تبلیغات
SS501 short stories - puzzle-ep3

♥HEART TO HEART♥


Admin Logo
themebox Logo

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت




تاریخ:پنجشنبه 29 تیر 1391-03:24 ب.ظ

نویسنده :n@rges 501

puzzle-ep3

سلام بچه ها خوبید؟

شکر خدا منم خوبم ولی حال روحی درست حسابی ندارم

واقعا نمیدونم چی شد اومد داستان بذارم .

هرکی جام بود اصلا نمیومد

ببخشید که دیر به دیر میام

البته حقم دارم چون نظر نمیذارین

مگه چقد وقت میبره یه نظر گذاشتن؟

من وقت میذارم کلی تایپ میکنم شما نمیتونی یه شکلک بذاری؟

تا حالا من از نظرات هیچ شکایتی نکرده بودم ولی خدایی بهم حق بدین ناراضی باشم

با این حال بدم اومدم بداستانم و شما اینجوری ازم تشکر میکنین؟

حالا برید ادامه ببخشید تو دلم بود باید میگفتم

اینم پوستری که اجی سارا زحمتشو کشیده

سریع بلند شد و دو زانو کنار سما نشست و با دستش اونو کمی تکون داد.......بلند داد زد:
......خانوم کیم....
هیونگ همونطور که ایستاده بود و نگاهش به سمت سما با نگرانی دوخته بود دست کرد تو جیبش و گوشی موبالشو دراوردو بی درنگ با امبولانس تماس گرفت.....
0000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
هیونگ روی صندلی سالن انتظار منتظر بهوش اومدن سما نشسته بود.......انگشتاشو تو هم قفل کرده بودو سرشو پایین انداخته بود..........جونگ با لیوان قهوه از قهوه های فوری دستش بود و نزدیک هیونگ اومد.....با حرکت سرش موهاشو زد کنار و کنار هیونگ نشست....قهوه رو تعارف کرد.....هیونگ لبخند کمرنگی زدو قهوه رو گرفت........جونگ پاشو انداخت روی پای دیگش
رو به هیونگ کردو گفت

:تو عمرم اینکارو نکرده بودم....اولین بارم بود که خبر مرگ کسی رو به کسی میدم
لیوانو سر کشید
هیونگ کنایه امیز گفت:از وقتی دستیارم شدی نمیدونستم چنین نقطه ضعفی هم داری..........واقعا خیلی افتضاح خبرشو دادی.....الانم بخاطر خبر دادنت اینجاییم
جونگ لبخند شیرینی زد و خودشو به صندلی تکیه داد....
پرستاری از اتاق سما در حالیکه چن ورق توی دستش بود و تمام تمرکزش روی ورقها بود بیرون اومد ..هیونگ با دیدنش از جاش بلند شد و داد زد:
صبر کنید خانوم پرستار
پرستار ایستاد و روشو سمت هیونگ چرخوند.........
هیونگ سمتش دوید و پرسید:حالش چطوره؟
پرستار لبخندی زدو گفت:کدومشون بچه یا مادرش
جونگ رو صندلی نشسته بود و داشت قهوشو میخورد که با شنیدن اینحرف قهوه پرید تو گلوش و به سرفه افتاد......با مشتش کوبوند به سینش و در حالیکه چشماشو روهم فشار مید از جاش بلند شد و نزدیکشون رفت
هیونگ با تعجب پرسید:بچه؟
-بله حدودا چهل روزشه.........بذارین خیالتونو راحت کنم هم مادر و هم بچه حالشون خوبه میتونید  برید ملاقات
پرستار دور شد .....هیونگو  جونگ شوکه شدن.....بچه ای که هنوز چهل روزشه و پدرشو از دس داده. ........از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدن...به هم با قیافه ی مضطرب نگاهی کردن  ....و سمت اتاق سما اهسته و سنگین قدماشونو برداشتن......
در اتاقش باز بود ..........هردو اروم وارد اتاقش شدن......سما  رو ی تخت دراز کشید ه بود .....ملافه رو تا روی سینه  کشیده بود  به دستش سرمی وصل بود و کنار بدنش افتاده بود........سرش سمت پنجره بود و بیرونو نگاه میکرد.........هیونگ روی صندلی کنارتخت نشست......جونگ کنار صندلی ایستاد و به سما خیره شد.........سما متوجه ی حضورشون شد .......هموونطور که سرش سمت پنجره بود با صدای ضعیفو لرزون و اندوهناکی گفت:
میدونم الان دلتون واسم میسوزه.....حتما  پیش خودتون میگین چجوری میتونم تنهایی بزرگش کنم......ولی من قویتر ازین حرفام
هیونگ لبخندی زدو گفت:خوشحالم که اینو میشنوم........
میخوام ازتون درمورد شوهرتون سوالاتی بپرسم.....الان قادر به جواب هستین؟
سما سرشو کمی چرخوندو گفت:شما کاراگاه خصوصی هستین؟
جونگ :اره
-کسی شما رو استخدام کرده؟
هیونگ اخمی کردو گفت:نه....... بعنوان اخرین پروندم داوطلبانه اینو خواستم......و پلیس هم تمام پرونده رو به ما داد و خودش دخالتی نداره.........
سما دوباره سرشو سمت پنجره کردو با لحنی که بغض رو نمایانگر بود گفت:
منو هیون عاشق هم بودیم.........دیوونه وار همدیگرو دوس داشتیم.
اینقدر که حاضر بودیم جونمون رو هم واسه هم بدیم.......
دستشو رو شکمش کشید ......گریه ای بی صدا که با وجود اومدن اشکهای زلالی تن صداشو لرزون کرد......بین گریه هاش میگفت:
میخواستم با شنیدن اینکه داره پدر میشه خوشحالش کنم...اما ...
جونگ نزدیکش رفت و با حالت جذبه و جدیت(ای من فداششششش)گفت:به کسی مشکوکی؟
سما همینطور که گریه میکرد سرشو بمعنی منفی تکون میداد......و دوباره بین گریه هاش گفت:
اون اخلاق خوبی نداشت ........همین باعث میشد که با افراد زیادی در ارتباط نباشه.....اجتماعی نبود.....اگه دوستی هم داشته من ازش خبر ندارم
هیونگ دستشو گذاشت روی دست سما که روی شکمش بود.........سما با چشمای پر اشکش به چهره ی هیونگ نگاه کرد......هیونگ لبخندی زدو گفت:
ممنون که کمکمون کردی....
دست سما رو کمی فشار داد و دستشو از روی دستش برداشت
از جاش اروم بلند شد .....و هردو بسمت   در راه افتادن

0000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
ازونجاییکه میدونستن هتل دریم کجاست سریع بمقصد اونجا بیمارستانو ترک کردن....هردو ازماشین پیاده شدن ..........رستوران  ارزو ...که فقطو فقط ادمای سرشناسو پولدار و مهمونای خارجی حق ورود به اونجا رو داشتن..........قدماشونو سمت رستوران  سرعت دادن.......از پله هاییکه با فرش قرمزی مزین شده بود بالا رفتن وبه  مشعلای بلندو زیبای درب ورودی  که به زیبایی بی نهایتش می افزود نگاهی انداختن........هیونگ قبل ازینکه چیزی بشه کارتشو دراورد و جلوی نگهبانا گرفت......و هردو وارد شدن......
بعداز پرسجویی فهمیدن اتاق مدیر طبقه ی سومه.....بی درنگ سمت اسانسور دویدنو خودشونو به طبقه ی سوم رسوندن.......اتاق مدیر انتهای راهرو با پلاک قهوه ای چوبی که روش با طلایی حک شده بود اتاق مدیر نمایان بود.....هیونگ و جونگ راهشونو سمت اتاق پیش گرفتن.......همونطور که قدم برمیداشتن هیونگ گفت:
باید تا فردا پرونده رو حل کنیم.....واقعا تاسف داره الان شبه و هیچ سرنخی گیرمون نیومده.
جونگ به کف راهروش که از تمیزی برق میزد نگاه دوخته بود گفت:من تحقیقاتمو بیشتر میکنم
به درش رسیدن.......هیونگ  با دو انگشت اروم بدر کوبید.....صداهای عربده و دادو فریاد ازاتاق بیرون میومد.....انگار با کسی سروصدا میکرد.......هیونگ دوباره در زد محکم بلند فریاد زد بیا تو.....
هیونگ درو اهسته باز کرد......مدیر رستوران توی اتاقش تنها بودو گوشی تلفنی دستش بودو بلند داد میزد:
چرا هنوز نیومده؟زود باش پیگیری کن کجاست از زیر زمین هم که شده پیداش کن........یونگ به تنهایی نمیتونه از پس اینهمه مهمون بر بیاد.....هر جور شده هیون باید همین امروز بیاد سرکارش......شیرفهم شد؟
اینو گفتو گوشیرو محکم سر جاش گذاشت......از عصبانیت صورتش قرمز شده بود........با اون سیبیل کلفت و ابروهای اخموش قیافش خیلی دیدنی شده بود.....تازه متوجه ی هیونگو جونگ شد......با اخمی گفت:
شما کی هستین؟
هیونگ کمی نزدیک اومدو کارتشو دراوردو گفت:من کاراگاه هیونگم....برای تحقیقات اومدم....
مدیر اخمشو باز کردو با تعجب پرسید :کاراگاه؟واسه چی تحقیق؟
جونگ دست کرد لای موهاش و کمی بهم ریختو توی دلش گفت:حالا کی واسه این توضیح بده؟
هیونگ میخواست چیزی بگه که صدای در مهلت حرف زدنو ازش گرفت....
مدیر بلند گفت:بیا تو
یونگ سنگ با لباس سفید بلند...پیشبند و کلاه اشپزی که دور گردنش دستمال کوچیک قرمز رنگی گره خورده بود وارد اتاق شد
یونگ بدون اینکه توجهی به اون دو بکنه نزدیک رفتو با جدیت گفت: مشتریامون امشب زیادن من چجوری میتونم از پس همشون بر بیام؟به گوشیشم هر چی زنگ میزنم جواب نمیده.....از هرکی که میدونستم هم پرسجو کردم اما انگار اب شده رفته تو زمین
مدیر به هیونگ با اشاره ی دست تعارف کرد تا بشینه......یونگ نگاه گذری بهشون کرد و با حرکت سر سلام کرد.......هیونگ نشست و گفت:
دیشب نزدیکای ساعت 12 سراشپز هیون توی خونش بقتل رسیده
ی لحظه مدیرو یونگ با ناباوری به هیونگ خیره شدن......یونگ چشماش از شوکی که بهش وارد شده بود بینهایت گشاد شد....با تعجب گفت:چی؟گفتی چی شده؟
مدیر با تعصب گفت:این امکان نداره.......چطور ممکنه؟اونکه با کسی دشمنی نداشت
هیونگ ادامه داد:منو دستیارم جونگ برای تحقیقات مزاحمتون شدیم......لطفا همکاری کنید
یونگ رنگش پرید برای لحظه ای مثل مجسمه ها خشکش زد......نمیدونس چی بگه..دستشو به میز گرفت تا نیوفته.....چشاش کمی خیس شدن.......لرزش پاهاشو راحت حس میکرد........جونگ فهمید حالش خوب نیس نزدیکش رفتو اونو از پشت گرفت و روی صندلی  کنار هیونگ نشوند....
.مدیر با تعجب گفت:چطور این اتفاق افتاده؟
هیونگ:ماهم میخوایم همینو بدونیم
مدیر:این نمیتونه حقیقت داشته باشه......منظورتون کیم هیون جونگه؟
هیونگ اهی از سر کلافگی کشیدو بلند گفت:بله....منظورم آقای کیم هیون جونگه
نمیتونس اینو باور کنه.....توی دلش میگفت:.هیون ؟هیون مرده؟چطوری این موضوعو هضم کنم؟اونکه تا دیروز تو آشپزخونه مشغول بود اما حالا نه باورم نمیشه
مدیر مردی بود ک هر چی تو ذهنش میگذشت بروز نمیداد........نسبت ب همه چی خودشو بی تفاوت نشون میداد
 ازجاش بلند شد ....از مرگ هیون ناراحت بود اما زیاد بروز نمیداد......روبه پنجره ی اتاقش که پشت به میزو صندلیش بود ایستاد و بدون اینکه پرده رو کنار بزنه
با صدای لرزونی گفت:تو این رستوران دوتا سراشپز داریم....یکی هیون و دیگری یونگ البته باید بگم داشتیم.....که هرکدوم اشپزای مخصوص خودشونو دارن......من شیفته ی جدیت و سرسختی هیون بودم..اخلاق خوبی نشون نمیدادولی همین باعث میشد ازش حساب ببرن...به کسی مشکوک نیستم..اما حدسایی میزنم
یونگ داشت کم کم متوجه ی حالات میشد......بی اراده داد زد:هیوووووووووون......چرا؟؟؟؟؟؟چرا هیون؟؟؟؟؟
اشکاش بسرعت رو گونش نقش بستن......با دستاش صورتشو پوشوندو محکم گفت:نمیتونم باور کنم
یونگ دستاشو ازروی صورتش سمت موهای سرش برد و شروع کرد به کشیدنشون....بلند داد میزد :هیوووووووووووووووووووووون.......هیون جونگ...
جونگ کنار صندلیش ایستاده بودو شونه های یونگو گرفته بودو با لمس کردنشون همدردیشو نشون میداد......
هیونگ رو به مدیر با جدیت پرسید:چه حدسایی میزنید؟
مدیر اشکی که از چشمش بتازگی بیرون اومده بودو با انگشتش پاک کردو دوباره سرجاش نشستو با صدای لرزونی گفت:چن وقت پیش یعنی 2 ماه پیش....



نظرات() 
نوع مطلب : five members 
cara mengatasi anak balita susah makan
چهارشنبه 1 شهریور 1396 04:24 ق.ظ
Hello, I enjoy reading through your article. I wanted to write
a little comment to support you.
https://commons.wikimedia.org
دوشنبه 30 مرداد 1396 05:23 ق.ظ
At this time I am going to do my breakfast, later than having my breakfast coming yet again to read more news.
potential real estate
سه شنبه 24 مرداد 1396 03:26 ب.ظ
I relish, lead to I discovered exactly what I used to be looking
for. You've ended my four day long hunt! God Bless
you man. Have a great day. Bye
James Frazer Mann
سه شنبه 24 مرداد 1396 05:54 ق.ظ
It's remarkable to pay a quick visit this website and reading
the views of all friends regarding this paragraph, while I am also zealous of getting knowledge.
Foot Problems
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:27 ب.ظ
Hello There. I found your blog the use of msn. That is a really neatly
written article. I will be sure to bookmark it and come back
to read extra of your useful info. Thanks for the post.
I'll certainly return.
Silvia Odete Morani Massad
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:17 ب.ظ
Hi, I do believe this is an excellent website. I stumbledupon it ;
) I may revisit once again since I bookmarked it.
Money and freedom is the greatest way to change, may you be rich
and continue to guide other people.
es-la.facebook.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:14 ب.ظ
I'm gone to tell my little brother, that he should also pay
a quick visit this webpage on regular basis to take updated from most recent information.
Lelio Vieira Carneiro Junior
شنبه 14 مرداد 1396 11:21 ق.ظ
When I originally left a comment I appear to have clicked the -Notify me when new comments are added- checkbox and from now on whenever a comment is added I get four emails with the exact same comment.
Is there a means you are able to remove me from that service?
Kudos!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 12:51 ق.ظ
I'm really enjoying the design and layout of your
site. It's a very easy on the eyes which makes it much more
enjoyable for me to come here and visit more often.
Did you hire out a designer to create your theme?
Great work!
fati_youngiiii
دوشنبه 16 مرداد 1391 12:33 ب.ظ
الهیییییییییییییییی من فداااااااااش که با پیشبند و کلاه سفید دستمال قرمز گره خورده به گردنش اومد تو(بگردم الهیییی)
قربون اشکاش برم که اینطوری میریزه فدای اون داد زدناش بشم
آخییییییییییییی گناه داره هیون الهیییییییییی
2 ماه پیش چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
2 ماه پیش چیییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من الان میرم میخونم ککککککککک
ایول خیلی حال میکنما
بووووووووووووووووووووس
برم بعدی
پاسخ n@rges 501 : من خودم قبلا اینکارو کردم پیش مرگش شدم تو لازم نی
هههه برو بعدی الکی نیس که فاطی جون خودمونی شدید باحالی نمیخونی نمیخونی یهوویی میزنی بخونی از خماریهای من دربیای
AREZOO501
پنجشنبه 12 مرداد 1391 01:33 ق.ظ
ووووووووووووووووووی!!!!اون لحظه که گفتی یونگ سنگ با لباس سفید بلند...پیشبند و کلاه اشپزی اومدتوآب دهنم رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ولی دلم به حال هیون بیچاره سوووووووووخت!!!!!!
پاسخ n@rges 501 : ههههههه عین خودم
کف کرده بودم
فداش بشم هینمو
YoUnG!i @_@
جمعه 6 مرداد 1391 07:23 ب.ظ
من خودمم فیلتر ندارم عکس گذاشتن خیییییییییییییییلی راحته کههههههههههههههه...
حالا کیلیپ نه..
ولی هرجور راحتیییییییییی
پاسخ n@rges 501 : میدونم
ولی داستان گذاشتن برام راحتتره
سعیمو میکنم شاید عکس هم گذاشتم(نیشخند)
YoUnG!i @_@
جمعه 6 مرداد 1391 07:04 ب.ظ

اخه چون اسمم نیست بدم میاااااد اونی عزیزم.
راستی کی پست میذاررییییییییییی؟؟؟؟؟
میشه همه چی بذاااااریاااااااااا.....
کیلیپ/داستان/عکس.......
پاسخ n@rges 501 : فهمیدم عزیزم
من فقط داستان میذارم نمیتونم چیز دیگه ای بذارم چون سرعتم پایینه دسترسی به سایتای فیلتر هم ندارم واسه اطلاعات و غیره
فردا میذارم عزیزم
YoUnG!i @_@
جمعه 6 مرداد 1391 06:24 ب.ظ
بدممممممممممممممم میااااااااااااااااااااااااااااد میگییییییییی مانولیااااااااااااااااااااا.....
خب اسمم این نیییییییست
پاسخ n@rges 501 : ببخشید عزیز دلم اگه ناراحت شدی
باشه یونگی جونم
YoUnG!i @_@
چهارشنبه 4 مرداد 1391 11:25 ب.ظ
کووووووووووووووشیییییییی تووووووووووووو؟؟؟
منتظرمممممممممممممممممم/
پاسخ n@rges 501 : گفتم که باشه عزیزم
YoUnG!i @_@
چهارشنبه 4 مرداد 1391 12:17 ب.ظ
من همون مانولیا یونگیم که گفتم نویسنده شوووو...
اوووونی الان بیاااااااااااا
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بیاااااااااا دیگههههههههههههههههه..
پاسخ n@rges 501 : سلام مانولیانا جونم
باشه بخاطر تو میام گلم
مارال
سه شنبه 3 مرداد 1391 11:09 ق.ظ
واااای یه لحظه یونگی رو اون طوری كه نوشته بودی تصور كردم خیلی بانمك میشه.
داستان داره جالب تر میشه من برم قسمت بعدی رو بخونم
واااای كه این طوری دو تا قسمت رو با هم بخونم چه كیفی میده.
این قسمت عالی بود عقشم من برم اون قسمت
پاسخ n@rges 501 : اره
فک کن
یونگم با اون هیکل خپلش
خیلی بهش میاااااااد
اره هنوز به جاهای جالبش نرسیده دو قسمت بعد ....(یکی جلودهنمو بگیره الان لو میدم)
اورییین گلم برو اونم بخون
مارال
سه شنبه 3 مرداد 1391 11:00 ق.ظ
سلام عزیزم خوبی؟
ببخشید من دیر اومدم میانه
برم داستان خشملت رو بخونم و بیام
پاسخ n@rges 501 : سلام بروی ماهت
عب نداره گلم میدونم سرت شلوغه اسباب کشی کار اسونی نیس
تو لطف داری عزیزم
برو
کیمیا
دوشنبه 2 مرداد 1391 01:33 ب.ظ
هاهاهاهاهاهاهاها...یونگ چرا قاط زد؟؟؟؟
نکن برادرم...خیلی مو داری اونارم بکش
........
اه اه اه اه ناااااااااااااااااااااااااری این چه جای تموم کردن بود..اه..بدو قسمت بعد...ناااااااااااااارییییییییییییی
بدووو...من یه دور صفحرو ریفرش میکنم بیام ببینم قسمت بعد رو گذاشتیا...
وااااااااااااااااای ناری....اهه اهه اهه ...بقیش...بدووووو
پاسخ n@rges 501 : خب دوستش بوده همکارش بوده رفیق خنده هاش بوده
ههههههههه کند همشو کچل شد دید کیو کچل شده گفت انگاری مد شده اونم این تیریپو انتخاب کرد
باش الان میذارم
نیس حوصلم خیلی سر رفته باید یه کاریش بکنم دیگه
کیمیا
دوشنبه 2 مرداد 1391 01:29 ب.ظ
یونگ سنگ با لباس سفید بلند...پیشبند و کلاه اشپزی که دور گردنش دستمال کوچیک قرمز رنگی گره خورده بود وارد اتاق شد
*جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
(شلپ شلپ شلپ)بزن دست قشنگرو به افتخار یوووونگ...جووونم...فدات بشم با اون لباست جیگرم...
پاسخ n@rges 501 : اوخییییییییی نگو خیلی بهش میاد نه؟
من فدااااااااش
(در حال حاضر بدلیل فدا شدن بسایر زیاد از حد مجاز در ان دنیا سیر مینمایم)
کیمیا
دوشنبه 2 مرداد 1391 01:28 ب.ظ
این هیونگم با این کارتش مارو سرویس کرد...
پاسخ n@rges 501 : کککککک
ندید پدیده بس
کیمیا
دوشنبه 2 مرداد 1391 01:26 ب.ظ
این هیونگ چه زود پسر خاله میشه!!!!
چشم هیون ور دور دیدی؟؟!!!!
اهه اهه اهه هیووووووووووون...نبینم نباشی....
....
....
ای من به فدای جذابیتت جونگم...
............
پاسخ n@rges 501 : اره طفلی زن نداره خب حق بده بهش
هیوووووووووووون خدا نکنه الهی عمر جاوید گیرش بیاد
من فداش شدم قبلا تو لازم نیس (غیرتی*)
کیمیا
دوشنبه 2 مرداد 1391 01:24 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییییغ
بچه؟؟!!!!!هیوووووون؟؟!!!!!!نهههههههههههههه
پاسخ n@rges 501 : جیییییییییییییییییییغ
اوهوم
بچشه
تازه خودم بفرزندی گرفتمش
مهسا
شنبه 31 تیر 1391 01:25 ب.ظ
هی وای من یونگ خل شد؟؟؟؟
هیونگ چرا عصاب نداره؟؟
هیونگ خطاب به هیون میگه:
با این قتل عصاب مصاب نذاشته برام
هی باید شب حرص و قرص خورد
یهو دیدی کاراگاه خل مل شد
راستی سلام
کیو:سلام منم بهش برسون
مهسا:ناری کیو سلام میرسونه
کیو:مهسا من گشنمه
مهسا:ناری من برم برای این ناهار درست کنم میام
کیو:مهسااااااااااااااااااااااااااااااااا
مهسا:اومدممممممممممممممممممم

پاسخ n@rges 501 : ااااااااا بچم کجاش خل شد؟
هول شد بس که شک شد

وای سلام منم بهش برسون ماچشم بکن از لب
کککک
فعلا که خود درگیری پیدا کردی برو قرص مرصاتو بخور دخمل خوووووووووف
برو شوملت صدات میزنه
مهسا
شنبه 31 تیر 1391 12:57 ب.ظ
سلام منم اومدم
مهسا
شنبه 31 تیر 1391 12:57 ب.ظ
سلام منم اومدم
پاسخ n@rges 501 : سلااااااااااام خوش اومدی
kyuna سلامی قد زیبایی گونه و لب های سنتر :)
شنبه 31 تیر 1391 12:07 ق.ظ
فرستادم قبولش کن
پاسخ n@rges 501 : کردم مخسی عجیجم
بوووووووووووووس
kyuna سلامی قد زیبایی گونه و لب های سنتر :)
جمعه 30 تیر 1391 06:50 ب.ظ
ناری جون شما بودی میخواستی نویسنده وب من بشی؟
گلم اگه اسم کاربریه این وبو رام خصوصی بذاری برات همنیجا دعوت نامه میفرستم که با نام کاربری و رمز عبور همینجا بتونی از پنلت توی اون وب استفاده کنی
اگرم نمیخوای بگو که جدا برات پنل بسازم
پاسخ n@rges 501 : کیونا؟
پ ن پ هیون بود اسم منو انتخاب کرد برات نظرید
گذاشتیدم
M@NoL!@ YoUnG!i
جمعه 30 تیر 1391 02:18 ق.ظ
سلاااااام اووووونی...@_@
ایولاااااااااااا خییییییلیییییی خوشملللل بوووووووود...
خوشحاااااااال میشم به منم سربزنیییییییییی...
داستاناااااااااتو دوووووووس داااارمممم برا همین اگه تونستییی حتماااااا حتمااااااااااا بیااااااااااااا نویسندم شووووو...
چون یه وبلاگ تازه درست کردم...@_@
خیییییییییییییییییییییییییلیییییییییییییییی خوشحااااااااال مییییییییییییییییشم...@_@
پاسخ n@rges 501 : سلام
جداااااااا؟مخسی که خوندیش عسلکم
جدی؟ینی همیشه میخوندی؟
چون تعجب کردم اخه دفه اولیه نظرتو میبینم گلم
اگه تونستم حتما میام برات نظر میذارم که نویسنده بشم
سعیمو میکنم ولی احتمالا بعد ماه رمضون چون تو این ماه حسش نیس
mehry
جمعه 30 تیر 1391 12:45 ق.ظ
تو لطف داری عزیزم
شک نکن تو هم به همون اندازه واسه من با ارزشی
ولی باور کن اول پستو نخوندم اصلا
یه راست رفتم سراغ داستان
الان که گفتی رفتم خوندم
حالا خوبی؟
اتفاقی افتاده؟
پاسخ n@rges 501 : مرسی گلکم میدونم
ههههههه مث من
خیلی وقتا پستو نمیخونم یه راست ادامه مطلبو میزنم
فک کردم خوندی خب
نمیدونستم حتی تو اینکارم عین هم عمل میکنیم
نه
اصلا خوب نیستم
اول تو شوک بودم الان تازه حالیم شده
بعدا بهت میگم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر



نمایش نظرات 1 تا 30