تبلیغات
SS501 short stories - Scream-part5
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلوووم..اینم قیسمته آخر...هووووریا...فقط قبل اینکه بخونین یه عرضی داشتم خدمتتون....من نمیدونم تو این وب اقلیتا(مسیحی) هم میان یا نه...ولی این قسمت یه جوریه...که من باید از اقلیتا(مسیحی)معذرت خواهی کنم اگه توهینی شد...اگه جمله ای نوشتم که نباید مینوشتم..واقعا ببخشید..اگه ناراحت شدین بگین من در اصرع وقت اون جمله‌رو پاک میکنم...دوستتون دارم...خب برید ادامه دوستان...

 

(پایین دم اداره)
سرش گیج میرفت...خواست به اونور خیابون بره که....
(صدای بوقه کامیون)
.
.
.
.
..
.

.
.
صدای بوق رو که شنید با عجله به عقب رفت...مرد راننده که با سرعت بالا رد میشد بلند بلند به هیون ناسزا میگفت و میرفت..
هیون نفسش رو بیرون داد و روی جدول،کنار خیابون نشست...
به اداره نگاهی انداخت...به تنها اتاقی که چراغش روشن بود...نمیتونس اتفاقی که افتاد رو باور کنه...
(صدای رعد و برق)
بارون شدت گرفتو هیون رو کاملا خیس کرده بود...از یونسنگ خبری نداشت..اما میدونست که تو اون اتیش سوزی تا آخر کنار هم بودن..ولی...از جاش بلند شد و به سمت خونه رفت...
خونه تا نیمه بازسازی شده بود....خواهرش رو دید که به کارگرا دستور میداد که چیکارکنن و مدام شماره ای رو میگرفت اما جوابی نمیگرفت...
هیون:*از پشت خواهرش رو صدا میکنه*س..سو هیون....
سو هیون:*برگشته*ه..هیون جونگ...تو..اینجا چیکار میکنی؟*اومده جلو*تو الان باید بیمارستان باشی..ل..لباست چرا خونیه؟
هیون:*حول شده*ای..این...چیزه..خون دماغ شدم...
سو هیون:*دست به سینه وایساده*از بیمارستان چرا در رفتی؟
هیون:*با کلافگی*تا کی باید وایسم که تو ازم سوال کنی؟نمیتونستم محیط و تحمل کنم...من میرم بالا...
سوهیون:مواظب باش...پله ها هنوز سستن...
هیون به اتاقش رفت..خودشو روی تختش انداخت و گوشیه موبایلش که روی تختش بود رو برداشت و شماره ی  یونسنگ رو گرفت...
-دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد...-
تو‌ی دلش خالی شد..نگران بود که نکنه می یون بلایی سر یونگ سنگ اورده باشه...از اون موقع تا حالا خبری ازش نیست...گوشی رو برداشت و شماره خونشون رو گرفت...
- الو....
سلام آقای هئو..هیون جونگ هستم...
- آ...سلام پسرم.... **میزنه زیر گریه*
آقای هئو..خوبین؟الو..آقای هئو...
نه خوب نیستم....یونگ سنگ..یونگسنگ...
- *آب دهنشو قورت میده*یو..یونگسنگ چی؟
2 هفتست خونه نیومده...نمیدونیم کجاست....
- *نفسش رو بیرون میده*نمیدونین کجاست؟زنگم نزده؟
نه...ما فکر کردیم پیش توئه..اما*دوباره گریه میکنه*فهمیدیم که تو توی این مدت بیمارستان بودی...حالا هم که خودت ازش خبری نداری...
نگرانیش دیگه صد برابر شده بود...نمیخواست هیچ حدسی بزنه..چی میتونست به پدر یونگسنگ بگه؟بگه که به خاطر من یونگسنگ الان معلوم نیست کجاست؟یا شایدم مرده باشه...
بدون خدافظی تلفن رو قطع کرد..خودش رو دوباره به روی تخت انداخت..اما این بار با نگرانیه زیاد.چشماش رو بست و سعی کرد به یاد بیاره....به یاد بیاره که کجا میتونه باشه...

کلاه کپش رو روی سرش گذاشت..از دور شاهد تعمیر خونه بود...نزدیک تلفن عمومی رفت...نگاهی به اتاق هیون کرد و شمار رو گرفت...
الو...
کیم هیون جونگ... *صدا دورگه*
خودم هستم...
منم... یونگسنگ...
- *با هیجان خاصی*هی..یونگسنگ تو کجا  بودی؟من مردم و زنده شدم...مادر پدرت خیلی نگرانتن...
میخوام ببینمت...
- *مکث میکنه*کجا؟
روبرو خونتونم... بیا پارک رو برو خونتون...
- *سریع* اومدم... *تلفنو قطع کرد*
سریع لباسش رو پوشید و به سمت پارک رفت..مردی روی تنها نیمکت پارک نشسته بود و کلاه کپی روی سرش بود...
هیون:*از پشت چشماش رو گرفته،صداشو کلفت کرده*بگو من کیم..اگه فهمیدی...
یونسنگ دست هیون رو گرفت و بدونه هیچ حرفی انداخت و سرش رو بالا اورد...
بیا بشین.. کارت دارم...
- *ناراحت*شوخی سرت نمیشه؟اومدم... *میره میشینه اونور نیمکت*خب..حالا نمیخوای رخ بنمایی؟نکنه میخوای تولدت رو کنی؟*بلند میخنده*
- *سرشو به سمت هیون میکنه*اینو میخوای ببینی؟ من تا ابد باید با این صورت زندگی کنم کیم هیون جونگ...
- *چشماش رو ریز کرده*م..می یون...بازم تو...
آره..بازم من... اما ایندفعه جون دوستت تو دستای منه....
از من میخوای چی کار کنم؟
تسلیم من شو...من کاملا یونگسنگ رو تسخیر کردم...هرکاری که من بگم انجام میده بدونه هیچ حرفی،اما هدف توئی...تسلیم شو کیم هیون جونگ....
- *سکوت کرده*باشه..کجا؟کجا بیام؟
- *پوزخند میزنه*اوووم..جا رو میزارم تو تعیین کنی...
باشه...*سرشو میندازه پایین*
من فردا باز بهت زنگ میزنم... *بدون منتظر موندن برا جواب میره*
هیون تو چشماش اشک جمع شده بود،نمیتونست باور کنه تنها دوستش به خاطر اون داره از بین میره...هیچکس رو نداشت تا باهاش این مسئله رو در میون بزاره...
هیون:*یهو صاف نشست*یادم اومد...هی..هیونا..میتونم به اون بگم که کمکم کنه... *میخنده*اره پسر خودشه...
(دم موزه)
هیون:*با استیصال*ه..هیوناشی...
هیونا:*برمیگرده*هیون...باز تو..اینجا چیکار میکنی؟*میترسه*برو..نمیخوام ببینمت...
هیون:*با بغض*من به کمک شما احتیاج دارم...خواهش میکنم به حرفام گوش کنین...
هیونا:*با ناراحتی نگاه میکنه بهش*جی شده؟بگین..میشنوم....
هیون:*دور و برش رو نگاه میکنه*همینجا بگم؟
هیونا:*بدون اینکه نگاش کنه*باید صبر کنین...
.
.
.
.
(توی پارک،روی نیمکت نشستن)
هیون با استرس برای هیونا حرف میزد،ترس از این داشت که هر لحظه سر و کله ی میون پیدا شه....تمام ماجرا رو از همون اول برای هیونا گفت..توقع نداشت باور کنه....ولی فقط دنبال یه کسی میگشت که تمام سختی هایی که کشیده بود رو براش بگه..
هیونا:*با دهنه نیمه باز*خب... *خودشو جمع میکنه*عحیبه..خیلی...باور کردنش سخته اما ...باچیزی که من از شما دیدم توی کافی شاب..چیزی غیر این نمیتونه باشه...من کتابای زیادی درباره این موضوع خوندم...با این چیزی که شما گفتین فقط  یه راه داره..اونم اینه که شیطان رو از بدنش خارج کنیم...ولی..ولی ریسکش بالاست....
هیون:چ..چجوری؟چجوری میتونم یونگسنگ رو نجات بدم...برام فرقی نمیکنه که می یون چی میشه؟یا من چی میشم..فقط میخوام یونسنگ نجات پیدا کنه،به هرقیمتی..حتی.. *سرشو پایین میندازه*حتی اگه خودم از بین برم...
هیونا:*بغضش گرفته*خواهش میکنم این حرف و نزنین..هیچکدومتون هیچیتون نمیشه...تاکی بهت وقت داده؟
هیون:فردا.....
هیونا:*از جاش بلند میشه*بلندشین...
هیون:*از پایین بهش نگاه میکنه*کجا؟*بلند میشه*
هیونا:باید بریم پیش کشیش...باید ازش سوال کنیم...
هیون:اما توقع نداری که حرفامونو باور کنن؟
هیونا:اون کشیشی که من میشناسم به حرف همه گوش میکنه....
هیون و هیونا به سمت کلیسایی رفتن که هیونا کشیش اونجا رو میشناخت،هیون تمام ماجرا رو برای گشیش گفت و کشیش تنها یه راه جلو پاشون گذاشت..اونم اینکه باید شیطان رو از بدنش خارج کنیم....

تموم شب فکرش مشغول یونگسنگ بود،فکر و خیالایی که هیچوقت تنهاش نمیزاشتن..نمیتونست به هیچی فک نکنه....
ساعت از دوازده گذشته بود اما هیون همچنان بیدار بود و فکر میکرد چطوری میتونه یونسنگ رو نجات بده....
(تلفن زنگ خورده)
الو...یونسنگ...
می یون.. من یونسنگ نیستم...خب...کجا میای؟
هیون نمیدونست چجوری باید آدرس رو به می یون بده..اگه میفهمید اونجا یه کلیساست هیچوقت پاشو اونجا نمیزاشت....
هرجا بگم میای؟
آره...بگو....
یه..یه کلیسای خرابه...خارج شهر...
- *صدای قهقه*ابله....میخوای عیسی نجاتت بده؟ههههه..به همین خیال باش....باشه برای من که فرقی نمیکنه...فقط...اینو بدون..کلیسایی که سالم باشه...کاری نمیتونه بکنه..چه برسه به کلیسای خراب.. *باصدای بلند*فردا توهم مثل من میشی کیم هیون جونگ...فردا.....
تلفن رو قطع کرد..به شدت میلرزید..اگه..اگه نتونم موفق شم چی؟باید روحمو به شیطان بفروشم...خدایا...خدایا کمکم کن...
(فردا صبح)
الو..هیونا شی...من حاضرم...شما آماده این؟
بله...من الان دم در خونتونم...منتظرم بیاین پایین...
- *از پنجره بیرون رو نگاه میکنه*با ماشین اومدین؟اومدم...


هیونا به سرعت به سمت کلیسا میروند..نمیدونست چرا ولی میخواست زودتر از میون به اونجا برسه..شاید اینجوری امید بیشتری پیدا میکرد...
(به کلیسا رسید)
کلیسا کاملا تاریک بود،هیون اینجوری خواسته بود،میدونست اگه می یون محیط کلیسا رو ببینه به داخل نمیاد.
وارد کلیسا که شد صدایی به گوشش رسید...
      به حالت مسخره کردن جملات انجیل رو میخوند و بلند میخندید....
می یون:*با حالت مسخره کردن* برکت خداوند با شما ،عیسی چنین فرمود:پس، سه چیز همیشه باقی خواهد ماند:ایمان،امیدومحبت، امابزرگتر از همه اینها محبت است*بلند خندید*واییی...چی میگی؟*بلند میخنده*اووم..اومدی کیم هیون جونگ؟کلی شاد شدم....محیط عالیه...خوب شد که اینجا اومدیم.خیلی وقت بود *با حالت التماس اما مسخره بازی*خدای خود خلوت نکرده بودم...هه...
چراغ ها به یک باره روشن شدن. صلیب بزرگی پشت تیریبون خودنمایی میکرد...
می یون متعجب به در و ورش نگاه میکرد...
کشیشی از یکی از اتاق ها خارج شد و شروع کرد به خوندن انجیل....
می یون به شدت میلرزید....
یونگسنگ:*دستش رو روی گوشش گذاشت*تمومش کن..بسه..خفه شو..دهنتو ببند.... *به سمت کشیش خیز برداشت،کشیش رو رو یزمین انداخت و گلوش رو فاشر میداد*بهت میگم خفه شو..دهنتو ببند
هیون به سمت یونگسنگ رفت تا اون رو از کشیش جدا کنه،یونسنگ به سمت هیون جونگ برگشت،چیز هایی زیر لب میگفت که باعث شد هیون از حرکت به ایسته و دردی تو بدنش احساس کنه...روی زمین نشست و پاهاش رو ازدردتو شکمش جمع کرد....
هیونا به سمت هیون رفت و از زمین بلندش کرد...
یونگسنگ:*دستاش رو باز کرد*میخوای با چندتا جمله نابودم کنی؟هیون جونگ*چشماش رو گرد میکنه*داری اشتباه میکنی..نمیتونی..نمیتونی من و از بین ببری...
کشیش:*گلوش رو مالش میده*هیون جونگ...صلیب...تنها راه صلیبه
هیون:*اشک میریزه و با فریاد*نهههه...اون الان یونسنگ رو داره..نمیتونم ریسک کنم..پدر نمیتونم....
کشیش:راهی نیست..دوستت داره عذاب میبینه
هیون:*کف دستش رو چند بار محکم به روی زمین کبوند*نههههه..خدای من...لعنت به من ...لعنت به من... *اشکاشو پاک کرد*1..2... 3*به سمت یونگسنگ با کشیش دوید*
یونگسنگ رو کشوندن و به سختی به صلیب بستنش....یونگسنگ تقلا میکرد...اما بی فایده بود...
کشیش پایین ایستاد و شروع کرد به خوندن انجیل...یونگسنگ فریاد میزد و رنگش کبود میشد....
شکلش کریح و کریحتر میشد....می یون از بدن یونگسنگ خارج شد و شیطان از جلد می یون....
هیون نگاهی به می یون کرد....چهره ی پاک و معصوم...اشک تو چشماش جمع شد...لبخندی به هیون زد و از کلیسا خارج شد....
همه چی خوب بود..اما..یونگسنگ....
هیون به سمت صلیب دوید و با کمک هیونا ،یونگسنگ رو به روی زمین اوردن...
هیون:*چندبار به صورتش میزنه و آروم میگه*هی..یونگسنگ..یونسنگ جان... *باصدای بلند و محکم تکونش میده*یونگسنگ...یونگسنگ... *فریاد میزنه*هیییی...با توام...جوابمو بده... *اشکاش بی وقفه میومد*خواهش میکنم..یونگسنگ... *بغلش میکنه*لعنت به من..تقصیر من بود...همش تقصیر من بود...
کشیش:*اشکشو پاک میکنه*اون خیلی وقته مرده پسرم..از وقتی که می یون رفت تو جلدش اون مرد...اون فقط به خاطر می یون زنده بود...
هیون:*همینجوری بغلش کرده ،گریه میکنه و ناله میکنه*نهههه..اون زندست...خواهش میکنم اینجوری نگین...خدایا..خواهش میکنم..خدای من ...دوستمو بهم برگردون...تو این مکان مقدس ازت فقط  یه خواهش دارم...دوستمو بهم برگدون خواهش میکنم...
(صدای نفس عمیق)
هیون:*از بغلش درش میاره*ی..یونگسنگ..یونسنگ...خوبی؟هیوناا....زنگ بزن اورژانس...
.
.
.
.
(3 سال بعد)
هیون:*با زبون بچگی*هی...مین سول...چیکار داری میکنی باباییی؟؟؟عمو یونسنگ اومده فقط تورو ببینه ها...نمیای؟مامانی برات پوره درست کرده دخترم...
مین سول روش رو به سمت هیون میکنه،چیزی که هیون میدید نمیتونست باور کنه،نفسش به سختی بالا میومد...روی پاهاش افتاد...قلبش درد گرفته بود..نه..محال بود...
(از طرف مین سول)
کنار شومینه نشسته بود و عروسکی که باهاش بازی میکرد رو کاملا خرابکرده بود،هیون صداش کرد و به سمت هیون برگشت،صورت کریحی پیدا کرده بود،صورتش کبود شده بود،زیر چشماش سیاه شده بود....موهای لختش انگار سوخته بود...خنده ای کرد و گفت:فک کردی دست از سرت بر میدارم هیون جونگ؟ این‌بار خودم با خودم طرفی بدون هیچ واسطه‌ای حتی می‌یون
قطره اشکی از چشمای هیون چکید...شقیقش تیر کشید....این صدا...آشنا بود....صدای جیــــغ مین سول... به شکل وحشتناکی توی محیط پیچید....





نوع مطلب : story about hyun joong، story about young saeng، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : kimia
نظرات ()
دوشنبه 31 تیر 1398 07:19 ق.ظ
The definition of a few other precious sincerity you’ve undergone while blind date during L
. a .? Permit us make out from the opinion underneath.
جمعه 17 فروردین 1397 11:45 ب.ظ
Have been taking little over a month.
جمعه 17 فروردین 1397 12:01 ب.ظ
Have been taking little over a month.
جمعه 17 فروردین 1397 11:42 ق.ظ
Have been taking little over a month.
پنجشنبه 16 آذر 1396 09:31 ب.ظ
I'm now not sure the place you're getting your info, however good
topic. I must spend a while studying more or working out more.

Thanks for wonderful info I used to be looking for this info for my mission.
شنبه 1 مهر 1396 11:36 ق.ظ
Hi everyone, it's my first pay a quick visit at this web page,
and post is actually fruitful in favor of me, keep up posting such content.
یکشنبه 11 تیر 1391 02:35 ب.ظ
سلام اقاااااااااااااااااااااااااااااا. من قلبم ضعیفه
اما
خیلی قشسنگو متفاوت بود
میسیییییی
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 09:07 ب.ظ
اگه یه روز شاد بودی آروم بخند كه غم بیدار نشه و اگه یه روز غمگین شدی آروم گریه كن تا شادی ناامید نشه
..........................
سلام
خیلی قشنگ بود
دلم واسه داداش یونگم كباب شد
الهییییییییییی من قربونش بشم واااااااااااااای
مخسی مامانی خسته نباشی واقعا عالی جدا میگم
kimia سلام عزیزم...
ممنونم...
آره...الهیــــــــــــــی
هههههههه
فدایت ممنونم...
شنبه 23 اردیبهشت 1391 10:07 ب.ظ
بدروودت بچم

آمدم هسیدی؟
kimia هستم من....
شنبه 23 اردیبهشت 1391 10:00 ب.ظ
پس منم برم فعلا بای

درسا جون بای
kimia قربانت
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:58 ب.ظ
کیمیا رفتی؟؟
چرا سرعت اینقدر پایین اومده عجیبه هااااا
kimia سرعت شماهم پایینه؟؟؟ترکیده واسه من
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:49 ب.ظ
مخسی تو خوفی؟؟

*میسی ممنون
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:48 ب.ظ
کیمیاااااااااا این خبیث روانی داشته اذیتت میکرده مگه نمیشناسیش نجمک بزنم لهت کنم هااااا دلمم ازت پره هاااااا

کیمیا لحظه اخر که داشت تلفن قطع میکرد گفت برو ببین فقیرید هیون هیچی نمیتونه برات بخره چه حالی داره من نتونستم جوابشو بدم هق هق هق
(دوستم نجمک کوجاااااااایی؟؟البته بگما نجی شوخی میکنه ته قلب قراضش مهربونه)
kimia بدجنس...با همه آره با ماهم آره؟
هاهاهاهه...زبونت بند اومد اهین؟
عزییییزم
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:46 ب.ظ
عکسای بدون گریم ، سوژه ، اونایی که تکننننننننن

مخسی تو خوفی؟؟
kimia نچ نچ نچ...بچم...ههههه
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:42 ب.ظ
اشکال نداره الان اینجا دفاع میکنم....
کی گفته هیچی بهش نداده؟؟؟
مگه حتما باید کورور کورور کادو به پاش بریزه؟؟؟مهم عشقو محبته که هروز بهش کادو میده...مگه نه فری؟؟؟

*اره کیمیاااااااا منو هیون عااااااااشقتیم هق هق هق


فرشته خیر سرم سلام کردم:-w

*ببخشین ندیدم به خدااااا سلام خوبی؟؟
kimia منو جونگ مییییینم عاااااشقتووونیم
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:40 ب.ظ
فرشته خیر سرم سلام کردم:-w
kimia ای امان...
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:40 ب.ظ
بذا تابستون بشهههه
من هنوز پست تولد جونگمین رو نذاشتم خاک بر سرمکلی عکس میخوم بذارمهمش عکس چرتو پرتاشه ای باحالهههههههههههه
kimia چرت و پرت؟؟؟بلههههه...
ایشاا...
دور از جون باو....
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:38 ب.ظ
دفاع کردم ازت....

*کووووووووو کجااااا من که چیزی نمیبینم هی روزگار
kimia ئه!!!!چرا نیست؟؟؟
اشکال نداره الان اینجا دفاع میکنم....
کی گفته هیچی بهش نداده؟؟؟
مگه حتما باید کورور کورور کادو به پاش بریزه؟؟؟مهم عشقو محبته که هروز بهش کادو میده...مگه نه فری؟؟؟
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:33 ب.ظ
وای دیدیییییییییییییییییییییی؟؟؟
من وقتی میبینمش تپش قلب میگیرم با اینکه روزی شونصد بار نگاش میکنم وای خدا______
kimia ـــــــــــــــــــــــــــــ کاملا دی سی...عالیهههههه..درسا ممنوووون...
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:27 ب.ظ
وایییی....بیچاره مصی...الهی...خب واسه چی از روی برگش میبنی؟؟؟؟
نجمک؟؟؟؟چرا بی اعصابی؟؟؟
هاهاهاها...ایول...استاده تا تونست حالتون و گرفت...والا مگه خوندنی بود؟؟؟؟

*خب داشت مزخرف مینوشت دیگه یه بارم هی من باهاش حرف زدم بعد استادمون مرد بود از اون نچسبای روزگار برگشت گفت محسنیان تو میشینی بغل صالحی خرابی اینم خراب میکنی(منظورش از خراب پر حرفی و درس نخوندن بود)من یعنی ترکیده بودم
kimia هاهاهاهاهاهاهاها....
خب چه کاریه؟؟؟چرا خراب؟؟؟؟آ.....
منم الان پکیدم
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:26 ب.ظ
ضربه روحی چیهههههههههههههههه؟؟؟؟
عکسه خیلی عشقهههههههههههه
kimia هااااااااااااااااااااییییییییییی...
من دی سی...درسا منو پکیده فرض کن..من قربون اون خنده خریه آخرت بشم...بشم؟نه بشم؟؟؟
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:25 ب.ظ
درووووود
kimia درووووود=)
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:22 ب.ظ
خوش آمدن کردی...
شاغل؟؟؟کار گیرتون اومد؟

*میسی
اره یه جورایی قضیه ش مفصله
kimia اوکی
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:21 ب.ظ
اومدی کیمیا دیدی دیدی منو هیون چه مشقتی کشیدیم؟؟؟
kimia دفاع کردم ازت....
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:21 ب.ظ
فلش بک یک سال قبل
هیون:الو..سلام عشقم فرشته حاظرشو بریم بیرون
فری:الو سلام عشقم چشم تا برسی منم حاضرم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
روی یه تپه چمنزار پر گل
هیون:خب عشقم چشماتو ببند
فری باشه ولی خیلی یهویی نشون نده دق میکنم
هیون:باشه خب بستی دیگه دستتو بیار بالا
انگشت فرشته رو میگیره ولی حلقه رو دستش میکنه روزت مبارک(روز زن) عشقم
فری از خوشحالی اشک تو چشماش حلقه زد
هیون شروع کرد به خوندن:یه حلقه طلایی اسمتو روش نوشتم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زمان حال
هیون با شمای پر از اشک با یک گل سرخ:عشم ببخشین جبران میکنم
فری در حال هق هق زدن:هیوووووووون تو برای من بسی ممنون این حرفا رو نزن خشحالم که به یادم بودی

تفاوت را با ما احساس کنید
kimia اوووف..چه لاوی میترکونن...
--------------------------
هاهاهاهاهاهاهاهاها.....=))
................
آ...چار به این حال وا نفسا افتاد؟؟؟؟مچ مچ مچ
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:14 ب.ظ
یك صندلی كنار روهایم از آن تو
مینشینی یا می روی ؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام مامانی
بخونم نظر میدم
kimia سلام عزیز دلم..
بدو بدو...
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:13 ب.ظ
و این خاطرات جلف ما ادامه دارد ما یه کلمه میگیم 3تا خاطر تعریف میکنیم هاهاها بعد از خنده پشت تلفن نه نفس من درمیاد نه نفس نجی

گفتم نجی های های بترکی کیمیاااااا برگشته میگه شما فقیرید هیون برات روز زن هیچی نخریده منو مسخره کرد خندید
kimia هاهاهاهاها...نه قشنگه چرا جلف؟
ای جااا..ایشاا...همیشه بخندی گوگولی....
حالشو گرفتم...
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:09 ب.ظ
کیمیا یه روز تو دانشگاه سرکلاس استادمون گفت هرچی راجب چاپ میدونین بنویسید مصلی پیشه من نشسته ود نجی هم اونور مصی واااااایی نمیدونی هرچی مینوشت منم مینوشتم در حال تقلب کردن بودم دیدم مصی داره چرتو پرت مینویسه گفتم مصی 100بار گفتم الکی چرتو پرت ننویس خب بلد نیستی چرا الکی برگه رو پر میکنی؟؟؟
بعد مصی طبق معمول بشگونم گرفت گفت به توچه من چی مینویسم چرتو پرت نیست درسته اشاره کردم به برگش گفت ببین مضخرف نوشتی دیگه بعد هی جیغ جیغ کرد گفت فرشته(اسممو با صدای تیزش میگفت کر کننده بود)بعد نجی که به زور تا اون موقع خودشو نگه داشته بود خانم باشه برگشت گفت وااایی سرم رفت بسه هرچی خونده بودم از سرم پرید ههاهاهامنم گفتم خوب شد از یادم بردی درسامونو مصی؟؟
که کلاس از خنده منفجر شد استادمون که از خنده قرمز شده بود گفت چی میگین شماها مگه قبلا اصلا خونده بودین بعدشم این خوندنی نبوده که گفتم میدونیم استاد ولی ما خونده بودیم گفت اصلا تو چیکار به برگه محسنیان داری گفتم خب داشت مضخرف مینوشت گفتم ننویسه
kimia ههاهاهاهاهاهااها...
وایییی....بیچاره مصی...الهی...خب واسه چی از روی برگش میبنی؟؟؟؟
نجمک؟؟؟؟چرا بی اعصابی؟؟؟
هاهاهاها...ایول...استاده تا تونست حالتون و گرفت...والا مگه خوندنی بود؟؟؟؟
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:03 ب.ظ
سلام من امدن کردم همینجوری حال کنم
نجی بترکی که ترکوندیم واااایی یادته چه روزایی بود ماهم دیگه شاغل مگه میتونیم جلف باشیم؟؟نه باید خانم باشیم
kimia خوش آمدن کردی...
شاغل؟؟؟کار گیرتون اومد؟
شنبه 23 اردیبهشت 1391 07:39 ب.ظ
http://myup.ir/images/46624221293454172161.gif


کیمیا اینو ببین بمیر.....من الان روحم _____________
kimia ضربه روحی بخورم من میدونم با تو...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30