تبلیغات
SS501 short stories - The Hidden Truth Ep4
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : Hani_HJB

سلام

این قسمت خیلی موضوع روشن تر میشه...

حس بدی نمیده پوستر؟؟

بفرمایید ادامه

 

فضای دادگاه رسمی و سنگین بود.رو یکی از صندلی های ردیف اول نشسته بود،دستاش رو به هم قفل کرده بود و سرش پایین بود.صدای وکیلش تو گوشش پیچید که سعی دفاع ازش داشت،دلش براش میسوخت.درحالی که هیچی از نقشه ی یونگ سنگ نمیدونست تمام تلاشش رو به کار گرفته بود.این رو از ملاقات های مرتب و نگرانی پشت اون نگاه شیشه ای متوجه میشد ولی هیچ کس جز خودش و هیونگ جون از نقشه خبر نداشتن و تا وقتی که نیاز نبود حتی به هیون هوآ هیچی نمی گفت.تو اون چند جلسه ای که از دادگاهش گذشته بود،دادستان پارک بارها با مدارک مختلف تلاش کرده بود محکومش کنه ولی وکیل یونگ سنگ با مهارت اون رو تبرئه کرده بود.حتی وقتی وسایلی که از خونه ش پیدا شده بودن رو مدرک قرار داد،وکیل به راحتی اون ها رو بی اهمیت جلوه داده بود.همه چی طبق نقشه پیش میرفت،دادستان پارک هیچ راهی جز جعل دی ان ای نداشت،طبق معمول همیشه و این یونگ سنگ رو به هدفش نزدیک تر میکرد.
روزهایی که دادگاه تشکیل نمیشد،تو سلول سرد و دلگیرش می نشست.از ته دل خوشحال بود و بدرفتاری زندانی ها،نگهبان ها و حتی فکر به شایعاتی که پشت سرش بود نمی تونست اون رو ناراحت کنه.تنها وقتی ناراحتی به سراغش میومد که به یاد چشمای نگران و پراز پرسش هیون هوآ می افتاد که در هر جلسه از دادگاه شرکت میکرد،گوشه ای مینشست،بعد پایان دادگاه به سمتش میومد و از حالش خبر میگرفت.حتی یکبار هم ماجرارو ازش نپرسید و سعی داشت اطمینانش رو به یونگ سنگ با سکوتش نشون بده ولی باز هم نگاهش پر از پرسش بود.
-هیو یونگ سنگ...ملاقاتی داری!!
از فکر بیرون اومد،نیم نگاهی به نگهبان انداخت.از جا بلند شد و به دنبالش راه افتاد
................
با دیدنه هیونگ جون از پشت شیشه لبخندی زد.رو صندلی نشست و گوشی رو برداشت:
-سلام.
هیونگ جون-سلام.خوبی؟
-وقت زیادی ندارم.نمیذارن زیاد حرف بزنم.برو سر اصل مطلب،رفتی پیش کیو جونگ؟
هیونگ برای چندین لحظه مکث کرد و گفت:
-رفتم...گفت بلافاصله بعد از اینکه دستگیرت کرده یکی دیگه پرونده رو ازش گرفته...
ادامه نداد.یونگ سنگ به سردی گفت:
-می دونی کی؟چیز دیگه ای نگفت؟
هیونگ جون-فامیلیش سانگه...راستش خودش هم شاکی بود...اونطور که فهمیدم این یارو که پرونده رو گرفته،جدیدا خیلی مورد حمایت دادستان قرار گرفته.کیو جونگ تو موارد عادی حرف نمیزنه ولی اینبار واقعا عصبانی بود...
یونگ سنگ به علامت تفکر چشماش رو تنگ کرد،لبش رو جمع کرد و به فکر فرو رفت.یعنی دادستان جعل مدرک میکرد؟انگار هیونگ جون هم به همین موضوع فکر میکرد:
-بنظرت اونکارو کنه؟
یونگ سنگ-دیگه هیچ راهی نداره...هیچ مدرک محکمی نداره که بتونه محکومم کنه،تنها راهشه...اگه به اندازه پرونده های دیگه براش مهم باشه قطعا همین کارو میکنه...
هیونگ جون-حتما مهمه که حاضر شده اسم نوچه ش رو سر زبون همکاراش بندازه ولی پرونده ی تو دست خودشون باشه...
یونگ سنگ-درسته...هیونگ فکر کنم وقتشه.واسه جلسه ی بعدیه دادگاه باید فیلم رو بیاری...اگه بخواد کاری کنه تنها جلسه ی بعدی رو داره...
با اینکه همه چی براساس نقشه بود ولی باز هم استرس داشت،کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:
-هیونگ...جای فیلم امنه؟
هیونگ جون خنده ای کرد و با اطمینان:
-بهت قبلا نگفتم؟...برای اطمینان یه کپی ازش گرفتم و تو صندوقی که تو بانک دارم، گذاشتم...نگران نباش...اتفاقی نمیوفته...
....................................
مرد بلند قد اما چاقی بود.وسط سرش کمی طاس شده بود،موهای خاکستری داشت.صورت گوشتالوش میتونست اون رو مهربون تر کنه ولی نگاه سرد و ترسناکش،این صفت رو ازش دور کرده بود.
مدت ها بود برای دادستان پارک کار میکرد،پول خوبی هم میگرفت...از حقوق بخور و نمیر خودش بیشتر بود،سال ها تو اداره پلیس کار کرده بود ولی هیچ وقت پیشرفتی نداشت.پارک جونگ مین از همین برای جلب نظرش استفاده کرده بود و حالا اون مامور وظیفه شناسِ گذشته حاضر بود برای پول هر کاری کنه،هر کاری...
به سمت در اتاق دادستان پارک رفت.دری کنده کاری شده از چوب بلوط،...تقه ای به در زد و وارد شد.
دادستان پشت میزنش نشسته بود.با دیدنش از جا بلند شد و به سمتش رفت،با لحن سردی گفت:
-خب سانگ...چی برام داری؟چیز مشکوکی درباره ی این پسره وجود داره؟چیزی که بتونه دردسر بشه؟
لبخند زد اما تنها کمی لب های نازکش تکون خورد:
-حسابش رو چک کردم.قبل از دستگیریش از یه فروشگاه شلوار و کلاه گرفته.سگش رو به مراکز مختلف مربوط به حیوونا بردم.یکی از مراکز نگهداری از سگ های بی سرپرست تایید کرد که یونگ سنگ سگ رو از اونجا گرفته.میگفت تاریخ دقیقش رو به یاد نداره ولی گفت مدت زیادی نیست...
جونگ مین-دیگه؟
سانگ-چاقو ضامندار رو هم از هر جایی خریده باشه،نمیشه ردش رو گرفت...غیر قانونیه.
جونگ مین اخم سطحی کرد،خودش رو به روی صندلی انداخت و با لحن تمسخر آمیزی گفت:
-همین؟
سانگ-قبل از همه ی اینکارا یه دوربین فیلمبرداری از نمایندگی...
جونگ مین که به موضوع علاقه مند شده بود خودش رو به جلو صندلی کشید و با هیجان گفت:
-از کجاش مهم نیست...ادامه بده...
سانگ هم به هیجان اومد،هرچند از صورت سنگیش هیچی معلوم نبود:
-خب همین دیگه...دوربین خریده...این نشون میده حتما یه فیلمی این وسط هست...

جونگ مین از جا بلند شد،با قدم های بلند به سمت سانگ رفت،چشماش رو ریز و سرش رو کج کرد،بی هدف به گوشه ای خیره شد و گفت:
-میدونستم این پسره یه ریگی به کفشش هست،ولی این فیلم چی میتونه باشه؟...اصلا این فیلم کجا میتونه باشه؟...پیش هیون هوآ؟تو خونه ش؟...هر جور شده باید پیداش کنیم...
سانگ باز هم براش سوپرایز داشت:
-اون یاروئه تو مرکز نگهداری سگا میگفت یونگ سنگ تنها نبوده،یه پسره باهاش بوده...میگفت ازش عکس گرفتن،درواقع اون پسره از یونگ سنگ و ماموره عکس انداخته...احتمالا با همون دوربین..پس این عکسه هم تو اون فیلمه س...
جونگ مین دستی به روی چونه ش کشید و زیر لب گفت:
-یه پسر...یه پسر...
سانگ:
-این پسره که همکارشه اسمش چیه؟...شنیدم تو این مدت تنها کسیه که به غیر از هیون هوآ و وکیلش میره ملاقاتش...
جونگ مین:
-کیم هیونگ جون؟...درسته باید خودش باشه...
سرش رو بلند کرد.لبخند شرارت باری به لب نشوند و گفت:
-خودت که میدونی چیکار باید کنی؟
سانگ دوباره سعی کرد لبخند بزنه ولی باز هم توفیقی نکرد.تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت.

..................................................
دادستان پارک از جا بلند شد،از روی میز چندین برگه برداشت.با وقار خاصی راه میرفت،انگار تمام دنیارو زیر پای اون قرار داشت.به سمت میز منشی رفت و مدارک رو تحویل داد.کمی عقب کشید و کمی دور تر از میز قاضی،رو به روی حاضرین ایستاد و منتظر تایید شد.قاضی سرش رو به سمت منشی برگردوند و کمی خم شد.سرش رو تکون داد،تو گوش منشی چیزی گفت و دوباره صاف نشست:
-تایید شد،میتونین شروع کنین.
لبخند متواضعانه ای به روی لب نشوند.برگشت و موقعیتش رو جوری قرار داد هم رو به روی حضار باشه و هم میز قاضی:
-همکارای ما تونستن رد خونی رو از شلواری که از خونه ی آقای هیو پیدا شده بود،پیدا کنن.اون خون با خون مقتول مطابقت داشت...من مدارک رو به دادگاه تقدیم کردم..

جمله ی آخر رو رو به هیئت منصفه گفت.حاضرین دادگاه با اصوات مختلف ابراز احساسات کردن.
پیروزمندانه نگاهی به یونگ سنگ انداخت و بدون هیچ حرف اضافه ای به سمت صندلیش رفت.
وکیل  با استیصال به یونگ سنگ نگاه کرد.خواست برای دفاع از جا بلند شه که یونگ سنگ دستش رو گرفت،سرش رو بهش نزدیک کرد و  آروم گفت:
-من یه شاهد دارم،تو راهه.نمیدونم کی برسه.اگه بتونی واسم وقت بخری تو همین جلسه حکم آزادیم صادر میشه...فقط ازت وقت میخوام...
وکیل اول با شک و سردرگمی بهش نگاه کرد.لرزشی تو چشماش دید اما سرش رو تکون داد و برای وقت کشی به سمت جایگاهش رفت...
.................................................
هیونگ جون رمز آپارتمانش رو زد.وقت زیادی نداشت،باید به سرعت خودش رو به دادگاه میرسوند.در رو باز کرد...دستش به دستگیره ی در خشک شد،آب دهنش رو قورت داد و به خونه ی بهم ریخته ش خیره شد.فکرش برای چند لحظه از حرکت ایستاد،به خونه ش دزد اومده بود...نگاهش به پول روی میز افتاد که صبح فراموش کرده بود از رو میز برش داره،پول کمی نبود ولی دست نخورده باقی مونده بود.دوباره نگاه جامعی به خونه ش انداخت،همه چیز به هم ریخته بود،کشو ها بیرون ریخته شده بودن.قفسه ی کتابخونه خالی شده بود و کتاب هاش به روی زمین پخش شده بودن.ناگهان فکری به ذهنش رسید،با ترس به سمت اتاقش رفت،با سرعت دستش رو به سمت قفل میز تحریرش برد و خواست بچرخونتش ولی از جاش بیرون اومد...با چشمای گشاد به قفل شکسته نگاه کرد...کشو رو بیرون کشید...لباس به تنش چسبیده بود..فیلم سر جاش نبود...به سرعت محتویاتش رو خالی کرد...فیلم رو دزدیه بودن...
.............................................
وکیل از دادگاه زمان خواست.قاضی ادامه ی دادرسی رو به 30 دقیقه بعد موکول کرد...همه از جا بلند شدن و از دادگاه خارج شدن.یونگ سنگ که تا اون لحظه جرئت نداشت سرش رو برگردونه،سریع برگشت تا مطمئن شه هیون هوآ هم رفته...ولی نرفته بود...گوشه ای نشسته بود و به یونگ سنگ نگاه میکرد.یونگ سنگ بلند شد تا به سمتش بره،ولی مامور جلوش رو گرفت. به سمت مامور برگشت و گفت:
-فقط یه دقیقه میخوام با زنم حرف بزنم.
مامور سرش رو تکون داد،یونگ سنگ دوباره سرش رو به سمت هیون هوآ برگردوند ولی رفته بود...
.............................................
ماشینش رو پارک کرد.با سرعت وارد بانک شد،به سمت مسئول صندوق ها که زن بسیار مسنی بود رفت و گفت:
-سلام.میخواستم از صندوقم چیزی بردارم...میشه بازش کنین؟
پیرزن لبخندی به لب نشوند و گفت:
-اسم و فامیلت چیه؟
-کیم هیونگ جون...
پیرزن با ضعفی که بخاطر سنش بود،دستش رو به روی دکمه ها کیبورد کامپیوتری که روبه روش بود برد و گفت:
-چی گفتی؟...کیم هیونگ جونگ؟
هیونگ جون  با کم حوصلگی گفت:
-هیونگ جون...هیونگ ج..و..ن
پیرزن-این روزا هر اسمی دستشون میاد میذارن رو بچه هاشون...قذیما چند تا اسم رایج بیشتر نداشتیم...من دوتا نوه ی دوقلو دارم...اسم یکیشون هی یونگه و اسم اون یکی هی یون...آخرش نفهیمدم کدوم هی یونگه و کدوم هی یون...البته تو هیونگ جونی...اونی که اسمش هی یونگه دو قسمت اسمش تازه میشه یه قسمت اسم تو...
زمان به سرعت میگذشت و پیرزن قصد نداشت دست از حرف زدن برداره:
-خانوم پیدا نشد اسمم؟
