تبلیغات
SS501 short stories - Only for you.ep3
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

پنجشنبه 29 تیر 1391 :: نویسنده : KimiA2
سلام برو بچ عزیز دابل اسی
البوم کیو رو دیدیدن؟؟؟من که خیلی خوشم اومد....الی بمسرم4 روز دیگه داره میره خوف اومدم با قسمت یکی مونده به اخر این داستان امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد....جون کیمی نظرم بذارید....هیییی



برین ادامه.

Only for you.ep3

برگشتم تا از از اونجا بیام بیرون که با صورت هیون مواجه شدم که در یه قدمیم بود....نگاهش روی لبام بود....احساس کردم یه چیزی درونم شکست.....هیون سرشو جلو اورد و لبامو بوسید.....نه یه بوسه ی عادی....بوسه ایی همراه با اشتیاق زیاد....چه اتفاقی داره میفته؟

شکه بودم.....ترسیده بودم....و باورم نمیشد...هیون....کسی که همیشه به عنوان برادرم دوستش داشتم حالا داشت منو میبوسید....اون داشت به سوها....به بهترین دوستم خیانت میکرد.....و منم توی خیانتش شریک بودم....

سریع ازش جدا شدم و دستمو روی سینش گذاشتم و به عقب هلش دادم خواستم از اونجا برم و لی دستاشو دور کمرم حلقه کرد...و دوباره لبامو بوسید ولی خیلی کوتاه....لبخندی به روم زد و سرشو اهسته به گوشام نزدیک کرد و....

_:فردا.....هه می.....فردا....یه پیشنهاد برات دارم....بر بخواب....فردا...روز مهمیه!!

دستاشو از دور کمرم باز کرد از اونجا رفت....اهسته روی زمین نشستم و دستمو روی لبام کشیدم....اولین بوسه...هه....چطور به این راحتی از دستش دادم.....اونم با کی......هیون.....از ری زمین بلند شدم و کفشامو از روی زمین برداشتم و به سمت اتاقم رفتم....حسی بهم میگفت فردا روز سختیه پس باید برای چند ساعتم که شده می خوابیدم.

..........

صبح با سرو صدای سویونگ از خواب بیدار شدم داشت همراه سوها میرفت ارایشگاه نگاهی به ساعت انداختم 9:30 بود....یاد اتفاقات دیشب افتادم و دلشوره ی عجیبی پیدا کردم....باید میرفتم اتلیه....طبق برنامه ساعت 11:30 هیون و سوها باید میومدن اونجا برای عکس برداری دلم نمی خواست با هیون رو بر رو بشم برای همین کلاه سیاه رنگم رو برداشتم و روی سرم گذاشتم و به طرف اتاق کیوجونگ راه افتادم باید باهم میرفتیم.

6 ماهی میشد که منو کیوجونگ اتلیه ی عکسبرداری راه انداخته بودیم و با هم شریک بودیم....دم در اتاقشون رسیدم در زد چند دقیقه نگذشته بود که کیوجونگ با چشمایی سرخ و رنگی پریده در اتاق رو باز کرد....از دیدن قیافش یه لحظه جا خوردم!!

هه می:ح...حالت خوبه؟

_:اوهوم..چیزی می خوای هه می؟

هه می:اهان....باید بریم اتلیه...برو اماده شو

_:به این زودی ساعت 9 شد؟اه....باشه سوها برو پایین تا من اماده بشم.

سرمو اهسته تکون دادم و به سمت نشیمن راه افتادم .....خودمو روی مبل پرت کردم و صورتمو توی کوسن ها مخفی کردم....قلبم به درد اومده بود....همه چیز رو تحمل کرده بودم...همه چیز....اما....نه اینو نمی تونم تحمل کنم....چطور تونست منو سوها صدا بزنه.....خیلی نامردی کیم کیو جونگ....خیلی.

_:هه می؟

با صداش از جام پریدم و سریع صورتمو پاک کردم تا متوجه نشه با حالتی مشکوک نگاهم کرد و من سرمو پایین انداختم...بازومو گرفت و همراه خودش کشید.

_:بیا بریم داره دیر میشه

هه می:ب..باشه

تا ساعت 10:30 مشغول اماده کردن صحنه ها و کارای دیگه بودیم باهم به سمت کافی شاپ نزدیک اتلیه رفتیم تا چیزی بخوریم کیو جونگ میزی رو که از همه دور تر بود انتخاب کرد و منو باخودش اونجا برد تا بشینیم...جای دنجی بود این ساعت از روز کسی زیادی توی کافی شاپ نبود ولی خوب.....

خیلی ساکت بود یه جورایی زیادی ساکت...که این باعث نگرانی نبود....توی همچین روزی....خوب انقدر ساکت بود عجیب نیست....حق داره....چرا منو نمیبینه.....فکر نکنم تا سوهایی وجود داشته باشه کیو بتونه منو ببینه..اهی میکشم و با صدای موایلم از افکارم بیرون میام.

هه می:الو؟

_:هه می منم سوها..ما داریم میام...

هه می:باشه...منتظرم...بایی.

_:سوها بود؟

هه می:اوهوم...بلند شو بریم تو راه بودن

_:باشه...ام....هه می؟

هه می:هوم؟

_:میشه تو ازشون عکس بگیری؟

با این که دلم اصلا نمی خواست با هیون روبر رو بشم اروم سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم لبخندی به روم زد و از کافی شاپ بیرون رفت...تقریبا 10 دقیقه بعد از این که مارسیدیم هیون و سوها هم اومد سوها...فوق العاده شده بود.....کیو سلامی بهشون کرد و سریع از اونجا رفت اونا رو بردم اتاق عکسبرداری.

عکس ها همه خوب شده بودن...ولی تنها چیزی که منو اذیت میکرد نگاه گاه و بی گاه هیون بود هر وقت سرم رو بلند میکردم قافلگیرم میکرد ....اصلا احساس خوبی نسبت به این نگاهاش نداشتم باعث میشد دلشورم زیاد تر بشه...احساس میکردم چیز خوبی در انتظارم نیست.

ساعت حدودا ی 1 بود که کیو ناهارمون رو برامون اورد....من ناهارم رو برداشتم و از اتاق یرون رفتم...احساس خفگی میکردم...سریع ناهار و خوردم و برگش اتلیه...هیون داشت میرفت کلیسا و سوها پیش ما میموند قرار بود 1 ساعت دیگه رانده بیاد دنبالش.

_:هه می؟

هه می:چیه سوها

_:میدونی چیه میترسم....درواقع باورم نمیشه امروز راره ازدواج کنم

قلبم به درد اومد....نباید بهش میگفتم به هیون اعتماد نکنه.....اون دوستمه....اینکار خیانت به اون محسوب میشه...به بهانه ی اماه شدن رفتم توی اتاق و لباسمو بوشیدم و شروع کردم به صاف کردن موهام....یه ارایش ملایم هم کردم و کیف دستی کوچیکم رو از روی میز برداشتم و برگشتم پیش سوها کیوجونگ هم اماده شده بود راننده اومده بود دنبال سوها تا اونو به کلیسا ببره بهاش خدافظی کردم و سوار ماشین کیوجونگ شدیم و با هم به سمت کلیسا رفتیم.

یک ربع بعد رسیدیم از ماشین پیاده شدم و رفتم و پیش سویونگ وایستادم حواسم پرت شد و نفهمیدم کیوجونگ کجا رفت...هیون توی محراب ایستاده بود و منتظر سوها بود.

یونگ سنگ:هه می برو تو اتاق ببین سوها اومده

سرمو تکون دادم و به طرف اتاق رفتم اروم در زدم و در رو باز کردم کسی تو اتاق نبود....طبق قرار سوها باید اومده باشه.....ضربان قلبم هر لحظه زیاد تر میشد کاغذی رو روی میز دیدم سریع برش داشتم و خوندمش...

من سوها رو بردم....دنبالمون نگردید....چون پیدامون نمیکنید.

دستمو به لبه ی میز گرفتم تا نیفتم کاغذ رو توی کیفم گزاشتم در همون لحظه و یونگ سنگ وارد اتاق شدن.

یونگ سنگ:نیومده؟

هه می:نیستش....قرار بود....قرار بود اینجا باشه.

_:یونگ سنگ..هه می

هر دو به طرف در برگشتیم و هیون رو دیدیم.

_:سوها کجاست؟

کیو....تو چیکار کردی....تو چیکار کردی نگاهی به قیافه ی عصبانی هیون انداختم....یه چیزی این وست درت نبود..

یونگ سنگ:فکر کنم بدونم چی شده.....کیوجونگ

_:احمق.....میدونستم بالاخره یه کاری میکنم....وای به حالش اگه یه تار مو از س سوها کم بشه....

یونگ سنگ:هیون بیا بریم تو باید بری پیش مهمونا...

یونگ سنگ زودتر از هیون از اتاق بیرون رفت هیون طرف من برگشت و لبخندی به روم زد و به موایلم اشاره کرد.

ترس و دلهرهم هر لحظه زیاد تر میشد.....اروم موایلم رو برداشتم و همون لحظه شروع کرد به زنگ خوردن...کیوجونگ بود سریع جواب دادم

هه می:الو کیو شماها کجایی؟

_:هه...می.....سوها.....سوها....حاش خوب نیست....خونریزی...خونریزی داره.

هه می:چطوری....چرا؟

_:تو....میدونستی....اون حاملست؟

هه می:بگو کجایین همین الان میام....زود باش.

 تا قسمت بعد بای باییییی





نوع مطلب : story about kyu jong، story about hyun joong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 31 تیر 1391 04:08 ب.ظ
man migam hyun dokhtararo mach kard terkidam to zanaro hamele mikoni
?????
sang del
doa kon nabinametaaaa
KimiA2 هه هه هه تو خدا منو نزننننننننننننننننننننننننن
من که سنگ دل نیستم(نیشخند)
جمعه 30 تیر 1391 02:05 ب.ظ
سلام!هنو نخوندم!ولی میدونم خوشمل مینویسی!
مر30
KimiA2 ممنون عزیزمممممم
پنجشنبه 29 تیر 1391 06:23 ب.ظ
حاملست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یا خدا چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
KimiA2 پوهاااااااااااااااااااااا
به راحتیییییییییی
پنجشنبه 29 تیر 1391 06:17 ب.ظ
چلام اونی خیلی دیر اومدیا
اول برم بوخونم
KimiA2 سلاممممممم
میانه عزیزممممم
بدووووو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر