تبلیغات
SS501 short stories - sweet dream part 5
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

پنجشنبه 29 تیر 1391 :: نویسنده : neda

سلام دوستای عزیزم

چطور مطورین چه خفرا؟

 

من اومدم با پارت بعد برین ادامهههههههههههههههه بوس

بای

 

32554390351868472868.jpg

یادت باشد!
دلت که شکست سرت را بالا بگیری
تلافی نکن فریاد نزن شرمگین نباش
حواست باشد
دل شکسته گوشه هایش تیز است
مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود  زخمی کنی به
کین...
مبادا فراموش کنی روزی شادیش آرزویت  بود
صبور باش و ساکت


قسمت13:


اردو اخر هفته!


نئا:مطمئنی منظور دیگه ای نداشتی مامان؟ مامان:شاید!!! 
ندا:مامااااااااان!  
مامان:من که خوب میدونم دوسش داری   ندا:مامااان نگو خجالت میکشم
دیه!  مامان:برو تو اتاقت که الان
اولین اس ام اس رو بهت داده! 
ندا:نخیرم و بعد رفتم تو اتاق 
گوشیو برداشتمو شاخ در اوردم اس جدید از هیونگ!!!:شب خوبس داشته باشی
نونیم(یعنی خواهر کوچیکه)  ندا اس
داد:ما که هم سنیم!!!!  
هیونگ:ا؟راست میگی! خوب شب خوبی داشته باشی اونی 
ندا:تو هم همینطور اوپا هیونگم(قابل توجه مائده:بعد............بازم میگیم
اونی و اوپا!!!!واقعا..خل شدیم!!!)


فردا صبح مدرسه:


همه دخترا ماجرای صدف و کیو رو فهمیدن و از اونور پسرا هم میدونستن /همه
رفتن سرکلاس/یونگ سنگ:خوب رعنا....فکر کنم همه دیروز ی برنامه ای داشتن به غیر ما
ها!


رعنا:خوب....حالا مثلا  که
چی؟  یونگ سنگ:چرا دعوا
داری؟؟؟؟؟؟؟!...............که مثلا ماهم...............بیا بعد مدرسه بریم یه فست
فود  رعنا:شب بهتره تا ظهر واسه
ناهار یونگ سنگ:شب ساعت8 چطوره؟ 
رعنا:باشه  یونگی:ادرسو برات
اس میکنم!


همه رفتن سر کلاس همه بچه ها یه برگه دستشون بود و با خوشحالی
میخوندن  کیو رفت جلو یه برگه گرفت و
خوند و:در تعطیلات اخر هفته جهت تفریح یک اردو در نزدیکی سواحل دریا و مدت رمان
2روز!


همه رفتن و داشتن باهم برنامکه ریزی میکردن 
کیو و صدف همینطور مات مونده بودن و به هم خیره شده بودن 
ندا:هی نگاشون کنیم 
هیونگ:الهیی....شکسن عشقی بد چیزیه 
ندا:مگه تا حالا خوردی؟  
هیونگ:نه!..ولی کلا بد چیزیه!!!! 
مائده:باید هر جور شده اینا رو با خودمون ببریم!جونگی نظر تو چیه؟  جونگی:موی کوتاه بهت نمیاد!!!!!!!!!   مائده:الو کجایی؟!من چی میگم تو چی
میگی!  
جونگی:ها؟....اها!!!...اره اره باید ببریمشون! 
بقیه:موافقیم


زنگ تفریح:


ج.نگی:آیی مائده موهات خیلی زشت شده!!!!  مائده:از
صبح ده بار گفتی  جونگی:اخه بد
شده!گفتم نکن ! مائده دیه طاقتش تموم شدو زد زیر گریه و جونگ مینم اینقد خندید و
اخرش دلش سوخت و بقلش کردو گفت:اخی....اشکال نداره...بلند میشه!نگران نباش!  مائده:میدونم زشت شدم  
جونگی:نه بابا تو که همیشه دل ربا بودی   مائده:اهای پررو دیه هیز شدیا
جونگی  جونگمین:از خداتم
باشه//هیون:به بقیه که نگفتی چیزی؟ لیلی:نه بابا نمیگم
اصلا


هیون:جبرا ن میکنم 
لیلی:لازم به جبران نیست 
هیون یه چشمک زدو: بریم واسه اردو برنامه ریزی کنیم؟ 
لیلی:بریم//صدف:بچه ها اردو بهتون خوش بگذره 
رعنا:با تو خوش میگذره! 
صدف:من که بابام نمیزاره    ندا:میزاره من میدونم چه کنم
خیالت راحت!


ظهر ندا  با صدف  رفتن دم خونشون 
صدف:بابا این دوستم ندا هستش 
باباش:خوشوقتم ندا خانوم! 
ندا:ممنون میخواستم بگم اخر هفته یه اردو هست ما میخوایم صدفو ببریم بدون
اون خوش نمیگدره باباش:فقط باید یا
خودتون باشه ندا:باشه با
خودمونه بابش:قبوله..صدف با شما//همه
واسه ی اردو میومئن صدف و کیو هم خوشحال بودن  فردا کیو داشت از کلاس میومد بیرون که
یهو صدفو دید و:...صدفففف!   
صدف با شنیدم صدای کیو برگشتو:کیو!آه سلام خوبی؟ 
کیو:سلام عزیزم...ممنون..میخواستم بپرسم بابات گوشیتو بهت
داد؟


صدف:اره..همون روز اول  
کیو:خوبه...فقط...یه چیزی میگم ناراحت نشو


صدف:بگو  
کیو:صدف..راستش..بابات...........................................................






رویای شیرین 14:


هی وای من!!


صدف:بگو 
کیو:بابات..............اونروز بابات بهم گفت که یه نفرو مامور کرده  که همش دنبال ما باشه...یعنی...ما...تو
اردو..نمیتونیم باهم باشیم...


صدف:وای نه!اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   کیو:نمیدونم صد
ف...واقعا....نمیدونم................صدف؟  صدف:ها؟(ها چیه بله!)کیو زد زیر
خنده و :هی وای من......باور کردی؟  
صدف:ککککککککککککککککیییییییییییییییییییییییووووووووووووووووو 
وایسا ببینمممم پسره پرو ایششششششششش/شب بود رعنا ادرسی 
که یونگ سنگ واسش اس کرده بود 
رو گرفت و داشت اماده میشد  
مامانش:کجا میری؟؟؟؟؟؟  
مامانش:دوستم واسه شام دعوتم کرده مامان   مامانش:ببین....اگه دوست داری
میتونی امشب پیش دوستت بمونی!!!!و فردا از همون ور برین اردو 
رعنا:واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ممنون مامی!! مامانش:خواهش عزیزم بهت خوش
بگذره!...بای(عجب مامان توپی!)رعنا رفت اونجا و یونگ سنگو دید 
یونگ سنگ واسش دست تکون دادو اومد جلو/رعنا:سلام ...خوبی؟  
یونگ سنگ:ممنون بشین! 
رعنا:خوب چه خبرا؟  یونگ
سنگ:هیچی.........................................................  
رعنا:اممم ...................خوب؟   یونگ سنگ:چی خوب؟   
رعنا:خوب.....دعوتم کرذدی بعد حرف نمیزنی؟  یونگ سنگ:اخه من زیاد تو حرف زدن وارد
نیستم   رعنا:شاید بخاطر اینه
که زیاد حرف نمیزنیم و اینا یونگ سنگ:نه... خوب واسه فردا اماده ای؟ 
رعنا:اره امشب میرم خونه یکی از بچه ها از اونور فردا میایم مدرسه! یونگ
سنگ:خوب بیا خونه ما!


رعنا:چی خونه شماااا؟ 
یونگ سنگ:اره فقطم مامانم خونست بابام نیست رفته ماموریت واسه چند
روز!!!  رعنا:اخه.....   یونگ سنگ:خجالت نکش!اشنا
میشی!...اینجوری بیشتر رفیق میشیم  
رعنا خندیدو:منو خجالت؟عمرا! 
یونگی:پس بهتر!حالا چی سفارش میدی؟ 
رعنا:هر چی خودت انتخاب کردی فرق نداره یونگ سنگ:اگه من بگم هیچی چی؟ رعنا:پس منم
هیچی!!!   یونگ
سنگ:ا؟خوب....ولی من اینقدم خسیس نیستم 
وبعد دو تا چیز برگر سفارش دادن و رفتن تو فضای باز فست فود نشستن و بعد یه
ربع اماده شد سفارششون و هر دوشون مشغول خوردن بودن /رعنا اومد رو ساندویچش سس بزنه
که....................................





رویای شیرین÷15


مخلفات!


رعنا اومد رو ساندویچش سس بزنه که همش پاشید رو لباس یونگ سنگ   رعنا:وای....تو رو خدا ببخشید   یونگ سنگ:اشکالی نداره 
لباسم تیرست الان پاکش میکنم(داداشم ریلکسه!)رعنا:بزار من میکنم/بعد اومد
جلو و سرشو نزدیک کرد به یقه یونگ سنگ و یونگ سنگم محو رعنا شده بود 
میخواست بگه که دوسش داره اما احساس میکرد وقتش نیست! 
بعد دستشو گذاشت رو دست رعناو:بسه نمیخواد رعنا هم کنار رفتا 
یونگ سنگ:خوب میخوای حرف بزنی یا بریم خونمون؟رعنا:یونگ سنگ......بد......
یونگی:نه رعنا....من خودم از ت میخوام   رعنا چشماشو بستو باز
کردو:باشه   یونگ سنگ:افرین
بریم   رعنا و یونگ سنگ رفتن
خونه   مامانش:سلام.......اوه
درست میگم؟تو باید رعنا باشی؟  
رعنا:بله...ببخشین ممن..... 
یونگ سنگ:من خودم از رعنا خواستم که اینجا بیاد تا فردا از اینور بریم مدرسه
و بعدم اردو  مامانش:کار خوبی
کردی......خوش اومدی رعنا امیدوارم راحت باشی!(مادر شوهر اینده!!) 
یونگی:بیا بریم اتاق من  
رعنا:باشه(اهم منحرفان  فکر
بد مد نکنین!!)  اونا رفتن تو اتاق و
نشستن رو تخت یونگ سنگ   یونگ
سنگ:الان....بیا......  
رعنا:حرف بزنیم!  یونگ
سنگ:باشه  
رعنا:خوب...................................................................


یونگی:نظرت در مورد من چیه؟(موضوع جدی میشود!) 
رعنا:خوب...خوشگلی....خوشتیپی>>>   یونگی:واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب میخواستم
باهات در یه مو ردی حرف بزنم  ر عنا
یکم تکون خوردو:خوب بگو..ممم...منتظرم    یونگ سنگ:تاحالا شده در مورد
یه پسری فکر کنی؟  
رعنا:خوب...اره...اما...فقط همین طوری


یونگ سنگ:از کسی خوشت اومده؟   رعنا:اول تو بگو چرا
میگی؟(اجازه؟.....من بگم؟)چیزی هست؟(من...بگم بگم؟) یونگی:خوب..(من گفتم:میخواد
ببینه تو خوشت میاد ازش؟)من....از یه نفر خوشم اومده بعد...نمیدونم چجوری بهش بگم
میترسم یه چیزی بگمو رابطمون بهم بخوره 
رعنا:اها....به نظر من باید خیلی رمانتیک بهش بگی و اصلا نترسی و یکمم
مخلفات!(هی وای من!)یونگ سنگ:واقعا؟؟امیدوااااارم   رعنا:مطمئن باش(وایسین
ببینم....این مخلفات خوب نیست!خجالتتتتتتتتتتتت)یونگ سنگ:باشه  
رعنال:ببینم اینو میخواستی بگی فقط؟   یونگ سنگ:نهههه!یهو گفتم
بپرسم!!!الان اونو میگم  
رعنا:بگو...خوب   یونگی
اومد جلو تر و رو به روی رعنا نشست و دستشو گرفتو:خوب.....  
رعنا:چرا داری یخ میزنی؟  
یونگی:من....خیلی حس خوبی نسبت بهت دارم   و رعنا همینطور زل زده بود به یونگ
سنگ/یونگ سنگ چشماشو بستو اومد جلو تا لبای رعنا رو ببوسه که رعنا یهو گفن:نه!  یونگ سنگ:اما....اخه چرا؟ 
رعنا دستشو گذاشت رو صورتشو 
یونگی:رعنا؟خوبی؟  
رعنا:تو منو هل کردی!!  
یونگی:اها.................اووووف وایی فکر کردم ردم کحردی! 
رعنا:یونگ سنگ....اوپا!  
یونگی اومد جلو و رعنا محکم بغلش کرد  رعنا:من دوستیتو قبول میکنم  
یونگی:خیلی ممنونم رعنا! 
رعنا:بهتره بخوابیم فردا بیدار نمیشیم  یونگ سنگ:اره تو امشب اینجا بخواب منم
اینجا چیزی خواستی بهم بگو شب بخیر  
رعنا:ممنون شب بخیر(اووف منم خوابم گرفت)


فردا صبح:


(سلام صبح بخیر!) همه بچه ها مدرسه بودن و اماده رفتن
 هیونگ:خوب
همه چی داری؟  ندا:اره بابا تو چرا
اینطوری؟استرسی!   هیونگ:احساس
میکنم یه چیزی نیست!  ندا:هست بابا
اووف!  هیونگ:تو همه چی اوردی؟  ندا:وایی! 
هیونگ:رضایت نامه؟ 
ندا:آ....آره باید همینجا باشه....اه ...کجاست؟.....اها ایناش.....وای
نه!   هیونگ:ها؟ها؟  
ندا:امضا!مامانم امضا نکرد 
هیونگ:هی وای!...گفتما!...بدش من!!! 
ندا:چیکار داری؟  هیونگ:امضاش
کنم دیه!!!/وبعد امضاش کردو:بگیر 
ندا:پس بزار به مامانم زنگ بزنم بگم 
هیونگ:بگو!  و بعد زنگ زدم
مامانم:الو


-سلام چی شده؟


-رضایت نامه رو امضا نکردی


-یادم رفت!


-هیونگ امضاش کرد


-خوب پس حله!!!فقط اها!


-چیه مامان؟


-عاشقت شده دختر!!!


وهیونگم که همون بقل ایستاده بود شنید!!!!!!


-هیسسسسسسسسسسسس!مامان!لو رفتم


-اوه!...پس بای


-بای


هیونگ:هه.....اممم  
ندا:چ..چیه؟ هیونگ:مامان
باهوشی داری! ندا:چییییییی!   هیونگ:حدسش درسته!  
ندا:هیونگگگگگگگگ!بس کن تو سوم دبیرستانی
میفهمی؟


هیونگ:عشق که سن و سال نمیخواد   ندا:من قبول ندارم میفهمی؟   هیونگ:اااااااا؟....حالا تو هم
میفهمی به زودی تو اردو!





نوع مطلب : five members، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 9 آذر 1391 03:45 ب.ظ
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
اخ جونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن تونستم اونی ندا رو پیدا کنم اونی جون داستان رو ادامه نمیدی
اخه من داستان ترو خیلی دوست دارم ادامه بده خواهشششششششششششششششش
بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
neda سلام عزیزم
ابجی من الان گفتم نویسندگیمو حذف كنن
ادامه داستانو تو وب خودم تا اخرش هست بخون
Www.mykorea.blogfa.com
فعلا من هیجا نویسنده نیستم تا تابستون اگه خبری بشه تو وب خودم میگم عزیزم
منتظرتم
یکشنبه 12 شهریور 1391 09:14 ق.ظ
نداجون چه روزهایی میای؟
neda kasi tamayol dare man edame bedam?
جمعه 30 تیر 1391 08:57 ب.ظ
سلام ندا جونم.خوبی گلم؟
neda salam abjiiiii

khoobam to khoobi
جمعه 30 تیر 1391 02:26 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییغ
قراره تو اردو چی بشه؟؟؟؟؟؟؟
اونی زودی ادامه رو بیاااااااار
خیلی دوست دارم بدونم چی میشه....
تازه رسیده جای حساس
مرسییییییییی
بوووووووووووووووووووووووووس
neda اهم اهم هه!!!
چشممممممممممم حتما داشتم امیدمو از دست میدادم
پنجشنبه 29 تیر 1391 08:17 ب.ظ
اجی چطوری بیام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه بار دیگه نام كاربری ورمزموبگو
neda الان میام میگم
پنجشنبه 29 تیر 1391 07:05 ب.ظ
مخسی خیلی خشنگ بود اونی
neda خواهش
چرا نمیای داستانتو بزاری ابجی تو بلاگفا؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر