تبلیغات
SS501 short stories - WONDERED CHOOES.EP5
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

سه شنبه 27 تیر 1391 :: نویسنده : zhila
سلام به همه ی دوستای خوبم...
باره پنجمه که این پست رو ارسال میکنم
خواننده های عزیزم نترسید...من برگشتم...این داستان رو تموم میکنم بعد میرم...
خب برید ادامه که این قسمت هیون داداشم میاد......

آروم موهای پیشونیشو کنار زد و با دستمال عرق رو پیشنونیشو پاک کرد...کتابشو برداشت و به صندلی تکیه داد....کلمات براش بیگانه شده بودن....مدام زندگی اون پسر جلو چشمش میومد....باورش نمی شد یه پدر همچین کاری کنه....با بی حوصلگی کتاب و بست و سرشو به پشتی صندلی تکیه داد...بهش خیره شد...نمیدونست چرا..اما دلش میخواست یه بارم از زبون خودش بشنوه...مطمئن بود انقدر سختی کشیده که دست به همچین کاری زده....

...........................................................

آروم گونه ی جونگمین رو بوسید و پتوشو مرتب کرد....ژاکتی که خانوم سو براش آورده بود پوشید و رفت تو بالکن....سوز سردی میومد و افتاب کم کم داشت طلوع میکرد....هوا کم کم روشن شده بود...نفس عمیقی کشید...به خودش فکر کرد...به اینکه سال دیگه میتونست از اینجا بره...می تونست خیلی کارایی که تا الان دلش می خواسته انجام بده...می تونست موسیقی یاد بگیره و بره دنبالش...نگاهی گذرا به حیاط انداخت که شئی براق توجه شو جلب کرد...میخواست دقیق تر نگاهش کنه که ناله ی جونگمین باعث شد برگرد داخل...

جونگمین؟دادش بیدار شدی؟...چیزی میخوای برات بیارم....

جونگمین قفسه سینه اشو مالش داد و با بی حالی:آب...یکم آب بیار برام...

دستشو گذاشت زیر گردنشو کمی بلندش کرد...لیوان آب و نزدیک لبشو برد و کمکش کرد...جونگمین بی حال تر از اونی بود که حتی چشماشو باز کنه...میدونست مسکنا اینقدر قوی ان که حالا حالا ها کامل هوشیاریشو بدست نمیاره....دوباره پتو شو مرتب کرد و بهش نگاه کرد....خستگی داشت از پا درش میاورد....همیشه روزایی که جونگمین بهش حمله دست میداد همینجوری بود...دیشبم پلک روهم نزاشته بود... نگاهشو از جونگمین گرفت....کمر ژاکتشو محکم بست و رفت پایین...اروم اروم بین چمنا قدم میزد که یاد اون شی براق افتاد...

سعی کرد یادش بیاد دقیقا کجای حیاط بوده...سریع پیداش کرد...افتاب مسقیم بهش خورده بود و برق میزد...با تعجب برش داشت و نگاهش کرد...یه کاپ قهرمانی؟...اینجا؟...اونم تو یه همیچین جای؟....با تعجب وارسیش کرد که دید یکی دیگه هم چند متر اونورتر افتاده....اونم برداشت و تصمیم گرفت به یونگ سنگ اطلاع بده...

.......................................................................

حسابا رو چک کرد و رو دکمه پرینت کلیک کرد...با این حساب نزدیک 4 میلیون وون میشد..کاغذ و برداشت و به سمت اتاق به راه افتاد...تقه ای به در زد و منتظر اجازه شد...

یونگ:بیا تو...

کیو:سلام پدر...صبحتون بخیر....کاغذ و گرفت جلوش...اینم صورتحساب کامل اتاق...

یونگ لبخندی زد و عینکشو از رو میز برداشت...بده ببینم....اوه...چرا اینقدر زیاد شده....

کیو دستی رو شونش گذاشت و به چشمای قرمز شده اش اشاره کرد....پدر بهتره برید استراحت کنید...این طور که معلومه تمام شبو بیدار بودید...بهتره برید...بیدارم نمیمونید تفاقی نمیوفتاد....حرفاش بوی حسادت میداد...

یونگ لبخندی زد و:بیدار موندم چون فکرم مشغول بود...فکرم مشغول بود  نمیتونستم بخوابم....

کیو اروم پتوی هیونگو کنار زد....میدونست مسکنی که بهش زدن اینقدر قویه که حتی صداشونم نمیشنوه.....هیونگو چرخوندو بدنشو مایل کرد...با یه دستش ملافه زیرشو کشید....من نمیدونم چیه این پسر اینقدر فکرتونو مشغول کرده...

یونگ نگاهی بهش انداخت و:و من نمیدونم چیه این پسر اینقدر تورو عصبی و بداخلاق کرده....

کیو:من کجام....یونگ:اما من میتونم بهت بگم چیش فکرمو مشغول کرده....کارت تموم شد بیا دفترم یه قهوه باهم بخوریم....

کیو سری تکون داد و مشغول شد....ملافه تمیزی رو تخت کشید و سرم هیونگو تنظیم کرد...هوای اتاق یکم به نظرش سرد اومد....پتوی دیگه ای روش انداخت و اومد بیرون....

.................................................................

محکم زد رو ترمز و ماشین رو با یه حرکت پارک کرد....حرکاتش تحت اختیار خودش نبود...با قدمای بلند خودشو به مرکز اصلی رسوند...با دیدن بچه هایی که اونجا بودن حدسش به یقین تبدیل شد....موهاشو از صورتش کنار زد و خودشو به دفتر رسوند...تقه ای به در زد و بدون منتظر موندن باز کرد....

ببخشید من دیروز....

یونگ:شما باید هیون جونگ باشید....

-بله خودمم...میشه میشه بگید چه اتفاقی برای بردارم افتاده؟....

یونگ:بفرمایید بشینید اقای کیم....تلفن و برداشت و دکمه زد و سفارش قهوه داد....

هیون نفسی تازه کرد و:من...من تازه دیشب برگشتم....از امریکا....اتفاقی صحبتای شما و راننده مون رو شنیدم...اقای چانگ رو میگم....

یونگ:بله میشناسمشون....

هیون عصبی چنگی نو موهاش زد و:چه اتفاقی واسه بردارم افتاده؟من سه ساله کره نبودم...تو تمام این مدت باهم حرف زدیم هیچ مشکی نداشت....

یونگ فنجون قهوه اش رو برداشت و:اقای کیم حتما اطلاع دارید که برادرتون مشکل نخاعی دارن...

-متوجه نمیشم....

یونگ:برادرتون این طور که من شنیدم...یعنی راننده تون یا همون اقای چانگ توضیح داد...طی یه حادثه نخاشون اسیب میبینه و متاسفانه فعلا رو ویلچر هستن....

هیون بهت زده به یونگ سنگ خیره شد....دستی رو پیشونیش کشید.....وای....خدای من...با...باورم نمیشه....

یونگ سری از تاسف تکون داد و:متاسفانه دیشب کنترل خودشو از دست داد و تقریبا رگ دست چپشو زد....

-می...میتونم ببینمش....تو تمام این سالها من تمام مدت باهاش در تماس بودم...باورم نمیشه کسی این مسئله به این بزرگی رو بهم نگفته ....باورم نمیشه....

یونگ:الان مسکن بهش تزریق کردن خوابیده....اگه میخواید میتونید ببینیدش..اما مسکنا اونقدر قوی هستن که حضور شما رو حس نکنه....

هیون از جاش بلند شد...بغضشو غورت داد و :مهم نیست...فقط میخوام ببینمش....

یونگ سری تکون داد و:باشه...اتاق 170...فعلا نتونستیم اتاقشو انتقال بدیم....

هیون سری تکون داد و:مهم نیست...ممنون و با سرعت از اتاق خارج شد....








نوع مطلب : five members، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 30 تیر 1391 05:52 ب.ظ
قبلی من بودم...:-P:-P:-P:-P
جمعه 30 تیر 1391 01:43 ب.ظ
سلاممممم.....!!!!!!!
خیلی دیر اومدی....تجا بودی؟؟؟
مرسیییییییییی مثل همیشه عالی بود...من ذوق کردم جونگمین داشت...
چهارشنبه 28 تیر 1391 09:50 ب.ظ
واییییییییییییییییی خیلی خوب بود ولی خواهش می كنم دیگه نری برنگردیا !
من تو این یازده روز قلبم اومد تو دهنم !
میسی عسیسم !
بوسسسسسس بخلللللللللللللل
چهارشنبه 28 تیر 1391 08:47 ب.ظ
ممنون خیلی خوب بود
منتظر ادامه شم:)
چهارشنبه 28 تیر 1391 08:47 ب.ظ
وای این عکسه از هیونگ...دوست ندارم دورانی که لاغر بودو...
راستی ژیلا اون ورزشه کجاش به بسکتبال میخورد...به من حس توره فوتسال(هندبال) رو میداد وقتی حرفش رو خوندم....
باید برم دوباره دقت کنم
چهارشنبه 28 تیر 1391 08:46 ب.ظ
اینا ب یونگ سنگ میگن پدر من خنده م میگیره...الهی:)
..................................
..................
وای خداروشکر هیون اومد...
چهارشنبه 28 تیر 1391 08:35 ب.ظ
سلام
.خوبی؟
...............
کجا بری؟تو که تازه اومدی؟؟:(
.........
برم بخونم
چهارشنبه 28 تیر 1391 04:03 ب.ظ
اخی هیونداستان جذاب شدخیلی قشنگ بود کلی مرسی
(هیون چه فلک زده افتاده تو این عکسه)
چهارشنبه 28 تیر 1391 12:42 ب.ظ
خیلی قشنگ بود!مرسی
چهارشنبه 28 تیر 1391 10:56 ق.ظ
مغسییییییییییییییییییی
جالب بودش
چهارشنبه 28 تیر 1391 10:51 ق.ظ
چهلااااااااااااااااااااااااام اووووووووووووووووووووووووول
لوهوووووووووووووووووووووووو
برم بوخونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر