تبلیغات
SS501 short stories - betrayal-4

♥HEART TO HEART♥


Admin Logo
themebox Logo

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت




تاریخ:دوشنبه 26 تیر 1391-04:10 ب.ظ

نویسنده :s@ra

betrayal-4

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام بر دوستان عزیز.

ک ک ک ک ببخشید میدونم واقعا دیر اومدم.شرمنده.

ولی ازین به بعد سعیمو میکنم که زود زود بیام،قول میدم.

فعلاحرفی ندارم،تشریف ببرید ادامه.

بچه ها فکر کنم این پارت کم شد نه؟ولی شما به بزرگی خودتون ببخشید.

هیون:دختر کوچولوی بابایی داره نقاشی میکشه؟

لی هووا:اوهوم،دارم نقاشی خودمونو میکشم.

هیون(با یه ذره تعجب به عهمراه لبخند):خودمون؟؟؟؟؟

لی هووا سرشو با شیرینی تکون داد:نقاشی شما و مامان و منو عمو هیونگو عمو جونگ مینو عمو کیوئو عمو یوگ سنگ.

هیون:ببینتم نقاشیتو.

هیون تا خواست بره سمته نقاشی لی هووا و برش داره لی هووا دستاشو جلوی نقاشی گذاشت و با شیطنت به چشمای هیون نگاهی انداخت.

هیون:نمیذاری بابایی ببینتش؟؟؟؟

لی هووا:نه بزار وختی(وقتی)تموم که شد نشونت میدم بابایی.

هیون:اووووووووووم...باشه....راستی دختر کوچولوی بابا دوست داره امروز بره شهر بازی؟

لی هووا با شنیدن این حرف سریع رفتو پردی بغل هیون،دستاشو دور گردن هیون حلقه کرد و سفت فشارشون داد.

هیون(با خنده):لی هووا خفم کردی....اووه...نقاشیتو دیدم.

لی هووا سریع هیونو ول کردو دوید طرف نقاشیش اونو سفت توی بغلش فشرد.

لی هووا:خب بریم دیته.(دیگه)

هیون:کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لی هووا:شهله بازی.

هیون:الان که نه بیا اول بریم ناهار بخوریم بعدش بریم.

هیون دستای لی هووا رو گرفتو از زمین بلندش کرد،لی هووا دستای کوچولوشو توی دستای هیون گذاشت.

هیون دره اتاقه لی هووا رو باز کرد.

جونگ:به به تشریف اوردید.

هیون لبخند قشنگی زد.

ناهار خوردنشون زیاد طولی نکشید.

کیو:یونگ سنگ هیونگ امروز نوبت توئه که ظرفارو بشوری.

یونگ:امروز مگه نوبت جونگ مین نبود؟؟؟؟؟؟؟؟

جونگ از پذیرایی داد زد:نچچچچچچچچچچچچچچچچچچ.

یونگ:آآآآآآآآآآآآآآآآآه

یونگ از روی صندلی بلند شدو به سمته اشپزخونه رفت.

یونگ:اووووووووووووه...بابا مگه چقد خوردید که انقد ظرف دارید؟؟؟

کیو لبخند بانمکی زدو رفت توی پذیرایی پیش بقیه پسرا.

کیو:هیونگ هیون جونگ هیونگ کو؟؟؟

هیونگ:رفته اتاق لی هووا.

جونگ داشت کانالای تلویزیونو الکی و ئبا حرص میزد.

جونگ:ای بابا چرا همه کانالا خرابه؟؟؟؟؟؟؟؟

هیونگ:کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیونگ از روی مبل روبه روی جونگ مین بلند د و نگاهی به تلویزیون انداخت.

هیونگکبریم بالا درستش کنیم.......

اما هیون اونواز ادامه دادن حرفش بازداشت،از اتاق لی هووا اومد بیرون.

هیون:پاشید...پاشید جمع کنید برایم بیرون.

کیو:کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لی هووا با خوشحالی از اتاقش پرید بیرون.

لی هووا:شهله بازی.

هیونگ با دیدن لی هووا سریع رفت دنبالشو از پشت سر بغلش کرد.

لی هووا جیغی کشید.

هیونگ لی هووا رو به طرف خودش برگردوند.

هیونگ:خوشگل عمو میخواد بره شهره بازی؟؟؟؟؟

لی هووا با شیطنت سرشو تکون داد.

هیونکول کن دخترمو چلوندیش.

هیونگ:هیون جونگ هیونگ این لباسرو کی براش خریدی من تاحالا توی کمدش ندیدم.

هیون:داشتم میومدم اینجا براش خریدم.

یونگ:بریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیون:توم شنیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یونگ:کرکه نیستم صداتون تا اشپز خونه میومد.

کیو:من رفتم حاضر شم.

اتاقه جونگ مینو هیونگ باهم یکی بود.

جونگ:هیونگ بیا بریم.

هیونگ:باشه بریم.بیا بگیر لی هووا رو.

هیون لی هووا رو از بغل هیونگ کشید بیرون.لی هووا خودشو توی بغل هیون جا کرد.

جونگ مینو هیونگ به سمته اتاقشون راه افتادن.

توی اتاق جونگ مین و هیونگ........

هیونگ دره کمدشو باز کرد،یکمی لباساشو جا بجا کرد.

هیونگ:جونگ مین بیا.

جونگ که جلوی ایینه ایتاده بودو داشت با موهاش ور میرفت به سمته هیونگ رفت.یه دستشو به دره کمد گرفت.

جونگ:چیه؟

هیونگ:کدوم یکی ازین دوتا قشنگتره؟؟؟؟؟

جونگکاین بلیز ابیه قشنگه ولی با این شلوار نپوشش با اون شلوار لی تنگت بپوش.

هیونگ:اووووووم....اره قشنگ میشه.

هیونگ نگاهشو از لباسا برداشتو به مو های جونگ مین چشم دوخت.

هیونگکموهاتو امروز کج کن بریز توی صورتت.

جونگ:میخواستم بدمش بالا.

هیونگ:نه اینجوری بامزه تر میشی.

جونگ دوباره به طرف ایینه قدم برداشت.

جونگکبه نظرت هیون شادتر از قبلش نشده؟

هیونگ:چرا به نظر منم بهتر شده

(بعده گذشت حدودا 45دقیقه هر پنج تاشون حاضر شدن)

هیون:اونجا میبینمتون.

هیونگ:باشه پس جلوی در شهر بازی.

کیو:باشه.

جونگ:خداااااااااافظ.

یونگ:خدافظ.

هیون در ماشینو برای لی هووا باز کرد،لی هووا با خوشحالی سوار ماشین شد.

هیونم از پشت ماشین رد شدو به سمته در خودش رفت.

هیون:کمربندتو بستی بابای؟؟؟؟؟؟؟

لی هووا:نه بلند نیستم.

هیون:الهی قربونت بشم نگاه کن،

دستشو برد بالای سره لی هووا و کمربندو کشید.

هیون:کمربندو میشکسی میاری به اینجا وصل میکنی.

ببین بابایی چجوری برای خودشو میبنده.

هیون کمربند طرف خودشو کشیدو بستش.

هیون سوییچ ماشینو چرخونو بعد از چند بار استارت زدن ماشین روشن شد.

وبا سرعت متعادلی شروع به حرکت کرد.

اما هیچکدومشون نمیدونستن که اونجا چه اتفاقی قراره بیوفته اگر که میدونست هرگز به سمته اونجا نمیرفتن.



نظرات() 
نوع مطلب : story about hyun joong  five members 
Silvia Odete Morani Massad
چهارشنبه 1 شهریور 1396 11:46 ق.ظ
Great blog you have here but I was wanting to know
if you knew of any message boards that cover the same topics talked about here?
I'd really love to be a part of online community where I can get responses from other experienced people that share the same interest.
If you have any recommendations, please let me know. Thanks!
suplemen cepat hamil
چهارشنبه 1 شهریور 1396 03:07 ق.ظ
Hi there to every one, the contents present
at this website are actually amazing for people experience, well, keep up the nice work fellows.
Guy
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:12 ب.ظ
Hey would you mind sharing which blog platform you're working with?
I'm looking to start my own blog soon but I'm having a difficult time making a decision between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and Drupal.
The reason I ask is because your design seems different then most blogs and I'm looking for something completely unique.
P.S Apologies for being off-topic but I had to ask!
Erica
یکشنبه 29 مرداد 1396 10:02 ق.ظ
Aw, this was an exceptionally nice post. Taking a few minutes and
actual effort to make a great article… but what can I
say… I procrastinate a whole lot and never manage to get nearly anything done.
http://www.konglongib.com/groups/my-personal-maternity-fashion-experience-1987806671
شنبه 28 مرداد 1396 07:46 ب.ظ
I've been exploring for a little bit for any high-quality articles
or blog posts on this kind of area . Exploring in Yahoo I eventually stumbled upon this website.

Reading this information So i'm satisfied to exhibit that I have a very excellent uncanny feeling I came upon exactly what I needed.
I so much unquestionably will make sure to don?t disregard this site and give
it a glance on a continuing basis.
James Frazer Mann
جمعه 27 مرداد 1396 09:49 ق.ظ
Do you have a spam problem on this blog; I also am a blogger,
and I was wanting to know your situation; we have created some nice procedures and we
are looking to swap strategies with others, be sure to shoot me an e-mail if interested.
hardened auto glass
چهارشنبه 25 مرداد 1396 11:22 ق.ظ
We are a gaggle of volunteers and opening a brand new
scheme in our community. Your site provided us with useful info to
work on. You have done an impressive activity and our entire group can be grateful to you.
James Frazer Mann
سه شنبه 24 مرداد 1396 07:21 ب.ظ
Hey there! Do you know if they make any plugins to safeguard against hackers?

I'm kinda paranoid about losing everything I've worked
hard on. Any suggestions?
Reina
دوشنبه 23 مرداد 1396 07:24 ق.ظ
Fabulous, what a webpage it is! This weblog presents helpful data to us, keep
it up.
https://luizfernandomonteiro.tumblr.com/
سه شنبه 17 مرداد 1396 02:33 ق.ظ
A person necessarily help to make seriously posts I'd state.
That is the first time I frequented your web page and
to this point? I amazed with the analysis you made to make this actual
publish incredible. Wonderful job!
Foot Problems
سه شنبه 17 مرداد 1396 12:42 ق.ظ
Wow, marvelous weblog structure! How long have you ever been running a blog for?
you make running a blog look easy. The overall glance of your website is excellent, let alone
the content!
Lelio Vieira Carneiro Junior
شنبه 14 مرداد 1396 11:52 ق.ظ
My brother suggested I may like this web site.
He was entirely right. This submit actually made my day.
You can not believe just how so much time I had spent for this information! Thank you!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:59 ق.ظ
I believe that is one of the so much important info for me.
And i am satisfied studying your article. But wanna observation on few common things, The website
taste is great, the articles is in point of fact nice : D.
Just right task, cheers
sevda-youngi
یکشنبه 1 مرداد 1391 05:32 ب.ظ
ساراجون كاربریت:sara
رمزت:sara5
منتظرم
پاسخ s@ra : چشم فدات شم دارم میام.
kim yoona
چهارشنبه 28 تیر 1391 02:27 ب.ظ
دیر میای خماری میزارییییییییییییییییییییی.....
هی روزگااااااااااااااااااااار
ساراااااااااااااااا
یه تک بزن شمارتو داشته باشمممممممم
راستی شماره جدیدمو به دنیا هم بدههههههه
مرسیییییییی
بوووووووووووووووووووس
بااااای
پاسخ s@ra : ککککککککککککککککککککککککککککککک.
باشه عزیزم الان بهت اس میدم.
چشم هوویی.
خواهششششششششششش.
بووووووووووووووووووووووووووووووووس.
باییییییییییی.
kim yoona
چهارشنبه 28 تیر 1391 02:17 ب.ظ
چه قد زود گزاشتییییییییی
می دونم نباید من در یان باره حرفی بزنم چون پرونده خودم از همه سیاه تره
ککککککککککککککککککککککککککککک
من برم بخونم....
راستی چرا از دنیا خبری ندش؟؟؟؟؟
من خیلی نگرانشمممممممممممممممم
پاسخ s@ra : نبابا اتفاقا خییییییییییییلی دیر گذاشتم.
ههههههههههههههههههههههههه.
بلوووووووووووووو.
بزودی خبری میشه ازش.
نگراهن نباش هوویی
1420
چهارشنبه 28 تیر 1391 12:12 ب.ظ
چون زحمت کشیدی نمیشد نظر نزارم.
مگه اتفاق بدی قراره بیوفته؟
پاسخ s@ra : ممنونم که گذاشتی نظر برالم عزیزم.
خب دیگه الان که لو نمیدم.
دوشنبه 26 تیر 1391 10:12 ب.ظ
واقعابرات متاسفم
پاسخ s@ra : ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ممنونم نظر لطفته.
n@ri501
دوشنبه 26 تیر 1391 09:55 ب.ظ
وای سارا نمیگی دق میکنم؟همش تصور میکردم هیون داره با دختر من اینکارارو میکنه
واااااااااااااااااااااااااای نگووووووووووووووو
خدایا ینی میشه؟
_دیوونه مگه دختر داری؟
حالا ب هر حال فک میکنم با دختر نداشتم اینطوری میکنه
تصورات تخیلی اجیتو میبینی؟
سارا قراره تو شهر بازی چ بشه؟
ترور؟
گودزیلا حمله و رشه؟
دزدا دخترشو بدزدن؟
مامانش میاد؟
باهم روبرو میشن؟
نکنه هیونم از رو چرخو فلک بیوفته
وااااااااااااااااااااااااااااای
زودی قسمت بعدو بذار شدید دارم خماری میکشم
پاسخ s@ra : هههه...ک ک ک ک .
منم دقیقا همین تصورو میکنم.
این وجدانت بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آآآآاااه فکر کن دختر هیون...عششششششششششششقم...
خب الان که لو نمیدم.
رو مورد گودزیلا فکر میکنم(نیشخند)
همه ی گزینه ها غلطه.
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای.
چشم هوویی ارشد خودم.
n@ri501
دوشنبه 26 تیر 1391 08:34 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییییییغ سارای گلم داستانیده
خدا منو بکشه اول نشدم

دیر تر میخونم
پاسخ s@ra : وای ناری خدانکنه عشقم این چه حرفیه اخه.
sogand-star
دوشنبه 26 تیر 1391 07:27 ب.ظ
بقیششششششششششششش
اممممممممممممممممممممم
من بقیشو میخامممممممممممم
پاسخ s@ra : بزودی میذارم ادامشو.
sogand-star
دوشنبه 26 تیر 1391 07:14 ب.ظ
ای جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
چلامممممممممممممممممم
برم بخونم بعدش بیامممممممممممم
پاسخ s@ra : سوووووووووگند عزیز م انقد جیغ نزن خواهرم.
باشه بدو.
sevda-youngi
دوشنبه 26 تیر 1391 05:04 ب.ظ
دیدم سارا.
راستی تو وب كیانا امشب داستان میذارم
پاسخ s@ra : همین داستانو میخوای بزاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من از قسمت اول داستان جدیدم گذاشتم.
sevda-youngi
دوشنبه 26 تیر 1391 04:59 ب.ظ
چه اتفاقی سارا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اوهوم عشقم خوفم...
سارادیدی داستان تازه گذاشتم؟؟؟!!!
توخوفی؟
پاسخ s@ra : اتفاق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب خداروشکر.
اره عزیزم هم دیدم هم خوندمش برات نظر گذاشتم برو ببین.
مرسی فدات شم.تو خوب باشی منم خوبم.
sevda-youngi
دوشنبه 26 تیر 1391 04:54 ب.ظ
سلام^ ^
پاسخ s@ra : سلام فدات شم خوبی؟
ستاره*
دوشنبه 26 تیر 1391 04:52 ب.ظ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ به شدت عصبانیمیادت نره که قول دادی زود بذاریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی !!!!!! باشههههههههههههههههههههه؟!!!خیلی قشنگ بووووووووووووووووووووووووووووود منم ادامش رو می خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااممنتظر می مونم ولی اگه دوباره به خوای این طوری دیر کنی خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خیلی ازت ناراحت می شمفهمیدی!!!!!!خب داستانت رو دوست دارم دیجه! پس این قدر دیر دیر نذاااااااااااااااااااااااااااااااااااار.
پاسخ s@ra : ببشخید........
معلومه من پایه قولم هستم.
چشم.
مرسی عزیزم.ادامشو به زودی میذارم.
اوهوم کاملا فهمیدم گلکم.
مرسی عزیزم.
چششششششششششششم.
m@hsa-kyuyoung
دوشنبه 26 تیر 1391 04:17 ب.ظ
111111111111111111
پاسخ s@ra : افرییییییییییییییییییییییییییییییین.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر