درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




سلااااااااااام
 

دلمون براتون تنگیده بود

این هیونا
اینم کیونا
ما آمدن کردم با محصول مشترکمون

پوسترمونو ببینید
دوستش داریم


http://www.img4up.com/up2/05467055559245843385.jpg

بفرمایین ادامه
کیونا:جاااااااااااااانم؟ببخشیدمگه اینجاپناهگاهه؟
هیونگ:آقاکیونابازکندرودیگه،دلتمیادتاصبحوایسیمامضابدیم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کیونادکمه دربازکنوفشارداد....منومسخره میکنی؟حالیت میکنم
هیونا:کی بود؟؟
کیونا:کی میتونه باشه این موقع شب؟سوپراستارای معروفتون،میگه اقاکیونا
هیونگ سو:کی گفت آقاکیونا؟
کیونا:هیونگ جون
هیونگ سو:اینوچه خودمونی شده
جونگ آ:ای باباایناچه آویزونننننن
یونگ هووآخواست حرفی بزنه پسراداخل شدن
هیون:سلام...
هیونا:به فرض علیک سلام....شمااینجاچیکارمیکنین؟؟
یونگ:خب میدونین...ماگنشنمون بود نمیشد صبرکنیم تاغذا برامون بیارین اینکه
جونگ:اینکه هیون پیشنهاد داد خودمون بیاییم اینجا...(بلافاصله یه لبخند بزرگ میزنه)
جونگ آ:مگه من به شما نگفتم منخند؟؟
هیونا که قیافه مظلومی که هیون به خودشو گرفته بود دید گفت:خب..مشکلی نیست وبلافاصله هر4تادخترا زل زدن به هیونا
کیونا:آرههههه مشکلی نیست؟باشه،منکه خسته ام رومن حساب نکن
جونگ آ:هرکی قبول کرده خودشم آشپزی میکنه
هیونا:بمیرم که شمادوتاهم چقدرآشپزی بلدین
یونگ هووآ:منم باهیون اموافقم مشکلی نیست
هیونا:ممنون یونگ هووآ وبه کیونا زل میزنه حساب شماهم باشه برای بعد گلم(همراه هیونگ هووابه آشپزخونه میرن)
پسراباهیونگ سو وجونگ آ،کیونا نشستن تو پذیرایی
هیونگ سو:کیونا توجه کردی مرگت نزدیکه؟
جونگ آ:وااااااایی روی من که اصلا حساب نکن یونگ هووآگفته توکارتون دخالت نکنم
کیونا:خب حالاشماچرااینقدربزرگش میکنین یه تهدید به مرگ سادس دیگه....ویه نیشخند میزنه
کیو:میگم هیون..میبینی توروخدا...تاخواست ادامه حرفشو بزنه
هیون:اره بزارخودم بگم شما دوتاخیلی مظلومین شباهت دارین بهم ما دوتا هی بزرگیمونومیکوبیم توسرتون همینومیخواستی بگی دیگه نه؟؟؟
کیو:اییمممم...خب اره...بزارببینم من میگم جفتمون ایراد داره ولی تو میگی مادو تا مشکلی نیست؟؟
هیون:کیوعزیزم توهم دلت میخواد تهدید به مرگ بشی اره؟؟
کیو:خدااااااااامنونجات بده...نه هیون جان شمابه اعصاب نداشته خودت مسلط باش
هیونگ سو:واااااایی چقدرخستم من برم یکم بخوابم
هیونگ:نچ نچ نچ این دورازادبه که مهمون تو خونه دارین میخوایین بخوابینا
هیونگ سو:بله؟؟دررسته بعد اونوقت دورازادب نیست که شما نصف شبی اومدین بدون دعوت خونه ما؟؟
جونگمین:همه ازخداشونه مابریم خونشون.....حالاببینید کجا کارخوب انجام دادین که شانستون گرفته ما اومدیم
جونگ آ:نه بزارمن بگم میدونی باید بگیم کجا کار بد کردیم که خدا همچین بلای آسمونی سرمون اورده
جونگمین:اخی خب کوچولو کارای بد بد نکن دیگه....پس حتما خدا دوستون داشته که مارو براتون فرستاده من بایدروتربیتت کارکنم
یونگ:ماشالاچه فک یدارین شماهابسه دیگه هی به هم میپرین اصلا من بد من بلای آسمونی فقط غذاهاروبیارین مردم از گشنگی
کیونا:چه دستورم میدین
یونگ هووآ:بفرمایین غذاحاضره...
