تبلیغات
SS501 short stories - cloth doll__7
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




اگر سرت رو روی سینه ام بگذاری
هیچ صدایی نخواهی شنید …
قلبِ من طاقت این همه خوشبختی رو نداره !

g3hm3xufdzywuakiibz3.jpg

یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم

این پارت آماده بود ولی یه بدشانسی باعث شد نذارمش

این آخرین قسمت بدون هیونه از پارت بعد هیونش زیادتره

الانم یکم حالم بده واسه همون نظراتو جواب ندادم



چرا قطع کردین؟ممکنه نگرانم بشه
هوانگ:کسی که باهات دعوا میکنه یکم نگرانی لازمشه،از امروز جوابشو نمیدی تا خودم بهت بگم،الانم میریم شام بخوریم که خیلی گرسنمه(خبرت)
...................................................................................................................................................
چندبار بهش زنگ زد و لی هر دفعه رد تماس داشت
تصمیم گرفت اس بده
*کجایی؟*
چند دقیقه گذاشت ولی جوابی نگرفت
یکی دیگه فرستاد
*می یونا...نگرانم،کجایی؟حداقل اگه خوبی یه اس بده*
چند لحظه بعد یه اس ام اس از می یون دریافت کرد
*خوبم،نگرانم نباش،به تنهایی احتیاج دارم، الان رستورانم*
نمیدونست از اینکه جوابشو داده خوشحال باشه یا ناراحت  
*خوبه که خوبی،تند رفتم قبول دارم،فردا بهت زنگ میزنم،مراقب خودت باش،شب و کجا میمونی؟*
*میرم خونه ای که قرار بود از شرکت بهم بدن*
ماشین و روشن کرد و به سمت خونه رفت
...................................................................................................................................................
اس ام سا  رو پاک کرد و گوشی رو میز گذاشت..می یون از دستشویی بیرون اومد،هوانگ با دیدنش لبخند زد
می یون:گوشیم زنگ خورد؟
هوانگ:نه
می یون:آخه دست شما بود
هوانگ لبخند میزنه و قیافه معصومی به خودش میگریه...داشتم به بکگراندش نگاه میکردم
می یون لبخند تلخی میزنه...کیو جونگه،این عکسو 3 شب پیش ازش گرفت
هوانگ:قیافش مظلومه ولی اخلاقش خوب نیست
می یون:نه اینجوری نگید،خیلی مهربونه امروز فقط یکم عصبی بود...که بهش حق میدم
هوانگ:یعنی چی بهش حق میدی؟می یون اون از وقتی بیرون اومدی بجز چندتا زنگ کار دیگه ای هم کرده؟من مطمئنم الان تو خونه داره استراحت میکنه،حتی یه اس ام اسم نفرستاده...انقدر ساده نباش دختر
................................................................................................................................................... نزدیک خونه بود که دلشوره عجیبی گرفت،به می یون شک نداشت ولی نمیدونست چرا دلشوره گرفته
سر اولین بریدگی دور زد و به طرف خونه رفت
...................................................................................................................................................
هوانگ مدام حرف میزد و سعی میکرد می یونو بخندونه
می یون سعی میکرد در برابر شوخی های هوانگ لبخند بزنه،نگرانی از صورتش میبارید،فکر سیلی که به کیو زده بود یک لحظه راحتش نمیذاشت
هوانگ:می یونا،به شوخیام که نخندیدی، حداقل غذاتو بخور
چنگالو کنار بشقابش گذاشت و صندلیشو کنی به عقب هل داد...مرسی سیر شدم،زیاد اشتها نداشتم
هوانگ:چرا؟چیزی نخوردی که؟
می یون:الان کیو حتما گشنس...بهش که فکر میکنم غذا از گلوم پایین نمیره
...................................................................................................................................................
ماشین و کمی بالا تر از خونه پارک کرد و پیاده شد،چراغ خونه خاموش بود،به ساعتش نگاه کرد
9:30...حتما هنوز نیومده
دوباره سوار ماشین شد گوشیشو برداشت و شماره هیونگ و گرفت
_الو...آره...نه هتل نبود...میگفت رفته رستوارن...ظاهرا قراره بیاد خونه که از شرکت بهش دادن...نه الان جلو در خونه ام...ماشینتو لازم نداری که؟...مرسی...
دکمه پخشو زد...چند لحظه بعد صدای موسیقی بی کلامی فضای ماشینو پر کرد،آرامش که آهنگ بهش میداد لبخند و به لبش آورد،گوشیشو برداشت و با شصتش عکس روشو لمس کرد
می یونا...این شوک واسه دوتامو لازم بود،باعث شد بفهمم کجاها برات کم گذاشتم،امیدوارم تو هم به اشتباهت پی ببری
نیم ساعت گذشت که نور ماشینی کوچه رو روشن کرد،از آینه بهش نگاه کرد...ماشین جلو خونه پارک کرد،چند لحظه بعد می یون از ماشین پیاده شد،چشماشو ریز کرد تا ببینه راننده کیه،با دیدن لی هوانگ از تعجب دهنش باز موند،آروم از ماشین پیاده شد و سعی کرد به حرفاشون گوش بده....
می یون:ممنونم لی هوانگ شی
هوانگ از ماشین پیاده شد،تو تاریکی شب احساس کرد کمی اونور تر کسی نگاهشون میکنه پوزخندی زد و به سمت می یون رفت....تو یه لحظه می یونو تو آغوش گرفت و دستشو پشت سرش گذاشت...می یونا...دوستت دارم....
دوستت دارم؟چند بار زیر لب این جمله رو تکرار کرد...دوستت دارم حس کرد بدنش یخ کرد،دلی میخواست میرفت و می یونو از بغلش در میاورد و تا جایی که میتونست هوانگ و میزد ولی پاهاش سست شده بود
کمی به صحنه خیره شد سوار ماشین شد و به سرعت ازشون دور شد
وقتی از رفتن کیو مطمئن شد می یون و که تقلا میکرد از آغوشش بیرون بیاد ول کرد
می یون با عصبانیت و بغض بهش نگاه میکرد
هوانگ:می یونا...گفتم که دوستت دارم
می یون دستشو رو سینش کوبید...هیچ کس جز کیو تو این قلب جا نمیگیره...فکر میکردم اینو تا الان فهمیده باشید
به سرعت به طرف خونه رفت،رمزو زد و وارد شد
هوانگ پوزخند زد...چی فکر کردی هان می یون؟فکر کردی من قلبتو میخوام؟هه،نه من یچیز دیگه ازت میخوام
سوار ماشین شد.به هارا زنگ زد
الان می یونو رسوندم جلو خونه...کیو هم اینجا بود،می یون متوجه حضور کیو نشده بود،جلوش به می یون گفتم دوستت دارم...نه رفته...باشه
...................................................................................................................................................
نم نم بارون شروع شده بود،برف پاک کن و زد،صدای پخشو تا آخر زیاد کرد...دیگه از آرامشی که از موزیک میگرفت خبری نبود،چهره می یون جلو چشمش بود،صدای دوستت دارم گفتن هوانگ...به خودش لعنت فرستاد که چرا منتظر نموند،چرا منتظر نموند ببینه عکس العمل می یون چیه؟بارون شدت گرفت،سرعتشو کم کرد سعی کرد به خودش مسلط باشه...
می یون دوستش نداره....مطمئنم،دوستش نداره...اگه نداره چرا رفته خونه ای که اون بهش داده؟
وقتی به خودش اومد که نزدیک خونه بود،ماشینو پارک کرد و پیاده شد،چند دقیقه زیر بارون موند،بغضشو خورد و به سمت خونه رفت
چند ضربه کوچیک به در زد،هووا درو باز کرد
هووا:سلام...پس می یون؟
کیو:با هوانگه
هووا:هوانگ؟
کیو:آره هوانگ
جونگ گه با شنیدن اسم هوانگ کنجکاو شده بود خودشو به کیو رسوند...سلام،قضیه هوانگ چیه؟
کیو پوزخندی زد...قضیه؟قضیه خاصی نداره(از شدت بغض چونش میلرزه)قضیه بی عرضگیه منه...نتونستم مواظب می یون باشم...نتونستم...جلو چشمم بهش گفت دوستش داره،بغلش کرد،اونوقت من...من احمق مثه یه بی مصرف سوار ماشین شدمو اومدم خونه
جونگ دستشو رو شونه هاش گذاشت...درست بگو چی شده
کیو تمام ماجرا رو براشون تعریف کرد
هیونگ:تو..وای تو همینجور وایسادی و نگاه کردی؟
کیو:...............
هووا:هی..تو می یونو با اون عوضی تنها گذاشت؟
کیو:..............
هیونگ:وایسادین نگاه میکنید؟بابا تا دیر نشده بیاد بریم(سویچ و از دست کیو کشید)تو ماشین منتظرم
...................................................................................................................................................
بیشتر از یک ساعت بود که جلو در خونه بود،با خودش کلنجار میرفت
الان که دیگه اون پسره رفت میتونم برم تو...اگه یهو برسه چی؟...نه بابا با اون کاری که من کردم فکر نکنم دیگه به می یون نزدیک شه...وای پس چرا انقدر دلشوره دارم؟شدم مثه کسایی که اولین بارشونه...اه(با مشت رو فرمون کوبید)
تصمیمشو گرفت به هارا زنگ زد
هوانگ:الو هارا...دوربینا رو فعال کن
هارا:چی؟نکنه الان میخوای بری؟
هوانگ:آره دیگه تحمل ندارم
هارا:دیوونه بازی درنیار،ممکنه یکی بیاد
هوانگ:هیچ کس نمیاد،تا کسی بیاد من کارو تموم کرد
منتظر جواب هارا نشد،تماسو قطع کرد و به سمت خونه رفت
...................................................................................................................................................
هیونگ:کدوم سمت؟
کیو:دست چپ
هیونگ:باورم نمیشه...هرچی بهت بگم کمته،آخه چطوری تنهاش گذاشتی؟
هووا:دعا کنید دیر نشده باشه
کیو:دیر؟نه...وای خدا من چیکار کردم؟وااااااااااااااااای
جونگ:آروم باش الان میرسیم...خودتو واسه دیدین هر چیزی آماده کن
هووا:بسه دیگه کمتر استرس وارد کنید
...................................................................................................................................................
با دودلی رمزو زد و وارد شد...اروم می یونو صدا کرد
می یونااااا...کجایی دختر؟...هان می یون خوابی؟...کارت دارم...صدای آب از سمت دستشویی میومد،به طرف دستشویی رفت
...................................................................................................................................................
کیو:هیونگ گاز بده...خواهش میکنم
هیونگ:بیشتر از این که نمیتونم گاز بدم،باید سالم برسیم
جونگ:راه میان بر نداره؟
هووا:فکر نکنم،دیگه باید نزدیک باشیم
کیو:بعد از چهار راه اولین خیابون...سمت راست..نه نه چپ
جونگ که متوجه حال خراب کیو شد دستشو گرفت...نگران نباش....
...................................................................................................................................................
همین که از دستشویی بیرون اومد با دیدن هوانگ جیغ کوتاهی کشید و دستشو رو قلبش گذاشت
هوانگ:اوه ترسیدی؟...
می یون:شما اینجا چیکار میکنید؟
هوانگ:نگرانت بودم،گفتم بیام بهت سر بزنم
می یون:دلیلی واسه نگرانی وجود نداره جناب لی
هوانگ:این رفتار درست نیست(به سمت مبل میره)نمیخوای از مهمونت پذیرایی کنی؟
می یون که از رفتار لی هم تعجب کرده بود و هم عصبی بود به سمت آشپزخونه رفت...بعد از گشتن چندتا از کابینتا ظرف قهوه رو پیدا کرد و مشغول درست کردن قهوه شد
چند دقیقه بد با سینی قهوه اومد تو اتاق
هوانگ:بیا...بیا اینجا بشین(با دست با مبل کنارش زد)
می یون قهوه رو روی میز گذاشت و رو مبل رو به روی هوانگ نشست
هوانگ:هی تو چت شده؟
می یون:چیزیم نشده... قهوه ماکیاتو،امیدوارم دوست داشته باشید
هوانگ از تغییر رفتار می یون تعجب کرده بود بلند شد و رو به روش ایستاد
می یون با استرس از رو مبل بلند شد،قد بلند و هیکل درشت هوانگ باعث ترسش شده بود
هوانگ:می یونا،من نمیتونم رفتار خشک و سردتو تحمل کنم،این چند وقت هر دفعه خواستم بهت نزدیک بشم ازم دور شدی
تو فکر کردی من کم آدمی هستم که بخوام راننده شخصیه تو بشم؟نذاشتم با سرویس بیای چون میخواستم راحت باشی،نمیذاشتم گرسنه بمونی و از بهترین رستورانا برات غذا میخریدم،این خونه رو در اختیارت قرار دادم
همینطور پشت سر هم حرف میزد و اجازه صحبت به می یون نمیداد،
تو تنها کسی هستی که این کارارو براش کردم(دستای می یون و میگیره)من ازت خوشم اومده،تو تنها دختری هستی که به پول و مقام من پشت کردی،تنها کسی هستی که بجای ثروت من اون پسره یلاقبا رو انتخاب کردی
دیگه نتونست تحمل کنه (دستشو از دست هوانگ بیرون کشید و یقشو گرفت، تازه فهمیده بود دلیل رفتار هوانگ چی بوده)
می یون:حق نداری اینجوری بگی،اون هرچی باشه آدمه،هرچی باشه دوستش دارم،برام مهم نیست که مثه تو پولداره یا نه،قلب پاکش برام مهمه...
هوانگ:هه،همون آقای قلب پاک امروز ولت کرد،میفهمی؟ولت کرد...
می یون:به هیچکس ربطی نداره،حتی اگه اونم ولم کرده باشه هیچوقت حاضر نیستم با تو و امثال تو باشم
هوانگ که دیگه تحمل حرفای می یونو نداشت دستاشو گرفت و محکم نگه داشت...همین منی که جلوت وایساد هزارتا مثه تورو میذارم تو جیبم،هزارتا مثه اون پسره جلو پام خم میشن،باید از خداتم باشه که ازت خوشم اومده
می یون:من حاضر بمیرم تا اینکه با تو باشم
هوانگ:هه یه کاری میکنم واسه با من بودن بهم التماس کنی،یکاری میکنم اون پسره جلو پام زانو بزنه و بهم التماس کنه
می یون از حرص قهوه رو برداشت و رو صورت هوانگ خالی کرد...
هوانگ بلافاصله هلش داد رو مبل و صورتشو پاک کرد،از چشماش خشم و نفرت میبارید...سوختم عوضیه هرزه،حالیت میکنم
به طرفش رفت و سعی کرد دستشو به سمت یقش ببره،می یون مدام بهش مشت میزد و موهاشو میکشید.سعی داشت ازش فرار کنه که با سیلی محکمی که بهش زد گرمی خونو کنار لبش حس کرد
هنوز گیج سیلی بود که هوانگ با یه حرکت یقه لباسشو کشید و لباسش تا نصفه پاره شد
با زانوش ضربه محکمی به زیر دل هوانگ(نا کجا آبادشو کتلت کرد) زد و به طرف آشپزخونه رفت تو کشو ها دنبال یچیزی میگشت که بتونه از خودش دفاع کنه که حس کرد موهاش از پشت کشیده میشه
هوانگ همونجور که از درد خم شده بود موهاشو تو دستاش پیچید و به طرف کاناپه ای که بیرون آشپزخونه بود رفت
...................................................................................................................................................
کیو:اوناها...همون کوچه،سمت راست سومین کوچه
قبل از این ماشین کاملا متوقف شه پیاده که باعث شد تعادلشو از دست بده وزمین بخوره اهمیت نداد و به حالت دو به سمت خونه رفت حس کرد صدای جیغ میشنوه جونگ خودشو بهش رسوند
جونگ:خوبی؟پات پیچ خورد؟
کیو:جونگ مین،صدای جیغه؟
جونگ چند ثانیه گوش داد و بعد با وحشت به کیو خیره شد
هیونگ:چه خبر؟این صدای جیغه؟
هووا:چرا وایسادین؟یه کاری بکنید....
جونگی کنار دیوار ایستاد و قلاب گرفت...هیونگ بدو...هیونگ آروم از شونه جونگی بالا رفت و خودشو به حیاط خونه رسوند و درو باز کرد
به محض باز شدن در کیو به سرعت به سمت ساختمان رفت
دیگه خیلی واضح میشد صدای جیغای می یونو تشخیص داد کنترلشو از دست داده بود با تمام توانش به در ضربه میزد
صدای هووا توجهشو جلب کرد...بیاد..بیاد شیشه رو بشکنیم...
گلدون روی پله رو برداشت و محکم به طرف شیشه پرت کرد بدون توجه به لبه های تیز شیشه خودشو بالا کشید انقدر هول بود که متوجه بریدگی دست و پاش نشد خودشو به سمت پذیرایی رسوند
هوانگ درحالی که موهای می یونو تو دستاش پیچیده بودسعی داشت لباسشو  دربیاره
از پشت شونه هاشو گرفت و به عقب کشید
هردو رو زمین افتادن هوانگ با آرنج به شکم کیو زد که باعث شد ولش کنه،به سختی بلند شد با هاش دست یه یقه شد
می یون به طرف هوانگ که رو کیو افتاده بود و به صورتش مشت میزد رفت با مشت با کمرش میکوبید که با ضربه هوانگ رو زمین افتاد همون لحظه هووا به طرف رفت و بلندش کرد
هیونگ و جونگ هوانگو بلند کردن و پرتش کردن رو زمین جونگ رو سینش نشست،دستاشو زیر پاش گذاشت و شروع به زدنش کرد
هیونگ به کمک کیو رفت و سعی کرد با پلیس تماس بگیره
...................................................................................................................................................
ساعت نزدیک 10 صبح بود
هووا:می یونا،انقدر گریه نکن بذار زخمتو ضد عفونی کنم....کاریه که شده گریه کردن تو هیچی رو درست نمیکنه
حدود یک ساعت بعد هیونگ،جونگ و کیو وارد خونه شدن
هیونگ:سلام...
هووا:سلام چی شد؟
هیونگ:هیچی فعلا که بازداشته،مثله اینکه سابقه داره
می یون بلند شد و رو به روی کیو ایستاد و با بغض بهش سلام کرد
کیو بدون توجه بهش به طرف اتاق رفت
هووا:این چرا لنگ میزنه؟
جونگ:چون پاش 5 تا بخیه خورده
می یون:بخیه؟
جونگ:آره اون موقع که از پنجره اومد تو دست و پاش برید،5 تا بخیه رو پاش 12 تا هم رو دستشه
...................................................................................................................................................

کنار تختش نشسته بود و زیر لب دعا میکرد،حس کرد پلکاش داره میلرزه سریع دکتر و خبر کرد
دکتر بعد از معاینه رو به یونگ کرد...گفتم که اثر داروی بیهوشی از بین رفته و کم کم بهوش میاد،الان بهوشه ولی قدرت حرکت نداره،مینویسم براش چندتا داروی تقویتی تزریق کنن
...................................................................................................................................................
می یون کنار در اتاق نشسته بود و زانوهاشو بغل کرده بود
هیونگ و جونگ بخاطر بیخوابی دیشب چرت میزدن
هووا هم مشغول صحبت باگوشیش بود که جیغ بلندی کشید
جونگ با وحشت چشماشو باز کرد و با اطراف نگاه کرد
هیونگ:چته دختر؟قلبم وایساد...وای خداااا
هووا(چشماش از خوشی برق میزنه):بچه ها یونگ زنگ زد،هیون بهوش اومده
با این حرف کیو از اتاق بیرون اومد...بهوش اومده؟کی؟
هووا:چند دقیقه پیش
کیو:میشه،میشه دیدش؟
هووا:نه،وقت ملاقات ساعت 4 بعدازظهره(همینطور که حرف میزد به سمت جالباسی رفت و بارونیشو برداشت)
کیو:خوب پس تو کجا میری؟
هووا:یونگ گفت اگه برم میتونه خودش بیاد بیرون و منو بفرسته تو جای خودش
بعد از رفتن هووا کیو باز به اتاق برگشت و درو بست


یه سوال
میخوام بدونم هر کدوم از شما
کدوم یکی از پسرارو بیشتر دوست دارید و چرا
اگه خواستید جواب بدین




نوع مطلب : five members، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 15 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : kim kyuna
نظرات ()
سه شنبه 28 شهریور 1396 11:00 ب.ظ
Heya! I'm at work surfing around your blog from my new
iphone! Just wanted to say I love reading your blog and look forward to all your posts!
Carry on the excellent work!
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 05:26 ب.ظ
زاستی... (تو منو می‌خواستی)
می‌گم اون سواله که پرسیده بودی... که کیو بیشتر از همه دوست دارید...
می‌گم فک کن تو ندونی... (خی خی خی^^)
kim kyuna هاهاها آره میخوامت
نه نمیدونم(چشمک)
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 09:25 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییییییییییغ
عالی بود... پر از هیجان
راستی سلام
باریک الله به داداش عاقلم داداش هیونگمو میگم...هر وقت داداش خالی گفتم بدون داداش هیونگمه...
وای دم داداشم گرم...
توصیفاتت عالی بود...
کاملا تصور میکردم
اون تیکه ام که گفتی ناکجا|آباداشو کتلت کرد ترکیدم از خنده....
عالیییییییییییی بود وقتی هیونم به هوش اومد...
عالیییییییییییی بود عالییییییییییییییییییییی
خسته نباشی خواهر قشنگم...:*
kim kyuna وایه من غزلم خوش اومدی
سلام به روی ماهت
واقعا هیونگ این قسمت تو حلقی بود
مرسی
وای خدا مرسییییی
از کتلت بدم اومد(هووووووووووق)
وای نگو غش میکنم
سلامت باشی عزیزم
کیس کیس
شنبه 16 اردیبهشت 1391 09:28 ب.ظ
سلام. از داستان خوبت ممنون . یونگ سنگ.و کیم هیونگ جون.
kim kyuna ممنون از تو که میخونی
اوووو مرسی که جواب دادی
شنبه 16 اردیبهشت 1391 07:52 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااااام.
وااااااای عالی بود.
کیو چرا هنوز با می یون بد رفتار میکنه؟خوبه داره حال می یونو میبینه!!!!!!!!!!!
اخ من چقد هووا رو دوست دارم عین موسسه حلال احمر میمونه همیشه اماده کمکه.....
خخخخخخخخخخب حالا جواب سوال اخر داستان:
من توی گروه هیون و خیییییییییییییییییییییلی دوست دارم.
دلایل:خیلی مهربونه-با ادبه-سرگذشت خیلی سختی داشته-با غیرته-هم بانمکه هم بامزه-با جذبس-وقتی عصبانی مسشه خیلی خوشم میاد ازش-بعضی وقتا خیلی مظلوم میشه ولی بعضی وقتا واقعا شیطون میشه-خوشگله-قدش بلندو خوبه-از همه مهم تر که من خیلی به این مسئله اهمیت میدم،هیکلش عالیه-یه نمور مغروره-خیلی بچه هارو دوست داره و..............
که دیگه یادم نمیاد
البته چیزایی که من گفتم ممکنه خیلی هاش ویژگی پسراهم باشه اما من نمیدونم چرا اینا بیشتر تو هیون نظر منو جلب کرد!
اینم بگم که من بعده پسران فراتر از گل عاشق هیون شدم ولی قبلشم ازش بدم نمیومد.
قررررررررررررربونش برم
اجییییییییی لطفا زودی بیاو ادامه داستان فوق العادتو بزار.
دوست دارم.
بببببببببببببببوس.
kim kyuna سلام عزیزم
خوب شوک بزرگی واسش بوده دیگه
آره هیون ماهه من براش خیلی ارزش قائلم

سارانگهه
کیس کیس
شنبه 16 اردیبهشت 1391 09:53 ق.ظ
خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی قشنگ بو داستانت(ادامه نظر اول)
نه واقعا خیلی خوب بودو دوس داشتم.مخصوصا غیرت و قهر کیو کلا فرتوندم.ولی خواهشن هینو بیار دیگه خیلی غایب بوده.البته خوبش میکنیا
زود برگرد که امتحانا شروع شده ها
مخسی فراوووووووووون
kim kyuna وای مرسی
خی خی
چشم میارم
خی خی باشه
شنبه 16 اردیبهشت 1391 09:51 ق.ظ
میونم گناه داره ها دلم براش میسوزه اما خب مهمتر از کیو که نیست
راستی در جواب سوالت
هیونو چون جذبش حلقمو سوراخ کرده.اون گیرایی وحشتناکی که نمیدونم از چیه.اخه نمیدونم مهره ی مار داره چی داره که اصلا نمیشه دوسش نداشت.یعنی نمیشه عاشقش نشد.اولا فکر میکردم خیلی غرور داره اما حالا دیگه میگم از هیونگ و جونگ و یونگ و کیو هم غرورش کمتره.قفونش برم که سیاستم نداره
بادکنکمونم چون ارامشی داره عجیبببببببببببببببببببببببب
یعنی وقتی میخنده.........................اینجوری میشم اینقدر نمک و خوشمزست که اصلا دربارش که حرف میزنم این شکلی میشم(همون شکلکه که اب دهنش اویزونه)
کیو چون اخلاقش واقعااااااااااااااااااااا تکه واقعا تکه
از همه لحاظ اصلا نمیشه نام برد.قلب مهربونش لبخند و مریم کشش ادمو داغون میکنه البته از این غافل نشیم که کاملا برعکس هیون بشدت بشدت بشدت سیاستمداره بشدتا
اینقده سیاست داره که فقط خدا میدونه و من
جونگو که میخوای دربارش حرف نزنیم هوم؟اخه مگه میشه کسی این بشرو با این همه جذابیت دوس نداشت؟نه یعنی واقعا میشه؟جذابیت احساست قوی البته با غرور و اعتماد بنفس کاذب
جونگم سیاستش بسی بالاست که من خیلی دوس دارم خیلی.وایییییییییییییییییی اینقده دوس دارم باهاش دعوا کنممممممم....یعنی یکی از ارزوهام شده ها.بچه اندامشم که تکه(اوهوم اوهوم)البته الان که لاغر شده.اگه تپل بشه باز.پاهاش خییلیییییییییییییییییییییییی........
هیونگمم که قفونش برم.وووی ووووی وووی وووی وووی وووی نمیتونم حرف بزنم ووی ووی ووی ووی ووی نینی کوشولو نانازو خکشلو خوشمزه و دلبرو یکم مغرور
البته جدیدا.هیونگ قلب پاکی داره که امیدوارم عوض نشده باشه.هیونگ کلا یه چهره ی دوس داشتنیه.یه ادا بیاد دل ۷۶۹۶۸۸۷۷۰۶۷۴۵۷ نفرو میبره.اولین نفری بود که بعد هیون منو اسیر خودش کرد لامسب
خب دیگه بسه خیلی حرفیدم
kim kyuna وای کشته مرده جواباتم
موافقم کیو به شدت با سیاست رفتار میکنه ولی نمیشه گفت رفتاراش ظاهریه
شنبه 16 اردیبهشت 1391 09:42 ق.ظ
واییییییییییییییی این کیو خیلی هنرمنده ها....یعنی هر نقشی که بگیره چنان توپ بازی میکنه که میهنگیا
نچ نچ
من اصلا نمیبخشمتتتتتتتتتتتتتتتتتت
این که اصلا هیون نداشت.اون تیکشم که دربارش بود حالتای یونگو گفته بودی(اوخی بادکنکم خوابش میادو گشنشه براش غذا برد بیمارستان؟)
خلاصه که ادمو زجر کش نکن هیونو بیار تو کار تا اخلاقم درسته ها
kim kyuna از بس هنرمنده^^
بابا جبران میکنم
آره بابا خودم براش میبرم نگران نباش
شنبه 16 اردیبهشت 1391 09:39 ق.ظ
هههههه نگاه این دختره که فکر میکنه نویسندس باز اومد.بیکاریا
خوبی؟خوشی؟سلامتی؟مامان بابا اهل بیت؟دیگ؟قابلمه؟سبزی فروش محله؟همه خوبن ایشالا؟خب خداروشکر
داستانت خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی..........................(به نظر شما خیلی چه؟ادامه ی این متن و در نظرای بعد مشاهده خواهید کرد)
kim kyuna خی خی بیکارم دیگه^^
کفگیر ملاقه از دستت ناراحتن حالشونو نپرسیدی^^
خی خی خماری میدی؟
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:33 ق.ظ
نجمک من قسمت بعد کلی هیون کلی عشقو علاقه بین هیونو وهووآ میخوااااااااااماااا گفته باشم
kim kyuna برو بابا حوصله ندارم
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:32 ق.ظ
اه من چرا اینجوریم میرم برای همه کلی نظر میدم ولی برای داستانت نظر دارما ولی نمیتونم بگمش
فک کنم چون به خودت میگم و خودت میدونی دیگه نمیتونم بگم هوووم؟؟به نظرت به خاطرر اینه؟؟؟
kim kyuna نه کلا تو با من مشکل داری
باشه باشه
برو برو(برگرفته از سخنان مصی)
شنبه 16 اردیبهشت 1391 12:25 ق.ظ
کنار تختش نشسته بود و زیر لب دعا میکرد،حس کرد پلکاش داره میلرزه سریع دکتر و خبر کرد
دکتر بعد از معاینه رو به یونگ کرد...گفتم که اثر داروی بیهوشی از بین رفته و کم کم بهوش میاد،الان بهوشه ولی قدرت حرکت نداره،مینویسم براش چندتا داروی تقویتی تزریق کنن
...................................................................................................................................................
می یون کنار در اتاق نشسته بود و زانوهاشو بغل کرده بود
هیونگ و جونگ بخاطر بیخوابی دیشب چرت میزدن
هووا هم مشغول صحبت باگوشیش بود که جیغ بلندی کشید
جونگ با وحشت چشماشو باز کرد و با اطراف نگاه کرد
هیونگ:چته دختر؟قلبم وایساد...وای خداااا
هووا(چشماش از خوشی برق میزنه):بچه ها یونگ زنگ زد،هیون بهوش اومده
با این حرف کیو از اتاق بیرون اومد...بهوش اومده؟کی؟
هووا:چند دقیقه پیش
کیو:میشه،میشه دیدش؟
هووا:نه،وقت ملاقات ساعت 4 بعدازظهره(همینطور که حرف میزد به سمت جالباسی رفت و بارونیشو برداشت)
کیو:خوب پس تو کجا میری؟
هووا:یونگ گفت اگه برم میتونه خودش بیاد بیرون و منو بفرسته تو جای خودش
بعد از رفتن هووا کیو باز به اتاق برگشت و درو بست


*از این همه داستان فقط همین چند خط هیون اونم تازه نه هیون درباره هیون
مررررررررررررردی نجمه میکشمت خونت هلاله
kim kyuna خوب حالا جبران میشه^^
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:16 ب.ظ
سلام نجمه جونم.چراخوف نیستیییییی؟
منم خوف نیستمااااااااااااااااااااااااااااا
خب من فردامیام میخونم..
اومدم بگم که امیدوارم زودخوب شی.
و..(من به ترتیب:یونگ:هیونگ:جونگ:کیو:هیون)دوسشون دارم.دلیلش روهم نمیدونم..بابای تافردا
kim kyuna سلام سودا جونم مریض شده بودم
الهی چرا؟
باشه گلی
خی خی مرسی که گفتی^^
جمعه 15 اردیبهشت 1391 10:55 ب.ظ
اجی نجمههههههههههههههه
واسه چی حالت بدهههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟
من که میدونم چت شده
عذاب وجدان گرفتی که این بلاهارو سر می یونو کیو اوردی نه؟
حالا عیب نداره
درسته جای بخیه هاش میمونه
ولی قول میده زود خوب شه
مگه نه کیو؟
کیو:اره نجمه تو خودتو ناراحت نکن من خوبم عزیزم
دیدی کیو چیزیش نیست؟
حالا بخند
از اون خنده خوشگلاها
اینجوری
خیلییییییییییییییی عالی بووووووووووووود
زود بیا نظرامو بجوابا
والا دیگه نمیام تو داستانت هم تو این وب اول شم هم تو اون وب
ککککککککککککک
زرنگ شدما
همش نشونه این داستان جذاب توئه خواهری
kim kyuna مریض بودم آجی
دقیقا
آه هیون و کیو ازه داره میگیره
مهری پورتم کردی با نظرت^^
خی خی (نیشخند)
قربونت برم من
من؟جذاب؟داستان جذاب من؟
وای ذوق مرگ
جمعه 15 اردیبهشت 1391 10:45 ب.ظ
عالی بود پیش ما هم بیا
kim kyuna فدای تو چشم ^^
جمعه 15 اردیبهشت 1391 10:16 ب.ظ
به به به به می بینم برای اولین بار دوم شدم
kim kyuna مدال طلا همراه با کیس تقدیم به شما
جمعه 15 اردیبهشت 1391 10:15 ب.ظ
هی واااااااااااااااااای من نجی جونم چرا حالت بده ؟ هی واااااااااااای من الهییییییییییی دلم كباب شد
ببخشید من بعدا مینظرم چون هنو نخوندم
مخسی اجی
ولی بیشتر مراقب خودت باش جیگرم
kim kyuna یکم مریض بودم
باشه آجی
چشم^^
کیس کیس
جمعه 15 اردیبهشت 1391 10:09 ب.ظ
1111111111111111111
kim kyuna هوراااااااااااااااا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر