تبلیغات
SS501 short stories - RAINY NIGHT

♥HEART TO HEART♥


Admin Logo
themebox Logo

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت




تاریخ:دوشنبه 18 اردیبهشت 1391-01:11 ق.ظ

نویسنده :suzan

RAINY NIGHT

سلام...این داستانه همین الان رسید به ذهنم و چون اصلا روش فکر نکردم و فقط 15 دقیقه روش وقت گذاشتم فکر نکنم زیاد جالب دراومده باشه...همینجوری گذاشتمش و اگه بخونید و نظرتون رو بگید خوشحال میشم...
از دارنده اصلی اثر هم که مفقوده معذرت

داستان تک قسمتیه

*با آهنگ rainy heart یونگ سنگ گوش بدید
*یه میکس از یونگ سنگ هم گذاشتم اخر داستان

یک شب تاریک و یخی...  روی صندلی های ایستگاه اتوبوس نشسته بودم...باران شدیدی میبارید،چشمانم را بستم و به صدای ناله ابرها گوش فرادادم، ابرها هم مانند دلشان پراست...پر ... پر... آنقدر که اضافه اش از چشمانشان میچکد...

به سعت نگاه کردم،مثل همیشه اتوبوس نیامد، از جایم برخاستم... میترسیدم به زیرباران بروم...میترسیدم با پیدا کردن سپری بغض چندین ساله ام بشکند... و تو مانند فرشته ای زیبا ظاهر شدی... سراپایت خیس بود و از سرما میلرزیدی اما لبخند زیبایت تمام آشفتگی هارا از بین برد...باصدایی برزان جویده جویده پرسیدی:او...تو..بوس رفت؟

آهی کشیدم و پاسخ دادم:میبینی که...من هم مانند تو... حالا چه کار کنیم؟

خندیدی و گفتی:میدویم

قبل از آنکه متوجه منظورت شوم دستم را گرفتی و دنبال خودت در زیرباران کشیدی... هردوخندیدیم، دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم...

آن شب وقتی بعد از یک دوش آب گرم به رختخواب رفتم همچنان خنده برلبانم بود،بعد از سال ها به راحتی خوابم برد و صبحش بدون هیچ کابوسی از خواب برخواستم... آن شب اولین شب بارانی بود...

روز بعد دانشگاهم که تمام شد به سرعت به سمت ایستگاه اتوبوس دویدم،ساعت 9 بود و مثل همیشه ساعت کاری اتوبوس ها به پایان رسیده بود... بند کیفم را روی شانه ام محکم کردم، باران می آمد... از سرپناه ایستگاه خارج شدم ام برخلاف انتظارم خیس نشدم،سرپناه دیگری مرا در پناه خود گرفته بود،لبخندی زدم ... وجودت اینجاآرامم میساخت... با خنده گفتی:باز هم دیر رسیدیم...اما امروز چتر دارم...

خندیدم و هردو به راه افتادیم... با سرخوشی گفتی:دیروز برای اولین بار همو دیدیم ... اولین نفری هستی که اینقدر زود باهات صمیمی شدم... اسمت چیه؟

به خنده ات خندیدم و به سادگی پاسخ دادم:هئویونگ سنگ

باران شدت گرفت و تو چتر را روی سر من گرفتی و سعی میکردی خیس نشوم اما شانه چپ تو کاملا خیس شده بود... دستم را دور کمرت حلقه کردم و به خودم فشردم،گرمایی تمام وحودم را در برگرفت و حسی عجیب سلول های بدنم را جانی تازه بخشید...

آن شب نیز به سادکی خوابیدم و بدون هیچ گونه کابوسی از خواب برخواستم...آن شب دومین شب بارانی بود....

سومین شب بارانی را بخاطر داری؟باز هم بخاطر کلاس هایم دیر رسیدم... اتوبوس  رفته بود اما تو ظاهر شدی... مثل همیشه...اما بجای لبخند زیبایت اخمی بین ابروانت نشسته بود،با بی حوصلگی گفتی:چرا یه ذره زودتر از کلاس خارج نمیشی؟بیا بریم...

با ناراحتی همراهیت کردم... گفتی سرت درد میکند و حوصله سرماخوردگی نداری... برعکس شب دوم،اینبار بیشتر چتررا بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد... چیزی نگفتم... موقع جدا شدن حتی خداحافظی هم نکردی فقط سری تکان دادی و رفتی...

شب چهارم را بخاطر داری؟ مثل همیشه دیرکرده بودم... با چتری اضافه آمدی و گفتی اینطوری هیچ کدام خیس نمیشویم... برعکس شب های قبل با فاصله راه میرفتیم تا پین های چتر زخمیمان نکند...

آن شب وقتی مثل همیشه به تنهایی به زیرپتو خزیدن،دیگر لبخندت ارامبخش من نبود... قلبم فشرده شده و درد میکرد...لبخندت را، اغوش گرمت را و مهربانیت را میخواستم...

برایم سوال بود چرا اینقدر تغییر کردی...از آن لبخندو سادگی شب اولت خبری نبود،من حتی اسمت را نمیدانستم اما عاشقت بودم... در تمنای وجود تو میسوختم... اما تحملش را نداشتم...اگر الان ایگونه بودی آینده چه میشدی؟ نباید بیشتر از این دل میبستم...نباید مثل گذشته میسوختم و خاکستر میشدم...

شب پنجم بود که کلاس آخرم را نرفتم، مثل هرشب باران می آمد و من چتری نداشتم،به ساعت نگاه کردم،5 دقیقه دیگر اتوبوس می آمد... یادداشتی روی صندلی گذاشتم،سوار اتوبوس شدم و تنهایی به خانه رفتم...

تصمیمم را گرفته بودم اما حسرت خوردم... امشب دیگر نمیتوانم بخوابم...در بیداری نیز کابوس میدیدم... صدای غرش ابرها و گریه هاشان... بلند شدم و روی کاناپه خودم را درآغوش کشیدم...

یک سال گذشت و من تغییری نکردم...عشق تازه ات زخم چندین ساله ام را تازه کرده بود... دیگر حتی خواب اور هم تاثیری نداشت... هنوز همانجا بودم،روی آن کاناپه رنگ رو رفته خودم را درآغوش کشیده بودم ... بغض بدی گلویم را میفشرد،هنوز باران میبارد... آسمان فریاد میزند ... فقط چهارروز بود اما هنوز وقتی باران میبارد دلم برایت تنگ میشود و قلبم به درد می آید...

ای کاش هرگز باران نمیبارید...ای کاش هرگز به ان ایستگاه نمیرفتم...ای کاش زودتر سوار اتوبوس میشدم... ای کاش ...

ای کاش ها فایده ای ندارد... مهم قلب زخم خورده و دلتنگ من است... قلبی که در حسرت تو برای بار دوم سوخت و خاکستر شد...

اما یک ای کاش دیگر باقی مانده...ای کاش دلیل تغییرت را میدانستم....

.

.

یک سال پیش...

دخترک هردوچتر را دردست گرفت،میترسید دیرکند... به ایستگاه که رسید خالی بود... مثل خانه اشباح... کاغذی روی صندلی همیشگی یونگ سنگ دیده میشد... با ترس کاغذ را برداشت

-دیگر برای قدم زدن زیر باران نمی آیم...تنها برو...

دخترک لبخند تلخی زد و اشک هایش سرازیر شد... زیرلب زمزمه کرد:ای کاش میدانستی عاشقت بودم...ای کاش میدانستی آن رفتار بخاطر خودت بود... تا کمی به کارهایت نظم دهی و تلاش کنی... ای کاش...

یک سال گذشت و دخترک روی کاناپه رنگ و رورفته ای در غصه و غم خودرا در آغوش کشیده و به صدای غم انگیز باران گوش میدهد...



http://www.zomgupload.com/fa89wk4waxy0.html



نظرات() 
نوع مطلب : story about young saeng 
What is the tendon at the back of your ankle?
شنبه 24 تیر 1396 04:13 ب.ظ
What's Happening i am new to this, I stumbled upon this I have found It positively helpful
and it has aided me out loads. I am hoping to give a contribution & aid other customers like its helped me.
Good job.
BHW
یکشنبه 27 فروردین 1396 02:55 ق.ظ
Hi there, I believe your web site could possibly be having web
browser compatibility problems. When I look at your
web site in Safari, it looks fine but when opening in IE, it's got some overlapping
issues. I just wanted to give you a quick heads up!
Other than that, wonderful site!
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 01:00 ق.ظ
Hello to every body, it's my first go to see of
this webpage; this website includes remarkable and truly excellent data
designed for visitors.
fati_youngiii
سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 11:13 ب.ظ
واااااااااااااااااااااااااااای
تو چرا همیشه انقد کولاک با احساسات من بازی میکنی دختر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واااااااااااااای آجی سوزااااااااااااااان دیوونم کردی
یه حسی دارم نمیتونم حرفف بزنم یه بغضی دارم.......

مثل همیشه عالی بووووووووووووووووووووود
بووووووووووووووووووووووووووس
بخخخخخخخخخخخخخخخخخل
پاسخ suzan : داستان رو تو حال خراب نوشتم اینجوری شد
مرسی عزیزم
بخخخخخخخخخخخل
young seang.sevda.hyung jon
سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 09:38 ب.ظ
آخیییییییییییییییییییییییییییییییییی چه ناز...
میسی
پاسخ suzan : مرسی گلم
حوریه
سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 09:09 ب.ظ
قشنگ بود
ولی خدایی عاشق اینی که یونگ سنگو زجر بدی منم مثه توئم
پاسخ suzan : مرسی عزیزم
نه بابا هیون و جونگی رو بیشتر زجر میدم
توی داستانای بلندم کامل پیداست
mehry
سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 08:02 ق.ظ
سلام سوزان جون
بازم دست گذاشتین رو یونسنگ
آخرش شما این بچه رو دق میدین
شوخی میكنم گلم خیلی قشنگ بود
مرسیییییی
پاسخ suzan : سلام عزیزم
کاری که باهاش میکنم در قبال بلاهایی که سر هیون دارم تو اون داستانم میارم هیچه
مرسی عزیزم
بخخخخخخخخل
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 06:54 ب.ظ
پاسخ suzan : مرسی گلی
sogand-star
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 04:24 ب.ظ
okhayyyyyyyyyyyyyyyyy
پاسخ suzan : ممنون که نظر گذاشتی
کیمیا
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 03:46 ب.ظ
عالی بود...
پاسخ suzan : بووووووووس
maryam_hykjh
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 01:57 ب.ظ
سلام سوزی جون خوبی؟
بسی جالب انگیزناک بود
مثل اهنگ نیما بود یه کوشول اما من دوسش داشتم.یونگسنگ بد.چقدر عجولانه میفکره
مخسییییییییی
پاسخ suzan : سلام عزی
کدوم آههنگ/میتونی لینکش رو ببرم بذاری؟
kyuna سلامی قد زیبایی گونه و لب های سنتر :)
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 11:49 ق.ظ
سوزی عالی بود
خیلی قشنگ بود
وای خدا تیکه های ویدئو رینی هارت میومد جلو چشمم
خیلی خوب نوشته بودی
مرسی
پاسخ suzan : مرسی عزیزم
هرچند خودم دوستش ندارم
یه چیز جالب...اول نوشتمش بعد یهو شکل رینی هارت شد
bahareh
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 01:46 ق.ظ
وااااااااااای سوزان حرفم نمیاد. اصلا نمیتونم احساسمو بیان كنم فقط قلبم بی صدا تو تاریكه شب فریاد میزنه
سوزان ممنونم بابت داستان محشرت
فردا بازم میام
پاسخ suzan : خواهش عزیزم
همینکه خوشت اومده برام بهترینه
bahareh
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 01:36 ق.ظ
سلااااااااااااااااااام
اووووووووووووووووووووول
پاسخ suzan : سلام عزیزم
مفالکههههههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر