تبلیغات
SS501 short stories - WBA EP6
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

یکشنبه 1 مرداد 1391 :: نویسنده : suzan
سلام خوبید؟
فردا داداش کیو میره...گریههههههههههههه


حالا قشنگه.آخه من وقتی از چیزی اطلاع ندارم چطوری بهشون بگم.با کلافگی و لحن تحکم آمیزی گفتم:پدر و مادر من خیلی ساله پیش توی یه تصادف جونشون رو از دست دادن.اما میخواین بگم پدرم کجاست؟

-این همین چیزیه که ازت میخوایم بپرسیم

با لحن تحقیر امیزی آدرس قبرستون سئول جایی که پدر و مادرم به خاک سپرده شده بودن رو دادم

با خیال راحت جواب داد:خوبه...میدونستم آدم عاقلی هستی اینطوری کمتر هم...........صبر کن ببینم ...... میکشمت پارک جونگ مین

قبل از اینکه مشتش به صورتم برخورد کنه چشمام رو بستم...سمت چپ صورتم به شدت درد میکرد ومزه خون رو تو دهنم حس میکردم.چشمام رو باز کردم و با ناباوری به اون مامور خیره شدم و گفتم:شماها مامور قانونید...به چه حقی روی من دست بلند میکنی.

صداش رو بالا برد و گفت:توچی فکر کردی؟که اینجاهم مثل تمام پاسگاه های سرراهی و مسخره دیگست که حتی عرضه ندارن یه دزد ماشین رو که اثر انگشتش روی باک مونده رو پیدا کنن؟تو اینجا توی امنیت ملی هستی میفهمی؟اینجا نه از وکیل خبریه نه از خبرنگار نه هر کس دیگه ای.جواب فریادت رو کسی نمیده و اگه بخاطر حماقتت درد بکشی بجای دلسوزی چیزی جز درد بیشتری دریافت نمیکنی...آدمای اینجا هیچ کدوم فن تو یا عاشق چشم و ابروت نیستن.اونا تورو یه پسربچه لوس میدونن که پاشو از حد خودش دراز تر کرده و یه خطر برای امنیت مردم کشور تلقی میشه..حالیته؟

حرفاش برام قابل درک نبود اما بوی خطر رو به شدت حس میکردم.اون آدم سنگیه رو دیدم که بهم نزدیک میشه...تمام بدنم از ترس سرنگ توی دستش که یه ماده نامعلوم توش بود یخ کردو بی حال شد.

مرد ترسناکه همونطور که از اتاق خارج میشد گفت:وقتی تصمیم گرفت به حرف میاد خبرم کن.میرم استراحت کنم.

درو که پشت سرش بست اون مرد سنگیه بهم نزدیک تر شد.دستام رو بست..نمیتونستم حرکتی کنم...با نزدیک شدن سرنگ به دستم چشمام رو بستم و سعی کردم درد طاقت فرسایی که سراسر بدنم رو میگرفت نادیده بگیرم.

.

.

هیون پیشه کیوجونگ نشسته بود و سر به سرش میذاشت تا زیاد احساس ناراحتی نکنه که تلفنش زنگ خورد.با خوشحالی جواب داد و گفت:سورا...چیشده؟

سورا:بابا این سوریانگ دیوونم کرد..از موقعی که خبر حمله به کنسرتتون رو شنیده چندروز گذشته...عین دیوونه ها شده...شماها جوابش رو نمیدین...توخونه نیستین..داره دیوونه میشه الانم تو اتاقم داره همه چی رو خورد میکنه میگه باید بیاد پیشنتون...

هیون با حرص به سورا گفت سوریانگ رو بیاره اونجا.

سوریانگ وارد اتاق شد به محض دیدن هیون با کیفش محکم کوبید تو شونه هیون جونگ.هیون بازوش رو گرفت و گفت:هی سوریانگ درد میگیره

اما سوریانگ توجهی نکرد و همونطور که با کیف سنگینش به هیون میکوبید با جیغ گفت:جونگ مین من کجاست؟چیکارش کردین؟

هیو ن بالاخره بعد از کلی تلاش کیف رو از دست سوریانگ گرفت و نشوندش رو صندلی و با ناراحتی کبودی های روی بازوش رو معاینه کرد و در اخر و گفت:ما هنوزم نمیدونیم چه اتفاقی تو کنسرت افتاد اما مهم اینه که الان حالش خوبه و هیونگ جون بردتش خونه

سوریانگ بازم با جیغ گفت:خونه نیست بازداشت شده

هیون عین علامت سوال به سورا وسوریانگ نگاه میکرد.کیو هم که تمام اطلاعاتش اکتفا میکرد به حرفایی که هیون زده پرسید:چی میگین؟یعنی چی جونگ مین بازداشت شده؟

همون موقع در باز شد و هیونگ آشفته اومد داخل.با صدایی پراز بغض گفت:جونگ مینو بردن...بازداشتش کردن...نمیدونم کجاست...خیلی سعی کردم پیداش کنم اما اونا میگن اطلاعات بازداشتش محرمانست..گمش کردم بچه ها ... هویجمو گم کردم

سوریانگ جیغ زد:هویج خودتی...من جونگ مینمو میخوام...چیکارش کردین؟

هیون یه دفعه از جاش پرید و همونطور که به سمت در میدوید گفت:هرچی هست زیره سره یونگ سنگه...شماها پیشه کیوجونگ بمونید من درستش میکنم.

.

.

یونگ سنگ

با تمام سرعت توی خیابون حرکت میکردم...شونم به شدت درد میکرد اما جونگ مین مهم تر بود.اینکه الان کجا برده بودنش و چه بلاهایی ممکن بود سرش بیارن برام غیرقابل تحمل بود.جلوی یه ساختمون خیلی معمولی توقف کردم ... منتظر آسانسور نشدم و پله هارو یکی دوتا بالارفتم و محکم توی در میکوبیدم..با باز شدنش همونطور که نفس نفس میزدم تقریبا خودمو پرت کردم تو اتاق و گفتم:جونگ مینو نجات بده

پارک بلند شد و به طرفم اومد از قیافش نگرانی میبارید..کمکم کرد روی مبل بشینم و به محافظش گفت برام یه لیوان آب بیاره..بعد از خوردن آب یه مقدار نفسم جا اومد و تمام قضیه رو براش تعریف کردم.

پارک به نظر آشفته میرسید...با وحشت از جاش پرید و به یه اتاق دیگه رفت و وقتی برگشت برای آروم کرنم گفت:نگران نباش همه چیز درست میشه..ازاونجا درش میاریم.

-باید چیکار کنیم؟

پارک گفت:جونگ مین چیزی نمیدونه پس نمیتونه حرفی هم بزنه اونا مسلما منتقلش میکنن به یکی از بازداشت گاهاشون...اون آدم مهمیه و مخفی نگه داشتن جاش برای یه مدت خیلی طولانی سخته...میتونیم موقع انتقال فراریش بدیم اما اینطوری همتون نابود میشید..زندگی هر 5 نفرتون غیرممکن میشه

با بهت پرسیدم:متوجه نمیشم.نجات جونگ مین چه ربطی به ما چهارنفر داره؟

-با فرار جونگ مین تمام مامورای دولتی که دنبال منن و تمام مافیا میفهمن کسی که اونو نجات داده پدرشه و اگه ببیننش به عنوان طعمه ازش استفاده میکنن...توهم همینطور..عکس تو توی تمام پرونده های پلیسه... شاید تا دیروز نمیفهمیدن اون بچه تویی اما اون مامورا نمیدونم چطوری تمام جریانات رو فهمیدن و حالا دنبال توهم هستن هرچند دلیلی برای بازداشتت ندارن اما آدم بدای داستان... و اون سه نفر دیگه... وجودشون طعمه ایه برای ما. شما پنج نفر هم از طرف دولت و پلیسا و هم از طرف دسته مافیا تهدید میشید... به محض فراری دادن جونگ مین شما 5 نفر زندگیتون رو از دست میدید.متاسفم.

سرم رو به نشانه موافق تکون دادم و گفتم:من مشکلی ندارم.میدونستم یه روزی اینجوری میشه...به بقیه پسراهم باید همه جرایانات رو بگیم تا آماده شن.

پارک سری تکون داد و با بقیه توی اتاق اونطرفی رفتن...هیچ وقت توی کارای خیلی مخفیشون رام نمیدادن..بهم میگفت که هرچی کمتر بدونی جونت کمتر در خطره...منم اعتراضی ندارم اما اینبار درمورد زندگی من و برادرامه و نباید ازم مخفی کنم.پاشدم که به طرف اتاق برم اما به محض نزدیک شدن به در خروجی در به شدت باز شد و تو صورتم خورد.گونه سمت راستم به شدت درد میکرد.روی زمین غلطی زدم و به طرف در نگاه کردم.همینم کم مونده بود.





نوع مطلب : five members، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :