تبلیغات
SS501 short stories - Shoes - One Part
 
درباره وبلاگ


سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!

مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥




قضیش سر هیونه...با یکی از اهنگ غمگیناش گوش بدین...

 

با صدای بلند بین ماشین ها داد میزد و به هر ماشینی میرسید با چشمای ملتمس به اشخاص داخل ماشین چشم میدوخت...

-         گلیه...گل...دسته گلا قشنگ....آقا شما گل نخواستین....

کسی به این پسرجوون اهمیت نمیداد...و همه در تلاش بودن که زودتر به خونه برسن و از دست بارون خلاص شن....

با صدای محزونی گفت:چرا دیگه هیچکی واسه کسی گل نمیگره؟!باور کنین گلام تازن و خوشبو...فقط یه دسته بگیرین...من..من امشب غذا ندارم....

تلاش رو بی فایده دونست...آهی کشید و دسته گلاشو پایین اورد و کنار ایستاد تا ماشین ها به راهشون ادامه بدن...

دسته گلاشو مرتب کرد،هوا داشت سردتر میشد و توان پسر جوونکم تر...

کنار پله برقی عابرپیاده نشسته بود و رفتن مردم و نگاه میکرد...

هرکی با یه سر وضعی...یکی با کت و شلوار...یکی با لباس اسپرت...

دختر بچه ای که پیراشکی رو بین دستاش گرفته بود و سعی داشت از گرمای پیراشکی دستاش رو گرم کنه،به هیون جونگ نگاهی انداخت...

هیون خودشو جمع کرد،دسته گلاشو به خودش نزدیک کرد و سعی کرد خودشو از نگاه دختر بچه پنهون کنه اما بی فایده بود،دختر بچه همچنان به هیون جونگ چشم دوخته بود...

هیون نگاهی به سرتاپای دختر بچه انداخت...کاپشنی چرمی...پونین های نو و شیک...

نگاهش رو از روی دختر بچه برداشت و به پاهای جمع شده در شکمش نگاهی انداخت...آهی کشید و سعی کرد انگشت کوچکش رو تو کفشش جا بده...

مادر دست دختر بچرو گرفت و به سمت پله برقی رفت...

-امروزم مثل روزای دیگه...

دسته گلاشو برداشت و به  راه افتاد...بدون هدف راه میرفت و اطرافشو نگاه میکرد...کنار شیرینی فروشی ایستاد...

دستای سیاه شدش رو با لباسش تمیز کرد و خودش رو به شیشه چسبوند تا بتونه داخل رو ببینه...

انواع شرینی ها اونجا بودن...اعم از ساده و خامه ای...

از شیشه فاصله گرفت و پولایی که تو جیبشون بود رو دراورد و نگاهی بهشون انداخت....

پولاش در اثر بارون خیس و پاره شده بودن....پولاش کمتر از چیزی بود که فکرشو میکرد...شونه هاشو بالا انداخت و پولش رو داخل جیبش گذاشت ...

خانوم شیرینی فروش متوجه هیون شد و از پشت پیشخون کنار اومد و به بیرون رفت...

-         هی...آقا پسر...

هیون به سمت صدا برگشت،پشتشو نگاه کرد کسی جز خودش کنار خیابون نبود...

-بله خانوم....

با لبخند ملیحی به هیون نگاه کرد وگفت:از این...از این شیرینا میخوری؟

لبخندی از خوشحالی به روی لبای هیون نشست اما دیری نگذشت که خوشحالی جاشو به غم توی چشماش داد...

-         اما...اما من پول ندارم خانوم...

-         اشکال نداره..یه امشب مهمون من باش...

هیون جونگ با ذوق خاصی به سمت شیرینی فروشی رفت،بزرگترین شیرینی رو برداشت و از زن فروشنده تشکر کرد و به سرعت از مغازه بیرون رفت...

     اون شب برای هیون شب فوق العاده ای بود،همه از بارون فرار میکردن اما اون شب هیون از بارون لذت میبرد و به شیرینش لبخند میزد....

ماشین ها به سرعت رد میشدن و از هم سبقت میگرفتن....

لبخندی به لب داشت و شیرینش رو محکم بین دستاش گرفته بود و از خیابون رد میشد...

سرعت ماشین زیاد بود...هیکل نحیف هیون جونگ  توجه مرد رو جلب نکرد و....

همه دور هیون جونگ جمع شده بود و هرکی یه چیزی میگفت....

-         واییی..دسته گلاشم پخش شدن....

-         اون...اون شیرین مال اون بود...خدای من...یه گاز بیشتر نزده....

-         خب یه کاری کنین شاید هنوز نمرده باشه...

-         من به آمبولانس زنگ زدم...الان خودشون و میرسونن...

-         خدای من چیکارکنم..من نکشتمش باور کنین....

نگاه همه به سمت پاهای هیون رفت...

اون روز برای هیون جونگ روز خیلی خوبی بود....چون دیگه از شر اون کفاشای پاره ی و اون همه ریگی که به ته کفشاش چسبیده بودخلاص میشد...





نوع مطلب : story about hyun joong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 29 خرداد 1391 :: نویسنده : kimia
نظرات ()
شنبه 1 مهر 1396 12:03 ب.ظ
Greetings! Very helpful advice within this
post! It's the little changes that make the largest changes.
Many thanks for sharing!
شنبه 1 مهر 1396 11:23 ق.ظ
Hey! I just wanted to ask if you ever have any issues with hackers?
My last blog (wordpress) was hacked and I ended up
losing many months of hard work due to no back up.
Do you have any solutions to protect against hackers?
چهارشنبه 21 تیر 1391 10:03 ب.ظ
اووووووووووونی...سهلاااااااام...
من یه وب جدید باز کردم و دارم بهترین نویسنده های نت رو به بلاااگم دعوت می کنم.این جوری همه می تونن اون جا هم بهترین داستان ها رو دنبال کنند...

خوش حال میشم یکی از نویسنده های وبمون هم شما باشین
اگه قبول کردین حتما بیاین بهمون خبر بدین
جمعه 2 تیر 1391 08:19 ق.ظ
کیمیا از خط اول بغض بدی تو گلوم بود
خیلی بد نوشته بودی
بد از لحاظ خوب
یعنی بد توصیف کرده بود
انقدر بد که واقعا حس کردم واقعیت زندگیش همینه
دور از جونش
وای عزیزم
خداروشکر که داستانه
عزیز دلم الهی همیشه سالم و سرحال باشه
خدااااا
هیونم
مرسی کیمیا عالی بود
افتضاح عالی بود
kimia الهی بترکم...ببخشید
فهمیدم...=))
چه خوب...
دوراز جونش واقعا
ایشاا...
ترکیدیا!!!!
هاهاهاها...ممنونم
جمعه 2 تیر 1391 08:16 ق.ظ
هیون جونگ با ذوق خاصی به سمت شیرینی فروشی رفت،بزرگترین شیرینی رو برداشت
*عزیز دلم
نوش جونت
کیمیا
اه
kimia هااهاهها
من فقط قهقهه ام میاد
جمعه 2 تیر 1391 08:15 ق.ظ
انگشت کوچکش رو تو کفشش جا بده...
*عزیزم
الهی قربون اون انگشتت بشم
فدای اون خجالتت
جاااااانم عزیز دلم
وای کیمیا گریم گرفت
kimia هاهاهههاهاهاههاه
جمعه 2 تیر 1391 08:13 ق.ظ
چرا دیگه هیچکی واسه کسی گل نمیگره؟!باور کنین گلام تازن و خوشبو...فقط یه دسته بگیرین...من..من امشب غذا ندارم....
*بمیرم
بمیرم واسه اونایی که واقعا اینجورین
kimia واقعا..من هروقت این جمله کذایی رو میخونم میترکم
جمعه 2 تیر 1391 08:12 ق.ظ
میشه محکم بزنم تو گوشت؟
تو دهن؟
تو سر؟
داد چی؟
ای بابا اخم؟
خیره که میتونم بشم؟
نچ؟

خودزنی که میتونم بکنم؟
kimia هاهااههاهاهاهه
هرکدوم از موارد بالا مجاز است
پنجشنبه 1 تیر 1391 03:57 ب.ظ
ama tarze bayanet akharesh joori bood ke bardashti ke man kardam in bood ke pahasho az dast dad na inke mord
kimia واقعا؟
ههههه..ببخشید=))
چهارشنبه 31 خرداد 1391 01:12 ب.ظ
kheiliii ghashang bud!!
ashkam ro dar ovord!!
kimia ای جووونم...
نچ شرمنده...=((
سه شنبه 30 خرداد 1391 07:28 ب.ظ
خیلی عالی بود کیمیا جون
گل کاشتی
به وب منم حتما سر بزن
نظرم فراموش نشه
kimia واقعنی؟ ممنون عزیزم...
چشم...
سه شنبه 30 خرداد 1391 07:09 ب.ظ
الهی بگردم هیونو داداچمو
خیلی خوشگل بود خیلی
دیگه نمیدونم بیشتر از این چی بگم
چون واقعا توصیف ناپذیر بود
kimia کاملا خرذوق
دست گلت درد نکنه عزیزم...ممنون
سه شنبه 30 خرداد 1391 05:00 ب.ظ
خیلی قشنگ بود آجی......
خسته نباااااااااااااااااااااااااااااااشی......
بوس بغل کیس....

برا هیووووووووون
kimia مرسی...
خب حالا
سه شنبه 30 خرداد 1391 04:59 ب.ظ
گریههههههههههههههههههههه
بمریم هیونم پول ندااااااااااااشت
نهههههههههههههههههههههههههههه
کیمی....
اخه چراااااااااااااااااا
ها ها ها ها ؟؟؟؟؟؟
چیه چرا نگاه موکونی؟؟؟؟؟؟
جواب بده دیگه....
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلاً کی به تو گفت حرف بزنی.....
کیمیاااااااااااااااااا
kimia قهقهه
قهقهه
آرهههههههههههههههههههههههه
زهرااااااااااااااااااا
بخاطر اینکه چونکه
هاااااااااااااااااا؟!!!!
قهقهه
خود درگیر
سه شنبه 30 خرداد 1391 04:55 ب.ظ
هه ینی جونگم پول نداشت؟
به اونم رحم نکردی؟
جیب اونم خالی کردی؟
حالا من واس کدومشون گریه کنم؟
kimia برا همون هیون گریه کن...
سه شنبه 30 خرداد 1391 04:42 ب.ظ
فریااااااااااااااااااااد
من برم بخونم بیامممممممممممم
kimia برو بخون
سه شنبه 30 خرداد 1391 05:10 ق.ظ
لبخندیدممممممممممممممم
دندونای زیبامو نیگا جون من خوشکل تر از مال جونگی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
kimia هاهاهاهاهاها
صد البته که بهتری از جونگمین قشنگم(بوس)
سه شنبه 30 خرداد 1391 02:38 ق.ظ
درووودت
کیمیااااااااخیلی خوشکل بوووووووووود من الان مثه شکلکه همخیلی قشنگ نوشته بودیشالهی بگردم داداچموووو
مخسیییییییییعالی بووووووووووووووودددد از منم عالی تر بود:-"
مخسی بازممم
بدرووودت
kimia سلام عخجم...
درسااااا(گریه)ممنونم(گریه)جدنی؟!!!(گریه)هییی....برواونرو بزار یذره منم بگردم(گریه)
خواهش(بغل)هاهاهاهاه...البته شما بهتری(بوس)
فدایت...
خدافظ(نیشخند)
سه شنبه 30 خرداد 1391 12:35 ق.ظ
هااااااااااااااااااااا یعنییییییییییییییییییییییییییی هیون مرددددددددددهههههههههههههههههه نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
شوهر عزیزممممممممممممممممممممممممم نهههههههههههههههههههههههههههه
حالا چطوری پول در بیارم
kimia نهههههههههههههههههههههههه
دور ازجوووونشششششششششششش
ننههههههههههههههههههه
مادرممممممممممممممممممم
تو به فکر پولی؟؟!!!!!!!
گرمای وجودشو بگووووووووووووووووو
اهه اهه اهه(زجه،مویه،سرکوبوندن به دیوار)
دوشنبه 29 خرداد 1391 11:29 ب.ظ
وای کیمیااااااااااااا
فک کنم توهم خوابن میاد ک نمیای واس تایید
باچه تا فردا
kimia آره میومد...
فدایت فعلناش
دوشنبه 29 خرداد 1391 11:20 ب.ظ
نه هنو نرفتم
ولی دیر وقته
فردا میام مفصلا برات مینظرم
چون داستانت بینهایت قشنگ بود عزیزدلم
خیلی هم تاثیر گذار
هنو به لحظه ی تصادفش ک حتی جیگلم پیراشکیشو ی گاز درس حسابی هم نزده بود فک میکنم جیگرم اتیش میگیره
راستی اونلحظه صددرصد دس بجیب میشدم
البته از جونگ قرض میگرفتم با اجازه کیمیا خانوم
kimia آره دیروقته(نیشخند)
فدات عزیزم...
ممنونم...
هه...بله تاثیراتشو هنوز دارم میبینم...(نیشخند)
واییییی..خودمم آتیش میگیرم...هییییی
هههه..آفرین...
جونگ خودش نداره ....(لبخند)
دوشنبه 29 خرداد 1391 11:15 ب.ظ
پس من می‌رم فردا بعد اینکه (خیر سرم) درس خوندم میام... دی:
kimia فدات شم...قربونت...ئه..اینجور ینگو به خودت
دوشنبه 29 خرداد 1391 11:14 ب.ظ
نظرام ک دوتایی میشه یکیشو مرحمت کن پاک کن
بوس عسلم
kimia رفتی؟
باشه پاک میکنم
دوشنبه 29 خرداد 1391 11:14 ب.ظ
چشمای ملتمس به اشخاص داخل ماشین چشم میدوخت...
* با اون چشما؟؟؟ لحظه‌ای تصور می‌کنم با اون چشما بخواد ملتمسانه به کسی نگاه کنه... همه وجودم به اتیش کشیده می‌شه... همین‌جا لعنت می‌کنم کسی رو بخواد ...
شب خوبی نیست برای اینکه نظر بدم... با اینکه دوست دام نظر بدم اما... می‌بینی که ... اونوقت نظرام باب میلت در نمیاد...
kimia وااایییی آجی...وایییی آجییی...میسوزم بخدا بهش فک میکنم....
آره بیخیال شو امشب.
دوشنبه 29 خرداد 1391 11:13 ب.ظ
وای قد بلندش با هیکل سکسی و جیگرش
وای با اون لبخندای تو دل بروش
چشای نازش
همه کلهم اجمعین تا نهایت وجودم تو حلقم
حالا فک میکنی منظورم کی بود؟
جووووووووووووووووووووووووووووووووووونگ
kimia هاهاهاهاهاهاهاهاهاه...
اییی جووونم نگو نگووو...وایییی به فداااشششش...آخ جاااااان
...
جونگ متعلق به همست=)
دوشنبه 29 خرداد 1391 11:10 ب.ظ
خب بلاخره من اومدم...
چه عکسی‌ام گذاشتی...
چن وقت بود داستان نذاشته بودی...
حسابی دلم تنگ شده بود...
kimia خوش اومدن کردی....
آره=(
خیلییی وقت=)
هییییه،رفتم سبک عوض کردم اومدم
دوشنبه 29 خرداد 1391 10:46 ب.ظ
بیام نصفت کنم اینو از ته دل میگم
ازت اجازه گرفتم بقول خودت تو دلم نریختم
باید میمرد؟
بزنم جونگو کات کنم؟
لهش میکنم بینی نداشتشو هم از بین میبرم
فدای بینیش بشم خیلی کوچولو و نازه
kimia هاهاهاهاهاااهاهاهاه
بله بله
آره باید می‌مرد...
میل خودته
به دماغش کاری نداشته باش بقیه جاهاش با خودت...
حد و مرزتو بدون ناری جون (چشمک)
دوشنبه 29 خرداد 1391 10:45 ب.ظ
فقط 16سالمه ولی مترجم زبانم
جون من ان زندگی من دارم
هیییییییی
کفر نعمت نمیکنم ممنون خدا جونم
kimia خدا رو شکر کن دختر جون...
این حرفا چیه...
لبخند بزن... نه بزن... همین الان ی دونه بزن... نزنی نه من نه تو...
دوشنبه 29 خرداد 1391 10:45 ب.ظ
دستای سیاه شدش رو با لباسش تمیز کرد و خودش رو به شیشه چسبوند تا بتونه داخل رو ببینه...

انواع شرینی ها اونجا بودن...اعم از ساده و خامه ای...
دلم اینجا براش کباب شد
خیلی دلم میخاست اونلحظه پیشش میبودم باهم اون شیرینی فروشی رو نگا میکردیم
راستش این تیکه بود که یاد کارتون الیور توییست افتادم
kimia الهی عزیزم...
خودمم دلم براش خیلی سوخت...
نگاه می‌کردی فقط؟ ی وقت دست تو جیبت نکنی!!!
دوشنبه 29 خرداد 1391 10:41 ب.ظ
کیمیا الان دوس داری چی بگم بهت؟

نمیشد ی پایان بهتر میذاشتی؟
داشت اشکم درمیومد
فداش بشم ی ندا بهم میداد میرفتم براش کفش میخریدم
kimia فحشم بده...ولی توخودت نریز....
....
نه باید میمرد(دورازجونش)
نچ..درنیومد؟؟؟باید تیکه تیکش میکردم حتما تا گریه کنی؟؟!!!
هیییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30