تبلیغات
SS501 short stories - The Rose...one part 장미
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلام

با یه داستان تک قسمتی اومدم که واقعا کوتاهه...طول دادنش بی معنی میشد

با هنر نمایی کیم هیونگ جون و هووی نازم دنیا...

 

یه داستانی رو نزدیک دو سال پیش خونده بودم،بعد چند روز پیش دوباره تو نت دیدمش و تصمیم گرفتم از روش این داستان رو بنویسم....

من ندیده عاشقه این سریالشم...

 

از روی نیمکت بلند شد و لباس ارتشیش رو تکوند تا گرد و غباری که به روش نشسته بود رو پاک کنه.نگاهش رو به مردمی دوخت که هر کدوم راهشون رو به سمت مترویی که به مقصدشون میرسوندشون،میرفتن.به دنبال یه چهره بود،چهره ای که علارقم این که ندیده بود ولی صاحبش رو به خوبی میشناخت.شاید همین شناخت باعث شده بود فکر کنه حتی از چند فرسخی هم میتونه اون دختر رو بشناسه،دختری که از 12 ماه پیش فکرش رو به خودش مشغول کرده بود و اون رو دلبسته ی خودش کرده بود.

دقیقا 12 ماه پیش بود که برای تکمیل پایان نامه ش،تو کتابخونه ی دانشکده ی هنر های تجسمی،کتابی توجهش رو جلب کرد،هیونگ جون جلب کلماته خوده کتاب نشده بود بلکه شیفته ی کلماتی شده بود که با خط زیبا و ظریفی،با مداد،گوشه ی ورق های تا خورده ی کتاب هر ازگاهی به چشم میخوردن.کلماتی که در کنار هم دیگه،گواهه ذهن فعال،روشن و لطیف یک انسان بودن.

ساعت ها مشغول مطالعه ی کتاب بود، تا بالاخره تو صفحه ی آخر تونست اسم صاحب اون خط زیبا رو پیدا کنه:"لی هیورین".پیدا کردن نشانی از این دختر کار سختی نبود،چون دانشجو های هنر های تجسمی تعداد محدودی داشتن و این دختر قطعا تو همین دانشکده درس میخوند اما هیونگ فرصتی برای پیدا کردن دختر پیدا نکرد چرا که بعد از دفاع از پایان نامه ش،بلافاصله راهی خدمت شد ولی جملات زیبای اون دختر چنان تاثیری روی اون گذاشته بودن که تو دوران خدمت از یکی از دوستان هم دانشکده ایش خواست که نشانی از اون دختر پیدا کنه...

...

...

هیونگ برای اون دختر نامه ای نوشت،تو نامه خودش رو معرفی کرد و ماجرا رو توضیح داد و از دختر خواست که اگه علاقه داره،با اون نامه نگاری کنه چرا که قصد اون تنها این بود که بیشتر طعم لغات بی نقص و قلمه زیبای اون رو بچشه پس نامه بهترین راه بود.هیورین جوابش رو داد...طی اون یک سال،با مرور زمان طی مکالماتشون شروع به شناخت هم کردن و بخاطر همین رابطه ی به ظاهر ساده و بی حاشیه بود که حس عجیبی به نام عشق تو وجودهر دو شکل گرفت.

حالا هیونگ جون با تمام وجود میخواست که صدای دختر رو بشنوه یا چهره ی اون رو ببینه اما اینبار نوبت هیورین بود که از اون بخواد که تنها با کلمات روی کاغذ ها با هم رابطه داشته باشن و به شدت از دادن عکس یا مکالمه ی تلفنی اجتناب میکرد و دلیلش این بود که اگه هیونگ اون رو بخاطر خودش دوست داره،پس دلیلی نداره که به چهره ی اون اهمیت بده.

...........

روز بازگشت هیونگ به سئول مصادف بود با اولین دیدارشون،راس ساعت 6 در ایستگاه مرکزی مترو.حالا روی نیمکت،رو به جمعیت نشسته بود و به جمله ی هیورین تو اخرین نامه ش فکر میکرد:

-تو مراخواهی شناخت،از گل سرخی که در دست و لبخندی که برلب دارم.

با سرعت به افرادی که از کنارش میگذشتن نگاه میکرد،اما هیچ کدوم نه لبخندی بر لب داشتن و نه گل سرخی تو دستشون.

ادامه داستان از زبون هیونگ جون:

-ناگهان نگاهم به روی چهره ی دختر جوانی که در جهت مخالف من(رو به من)حرکت میکرد جلب شد.بی اختیار بهش خیره شدم.دختر زیبایی بود با موهای قهوه ای براق که با زیبایی روی شونه هاش ریخته بود.چشمای کشیده ش با ابروی بلندش تناسب خاصی داشت،چهره ی ظریف و خوشایندی داشت.تو اون پیرهن سفید مثل فرشته ای میموند که به اشتباه به زمین اومده بود.نا خواسته به سمتش رفتم،بدون توجه به اینکه نه لبخندی بر لب داشت و نه گلی در دست.تقریبا به او رسیدم،تنها نگاهش میکردم.ناگهان لبخند تصنعی زد و به آهستگی گفت:

-ممکن اجازه بدین رد شم؟

بی اختیار یک قدم جلو رفتم و لی هیورین رو دیدم.تقریبا پشت دختر ایستاده بود.زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری.کمی چاق بود و مچ پاهای نسبتا کلفتش توی کفش بی پاشنه ای جا گرفته بودن.تو اون لحظه تازه به یاد اوردم که دوستم هیچ وقت به این اشاره نکرد که لی هیورین یه دانشجوئه.شاید تنها یک عضو معمولی تو کتابخونه بود که دوسته من از کتابدار ادرسش رو گرفته...

دختر سفید پوش داشت از من دور میشد و من حس میکردم در سر دوراهی قرارگرفتم.از طرفی حس قوی و پر قدرتی من رو به سمت دختر میکشوند و از سمتی علاقه ی عمیق به زنی که روحش من رو گرفتار کرده بود،وادار به موندنم میکرد.

اون ایستاده بود و با چهره ی پر چروک اما موقرش،و لبخند عمیقش به من نگاه میکرد،دوباره نگاهی به شاخه گل سرخی که تو دست داشت و لبخنده روی لبش انداختم و تصمیمم رو گرفتم ،جای تردیدی باقی نموند.از همون لحظه فهمیدم عشقی درکار نیست اما من دوستی به دست اورده بودم که ارزشش بالاتر از هر عشقی بود،دوستی که باعث افتخار من بود.

رفتم و روبه روش استادم.به نشانه ی احترام کمی خم شدم وشروع کردم به حرف زدن،خودم هم از لحن تلخم تعجب کردم:

-سلام.من کیم هیونگ جون هستم.شما باید لی هیورین باشین...از ملاقاتتون خیلی خوشحالم.دعوتم رو برای شام قبول میکنین؟

چهره ی زن با لبخند صبورانه ای باز شد و گفت:

-پسرم من اصلا متوجه نمیشم.اون خانم جوان که سفید پوشیده بود و همین الان از کنار ما رد شد،از من خواست که این گل رو به دست بگیرم واگه شما منو به شام دعوت کردین به شما بگم که تو رستوران بزرگ اون طرف خیابون منتظر شماست.اون گفت این فقط یک امتحانه.

بعد از تموم کردن سخنش با چهره ای که پر از سوال بود به هیونگ خیره شد تا جوابی بشنوه اما تنها چیزی که شنید خنده ی بی اختیار پسر جوان بود.

تحسین هوش هیورین زیاد سخت نبود.

 

 





نوع مطلب : story about hyung joon، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : Hani_HJB
نظرات ()
چهارشنبه 7 تیر 1391 06:24 ب.ظ
واااااااااااااااااااااااای
ینی عالییییییییییییی بود
خیلی قشنگ بود
اسم واقعی داستان همین گل سرخ بود؟
یا تواینو انتخاب کردی؟
بازم بگم عالی بود
عزیز دلم
بوس گلم
Hani_HJB سلام....
................
ممنون:)
آره فکر کنم...
مرسی
لطف داری
بوس
سه شنبه 6 تیر 1391 02:36 ب.ظ
خیلی داااااستاااان فوق العاده ای بود
خیلی خیلی تاثیر گذار بود
Hani_HJB سلام
..........................
خیلی ممنون...از طرف نویسنده ی اصلیش و خودم:)
یکشنبه 7 خرداد 1391 04:50 ب.ظ
مرسی عالی بود !
Hani_HJB ممنون مهسا جونم
سه شنبه 2 خرداد 1391 04:59 ب.ظ

ممنون عجیجم!
Hani_HJB ممنون فاطیما جون
شنبه 30 اردیبهشت 1391 10:01 ق.ظ
مثل همیشه عالی بود دنیا جون!
Hani_HJB هانی جون:)...من دنیا نیستم...
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 05:24 ب.ظ
ممنون از قلم زیبات
ممنون از بازنویسی داستان
ممنون از تاثیرگذاری کلامت...
ممنون...
و...
مثل همیشه...
زیبا بود...
Hani_HJB ممنون:)
اصل داستان واسه نویسنده شه که از طرفش تشکر میکنم:)
......................................
ممنون(گل)
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 11:09 ب.ظ
سلام.....
یکی از دوستام بهم خبر داد که شما این داستان رو اینجا گذاشتین....
حدودا یک ماه پیش استاد زبانمون برامون تعریفش کرد ولی زیاد یادش نبود ولی تونست منظور و مفهوم داستان رو برسونه....
من خیلی دلم میخواست داستان کاملش رو بخونم تا اینکه دوستم بهم گفت شما اینو بازنویسی کردی....
البته استاد به ما گفت که اسم داستان ((راز گل سرخ)) هست....
درهرحال خیلی ممنونم....
حتی دوباره خوندنش هم خیلی واسم جالب بود...
مرسی...
Hani_HJB سلام
منم چند وقت پیش خونده بودم که دوباره پیداش کردم
من هر دو جا به اسم گل رز خوندم
ممنون،هم از خودت و هم از دوستت
:)
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 09:56 ب.ظ
سلام.
نمیدونم چی بگم..
یعنی میدونما...ولی دنبال یه چی میگردم که تکراری نباشه...
ولی...
پیدا نکردم...
عالی بود...
خیل یخوب بود....
نوشتنت..توصیف صحنه...همش همش بیست بود...
خیل یخوب ود..
بازم بنویس...
حتما بنویس...
ممنون...
خسته نباشی...
Hani_HJB سلام
درک میکنم...البته ن راجع به این داستان...
............
....................
ممنووووووون
همین کلمه هم عالیه;)
نویسنده ی اصلیش کار اصلی رو کرده...
باشه
حتما
ممنون
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 06:46 ب.ظ
وااااااااااااااااااااااااااااااااای
این لی هیورین دیگه کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عجب ادمیه
ای وللللللللللللللللللللللل
خوشم اومد
مو به تنم سیخ شد اخرش
هنگ کردم اصلا
ولی خوشم اومدا هیووووووووووووونگگگگگگگگگگگ
سربلند شدیییییییییییییییییییی
افریییییییییییییییییییییییییییییییییین
خیلی خیلی خیلی قشنگ بوووووووووووووووود
مرسی عزیزمممممممممممم
بارم با این داستانای خوشگل بیا
بی جذاب بود
Hani_HJB !!!!
دنیا بود:دی
واقعا؟؟
هیونگه دیگه...:*
آره...
..............
.......
ممنوووووووووووووون
باشه عزیزم
:)
شنبه 23 اردیبهشت 1391 04:59 ب.ظ
این پایینی منما
Hani_HJB فهمیدم:)
شنبه 23 اردیبهشت 1391 04:59 ب.ظ
راستی یادم رفت واسه عکس ابراز احساسات کنم
ووی ووی ووی ووی ووییییییییییییییییی چقد ناناژه این پشلههه اوخییییییی عجیجم
.................(من الان فرت شدم)
فدای داداشیم با این تیپای خوشملش
بوووووووووووووووووووس
Hani_HJB آره...نگاش کن چه قدر ماه شده....
...............
وای...:)
:*
شنبه 23 اردیبهشت 1391 04:56 ب.ظ
woooooooooooooooooooow

من الان کلا هنگم

خیلی این هیورین باهوش بوداااااااااااااااااااا

ایول داداش هیونگ خودم که از پسش بر اومد
خیلییییییییییییییییییی خوشگل بووووووووود
مرسیییییییییییییییییییییی هانی جووووووووووووون
دست گلت درد نکنهههههههههه
بوووووووووووووووووووووووووووس
Hani_HJB چرا؟
آرره
هیونگه دیگه...:)
.....
.........
ممنون
بوس
جمعه 22 اردیبهشت 1391 06:19 ب.ظ
Hani_HJB ممنون
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 09:43 ب.ظ
ooooooooooooooo eyvalllllllll
Hani_HJB :)
ممنون
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 01:08 ق.ظ
وااااااااااااااااااااااااااااای خیلی خوشگل بود
ادم تو دنیا د ربین این همه بدی و خیانت میتونه یه همچین عشق هایی رو حس كنه
واقعا عالیه
هستی جون به اندازه قلب ابی و اسمونیت خوشگل بود.
كومائو
Hani_HJB ممنون
خیلی عالی میشه اگه که حسشون کنه و درک بشن
بازم ممنون
:)
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 11:50 ب.ظ
شب بخیر
Hani_HJB شبت بخیر
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 11:50 ب.ظ
ممنون از داستانه خوبت
قربونه دستت اون یکی داستان رو هم بذار من دق کردم
Hani_HJB خواهش میکنم
باشه:دی
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 11:49 ب.ظ
ولی به نظرم برین حتما بیرون
هایمی<<<
ساحل>>>
تو>>>>
درسته؟گردشه جالبی میشه
Hani_HJB هایمی رو موافقم...
ساحل هم تا حدودی...شاید لبخند هم خوب باشه
آره منم 24 ساعته همینم

آره.تونستم میرم
به ساحل گفتم هر وقت خواستن برن به منم بگن،اگه تونستم میرم
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 11:45 ب.ظ
موافقم
کارم تموم شد
برم بخوابم بهتره
Hani_HJB باشه برو
اره
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 11:43 ب.ظ
معلومه
البته زیاد هم معلوم نیست..
ولی معلومه:دی
Hani_HJB سما یه پیشنهاد دارم
برو بگیر بخواب
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 11:40 ب.ظ
میرین؟
Hani_HJB نمیدونم
راستش زیاد اهل بیرون رفتن نیستم...
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 11:39 ب.ظ
واییییییییییییییییییییییییییییییی
خیلییییییییییییییییییییییییی قشنگ بود.خیلیییییییییییییییییییییییی خوشم اومد.درجا که تموم شد گفتم وااااااااااااااااو
جدی میگم خیلی جالب بود.هم دست تو هم دست اونی که داستانشو خوندی درد نکنه
مخسی فراوون
Hani_HJB سلام
مریم جونم
مرسی.
:)
از طرف هر دو تشکر میکنم
:*
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 11:38 ب.ظ
واقعا جالب از اب درومد.
وقتی شنیدم یه مدت باور نمیکردم
Hani_HJB آره:دی

اون روز ساحل میگفت سه تایی بریم بیرون
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 11:37 ب.ظ
هستی جان فعلا من برم
بازم خیلی خیلی ممنونم
و بازم می گم داستان عالی بود
می دوستمت عزیزم
خدافظ
Hani_HJB ممنون اومدی و خوندی و...
ممنون.
منم
خدافظ
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 11:36 ب.ظ
یکم درگیرم با امتحانا،مدرسه و...
حتی از ساحل اینا خبر ندارم
Hani_HJB کم مونده تموم شه.
یکیشون رو که هر ازگاهی میبینم
ساحل هم چند روز پیش تو پستم بود
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 11:33 ب.ظ
چه خبرا؟
Hani_HJB سلامتی
تو چیکارا میکنی؟
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 11:31 ب.ظ
خیلی ممنونم هستی
Hani_HJB خواهش میکنم:)
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 11:31 ب.ظ
نه تو نت کار دارم
ترجیح میدم هم باهات حرف بزنم و هم به کارم برسم
Hani_HJB آها
الهی.باشه عزیز
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 11:29 ب.ظ
من از خستگی رو به بی هوشیم
Hani_HJB خب برو بخواب عزیز
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 11:26 ب.ظ
همین داستانی که گذاشتی؟
=))ای بابا...منو تورو یکم قاطی کنن مشکلمون حل میشه

* اره همونه
هاهاهاها اره
بد نیس یه داستان مشترک بنویسیم
Hani_HJB ...آره اخرش رو من مینویسم اولش رو تو:دی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30