هیونااخرین غذاروهم گذاشت روی میزخب بفرمایین امیدوارم خوشتون بیاد یونگ هووآ بشین دیگه غذاتو شروع کن
یونگ هووآ:باشه عزیزم توهم بیابشین بخوریم
هیوناویونگ هووآ دوتایی بعدازخوردن غذا میزروجمع کردن
کیونا:جونگ آهیوناچش شده؟؟چرا اینجوری میکنه؟؟
جونگ آ:ازدست تودیگه چقدرحرص میدی ازت ناراحت حتما
هیونگ سو:مگه نمیدونی حساسه چراباهاش اونجوری رفتارمیکنی؟؟؟
کیونا:اما.....منکه چیزی نگفتم که
هیون:دیگه چی میخواستی بگی؟؟شما 6تاچراهیچ وقت احترام بزرگتراتونو ندارین؟؟
یونگ:الان اون دونفر یکیشون من بودم اون یکی؟؟
هیونگ سو:اون یکی یونگ هووآس ولی هیون شی راست میگه...
کیو:بروازدلش دربیار....
کیونا:من خواهرموخوب میشناسم هم الان وقتش نیست هم اینکه اون به این زودیا ازم ناراحت نمیشه
هیوناویونگ هووآ با سینی چای اومدن
هیونا:اخی این چایس بزبعد از یه روزسخت خیلی میچسبه
یونگ هووآ:اره دقیقا منم خیلی خستم سرشو روی شونه هیونا گذاشت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کیوناچشماشوبازکردهیونابا دهانی باز روی پاهاش خوابیده بود یونگ هووآ سرش روی کمرهیوناجونگ آوهیونگ سوهم اونطرف خواب بودن خمیازه کشیدوبدن شوکشوقوس داد که چشمش به پسرا خورد
کیونا:چ شماهااینجاچیکارمیکنید؟
کیوباصدای کیوناازجاش پرید وکنترل تلوزیون ازدستش افتاد:اااای ارومتر ترسوندیم،خواب بودما...سلام صبح بخیر
کیونا:میگم اینجاچیکارمیکنید؟؟
کیو:خب دیشب شما که خوابیدین هیونوجونگمینم خسته بودن خوابشون گرفت هرکاریشون کردیم بیدارنشدن ماهم...
کیوناباصدای بلند:شماهم ترجیح دادین همین جا بخوابین.....نه؟؟؟
جونگ آ ازصدای بلندکیونا بیدارشد: چه خبرته داد میزنی؟؟خوابیماااا صدبار گفتم بدم میاد سروصدا نکن وقتی من خوابم که یهو چشمش به کیوافتاد وخواب کاملا ازسرش پرید شما...شمااینجاچیکارمیکنین؟؟
کیونا:میگه دیشب که ماخوابمون برده هیونو جونگمینم خوابیدن ایناهم نتونستن بیدارشون کنن مجبورشدن بمونن
جونگ آ:چ....واقعاکه.....
هیونگ:سلام....صبحبخیر...عجبخونهایداریناادمباارامشکاملمیتونهبخوابه
هیونگ سو:سلام بروبچ....هیییییی اینا اینجا چیکار میکنن؟؟
کیونا:بابامن دهنم کف کرد هنوز5نفر دیگه موندن که براشون بگم ایناچرا اینجان بزارهمه بیدارشدن توضیح میدم فعلایکی بیاد کمک که بیدارکردن هیونا ادمو پیرمیکنه
کیو:چ....نگاه تورو خدا کپ همیم انگارمسئولیت مشقت بار بیدارکردن هیونم بامنه
کیونا:هیونا..هیونااااااااااااا....(باجیغ)هیونااااااااااا....ای باباهیوناحداقل تکون بخور بفهمم زنده ای خواهرم...(بادست تکونش میده)هیوناااااااه اصلابیدارنشو....
کیو:هیووووووون....داداشم هیووووووون باباحالاخوبه زود خوابیدی هاااااهیووووووووون
جونگآ:اینجوری نمیشه من حنجرم اضافی نکرد هی جیغ بکشم یونگ هووآ روصدا کنم یه فکری دارم میره بالاسره هیونا ویونگ هووآ:بله...بفرمایین اوه نه غیرممکنه کی ازغذا خوریه ماشکایت کرده؟؟چی وزارت بهداشت میخواد غذاخوری روببنده؟؟؟
هیونا:چی؟؟چرااااااا؟؟چیشده؟؟؟
یونگ هووآ:نهههههه مگه چیکارکردیم؟؟؟
کیوناازخنده دلشوگرفته بودهیچی به دلیل خواب سنگینتون میخوان غذاخوری روببندن
هیون بلندشدوباگیجی به اطرافش نگاه کرد
کیو:چه عجب برادرم بیدارشدی؟؟؟
هیون:چی میگی هی دم گوشم حرف میزنی؟؟؟
جونگ آ:اون ....اون حرف بود؟؟؟باباشما 4تاخیلی باحالین
جونگمین:دیدی اخرغیرمستقیم ابراز علاقه کردی....
جونگ آ:هی من میخوام باهات مهربون باشم هی میخوام عصبی نشم بهت نگم نخند خودت نمیخوایی جمع کن اون نیشتو
هیونا: وااااااااایی سرم رفت بسه جونگ آ اصلابزار ببینم شماها این موقع صبح اینجاچیکارمیکنین؟؟؟
کیونا: نچ خواهرم انگارشماهنوزخوابی اینا نرفته بودن که بخوان برگردن
یونگ هووآ:چی؟؟؟یعنی شب رواینجامونده بودن؟؟؟
یونگ:بله با اجازتون..
هیونا:ای بابااجازه ماهم دسته شماس
هیون: شرمنده میکنیدااااا...خوبی ازشمابوده
هیونگ سو: اینارو چه دلستری برای هم بازمیکنن...
هیونگ:هیس باش بچه جون توحرفه بزرگترا نپر
هیونگ سو:چی گفتی تودلت نوازش میخواد نه؟؟؟
کیونا: نه شماخودتوعصبی نکن بابا این اعصاب ندارها یهو دیدین همتونو کشت
هیونا:من خیلی جدی گفتم مشکلی نیست خوب خسته بودن خوابشون برده دیگه فقط برای جبران اینکارشون
هیون:چیکارباید بکنیم
هیونا:(خیلی جدی)آشپزی
هیون:چی؟؟آشپزی؟؟؟
یونگ:شوخی کردین اول صبحی روحمون شادشه نه؟؟؟
یونگ هووآ:نه کاملاجدی بود...
هیون:مثل اینکه چاره ای نیست قبوله فقط اینکه باید کمکمون کنید...
هیونا:حتمامابهتون کمک میکنیم فقط اینکه هیونو یونگ بایدآشپزی کنن
هیونو یونگ سنگ همزمان باهم:چی؟؟؟چراااااما؟؟
هیون:کیوبروآشپزخونه دست پخت تونشون بده ابروداری کن
هیونا:نه دیگه نشد گفتیم که فقط شما دوتا
یونگ:هیون تسلیم شو...پاشونبایدوقتوازدست بدیم(هیوناویونگ هووآ به همراه هیونو یونگ رفتن برای آشپزی)
کیونا دست به سینه رومبل نشسته بود به کیوخیره شده بود
کیو:تو واقعا دختری؟
کیونا:.........
کیو:موتورسواری خوبه نه؟
کیونا: میخوایی موتورسواری یادبگیری؟؟
کیو:خب چیزه...
کیونا:بدو...پاشوبریم من یادت میدم
دست کیوگرفتو باخودش کشید،کیوهمون جورکه دنبالش میرفت برگشت با لتماس به هیونگ وجونگ نگاه کرد
جونگ آ:نچ نچ نچ پسر باشی وموتورسواری بلد نباشی؟؟؟رو به جونگمین بزار ببینم توهم بلد نیستی؟؟؟
جونگمین:چ......یه درصد...میخوایی نشونت بدم؟؟؟
هیونگ:بازجوگیرشدی خالی بستی الان میری ضایع میشی که.....
جونگمین:دوستم میشه ساکت باشی؟؟؟
هیونگ سو:شما به جای ول چرخیدن بیا توحساب کتابا به من کمک کن
هیونگ:یااااااا مگه مارو اوردین اسیری؟؟؟
هیونگ سو:بامن بحث نکن،پاشوکلی کارداریم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هیونا:کاهوهاکجاس؟؟(به هیون نگاه کردکه با دهن پربهش نگاه میکنه)نههه همشوخوردی؟؟
هیون:خب خوشمزه بود...مگه چیه دوباره میشورم
هیونا: نمیخواد تو بشوری بیا اینور خودم میشورم مراقب باش اون مرغا نسوز
یونگ بادقت مشغول خورد کردن پیازا بود
یونگ هووا بالاسرش اومد وبهش نگاه کرد....داری چیکارمیکنی؟
یونگ:دارم...پیاز(بینشوبالامیکشه)خوردمیکنم
یونگ هووا:مگه داری مثلثات حل میکنی انقدر وقت میذاری روش؟
یونگ:خوب باید یه دست بشه یا نه(بینشوبالامیکشه)
یونگ هووا:اهاهاه،بده من باباالان هرچی تودماغته میچکه تو پیازا...ظرف کشید جلوخودشو درعرض چند ثانیه پیازاها رو یه دستو هم اندازه خورد کرد
یونگ درحالی که چشماشو به سختی بازنگه داشته بود...واقعا نسوختی؟
یونگ هووا:نه،دیگه عادت کردم...پاشوحداقل سرخشون کن
...............................................................................................................................
هیونگ سوازپشت موهای هیونگو تودستش نگهداشته بودو آروم میکشید
هیونگ:باباخوب چیکارکنم؟من ازاولم به ریاضیات علاقه نداشتم
هیونگ سو:میتونستی ازاول بگی،نه اینکه تمام حسابامو بهم بریزی (دورباره موههاشو کشید که دادهیونگ بلندشد)
هیونگ:ول کن دخترکچلم کردی (دست هیونگ سوروگرفت وبه طرف خودش کشید،نگاهی به دست هیونگسو انداخت وبادیدن چندتا تار مو تودستش جیغ بلندی کشید)
هیونگ:ایناموهای منههههههههههههههه
هیونگ سو:آره بااجازتون
هیونگ بابغض:کندیشون؟
هیونگ سو:نه پس،اگه دستمونکشیده بودی همشوکنده بودم
هیونگ که حسابی بهش برخورده بود چهره جدی ومغروری به خودش گرفت:البته خب حق داری،موی کم کسی نیست که،میتونی بذاری توآلبومت کنارشون تاریخ بزنی تاهروقت آلبومتو دیدی یاد من بیوفتی،ولی خوب توکه یادگاری میخواستی میگفتی خودم یه چیزی بهت میدادم،دیگه احیتاج نبود به خودت زحمت بدی
هیونگ سو که عصبانیت ازصورتش میبارید دستاشو مشت کرد وخیلی جدی:اره واسه یادگاری میخواستم،الانم واسه یادگاری یکی ازچشاتو میخوام،میکشمت کیم هیونگ جون...
............................................................................................................................................
جونگ آ جلوتیوی نشسته بودو زیرچشمی به جونگ که مشغول خوردن میوه بود نگاه میکرد...پاتوبنداز
جونگ:هووووم؟
جونگ آ:پاتوبنداز،پاتوازرومیزبرداریعنی
جونگ پاشوبرداشت...حوصلم سررفته،بیا یه بازی بکنیم
جونگ آبا ذوق خاصی،آره بازی کنیم،چه بازی؟
جونگ:بازی درآوردن ادای یه دختر زشتو انجام بدیم،توهم بشو دخترزشته،منم اداتو درمیام بخندیم
جونگ آ:میخوای بازی زجردادن یه پسر اعتماد به نفسو بکنیم؟تو پسره،منم میشم قاتله
جونگ:نه دیگه اون یکم خشنه نمیشه،همون ادا بهتره
جونگ آ:اره خوب،به شرطی که با هر ادایی که ازدختره درمیاری دختره یکی ازچشاتو دربیاره،خوبه؟
جونگ:من ترجیح میدم تلویزون نگاه کنم
................................................................................................................................
کیونا:ببین کیووقتی رو موتورمیشینی باید با پاهات تعادلتوحفظ کنی،فقط وقتی میخوای ترمزو بگیری و وایسی باید مواظب باشی که زمین نخوری پات زیر موتور بمونه،چون ممکنه بشکنه،حتی درمواردی هم دیده شده که موتور باعث قطع شدن پاشده
کیو یه نگاه به پاهاش یه نگاه هم به موتورمیکنه:انقدرخطرناکه؟
کیونا:بیشترازاون چیزی که فکرشوبکنی،چندوقت پیش که داشتم سفارش به خیابون گانپو میبردم یه تصادف دیدیم یعنی درچه حد بگم؟فکرکن طرف داشته میرفت یهوو جلوش ترافیک میشه واینم سرعتش زیاد بوده،میخواستم ترمزبگیره که دیگه دیربوده،گرفت سمت راست که نزنه به ماشینا نتونست تعادشو حفظ کنه همچین بامخ رفت تو زمین که گفتم فاتحه(فکرکن^_^)
کیوباتعجب:مرد؟
کیونا:نه ولی میمرد بهتر بود،موتور افتاد رو پاش،در باکش باز شد بنزیناش ریخت بیرون،حالااین بیچاره بیهوش افتاده موتورم روپاش،بنزینا هم داره میریزه روش،بعد اینو سطیه جرقه کمبود که اونم به لطف اتصالی سیما وکشید شدن موتور رو زمین ایجاد شد
کیوباچشمای گرد:خب
کیونا:خب به جمالت
کیو:بعدش چیشد
کیونا:آهابعدش؟بعد دیگه بووووووومب موتورترکید
کیو:اون آقا،اون چیشد؟
کیونا:چی میخواستی بشه؟سوخت دیگه
کیوباداد:سوووووووووووخت؟
کیونا:سوخت؟جزغاله شد طفلی
کیو:یعن یمرد؟
کیونا:مرد؟نه باباگفت مکه نمرد،فقط کلبدنش سوختو پاشم قطع شد
کیو:چیییییییییی؟
کیونا:پیچ پیچی،وای پسرباید بودی میدیدی موقعی که آتشنشانی وآمبولانس اومده بودن،میخواستن بذارنش رو برانکارد خون بودکه کف خیابونو گرفته بود،پاش وکه نشد کاریش کنن زارت قطعش کردن،صورتم که واسش نمونده بود،تو آتیش دکور مکورش اومده بود پایین
کیو:اوه خدایا...بعد تو وایسادی همه این صحنه هارو نگاه کردی؟
کیونا:نگاه کردم؟چیش کجای کاری؟فیلم مگرفتم(گوشیشودرمیاره)میخوای ببینی؟
کیو:نهههههه...نه،اصلا
کیونا:چیه حالت بدشد؟
کیو:فکرشم حالمو بد میکنه،تو چطوری وایسادی نگاه کردی؟
کیونا:ای باباچقد ردلنازکی تو...
کیو:طرف جلو چشات سوخاری شده،پاشم قطع کردن،اونوقت میگی دلنازکی؟
کیونا:بابا واقعی نبود که،یه لوکیشن فیلم برداری بودکه ازکنارش رد شدم
کیو:چی؟یعنی این همه تعریف کردی همش صحنه فیلم بوده؟
کیونا:آره باباپس چی فکرکردی؟فیلم جدال با مرگ،میگفتن از دوماه دیگه قراره پخش بشه
..................................................................................................................................
خب چیه تموم شد این قسمتش دیگه از این به بعد تیکه های بامزش شروع میشه
که ما عاشقشونیم

فعلا بابای





نوع مطلب : five members، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 3 تیر 1391 :: نویسنده : ღ.ღGG501ღ.ღ
نظرات ()
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:49 ب.ظ
چشم
...
پس اینم برام بگو
ღ.ღGG501ღ.ღ ..........
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:47 ب.ظ
آره یادمه بهم گفتی!!!:(
......
دلم می‌خواد بیام اما آجی تازه اومده برم ناهارشو بدم...:) منتظرموندم باهم بخوریم:)بعدش میام...:)باشه؟
ღ.ღGG501ღ.ღ نه اون یکی دیگه بود

باشه اومدی تک بزن
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:42 ب.ظ
هاهاهاهاا
ای جانم...الهی^^
ღ.ღGG501ღ.ღ میشه بیای یاهوو؟
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:41 ب.ظ
خی خی
میگم توجه کن تو دستم یه بستس
بابا بزرگ خدا بیامرزم(بابای مامی)همیشه برام اسمارتیس میخرید
نمیدونم چرا فقط برای من میخرید برای بقیه نوه ها پفک اینچیزا میخرید
دلم براش تنگ شد:(
خدابیامرزش
*آخی:(...هی...:(
ღ.ღGG501ღ.ღ :)
انقدر خبر فوتشو بد شنیدم که هنوز باورم نمیشه
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:38 ب.ظ
نچ... هی...امان از این دلتنگی... چی بگم والا...
:-ا
...........
الهی...عین کیمیا شبیه پسرا بودی..ای جانم:)
ღ.ღGG501ღ.ღ دیدی
تازه این ماله دو سالگیه
اونایی که دست خالمه مایه 2 تا 10 سالگیه
کنار پسرداییم مثه دوتا پسریم
به زور مامانم یکمموهام بلند بود که انقد جمعش میکردم اصلا معلوم نمیشد بلنده
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:37 ب.ظ
از دست تو و توصیفاتت برای عکس...
منتظرم باز شه:)
ღ.ღGG501ღ.ღ خی خی
میگم توجه کن تو دستم یه بستس
بابا بزرگ خدا بیامرزم(بابای مامی)همیشه برام اسمارتیس میخرید
نمیدونم چرا فقط برای من میخرید برای بقیه نوه ها پفک اینچیزا میخرید
دلم براش تنگ شد:(
خدابیامرزش
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:35 ب.ظ
خوشحالم خوشت اومد
*آره خیلی ناز بود:)
ღ.ღGG501ღ.ღ ماااااااااااااچ ماچ
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:34 ب.ظ
دیروزم گفتی حالت خوش نیس!
چی شدی خواهر؟
ღ.ღGG501ღ.ღ هیچ عزیزم خوبم
یکم دلتنگم
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:30 ب.ظ
فری برگشته
یعنی از دیروز ازش خبر ندارم
ولی قرار بود 3 شنبه برگرده
*زبونم لال کدورتی که بینتون نیست...هوم؟ آخه بعیده از دیروز ازش خبر نداشته باشی!
ღ.ღGG501ღ.ღ نه خدا نکنه
دیروز بهش زنگ زدم
ولی خب چون یکم بیحالم امروز خبری ازش نگرفتم
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:30 ب.ظ
بلی الان یه عکس از بچگی برات خصوصی میذارم
*بسیار عالی:)
ღ.ღGG501ღ.ღ :)
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:29 ب.ظ
خیلی باحال بود...
خسته نباشید
خیلی وقت بود به خنده نیاز داشتم...
مرسی:)
ღ.ღGG501ღ.ღ عزیزم
سلامت باشید
منو فری وقتی پیشه همیم همش کتک کاریه مگه بتونیم از راه دور یه کار با هم بکینم
فدات بشم
خوشحالم خوشت اومد
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:28 ب.ظ
راستی فرشته کی برمیگرده ازشمال؟
ღ.ღGG501ღ.ღ فری برگشته
یعنی از دیروز ازش خبر ندارم
ولی قرار بود 3 شنبه برگرده
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:27 ب.ظ
خیلی جیگر نوشتی:)
.......
که اینطور!!!:) کیمیا هم اینطوریه عین خودت:)
ღ.ღGG501ღ.ღ قربونت برم

بلی الان یه عکس از بچگی برات خصوصی میذارم
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:26 ب.ظ
کیو:طرف جلو چشات سوخاری شده،پاشم قطع کردن،اونوقت میگی دلنازکی؟
کیونا:بابا واقعی نبود که،یه لوکیشن فیلم برداری بودکه ازکنارش رد شدم
کیو:چی؟یعنی این همه تعریف کردی همش صحنه فیلم بوده؟
کیونا:آره باباپس چی فکرکردی؟فیلم جدال با مرگ،میگفتن از دوماه دیگه قراره پخش بشه
*مامااااااان=))
هاهاهاهاهاا
ღ.ღGG501ღ.ღ =))
تصور کن واقعا همچیمن چیزی براش بگم=))
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:23 ب.ظ
آره خب...:)
این خصوصیت آبانی‌هاست که دوست دارن پسر باشن...
من این خواسته رو ندارم ولی خاله‌ام که آبانیا چرا...
ღ.ღGG501ღ.ღ نه دوست ندارم پسر باشم
دختر بودنمو خیلی دوست دارم
دوست دارم مثه پسرا باشم
موهای کوتاه
لباسای به شدت اسپرت و این حرفا
عکسای بچگیمو ببینی همشون مثه پسرام
تیپ مردونه،موهای کوتا
از گوش سوراخم متوجه دختر بودنم میشدن
یه سری عکس دست خالمه باید ببینی
اصلا انگار نه انگار که دختره
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:18 ب.ظ
یا خدا
ببین کیونا داره چطوری حرف می‌زنه!
واقعا سوال کیو به جا بود...تو دختری؟
ღ.ღGG501ღ.ღ منه واقعی یا منه داستانی؟
اوم خب من چیزی که دوست دارم باشمو تو داستان نشون دادم
یه دختر با تیپ پسرونه
ولی خب بخاطر اعتقاداتم نمیشه این مدلی باشم
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:14 ب.ظ
جونگ آ:میخوای بازی زجردادن یه پسر اعتماد به نفسو بکنیم؟تو پسره،منم میشم قاتله
جونگ:نه دیگه اون یکم خشنه نمیشه،همون ادا بهتره
جونگ آ:اره خوب،به شرطی که با هر ادایی که ازدختره درمیاری دختره یکی ازچشاتو دربیاره،خوبه؟
جونگ:من ترجیح میدم تلویزون نگاه کنم
*هاهاهاهاهاا=)) حیوانک جونگ‌مین...مننمی دونم چطور اینا در نمیرن؟
(دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید)
ღ.ღGG501ღ.ღ خی خی وای از بس ماهیم نمیرن دیگه
روشون زیاده خواهره من
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:13 ب.ظ
من بدجور به پیاز حساسم
بوش بدجور اذیتم میکنه
یه پیاز سرخ میکنم خوابم میگیره=))
*الهی^^ بگردم:)
ღ.ღGG501ღ.ღ خدا نکنه
ولی جدی میگم خوابم میگیره شدید
نمیدونم چرا
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:12 ب.ظ
جونگ آ:پاتوبنداز،پاتوازرومیزبرداریعنی
جونگ پاشوبرداشت...حوصلم سررفته،بیا یه بازی بکنیم
*ای جونم...چه حرف گوش کن...عزیزم:)
ღ.ღGG501ღ.ღ فکر کن به حرف کیمیا گوش نده
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:11 ب.ظ
=)) هاهاهاهاهاا
یا علی=))
خدای من...
مامانم خوابه و من دارم سعی می ‌کنم قهقهه نزنم...
=))
وای... =))
خیلی باحال بود قسمت دنیا و داداش!!!
ღ.ღGG501ღ.ღ =))
منم دوستش دارم
پرروگیه هیونگ تو حلقه
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:09 ب.ظ
هیونگ سوازپشت موهای هیونگو تودستش نگهداشته بودو آروم میکشید
هیونگ:باباخوب چیکارکنم؟من ازاولم به ریاضیات علاقه نداشتم
*یا پیغمبر... کمپلت جمیعا بی‌اعصابیم...
گروه دابل جیه یا دابل دیوانه؟؟؟=))
ღ.ღGG501ღ.ღ دبل دیووونههههه=))))))))
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:08 ب.ظ
دقیقا حس میکنم واقعیتم همینجوریه
خیلی وقت میذاره
به قول تو آبانیه دیگه^^
*دی: دی: و همچنان دی:
ღ.ღGG501ღ.ღ هاهاها=))
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:08 ب.ظ
یونگ درحالی که چشماشو به سختی بازنگه داشته بود...واقعا نسوختی؟
یونگ هووا:نه،دیگه عادت کردم...پاشوحداقل سرخشون کن
*سوختنش که می‌سوزم ولی درحالی که چشام داره از کاسه در میاد همچنان ادامه می‌دم...نمی‌دونم از پرروییمه یا عادت کردم
ღ.ღGG501ღ.ღ من بدجور به پیاز حساسم
بوش بدجور اذیتم میکنه
یه پیاز سرخ میکنم خوابم میگیره=))
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:06 ب.ظ
یونگ:خوب باید یه دست بشه یا نه(بینشوبالامیکشه)
*الهی... بگردم...چه دوست داره کارش درست ودقیق باشه کسی ازش ایراد نگیره اونوقت باز... دی:
ღ.ღGG501ღ.ღ دقیقا حس میکنم واقعیتم همینجوریه
خیلی وقت میذاره
به قول تو آبانیه دیگه^^
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:05 ب.ظ
یونگ:دارم...پیاز(بینشوبالامیکشه)خوردمیکنم
یونگ هووا:مگه داری مثلثات حل میکنی انقدر وقت میذاری روش؟
*هاهاهاهاها...الهی... بگردم...:) هاهاهاها
ღ.ღGG501ღ.ღ *یونگه دیگه دقیقه داداشم
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:05 ب.ظ
هیون:خب خوشمزه بود...مگه چیه دوباره میشورم
*الهی...بگردم...نوش جونت...:)
ღ.ღGG501ღ.ღ دقیقا من گفتم بازم بشور بخور
=))
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:02 ب.ظ
آره عزیزم...هر وقت تونستی
ღ.ღGG501ღ.ღ :*****
چهارشنبه 7 تیر 1391 03:02 ب.ظ
=))
وای خدا...
خیلی قسمت دومش باحال بود...
من همینطور با لبخند می‌خوندم...
الهی...
خیل جالب بود...همه‌اش...
:)
برم تیکه‌ی بعد
ღ.ღGG501ღ.ღ جوووونم
=))
بفرمایید
چهارشنبه 7 تیر 1391 02:53 ب.ظ
آره...
من اون عکسا رو می‌خوام:(
می‌تونی برام ایمیلش کنی؟؟؟:(
ღ.ღGG501ღ.ღ الان؟
میشه شب میل کنم؟
الان سرعتم یکم پایینه
چهارشنبه 7 تیر 1391 02:52 ب.ظ
خاک به سرم ...
پسرا موندن؟
چ... ماشالا رو نیست که!!!
ღ.ღGG501ღ.ღ سنگ پا سئوله=))


نمایش نظرات 1 تا 30
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic