آروم چشماش رو باز میکنه..زیر لب فقط اسم هیون رو میاره و دوباره چشمش را بست...
مرد با گوشیش شماره ی اورژانس رو گرفت و منتظر شد که خودشون رو برسونن...دست یونگسنگ رو تو دستاش گرفت بود آروم اشک میریخت و زیر لب براش دعا میکرد.
(صدای آمبولانس)
خودشون رو به سرعت به طبقه ی بالا رسوندن و یونگسنگ رو اروم روی برانکارد گذاشتن و به بیمارستان بردن...
×چند روز بعد×
هیون از بخش مراقبت های ویژه بیرون اومده بود و به بخش منتقل شده بود،حالش بهتر شده بود اما هنوز از یونگسنگ خبری نداشت...
(شب)
هیون روی تخت آروم خوابیده بود...که متوجه صداهایی شد...
- هیون جونگ...کیم هیون جونگ...
- *چشماش رو اروم باز کرد و به اطرافش نگاهی اتداخت*کیه؟کی هستی؟
بالا سرت نگاه کن.منم دوست قدیمیت...
هیون نگاهش رو به سقف انداخت که می یون رو دید که به سقف چسبیده بود و به هیون خیره شده بود...خودش رو رها کرد..
(صدای فریاد هیون)

با لباس بیمارستان،با پای برهنه توی راهرو‌ی بیمارستان راه میرفت...توجه ی همه بهش جلب شده بود..همه میترسیدن و به عقب میرفتن...
از بیمارستان خارج شد و به سمت اداره ای به راه افتاد...
در اداره بسته بود...اما هیون از در رد شد و پله ها رو آروم بالا رفت...
توی دفتر هیچکی نبود بجز یه مرد....در رو آروم باز کرد و داخل شد...چاقو رو بالا اورد و تو گردن مرد زد..
مرد حتی نتونست نفس بکشه...با سر به میز افتاد و دردم جان باخت...
هیون میز رو دور زد تا چهره ی مرد رو ببینه...
چشماش پر از اشک شد...چاقو از دستش افتاد...به روی زانوهاش افتاد و به چهره ی برادرش خیره شد..باورش نمیشد چیکار کرده...دستش رو روی شقیقش گذاشتو فریاد میزد...
می یون از بدن هیون خارج شد...هیون بیحال شد و به روی زمین افتاد...
هیون:*از همون زاویه به برادرش نگاه میکرد*س..سوجونگ...خواهش میکنم..منو ببخش...ببخشم...
قطره قطره خون از میز پایین میریخت و کف زمین خونی شده بود..هیون به سختی از زمین بلند شد و اداره رو ترک کرد...
(پایین دم اداره)
سرش گیج میرفت...خواست به اونور خیابون بره که....
(صدای بوقه کامیون)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 15 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : kimia
نظرات ()
شنبه 18 فروردین 1397 10:57 ق.ظ
Have been taking little over a month.
پنجشنبه 16 فروردین 1397 12:19 ب.ظ
Have actually been taking little over a month.
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 09:34 ب.ظ
سلام
خوندن كردم (نیشخند)
وااااااااااای الهی چرا این می یون اینقدر اینارو اذیت میكنه ؟
الهیییییییییییییی یونگییییییییییییی
هیووووووووووووووووووووووون
وااااااااااااااااااااااااای
چه صحنه های وحشتناكی وای وای وای
مخسی كیمی جون
راستی دیشب داستانتو زیر پتو خوندم كه كه كه اینقد حال داد
مخسی اجی جونم
شنبه 16 اردیبهشت 1391 03:42 ب.ظ
va bomb hyun mord
kimia خاک به سرم..نه...چرا به همیچن صراحت میگی؟
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:23 ق.ظ
دروغ میگی؟؟؟؟؟؟جیـــــــــــــــــــــغ

*نه به جونه خودم الان یکی از بچه ها گفته بود رفتم تقویمش اومده بوده ولی گفتن مسئولش صبحا هست اون موقع بیایید بگیرین منم میخواااااااام


میگه میااااام..میگه میاااام..جیـــــــــــــــــــغ....تقویم دابل اس؟؟؟؟من میخوام....میایییییم...

*جدی؟؟فقط میخواست منو ضایع کنی اجی غزل؟؟
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
منم مییییییییییییخواااااااااااااااااام
kimia هوووریا...
نه بابا الانم همچنین میگه نمیام...
اهه اهه اهه
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:20 ق.ظ
آجی میگه نه...هوووم...(ضایع شدم خفن

*چراااااااااااااا غزلی نمیایی؟؟حیف بشه هیییی(من ضایع شدم خفن تر)
kimia میگه میااااام..میگه میاااام..جیـــــــــــــــــــغ....تقویم دابل اس؟؟؟؟من میخوام....میایییییم...
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:19 ق.ظ
یکی از بچه ها گفته بود تو نمایشگاه غرفه کره ش گفته بود تقویم دابل اسو جمعه میاریم
kimia دروغ میگی؟؟؟؟؟؟جیـــــــــــــــــــــغ
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:17 ق.ظ
پ ن پ وای میسه نگات میکنه هرچی میخوای بگی...
واایییی چقد دلم میخواد باهم بریم پارک ارم...
*حالا چی شد پارک ارم منم دیوووووونه پارک ارمم

میگم این هفته 3شنبه پایه هستین بریم نمایشکاه کتاب؟؟؟
kimia ببینم آجی میاد؟؟؟؟
آجی میگه نه...هوووم...(ضایع شدم خفن)
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:16 ق.ظ
ای جووون..نه واقعا نمیتونم..احتمال این که تو طول داستان اشکم دراد زیاده...پس کنسل میشود

*اوکی به اشک ریختنت نمی ارزه نمیخواد بنویسی(ولی تو دلم اب قند میکنن که بنویسی)
kimia هههه...الان میگم نه یهو دیدی فردا اول وقت گذاشتم
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:13 ق.ظ
اووووه..ندیدی من تو مدرسه اینقد میگم جهنمکی...یکی این و خیلی میگم یکی مسترسم...

*منم کلا خالمو میبینم تربیتم گل میکنه هرچی میگه میگم جهنمکی بمیری برو گمشو ای عقب مونده و از این قبیل حرف هاااا(اونم البت کم نمیاره هااااا)
kimia پ ن پ وای میسه نگات میکنه هرچی میخوای بگی...
واایییی چقد دلم میخواد باهم بریم پارک ارم...
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:12 ق.ظ
بییخیل یه چی دیگه مینویسم...

*اوا نهههههه اگه موضوعش خوبه بنویس بابا
هیون:سلام....اجی کیمیا بنویس حیفه استعدادت اصلا من خودم داوطلب خوبه؟؟
ببین چه مهربونه شوملم
باز ذوق کرد منو بغلیده
kimia ای جووون..نه واقعا نمیتونم..احتمال این که تو طول داستان اشکم دراد زیاده...پس کنسل میشود
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:09 ق.ظ
جعفر:جهنمکی

*جفی داداش از تیکه من اسکی میری؟؟؟(مدیونی بفکری منم از رو تیکه تو اسکی رفتم)
kimia جعفر:بله که اسکی میریم...
-----
اووووه..ندیدی من تو مدرسه اینقد میگم جهنمکی...یکی این و خیلی میگم یکی مسترسم...
--------
همونو بگو...
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:08 ق.ظ
هههههه...نه خدایینمیتونم..ولی از اول گفتم داستان بعدیم جونگ باشه..آخه موضوش دللللللل خررراااااشه ها..باشه خودت خواستی..آخه دلم واقعا نمیاد....

*دخراشتم میدوستیم خب تو یه کاری کن برای جونگ بنویس من به جای اسم حونگ هیون میخونم حس میگیرم میام قربون صدقه میرم

ولی بی شوخی هرچی دوست داری بنویس میخونم برات میترکونم
kimia هههه..باشه..البت الان دارم فک میکنم دلم نمیاد واسه هیچکدومشون بنویسم...
بییخیل یه چی دیگه مینویسم...
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:07 ق.ظ
فرشته...من و جعفر اهل این کاراییم؟؟؟نه خدایی تاحالا شده منت بزاریم؟
الان جعف خوند این کامنتتو رفت که گریه کنه..نچ..الان جواب دل شکستشو کی میده؟

*الهی من قربون اون دل نازک و پوست صورت لطیفه داداش جفی ام بشم من نبینم اشکتو برادر هیونو که میشناسی دوست نداره کسی کمکش کنه میخواد مستقل باشه
kimia جعفر:جهنمکی
کیمیا:ئه..مودب باش...نچ...ببخشید دیگه عصبی میشه ادب مدب نمیشناسه
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:06 ق.ظ
میخوای داسی‌تان بعدم هیون باشه؟؟؟؟
نه دیگه شورمنده..البته هنوز معلوم نیست..
به نفعته بعدی هیون نباشه....بد میشه ها

*اره اره هیون باشه
نچ بابا منو هیون این حرفا رو نداریم هر کی از راه میرسه یه بار هیونو میکشه دیگه حالا شما که جای خود دارین راحت باش
ولی اخه من بگم نه تو خودت میتونی هیون ننویسی؟؟
داستان کیو یادت رفته؟؟؟
kimia هههههه...نه خدایینمیتونم..ولی از اول گفتم داستان بعدیم جونگ باشه..آخه موضوش دللللللل خررراااااشه ها..باشه خودت خواستی..آخه دلم واقعا نمیاد....
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:04 ق.ظ
الان مدیونی فک کنی عصبی(چشمک)
اوووم...بعدا میفهمی دیگه...

*نه اصلا من من نچ اصلا عصبی نیستم فقط الان مو روسرم نیست ناخنامو تا ارنج جویدم اوووووم ابروهامم دارم میکنم
kimia میگم دیگه عصبی نیستی..
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:02 ق.ظ
بابا من که صد دفع گفتم بیاین با ما و جونگ مین زندگی کنیم...اینجوری صمیمیتمون بالاتر میره

*که بعدا منت بزارین نچ ما نمیاییم خودمون میریم کار میکنیم سر بلند میشیم
kimia فرشته...من و جعفر اهل این کاراییم؟؟؟نه خدایی تاحالا شده منت بزاریم؟
الان جعف خوند این کامنتتو رفت که گریه کنه..نچ..الان جواب دل شکستشو کی میده؟
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:01 ق.ظ
..اینم قیسمت بعد...یه قسمت دیگه تموم میشه..

*بعد اونوقت تموم بشه من برای کی بیام بترکم بپاشم به دیوار برم لا کیبورد؟؟عمل پیوند قلب سکته ناقص کنم؟؟زجه اشک هق هق برای کی بزنم هاااااااااااااان؟؟؟
kimia میخوای داسی‌تان بعدم هیون باشه؟؟؟؟
نه دیگه شورمنده..البته هنوز معلوم نیست..
به نفعته بعدی هیون نباشه....بد میشه ها
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:59 ب.ظ
سرش گیج میرفت...خواست به اونور خیابون بره که....
(صدای بوقه کامیون)

.........................................................
.........................................................
............................................................
..............................................................
الان من سکوت کردم فقط خودت پاسخگو باش بگو کیمیا بگو صدای بووووووووووووق کامیون چییییییییییییی؟؟؟
بگو مادرم بگو دخترم بگو خواهرم بگو دیگه
kimia الان مدیونی فک کنی عصبی(چشمک)
اوووم...بعدا میفهمی دیگه...
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:57 ب.ظ
می یون از بدن هیون خارج شد...هیون بیحال شد و به روی زمین افتاد...
هیون:*از همون زاویه به برادرش نگاه میکرد*س..سوجونگ...خواهش میکنم..منو ببخش...ببخشم...

*الهی میگم این بعدش که این دختره ولش کنه افسردگی مزمن میگیره خودشو میکشه


میخواستی نری مسافرکشی...

*مانریم مسافرکشی تو خرجمونو میدی؟؟؟
kimia شاید...
بابا من که صد دفع گفتم بیاین با ما و جونگ مین زندگی کنیم...اینجوری صمیمیتمون بالاتر میره
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:55 ب.ظ
چشماش پر از اشک شد...چاقو از دستش افتاد...به روی زانوهاش افتاد و به چهره ی برادرش خیره شد..باورش نمیشد چیکار کرده...دستش رو روی شقیقش گذاشتو فریاد میزد.

*این این وای این چشمای پر از اشک منو میترکونه
اینم تصوریدم که پاشدیم به در دیوار

: مگه سریال تو زیبایی رو دیدی؟
خیلی قشنگه..

*دارم میبینم سی دی 2 شم

kimia واقعا پکوندت...؟؟؟اولش یه چی دیگه نوشته بودم عوضش کردم..اینجوری بهتر بود...
آره خیلی قشنگه..خیلی میدوستمش
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:53 ب.ظ
با لباس بیمارستان،با پای برهنه توی راهرو‌ی بیمارستان راه میرفت...توجه ی همه بهش جلب شده بود..همه میترسیدن و به عقب میرفتن...

*اینجارم تصویریدم با همون لباسا ولی یه حالت شلخته نه خیلی ها شلخته به خاطر میرض بودنش که نزدیک هرکی میشه طرف فکر میکنه مشکل داره میره عقب
kimia آره...ولی نزدیک نمیشه...راه که میره هرکی تو مسیرش بود از جلوش میره کنار
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:50 ب.ظ
هیون نگاهش رو به سقف انداخت که می یون رو دید که به سقف چسبیده بود و به هیون خیره شده بود...خودش رو رها کرد..
(صدای فریاد هیون)

*اینجا رو قشنگ تصور کردم هیون با لباس سفید نه سفید یه دستا مثل مال خودشون بعد رو تخت که دورش مریض دیگه ای نیست چشماشو باز میکنه که بالا رو نگاه میکنه بلند داد میزنه
kimia دقیـــــــــــــــــــــــقا...فری خیلی خوشحال میشم که می تصوری..همونم میتصوری
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:48 ب.ظ
هیون روی تخت آروم خوابیده بود...که متوجه صداهایی شد...
- هیون جونگ...کیم هیون جونگ...
- *چشماش رو اروم باز کرد و به اطرافش نگاهی اتداخت*کیه؟کی هستی؟
- بالا سرت نگاه کن.منم دوست قدیمیت...

*این اروووووم خوابیدنت قشنگ منو میترکونه له میکنه پورت میشم بعد فوتم کنی دیگه تمومم
اووووووخی کیم هیون جونگ اسمتم نازه
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
فدات بشم عشقم که بهوش اومدی
نه نه نه نگاه نکن دختره بیشعور ولش کن دیگه
kimia هههه..پکیدیا...
نچ نچ نچ...بعله...بنده میفهمت...
آره چشماتو ببند نیگاه نکن...این همون بیشعورست
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:46 ب.ظ
: بخداااااااا

*جیییییییییییییییییییییییییغ تو اینجایی؟؟؟
kimia اهین..اومدن کردم اما سریعا باس برم
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:45 ب.ظ
هیون رو روی تختی خوابوندن و به اتاق عمل بردن برای جراحی صورتش.

*نهههههه کیمیا چراااااااااا با صورتش چیکار داری اخه
اون پوسته لطیفت تو چشمام اون نرمیش تو حلقم(همچین میگم نرمیش انگار لمس کردم)
من نبینم تو رو ککه جراحی میشی زندگی
kimia من شوووووورمندههههه..(گریهههه)
میدونم..میدونم..من نباید اینجوری..
فری؟؟؟واقعانا..انگار لمس کردی..چ...
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:44 ب.ظ
چشماش رو بست و سرش به سمت راست خم شد و بی‌هوش شد...قطره اشکی از گوشه ی چشم راستش پایین افتاد...

*ادم این دوستو باید وجودشو از طلا بگیره
kimia بخداااااااا
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:43 ب.ظ
یونگسنگ:*حول شده با اشکی که از چشماش میومد*ه..هیون جونگ طاقت بیار..الان..الان میبرت پایین*اومد پاشه که درد عجیبی تو پاش احساس کرد**صورتش از درد جمع شد*لعنتی.... *باصدای بلند*آآآآآآآخ...

*ای فدای تو داداش مهربون قلب پر احساس روح اطیف یعنی تو نبودی هیون چیکار میکرد من هنوز اون لطف تو که هیون انفولانزا داشت رفتی موندی پیششو یادم نرفته گلم
kimia خدایی خیلی هیون رو دوست داره...آره یادته؟واییی..یونگ یدارم عاشققت میشم...
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:42 ب.ظ
به هیون نگاه‌ی کرد،هیون کامل سفید شده بود...دستش رو به روی نبض دست هیون گذاشت...نبضش آروم میزد...

*ریز ریز شم قده خیار سالاد نبینم تو رنگت سفید شده
پرپر اون چشمای خشگلت که بستس
فدای اون صورت ارومت که وقتی چشاتو میبندی 10000برابر اروم میشه
هییییییییی فدای وجود که کلا ارامش میده بهم
kimia بشی کلا سالاد شیرازی...
دور از جون...
ای جوووونم...
شدددددییییدداااااااااا
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:40 ب.ظ
- *با صدای بلند*شماها هم شنیدین؟*بغضش میگیره*خدای من...داره بارون میاد... *صدای جیغ و سوت همه بلند شد)

*اینجا اینا که خوشحال بودن نمیدونم چرا من با اووووووووووووج نا امیدی داشتم میخوندمش اصلا خوشحالی تو من نبود

اثرات سریال تو زیباییه
kimia مگه سریال تو زیبایی رو دیدی؟
خیلی قشنگه..
چرا؟خیلی خوب بود که
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30