تبلیغات
SS501 short stories - puzzle-ep3
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

پنجشنبه 29 تیر 1391 :: نویسنده : n@rges 501

سلام بچه ها خوبید؟

شکر خدا منم خوبم ولی حال روحی درست حسابی ندارم

واقعا نمیدونم چی شد اومد داستان بذارم .

هرکی جام بود اصلا نمیومد

ببخشید که دیر به دیر میام

البته حقم دارم چون نظر نمیذارین

مگه چقد وقت میبره یه نظر گذاشتن؟

من وقت میذارم کلی تایپ میکنم شما نمیتونی یه شکلک بذاری؟

تا حالا من از نظرات هیچ شکایتی نکرده بودم ولی خدایی بهم حق بدین ناراضی باشم

با این حال بدم اومدم بداستانم و شما اینجوری ازم تشکر میکنین؟

حالا برید ادامه ببخشید تو دلم بود باید میگفتم

اینم پوستری که اجی سارا زحمتشو کشیده

سریع بلند شد و دو زانو کنار سما نشست و با دستش اونو کمی تکون داد.......بلند داد زد:
......خانوم کیم....
هیونگ همونطور که ایستاده بود و نگاهش به سمت سما با نگرانی دوخته بود دست کرد تو جیبش و گوشی موبالشو دراوردو بی درنگ با امبولانس تماس گرفت.....
0000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
هیونگ روی صندلی سالن انتظار منتظر بهوش اومدن سما نشسته بود.......انگشتاشو تو هم قفل کرده بودو سرشو پایین انداخته بود..........جونگ با لیوان قهوه از قهوه های فوری دستش بود و نزدیک هیونگ اومد.....با حرکت سرش موهاشو زد کنار و کنار هیونگ نشست....قهوه رو تعارف کرد.....هیونگ لبخند کمرنگی زدو قهوه رو گرفت........جونگ پاشو انداخت روی پای دیگش
رو به هیونگ کردو گفت

:تو عمرم اینکارو نکرده بودم....اولین بارم بود که خبر مرگ کسی رو به کسی میدم
لیوانو سر کشید
هیونگ کنایه امیز گفت:از وقتی دستیارم شدی نمیدونستم چنین نقطه ضعفی هم داری..........واقعا خیلی افتضاح خبرشو دادی.....الانم بخاطر خبر دادنت اینجاییم
جونگ لبخند شیرینی زد و خودشو به صندلی تکیه داد....
پرستاری از اتاق سما در حالیکه چن ورق توی دستش بود و تمام تمرکزش روی ورقها بود بیرون اومد ..هیونگ با دیدنش از جاش بلند شد و داد زد:
صبر کنید خانوم پرستار
پرستار ایستاد و روشو سمت هیونگ چرخوند.........
هیونگ سمتش دوید و پرسید:حالش چطوره؟
پرستار لبخندی زدو گفت:کدومشون بچه یا مادرش
جونگ رو صندلی نشسته بود و داشت قهوشو میخورد که با شنیدن اینحرف قهوه پرید تو گلوش و به سرفه افتاد......با مشتش کوبوند به سینش و در حالیکه چشماشو روهم فشار مید از جاش بلند شد و نزدیکشون رفت
هیونگ با تعجب پرسید:بچه؟
-بله حدودا چهل روزشه.........بذارین خیالتونو راحت کنم هم مادر و هم بچه حالشون خوبه میتونید  برید ملاقات
پرستار دور شد .....هیونگو  جونگ شوکه شدن.....بچه ای که هنوز چهل روزشه و پدرشو از دس داده. ........از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدن...به هم با قیافه ی مضطرب نگاهی کردن  ....و سمت اتاق سما اهسته و سنگین قدماشونو برداشتن......
در اتاقش باز بود ..........هردو اروم وارد اتاقش شدن......سما  رو ی تخت دراز کشید ه بود .....ملافه رو تا روی سینه  کشیده بود  به دستش سرمی وصل بود و کنار بدنش افتاده بود........سرش سمت پنجره بود و بیرونو نگاه میکرد.........هیونگ روی صندلی کنارتخت نشست......جونگ کنار صندلی ایستاد و به سما خیره شد.........سما متوجه ی حضورشون شد .......هموونطور که سرش سمت پنجره بود با صدای ضعیفو لرزون و اندوهناکی گفت:
میدونم الان دلتون واسم میسوزه.....حتما  پیش خودتون میگین چجوری میتونم تنهایی بزرگش کنم......ولی من قویتر ازین حرفام
هیونگ لبخندی زدو گفت:خوشحالم که اینو میشنوم........
میخوام ازتون درمورد شوهرتون سوالاتی بپرسم.....الان قادر به جواب هستین؟
سما سرشو کمی چرخوندو گفت:شما کاراگاه خصوصی هستین؟
جونگ :اره
-کسی شما رو استخدام کرده؟
هیونگ اخمی کردو گفت:نه....... بعنوان اخرین پروندم داوطلبانه اینو خواستم......و پلیس هم تمام پرونده رو به ما داد و خودش دخالتی نداره.........
سما دوباره سرشو سمت پنجره کردو با لحنی که بغض رو نمایانگر بود گفت:
منو هیون عاشق هم بودیم.........دیوونه وار همدیگرو دوس داشتیم.
اینقدر که حاضر بودیم جونمون رو هم واسه هم بدیم.......
دستشو رو شکمش کشید ......گریه ای بی صدا که با وجود اومدن اشکهای زلالی تن صداشو لرزون کرد......بین گریه هاش میگفت:
میخواستم با شنیدن اینکه داره پدر میشه خوشحالش کنم...اما ...
جونگ نزدیکش رفت و با حالت جذبه و جدیت(ای من فداششششش)گفت:به کسی مشکوکی؟
سما همینطور که گریه میکرد سرشو بمعنی منفی تکون میداد......و دوباره بین گریه هاش گفت:
اون اخلاق خوبی نداشت ........همین باعث میشد که با افراد زیادی در ارتباط نباشه.....اجتماعی نبود.....اگه دوستی هم داشته من ازش خبر ندارم
هیونگ دستشو گذاشت روی دست سما که روی شکمش بود.........سما با چشمای پر اشکش به چهره ی هیونگ نگاه کرد......هیونگ لبخندی زدو گفت:
ممنون که کمکمون کردی....
دست سما رو کمی فشار داد و دستشو از روی دستش برداشت
از جاش اروم بلند شد .....و هردو بسمت   در راه افتادن

0000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
ازونجاییکه میدونستن هتل دریم کجاست سریع بمقصد اونجا بیمارستانو ترک کردن....هردو ازماشین پیاده شدن ..........رستوران  ارزو ...که فقطو فقط ادمای سرشناسو پولدار و مهمونای خارجی حق ورود به اونجا رو داشتن..........قدماشونو سمت رستوران  سرعت دادن.......از پله هاییکه با فرش قرمزی مزین شده بود بالا رفتن وبه  مشعلای بلندو زیبای درب ورودی  که به زیبایی بی نهایتش می افزود نگاهی انداختن........هیونگ قبل ازینکه چیزی بشه کارتشو دراورد و جلوی نگهبانا گرفت......و هردو وارد شدن......
بعداز پرسجویی فهمیدن اتاق مدیر طبقه ی سومه.....بی درنگ سمت اسانسور دویدنو خودشونو به طبقه ی سوم رسوندن.......اتاق مدیر انتهای راهرو با پلاک قهوه ای چوبی که روش با طلایی حک شده بود اتاق مدیر نمایان بود.....هیونگ و جونگ راهشونو سمت اتاق پیش گرفتن.......همونطور که قدم برمیداشتن هیونگ گفت:
باید تا فردا پرونده رو حل کنیم.....واقعا تاسف داره الان شبه و هیچ سرنخی گیرمون نیومده.
جونگ به کف راهروش که از تمیزی برق میزد نگاه دوخته بود گفت:من تحقیقاتمو بیشتر میکنم
به درش رسیدن.......هیونگ  با دو انگشت اروم بدر کوبید.....صداهای عربده و دادو فریاد ازاتاق بیرون میومد.....انگار با کسی سروصدا میکرد.......هیونگ دوباره در زد محکم بلند فریاد زد بیا تو.....
هیونگ درو اهسته باز کرد......مدیر رستوران توی اتاقش تنها بودو گوشی تلفنی دستش بودو بلند داد میزد:
چرا هنوز نیومده؟زود باش پیگیری کن کجاست از زیر زمین هم که شده پیداش کن........یونگ به تنهایی نمیتونه از پس اینهمه مهمون بر بیاد.....هر جور شده هیون باید همین امروز بیاد سرکارش......شیرفهم شد؟
اینو گفتو گوشیرو محکم سر جاش گذاشت......از عصبانیت صورتش قرمز شده بود........با اون سیبیل کلفت و ابروهای اخموش قیافش خیلی دیدنی شده بود.....تازه متوجه ی هیونگو جونگ شد......با اخمی گفت:
شما کی هستین؟
هیونگ کمی نزدیک اومدو کارتشو دراوردو گفت:من کاراگاه هیونگم....برای تحقیقات اومدم....
مدیر اخمشو باز کردو با تعجب پرسید :کاراگاه؟واسه چی تحقیق؟
جونگ دست کرد لای موهاش و کمی بهم ریختو توی دلش گفت:حالا کی واسه این توضیح بده؟
هیونگ میخواست چیزی بگه که صدای در مهلت حرف زدنو ازش گرفت....
مدیر بلند گفت:بیا تو
یونگ سنگ با لباس سفید بلند...پیشبند و کلاه اشپزی که دور گردنش دستمال کوچیک قرمز رنگی گره خورده بود وارد اتاق شد
یونگ بدون اینکه توجهی به اون دو بکنه نزدیک رفتو با جدیت گفت: مشتریامون امشب زیادن من چجوری میتونم از پس همشون بر بیام؟به گوشیشم هر چی زنگ میزنم جواب نمیده.....از هرکی که میدونستم هم پرسجو کردم اما انگار اب شده رفته تو زمین
مدیر به هیونگ با اشاره ی دست تعارف کرد تا بشینه......یونگ نگاه گذری بهشون کرد و با حرکت سر سلام کرد.......هیونگ نشست و گفت:
دیشب نزدیکای ساعت 12 سراشپز هیون توی خونش بقتل رسیده
ی لحظه مدیرو یونگ با ناباوری به هیونگ خیره شدن......یونگ چشماش از شوکی که بهش وارد شده بود بینهایت گشاد شد....با تعجب گفت:چی؟گفتی چی شده؟
مدیر با تعصب گفت:این امکان نداره.......چطور ممکنه؟اونکه با کسی دشمنی نداشت
هیونگ ادامه داد:منو دستیارم جونگ برای تحقیقات مزاحمتون شدیم......لطفا همکاری کنید
یونگ رنگش پرید برای لحظه ای مثل مجسمه ها خشکش زد......نمیدونس چی بگه..دستشو به میز گرفت تا نیوفته.....چشاش کمی خیس شدن.......لرزش پاهاشو راحت حس میکرد........جونگ فهمید حالش خوب نیس نزدیکش رفتو اونو از پشت گرفت و روی صندلی  کنار هیونگ نشوند....
.مدیر با تعجب گفت:چطور این اتفاق افتاده؟
هیونگ:ماهم میخوایم همینو بدونیم
مدیر:این نمیتونه حقیقت داشته باشه......منظورتون کیم هیون جونگه؟
هیونگ اهی از سر کلافگی کشیدو بلند گفت:بله....منظورم آقای کیم هیون جونگه
نمیتونس اینو باور کنه.....توی دلش میگفت:.هیون ؟هیون مرده؟چطوری این موضوعو هضم کنم؟اونکه تا دیروز تو آشپزخونه مشغول بود اما حالا نه باورم نمیشه
مدیر مردی بود ک هر چی تو ذهنش میگذشت بروز نمیداد........نسبت ب همه چی خودشو بی تفاوت نشون میداد
 ازجاش بلند شد ....از مرگ هیون ناراحت بود اما زیاد بروز نمیداد......روبه پنجره ی اتاقش که پشت به میزو صندلیش بود ایستاد و بدون اینکه پرده رو کنار بزنه
با صدای لرزونی گفت:تو این رستوران دوتا سراشپز داریم....یکی هیون و دیگری یونگ البته باید بگم داشتیم.....که هرکدوم اشپزای مخصوص خودشونو دارن......من شیفته ی جدیت و سرسختی هیون بودم..اخلاق خوبی نشون نمیدادولی همین باعث میشد ازش حساب ببرن...به کسی مشکوک نیستم..اما حدسایی میزنم
یونگ داشت کم کم متوجه ی حالات میشد......بی اراده داد زد:هیوووووووووون......چرا؟؟؟؟؟؟چرا هیون؟؟؟؟؟
اشکاش بسرعت رو گونش نقش بستن......با دستاش صورتشو پوشوندو محکم گفت:نمیتونم باور کنم
یونگ دستاشو ازروی صورتش سمت موهای سرش برد و شروع کرد به کشیدنشون....بلند داد میزد :هیوووووووووووووووووووووون.......هیون جونگ...
جونگ کنار صندلیش ایستاده بودو شونه های یونگو گرفته بودو با لمس کردنشون همدردیشو نشون میداد......
هیونگ رو به مدیر با جدیت پرسید:چه حدسایی میزنید؟
مدیر اشکی که از چشمش بتازگی بیرون اومده بودو با انگشتش پاک کردو دوباره سرجاش نشستو با صدای لرزونی گفت:چن وقت پیش یعنی 2 ماه پیش....





نوع مطلب : five members، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 16 مرداد 1391 11:33 ق.ظ
الهیییییییییییییییی من فداااااااااش که با پیشبند و کلاه سفید دستمال قرمز گره خورده به گردنش اومد تو(بگردم الهیییی)
قربون اشکاش برم که اینطوری میریزه فدای اون داد زدناش بشم
آخییییییییییییی گناه داره هیون الهیییییییییی
2 ماه پیش چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
2 ماه پیش چیییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من الان میرم میخونم ککککککککک
ایول خیلی حال میکنما
بووووووووووووووووووووس
برم بعدی
n@rges 501 من خودم قبلا اینکارو کردم پیش مرگش شدم تو لازم نی
هههه برو بعدی الکی نیس که فاطی جون خودمونی شدید باحالی نمیخونی نمیخونی یهوویی میزنی بخونی از خماریهای من دربیای
پنجشنبه 12 مرداد 1391 12:33 ق.ظ
ووووووووووووووووووی!!!!اون لحظه که گفتی یونگ سنگ با لباس سفید بلند...پیشبند و کلاه اشپزی اومدتوآب دهنم رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ولی دلم به حال هیون بیچاره سوووووووووخت!!!!!!
n@rges 501 ههههههه عین خودم
کف کرده بودم
فداش بشم هینمو
جمعه 6 مرداد 1391 06:23 ب.ظ
من خودمم فیلتر ندارم عکس گذاشتن خیییییییییییییییلی راحته کههههههههههههههه...
حالا کیلیپ نه..
ولی هرجور راحتیییییییییی
n@rges 501 میدونم
ولی داستان گذاشتن برام راحتتره
سعیمو میکنم شاید عکس هم گذاشتم(نیشخند)
جمعه 6 مرداد 1391 06:04 ب.ظ

اخه چون اسمم نیست بدم میاااااد اونی عزیزم.
راستی کی پست میذاررییییییییییی؟؟؟؟؟
میشه همه چی بذاااااریاااااااااا.....
کیلیپ/داستان/عکس.......
n@rges 501 فهمیدم عزیزم
من فقط داستان میذارم نمیتونم چیز دیگه ای بذارم چون سرعتم پایینه دسترسی به سایتای فیلتر هم ندارم واسه اطلاعات و غیره
فردا میذارم عزیزم
جمعه 6 مرداد 1391 05:24 ب.ظ
بدممممممممممممممم میااااااااااااااااااااااااااااد میگییییییییی مانولیااااااااااااااااااااا.....
خب اسمم این نیییییییست
n@rges 501 ببخشید عزیز دلم اگه ناراحت شدی
باشه یونگی جونم
چهارشنبه 4 مرداد 1391 10:25 ب.ظ
کووووووووووووووشیییییییی تووووووووووووو؟؟؟
منتظرمممممممممممممممممم/
n@rges 501 گفتم که باشه عزیزم
چهارشنبه 4 مرداد 1391 11:17 ق.ظ
من همون مانولیا یونگیم که گفتم نویسنده شوووو...
اوووونی الان بیاااااااااااا
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بیاااااااااا دیگههههههههههههههههه..
n@rges 501 سلام مانولیانا جونم
باشه بخاطر تو میام گلم
سه شنبه 3 مرداد 1391 10:09 ق.ظ
واااای یه لحظه یونگی رو اون طوری كه نوشته بودی تصور كردم خیلی بانمك میشه.
داستان داره جالب تر میشه من برم قسمت بعدی رو بخونم
واااای كه این طوری دو تا قسمت رو با هم بخونم چه كیفی میده.
این قسمت عالی بود عقشم من برم اون قسمت
n@rges 501 اره
فک کن
یونگم با اون هیکل خپلش
خیلی بهش میاااااااد
اره هنوز به جاهای جالبش نرسیده دو قسمت بعد ....(یکی جلودهنمو بگیره الان لو میدم)
اورییین گلم برو اونم بخون
سه شنبه 3 مرداد 1391 10:00 ق.ظ
سلام عزیزم خوبی؟
ببخشید من دیر اومدم میانه
برم داستان خشملت رو بخونم و بیام
n@rges 501 سلام بروی ماهت
عب نداره گلم میدونم سرت شلوغه اسباب کشی کار اسونی نیس
تو لطف داری عزیزم
برو
دوشنبه 2 مرداد 1391 12:33 ب.ظ
هاهاهاهاهاهاهاها...یونگ چرا قاط زد؟؟؟؟
نکن برادرم...خیلی مو داری اونارم بکش
........
اه اه اه اه ناااااااااااااااااااااااااری این چه جای تموم کردن بود..اه..بدو قسمت بعد...ناااااااااااااارییییییییییییی
بدووو...من یه دور صفحرو ریفرش میکنم بیام ببینم قسمت بعد رو گذاشتیا...
وااااااااااااااااای ناری....اهه اهه اهه ...بقیش...بدووووو
n@rges 501 خب دوستش بوده همکارش بوده رفیق خنده هاش بوده
ههههههههه کند همشو کچل شد دید کیو کچل شده گفت انگاری مد شده اونم این تیریپو انتخاب کرد
باش الان میذارم
نیس حوصلم خیلی سر رفته باید یه کاریش بکنم دیگه
دوشنبه 2 مرداد 1391 12:29 ب.ظ
یونگ سنگ با لباس سفید بلند...پیشبند و کلاه اشپزی که دور گردنش دستمال کوچیک قرمز رنگی گره خورده بود وارد اتاق شد
*جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
(شلپ شلپ شلپ)بزن دست قشنگرو به افتخار یوووونگ...جووونم...فدات بشم با اون لباست جیگرم...
n@rges 501 اوخییییییییی نگو خیلی بهش میاد نه؟
من فدااااااااش
(در حال حاضر بدلیل فدا شدن بسایر زیاد از حد مجاز در ان دنیا سیر مینمایم)
دوشنبه 2 مرداد 1391 12:28 ب.ظ
این هیونگم با این کارتش مارو سرویس کرد...
n@rges 501 کککککک
ندید پدیده بس
دوشنبه 2 مرداد 1391 12:26 ب.ظ
این هیونگ چه زود پسر خاله میشه!!!!
چشم هیون ور دور دیدی؟؟!!!!
اهه اهه اهه هیووووووووووون...نبینم نباشی....
....
....
ای من به فدای جذابیتت جونگم...
............
n@rges 501 اره طفلی زن نداره خب حق بده بهش
هیوووووووووووون خدا نکنه الهی عمر جاوید گیرش بیاد
من فداش شدم قبلا تو لازم نیس (غیرتی*)
دوشنبه 2 مرداد 1391 12:24 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییییغ
بچه؟؟!!!!!هیوووووون؟؟!!!!!!نهههههههههههههه
n@rges 501 جیییییییییییییییییییغ
اوهوم
بچشه
تازه خودم بفرزندی گرفتمش
شنبه 31 تیر 1391 12:25 ب.ظ
هی وای من یونگ خل شد؟؟؟؟
هیونگ چرا عصاب نداره؟؟
هیونگ خطاب به هیون میگه:
با این قتل عصاب مصاب نذاشته برام
هی باید شب حرص و قرص خورد
یهو دیدی کاراگاه خل مل شد
راستی سلام
کیو:سلام منم بهش برسون
مهسا:ناری کیو سلام میرسونه
کیو:مهسا من گشنمه
مهسا:ناری من برم برای این ناهار درست کنم میام
کیو:مهسااااااااااااااااااااااااااااااااا
مهسا:اومدممممممممممممممممممم

n@rges 501 ااااااااا بچم کجاش خل شد؟
هول شد بس که شک شد

وای سلام منم بهش برسون ماچشم بکن از لب
کککک
فعلا که خود درگیری پیدا کردی برو قرص مرصاتو بخور دخمل خوووووووووف
برو شوملت صدات میزنه
شنبه 31 تیر 1391 11:57 ق.ظ
سلام منم اومدم
شنبه 31 تیر 1391 11:57 ق.ظ
سلام منم اومدم
n@rges 501 سلااااااااااام خوش اومدی
جمعه 30 تیر 1391 11:07 ب.ظ
فرستادم قبولش کن
n@rges 501 کردم مخسی عجیجم
بوووووووووووووس
جمعه 30 تیر 1391 05:50 ب.ظ
ناری جون شما بودی میخواستی نویسنده وب من بشی؟
گلم اگه اسم کاربریه این وبو رام خصوصی بذاری برات همنیجا دعوت نامه میفرستم که با نام کاربری و رمز عبور همینجا بتونی از پنلت توی اون وب استفاده کنی
اگرم نمیخوای بگو که جدا برات پنل بسازم
n@rges 501 کیونا؟
پ ن پ هیون بود اسم منو انتخاب کرد برات نظرید
گذاشتیدم
جمعه 30 تیر 1391 01:18 ق.ظ
سلاااااام اووووونی...@_@
ایولاااااااااااا خییییییلیییییی خوشملللل بوووووووود...
خوشحاااااااال میشم به منم سربزنیییییییییی...
داستاناااااااااتو دوووووووس داااارمممم برا همین اگه تونستییی حتماااااا حتمااااااااااا بیااااااااااااا نویسندم شووووو...
چون یه وبلاگ تازه درست کردم...@_@
خیییییییییییییییییییییییییلیییییییییییییییی خوشحااااااااال مییییییییییییییییشم...@_@
n@rges 501 سلام
جداااااااا؟مخسی که خوندیش عسلکم
جدی؟ینی همیشه میخوندی؟
چون تعجب کردم اخه دفه اولیه نظرتو میبینم گلم
اگه تونستم حتما میام برات نظر میذارم که نویسنده بشم
سعیمو میکنم ولی احتمالا بعد ماه رمضون چون تو این ماه حسش نیس
پنجشنبه 29 تیر 1391 11:45 ب.ظ
تو لطف داری عزیزم
شک نکن تو هم به همون اندازه واسه من با ارزشی
ولی باور کن اول پستو نخوندم اصلا
یه راست رفتم سراغ داستان
الان که گفتی رفتم خوندم
حالا خوبی؟
اتفاقی افتاده؟
n@rges 501 مرسی گلکم میدونم
ههههههه مث من
خیلی وقتا پستو نمیخونم یه راست ادامه مطلبو میزنم
فک کردم خوندی خب
نمیدونستم حتی تو اینکارم عین هم عمل میکنیم
نه
اصلا خوب نیستم
اول تو شوک بودم الان تازه حالیم شده
بعدا بهت میگم
پنجشنبه 29 تیر 1391 10:58 ب.ظ
باچه بزن بریم
n@rges 501 حتما میریم ولی باشه واسه بعد تابستون
باچه؟
پنجشنبه 29 تیر 1391 10:49 ب.ظ
اجی جوابتو دادم برو بخون فداتشم
n@rges 501 ........
پنجشنبه 29 تیر 1391 10:35 ب.ظ
اجی چیشد كذاشتی؟
n@rges 501 ........
پنجشنبه 29 تیر 1391 10:28 ب.ظ
بدو بیا اجی بی صبرانه منتظرم زووووووووووووووووووووود
تو حسرت چشمانش دوما
n@rges 501 .......
پنجشنبه 29 تیر 1391 10:28 ب.ظ
الان واست نظر خصوصی میذارم تو پستت
n@rges 501 ........
پنجشنبه 29 تیر 1391 10:26 ب.ظ
ای بابا كدوم اجی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بخدا من اگه
100000000000000000000000000000
تا اجی داشته باشم به اندازه تو دوسش ندارم بخدا..
بگم به قران باورمیكنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
n@rges 501 الهی
قسم نخور گلم
منم همیشه سعی میکنم قسم نخورم

پنجشنبه 29 تیر 1391 10:23 ب.ظ
به به سودا خانوم با معرفت
والا ما که ندیدیم تو از ما بحرفی الانم که دیدم ناری حرفمو پیش کشیده نه تو
بهر حال مهم نیس ایشالله که با آجی های جدیدت خوش باشی منم خوشم(آخ قرار نبود بگم)
حرف رو دلم نمیذارم بمونه میگم که غمباد نگیرم
حالا مهم نیس
n@rges 501 ........
ایشالا همه خوبو خوش باشیم درهر شرایطی گلم
پنجشنبه 29 تیر 1391 10:20 ب.ظ
بهههههههههههههههههه
فاطی !!!!!!!!!!!!!!!!
بینم من نامردم یا تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو اصن به من سرمیزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من كه همش از تو حرف میزنم
n@rges 501 ........
پنجشنبه 29 تیر 1391 10:16 ب.ظ
سلاااااااااااااام من اومدم ظاهرا از من میحرفیدین
به به در نبود من.............نامردااااااااااا
به به سودا خانوم با معرفت چه عجب شما یه حرفی از ما زدی
چطوری ناری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوفی؟
چه خبرا؟
ناری یه چیزی بگم ناراحت نشی ها.باش؟
من الان سر درد دارم داستانت کیف نمیده الان بخونم فردا میخونم الان اومدم با هم بحرفیم .
باش؟
بوووووووووووووووووووووس
n@rges 501 بههههههههههههه بهله بازم بگو بفکرت نیستیم
خوب تو نمیای بزور که نمیتونیم بکشیمت بیای
مرسی گلم تو خوبی؟
سلامتی
عب نداره گلم
میدونم سرت شلوغه وگرنه از هر چی بگذری از داستانای اجی ناری و سودات نمیگذری مگه نه؟(نیشخند)
باش گلم
فردا ایشالا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30