پیرزن نگاه شماتت باری به هیونگ جون انداخت و بعد  با حالت متفکری گفت:
-هیونگ رو با یو مینویسن یا دو تا اُ؟
هیونگ جون که با گریه فاصله ی کمی نداشت با حالت عصبی گفت:
-با یو...خانوم من عجله دارم...خواهش میکنم سریع تر...
بالاخره پیرزن بعد از دیدن کارت شناسایی هیونگ جون و تایید اسم و فامیلش کلید مادر رو از کشوش برداشت و به سمت اتاق صندوق ها حرکت کرد.
............
هیونگ جون به سمت صندوقش رفت.پیرزن هم کنارش ایستاد.کلید مادر داخل یکی از دو قفل موجود رو صندوق انداخت،هیونگ هم کلید خودش رو داخل قفل دیگه...صندوق رو بیرون کشید و با شتاب به سمت میز موجود تو اتاق رفت.فیلم رو از توش برداشت،بدون اینکه صندوق رو سرجاش برگردونه از پیرزن تشکر کرد از اتاق خارج شد...
.............................
وکیل-یونگ سنگ وقت زیادی نداریم...تا چند دقیقه دیگه دادگاه شروع میشه...پس این شاهدی که میگی کجاست؟؟
با درموندگی دستی به صورتش کشید و گفت:
-نمیدونم...باید تا الان میرسید...ولی حتما میاد...مطمئنم...میاد...
...................................................
پاش به صندلی گیر کرد و به زمین خورد.فیلم از دستش خارج شد و به چند متر دورتر سر خورد.رو زانو به سمتش رفت و برش داشت...دستش رو به سمت صندلی برد تا بلند شه که نگاهش به مرد بلند قد و چاقی افتاد که با چهره ی عاری از احساس بهش خیره شده بود...وقتی برای فکر کردن نداشت،فیلم رو داخل کیفش گذاشت و از جا بلند شد...
...
سوار ماشین شد و به سمت دادگاه حرکت کرد...دعا میکرد که تو مسیرش ترافیکی نباشه، دیر کرده بود.عرق رو پیشونیش رو پاک کرد،دنده رو عوض و به سرعتش اضافه کرد.پشت چراغ قرمز متوقف شد،با نگرانی به ثانیه شمار چراغ خیره شده بود...ماشینی کنارش ایستاد،برگشت و نیم نگاهی انداخت،همون مردی بود که تو بانک دیده بود.حتما اتفاقی بود.با سبز شدن چراغ دوباره حرکت کرد...کمی که دور شد از آینده بغل به عقب نگاه کرد،انگار با اون مرد هم مسیر بود،دلشوره ش بیشتر شد...اخمی بی اختیار به روی پیشونیش نشست.چشمش به یک کوچه ی فرعی خورد،مسیرش رو نزدیک تر میکرد.یهو فرمون رو چرخوند و وارد کوچه شد...کوچه خلوت بود...کمی نگذشت نور ماشینی از آینه،چشمش رو آزار داد،برگشت و با دیدن همون ماشین،شکش به یقین تبدیل شد...پاش رو روی پدال گاز فشار داد...وارد خیابون اصلی شد...با حرکت زیگ زاگ از بین ماشین ها عبور میکرد ولی باز هم اون فرد به دنبالش بود...برای چندین دقیقه از فکر دادگاه بیرون اومد...خطر رو به راحتی حس میکرد.وارد کوچه ی باریکی شد.مرد سرعتش رو بیشتر کرد و از پشت آروم به سپرش کوبید...سرعتش رو زیاد کرد...وارد یکی از خیابون های خلوت شهر شد.سرش رو برگردوند تا فاصله ش با مرد رو ببینه،متوجه کامیونی که از سمت دیگه ی خیابون میومد نشد...صدای بوق کامیون تو گوشش پیچید،تنها فرصت کرد سرش رو به سمتش برگردونه...
.....................
کامیون از کنار با شدت به ماشین برخورد کرد،بدنه ی ماشین به داخل فرو رفت،چپ شد و چند متر رو ی آسفالت کشیده شد...باک بنزین سوراخ شده بود و بنزین به روی آسفالت میریخت...دست بی جون هیونگ جون از پنجره باز آویزون شد...
سانگ سیگاری روشن کرد،پک عمیقی به سیگار زد و با آرامش دودش رو بیرون داد...شیشه ی ماشین رو پایین کشید،پوزخند تلخی زد و سیگار روشن رو به روی بنزین انداخت.استارت زد و حرکت کرد...چند لحظه بعد صدای انفجار مهیبی گوشش رو پر کرد.
...............................................
در دادگاه باز شد،شخصی یادداشتی رو به نگهبان داد و رفت.بعد از چند لحظه سنگینی دستی رو به روی شونه ش احساس کرد.برگشت و نگهبان رو دید:
-این یادداشت برای توئه...
کاغذ مچاله شده رو گرفت،دلهره ی عجیبی تمام وجودش رو فرا گرفت.با دستای لرزون بازش کرد:
"شاهدت تو یه تصادف به طور خیلی اتفاقی کشته شد"
آب دهنش رو قورت داد،کلمات تو ذهنش به پرواز درومدن..."به طور خیلی اتفاقی"...به این کلمات خیره شد که به طور عمدی درشت تر از سایر حروف نوشته شده بودن...
سرش رو به سمت دادستان برگردوند که با لبخند بهش خیره شده بود.

......................................

فاجعه ی عمیقیه:|





نوع مطلب : five members، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 7 بهمن 1391 12:50 ق.ظ
براى پارتى ک شهریورماه گذاشتى من هیچ اطلاعى ازش نداشتم.
چقد دلم براى خوندن داستانات تنگ شده.
تو تنها نویسنده اى بودى وهسنى ک صرف نظراز شخصیتاداستان برام جذاب بود وهست:-)...
این پارت هم جذاب بود مثل همیشه.کنجکاوم بدونم آخرش چى شد.
حالاازخودت میپرسم فک نکنم دیگه ادامش بدى:-)
Hani_HJB جدی؟؟باید خبر میدادم...
ممنون
لطف داری:)
بهت گفتم اونروز چی میشه.تابستون شه و اگه حوصله داشته باشم خیلی از داستانارو تموم میکنم...
شنبه 7 بهمن 1391 12:18 ق.ظ
حداقل این وبلاگ آثارى از قدیم داره...
ندیده بودم بعد این پست داستان گذاشتى.نظراتم ک بستى!!!
Hani_HJB سلام
:)
آره...
چهارشنبه 5 مهر 1391 04:06 ب.ظ
سلام هستی جون خوبی؟
وبمون فیلی شده ولی توی آدرس دوم هنوز چیزی ننوشتی
میشه راه بندازیش زودتر؟
آخه همه داستانا نصفه موند که اینجوری
ممنون میشم زودتر خبر بدی بقیه هم منتظرن
Hani_HJB :*
سه شنبه 3 مرداد 1391 07:18 ب.ظ
واااااااااااااای دختر تو كه منو كشتی
خیلی دلشوره داشتم
حالا حسم درست بود؟ناراحت بودی؟
...................
هستی جون اگه وقت كردی واسه منم دعا كن اجی گلم .
اخطار:دیگه منو نترسونیا
Hani_HJB الهی...
باور کن نمیدونستم نگران میشی:)
:*
کی ناراحت بودم؟
.................................
حتما عزیزم...محتاجیم به دعا...
....
:)
باشه...ممنونم ازت
شنبه 31 تیر 1391 06:42 ب.ظ
سلام هستی جون
داستانتو خیلی دوس دارم ولی خب نسبت به قسمت های بعد حس خوبی ندارم
مثل همیشه قلمت عالی بود
مررررسی خانومی
Hani_HJB سلام بهاره....مرسی....
آخه قسمتای بعد یونگ سنگ فاصله ی کمی با چوبه ی دار داره...
خیلی ممنون....
مرسی خواهری:)
...................
درباره ی خصوصیت:
فدات شم عزیزمی..:)...
سر نزده بودم وگرنه حتما ج میدادم...
حالا که نظرت رو میبینم خوب نبودم هم خوب شدم:)
جمعه 30 تیر 1391 06:32 ب.ظ
پس میام یاهو
Hani_HJB :)
جمعه 30 تیر 1391 06:24 ب.ظ
یاهوت درست شد؟

تو قسمتای قبل یه چیزایی بین نوشته هات گفتی که یکم تناقض داشت با کل ماجرا
بریم سراغ اونا...
Hani_HJB آره درست شد...بیا اونجا
.......................
درسته...:)
:)
جمعه 30 تیر 1391 06:22 ب.ظ
یه سوال مهم
الان داستان قراره نشون بده که یونگ سنگ چطور نجات پیدا میکنه.چیزه مبهمی توش دیده نمیشه
ولی یه معما پشتش هست،نه؟
Hani_HJB درسته...
آره اصل ماجرا مربوط ب همون موضوعه
جمعه 30 تیر 1391 06:20 ب.ظ
نه من باهوش نیستم.بخصوص اگه جریان هیچیش معلوم نباشه.

ممکنه سانگ به دادستان پشت کنه و همه چیرو لو بده؟
Hani_HJB :)...معلوم میشه کم کم...
..............................
اینم فکریه:دی...نمیدونم خودمم...
جمعه 30 تیر 1391 06:19 ب.ظ
با این جوابا اصلا نمیشه پیشرفت...
Hani_HJB خب من میخوام معمارو سخت تر کنم برات...:)
و میدونم که باهوشی واسه همین کمکت نمیکنم
جمعه 30 تیر 1391 06:18 ب.ظ
شاید ربط پیدا کنه

هم نجات پیدا میکنه و هم نه...
خب یعنی ممکنه بعد نجات،بیوفته تو دردسر؟
Hani_HJB شاید:)
...................
اوهوم...
احتماش هست:)
جمعه 30 تیر 1391 06:16 ب.ظ
هم آره هم نه؟
خب این آره مربوط به کی میشه؟یعنی کی کمکش میکنه؟
Hani_HJB به حیلیا...ولی چه ربطی به حدس آخر داستان داره؟یا معماها...
جمعه 30 تیر 1391 06:15 ب.ظ
پس حدس بزنم...
خب.
یه سوال.یونگ سنگ نجات پیدا میکنه؟
Hani_HJB از چی؟
هم میشه گفت آره هم میشه گفت نه...
جمعه 30 تیر 1391 06:13 ب.ظ
هیونگ جون-فامیلیش سانگه...راستش خودش هم شاکی بود...اونطور که فهمیدم این یارو که پرونده رو گرفته،جدیدا خیلی مورد حمایت دادستان قرار گرفته.کیو جونگ تو موارد عادی حرف نمیزنه ولی اینبار واقعا عصبانی بود...


به نظره من کیوجونگ یکی از راه های نجات یونگ سنگ میشه.نمیدونم چرا ولی نفرتش از سانگ می تونه یونگ سنگ رو کمک کنه
Hani_HJB اوم...خب چی بگم؟
آره کیوجونگ نقش مهمی داره ولی...
نقش مهمش فقط تو ی جاست
جمعه 30 تیر 1391 06:12 ب.ظ
اول برم نظرامو راجبه این قسمت بدم.بعد بشینم حدس بزنم
Hani_HJB نمیخواد....خوندی دیگه...واسه دو روز پیشه
....
حدسات رو شروع کن...ولی من زیاد کمک نمیکنما:)
جمعه 30 تیر 1391 06:10 ب.ظ
سلام سلام
اومدی؟
Hani_HJB سلام
آره هستم
پنجشنبه 29 تیر 1391 01:54 ب.ظ
ولی هیونگ!!!!!!!!!!!!
من خیلی كنجكاوم بقیشو بدونم زودی بیا
Hani_HJB :(...شد دیگه....
.................................
باشه حتما زود مینویسم و میذارم
ممنون
پنجشنبه 29 تیر 1391 11:58 ق.ظ
آها یه چیزی من فک کنم آخرش سر این یونگی بیچاره رو دار می ره ولی بعدش عدالت عین چی اجرا میشهخوب من برم که الان غزل شاکی میشه آخه واسه داستاناش کلا واسه دو قسمت اونم هر قسمت فقط نیم خط نظر گذاشتم
Hani_HJB مبینا حرفت رو تا حدودی تایید میکنم...خیلی خوب حدس زدی:دی....
............................
ممنون که اومدی...بسی خوشال شدم...:)...:دی....
باشه برو...:):*
پنجشنبه 29 تیر 1391 11:56 ق.ظ
اوخی چقدر این داستان با روحیه خبیثانه من مطابقت داره ولی یه کوچولو دلم واسه شویت سوخید . چرا این بلاها رو تو داستانات سرش میاری؟ شکست خورده در عشق و به عشق نرسیده . اینجام که یهویی دار فانی رو وداع می کنه . ولی حال می کنم با یونگیه داستانات تا حد مرگ شکنجه دادنش نمدونم چرا می چسبه من کلا روحیه ضایعی دارم مثلا دوست دارم یکی رو که خیلی دوست دارم تا حد مرگ موهاشو بکشم مثلا یونگی . دختر عممو که دوست دارم از شدت دوست داشتن می زنم نمدونی اییییییییییییییییییینقدر می چسبه . میگم خدا رو چه دیدی تو و غزل رو هم که می دوستم احتمالا اگه دیدمتون یهو دستم به گیسوانتو گرفته و کشیده شد
Hani_HJB اصلا بخاطر این روحیه ت یونگ سنگ رو گذاشتم نقش اول ک حسابی فیض ببری:دی...
....
شویم عادت داره...من سادیسمم بیشتر درباره ی هیونگ عود میکنه...
......................
هاهاها...بخاطر روحیه لطیفته...
هه هه:دی....عجب...
طرف احیانا ازت درخواست نمیکنه ک دوسش نداشته باشی؟
.........................
هاها..:دی...مرسی...حداقل از رو علاقه ست:):*
پنجشنبه 29 تیر 1391 11:50 ق.ظ
هاااااااااااااااا سلامچه قدر جالبه من هر 60 سال یک بار پیدام میشهولی باور کن هم داستان خودتو هم داستان غزلو می خونم . ولی این نظر دادن نمدونم چرا هیچ وقت وقتش نمی شه . این تابستون همش درحال بدو بدو کردنم اصلا نمدونم چه جوری داره میگذره می ترسم یهو بشه مهراصلا نمدونم چرا زندگیم شبیه ماراتون دو شده همینطوری هی می دوه حتی گاهی بدون هیچ دلیل خاصی
Hani_HJB هاها...سلام:)...
خوبه حداقل پیدات میشه:)....
واقعا ممنون....همین ک تو این گیرو دار میخونی خیلی هم خوبه:)
..........................
بدو بدو؟سرت شلوغه؟.....
هاهاها:دی...الهی....
جدی؟...عجب...عجب..(تفکر)
پنجشنبه 29 تیر 1391 09:59 ق.ظ
دارم آهنگ غزلک رو می‌شنوم
ریتمش ... قدیمی می‌زنه... و یه تم آرومی داره...
صدای خواننده هم محزونه!

و اینکه ...
حس خوبیه دارم می‌شنومش

الان دور چهارمه که رفته از اول و داره می‌خونه

ممنونم
Hani_HJB خوب بود؟
آره...من متنشم خیلی دوست دارم...
................
واقعا؟خوشت اومد؟
................
جدی؟:)...:)
.......................
خواهش میکنم...
پنجشنبه 29 تیر 1391 01:57 ق.ظ
سلام هستی ...خوبی
مرسی خیلی عالی و هیجانی بودش...وای که چه پیرزنی بود به جا اینکه دستش کار کنه فکش کار میکرد....پیرزن بی سلیقه...اسم به این خوشگلی...معنیشم خیلی نازه....واییییییییی چرا حالا تعقیبش میکرد...اخ که دلم سانگو خفش کنم...چه ادم پلیدی...اخی هیوووووونگ...ولی من میگم هیونگ جون به طور خیلی اتفاقی و معجزهسایی نمیمیره....یه حسی بهم میگه....هههه چه باحال میشه من اشتباه بحسم ضایع شم باهم بخندیم
میشی فراوان عزیزم....منتظرم...پوسترتم خوشمله فقط این دارش حس بدی به ادم میده..حس میکنم میخوان منو دار بزننن
خیلی چرت و پرت گفتم توجه نکن حالم نمدونم چشه جدیدا...فهلا بایییییییییییییی عزیزم
Hani_HJB سلام...تو خوبی؟:*
..............
ممنون....
زیاد حرف میزد ولی شاید بعدا بتونه کمک کنه...
........
با اسم هیونگ جون کاری نداشت...کلا گیر داده بود:دی
معنیش؟چیه؟
...........................
بخاطر فیلم دیگه...
انتقام هیونگ رو ازش میگیرم:دی...
.......
ن دیگه ترکید هیونگ:|....
ضایع شدن نداره...
...............................
ممنون....:)
آره حس بدیه ک واسه یونگ سنگه اون دار...
الهی...:)
.............................
ن بابا....
خب خوبه خوشالی:)
خدافظ:*
پنجشنبه 29 تیر 1391 12:11 ق.ظ
سلام ممنون خوب بود
Hani_HJB سلام
...........
ممنون سودا جون:)
چهارشنبه 28 تیر 1391 11:18 ب.ظ
منم برم بخوابم...فردا ساعت 8 صبح کلاس فرانسه دارم..هیچیم نخوندم...هی روزگار...برم بخوابم...شبت بخیر عزیزم....
Hani_HJB برو عزیز...موفق باشی:)....هی وای...:)...
شبت بخیر:*
چهارشنبه 28 تیر 1391 11:17 ب.ظ
اره شبیهیم..کلا من ادم بی احساسیم..نمیگم یونگم اینجوریه...ولی دوستام خیلی میگن...مثلا تو یه جمعی هستیم همه میخندن به نظر من اون حرف یا کار احمقانه میاد...کلا تمم ارومه...ادم زود جوشیم نیستم...یکمم سردم...یعنی یکم طول میکشه تا رفتارم باهات صمیمی بشه...و اینکه فوق العاده اروم و کم حرفم..اگه طرف مقابل حرف نزنه کلا از من صدا در نمیاد...
Hani_HJB چه جالب...آره میدونم احساساتی نیستی...
..........................
وای...کاملا میفهمم چی میگی...خیلی جالبه...:)....درسته
...........
آره شبیهشی تا حدودی...:)
چهارشنبه 28 تیر 1391 11:14 ب.ظ
شب همگی بخیر
Hani_HJB شبت بخیر سما جون:)
چهارشنبه 28 تیر 1391 11:14 ب.ظ
من دیگه برم
عالی بود
شب بخیر:)
Hani_HJB ممنون اومدی...
مرسی:)...
شبت پر ستاره:*
چهارشنبه 28 تیر 1391 11:13 ب.ظ
آره درونش خیلی خوبه و این رو هر روز بیشتر متوجه می‌شم.. خیلی...:-)
...............................................
باشه حتما:)
Hani_HJB درسته:)
...........................
:)...
چهارشنبه 28 تیر 1391 11:13 ب.ظ
پس من فعلا برم.فردا تونستم صبح برمیگردم..
کی هستی؟
Hani_HJB باشه عزیز...مرسی:)
فکر کنم 11 به بعد بیام...بهت خبر میدم
چهارشنبه 28 تیر 1391 11:13 ب.ظ
من الان رفتم تو مد یونگ سنگ...نمی دونم چرا ولی علاقه خاصی بهش پیدا کردم...احساس میکنم خیلی شبیه خودمه...
Hani_HJB :)...وای جدی؟...واقعا شبیهین؟:)...چه خوب...منم ازش خوشم میاد،به روشی دیگه:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30