تبلیغات
SS501 short stories - WBA EP7
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

دوشنبه 2 مرداد 1391 :: نویسنده : suzan
سلااااااااااااااااام...داداش کیو رفت
اینم یه عکس از داداشم که دیگه ت دوسال بعد ازش خبری نیست


پاشدم که به طرف اتاق برم اما به محض نزدیک شدن به در خروجی در به شدت باز شد و تو صورتم خورد.گونه سمت راستم به شدت درد میکرد.روی زمین غلطی زدم و به طرف در نگاه کردم.همینم کم مونده بود.

صورتش از عصبانیت سرخ بود و چشماش داشت از کاسه در میومد.با وحشی گری به طرفم حمله کرد و مشت محکمی توی صورتم کوبید.به زحمت گفتم:هیون جونگ بس کم...توضیح میدم

مشت دیگه ای توی صورتم کوبید:توی عوضی بهم بگو چیکارش کردی؟چه بلایی سرما داری میاری؟چه بلایی سره جونگ مین آوردی؟کجاست؟

لگدش که به بازوی زخمیم خورد فریادم بلند شد..فریاد بلندی کشیدم و گفتم:هیون جونگ خواهش میکنم بس کن.

با فریادم پارک و افرادش بیرون اومدن و هیون رو به زور ازم جدا کردن. پارک بلندم کرد و با نگرانی دستم رو وارسی کرد و گفت:خداروشکر طوریش نشده-به طرف هیون برگشت- بالاخره افتخار ملاقات با لیدر پر جذبه گروه دبل اس 501 رو پیدا کردم.-دستشو به سمت هیون دراز کرد- از دیدنتون خوش بختم.

هیون باهاش دست نداد فقط بهت زده نگاه کرد و گفت:من تورو میشناسم... تو وزیر دفاع سابق کره هستی...اما...اما این امکان نداره...تو...

پارک:من مردم؟خب مردم اینطوری فکر میکنن خودمم یه زمانی همین فکرو کردم اما الان جلوت ایستادم.

این حرفا برام یادآورد خاطرات دردناکی بودن پس به بهانه شستن زخم دهنم از اتاق خارج شدم.نمیخواستم دوباره بشنوم.

(به منچه تقصیر پرنس چکمه پوش بود که از اتاق خارج شد وگرنه من میخواستم همین قسمت همه چیز رو روشن کنم)

.

.

جونگ مین

فشار چیزی رو ه مجبورم میکرد سرم رو بالا بگیرم حس میکردم.اشک تو چشمام حلقه زده بود اما سعی میکردم پلک نزنم تا مانع جاری شدن اشکام بشم.دردی که الان قلب شکستم رو فراگرفته بود اونقدر زیاد بود که شکنجه های جسمیشون رو حس نمیکردم. با حالت التماس گفتم:قسم میخورم چیزی نمیدونم.

پوزخندی زد و از اتاق خارج شد.کمی بعد دوتا مامور وارد شدن و از صندلی بازم کردن.قبل از اینکه فکرم درمورد احتمال آزاد شدنم تموم شه سرمای فلزهای دستبند رو روی مچ هام حس کردم.بلندم کردن و کمک کردن راه برم...حتی نپرسیدم کجا میریم..به محض اینکه توی ماشینای مخصوصشون گذاشتنم سرم رو روی صندلی گذاشتم وبی توجه به اطرافم چشمام رو بستم.دلم میخواد این چشم ها برای همیشه بسته بمونن تا از این کابوس رها شم...ای کاش هنوزم همون پسربچه 9 ساله ای بودم که بی توجه به دنیای اطرافم هویجای دختر همسایه رو میدزدیدم.همون پسربچه ای که سوال هرروزش این بود:مامان بزرگ پدر مادرم کجان؟

و هربار چیزی  جز سکوت دریافت نمیکرد.برای اولین بار انتظار کشیدن رو به فهمیدن حقیقت ترجیح دادم.

صداهایی که از اطرافم میومد برام نامفهموم بود...ضربه ای که به تنم خورد بااینکه خیلی باشدت بود اما هیچ دردی نداشتم... فقط خودم رو جمع کردم وسعی کردم میون اون سروصداهای بلند که نمیدونم از کجا بود کمی بخوابم تا برای لحظه ای درد هام رو فراموش کنم.

.

.

هیونگ،کیو،سورا و سوریانگ توی بیمارستان نشسته بودن و درمورد اتفاقات اخیر صحبت میکردن که دونفر مسلح وارد شدن.سوریانگ جیغی زد و پشت هیونگ مخفی شد.کیو که جایی رو نمیدید با به پرسید:چیشده؟

که حس کرد چیزی محکم به بازوش چنگ زد و سعی کرد بلندش کنه.یه نفر با لحن خشنی گفت:نگران نباشید ما از طرف یونگ سنگ اومدیم..اینجا براتون امن نیست..ازاینجا میریم... و اما شما دوتا دخترخانم که دوستیتون با عضا علنی نشده مشکلی ندارین..فقط به سرعت از اینجا برید..همه چیز درست میشه.

یه نفر هیونگ بهت زده رو برد و یکی دیگه بعد از عوض کردن لباسای کیوجونگ اونو روی صندلی چرخ دار نشوند و به سرعت از اونجا خارجش کرد.

..............................................................................................................

جونگ مین

-به نظرت نظر اون درباره این موضوع چیه؟

-هیون که توی اتاق بغلی زانوی غم بغل کرده.هرجند حق هم داره...کاره سختیه

صداهای نامفهومی به گوشم میرسید که نمیفهمیدم چی میگن... آروم چشمام رو باز کردم و هیونگ و کیوجونگ که چشماش بسته بود رو بالا سرم دیدم.چرا چشماش بسته؟

هیونگ که سعی میکرد اشکاش رو کنترل کنه با خوشحالی پرسید:بالاخره بهوش اومدی؟چقدر خوشحالم

به هیونگ نگاه کردم..بعد از چندلحظه همه چی یادم اومد.بغض بدی گلومو میفشرد..سوالای زیادی ذهنم رو خسته کرده بودن.با صدای ضعیفی پرسیدک:من اینجا چیکار میکنم؟کیوجونگ چش شده؟چه اتفاقی افتاد؟

هیونگ:ضبر کن یکی یکی همه رو برات توضیح میدن..الان فقط استراحت کن... من میرم دکتر رو بیارم

دست کیوجونگ رو که دراز شده بود گرفتم و همونطور که سعی میکردم ناراحتی هام رو فراموش کنم با نگرانی پرسیدم:چه بلایی سره چشمای قشنگت اومده داداشی؟

کیو فقط لبخندی زد... اما بغض پنهانی میتونستم توی صورتش احساس کنم. با باز شدن در انگار دهنم خالی شد.ناخودآگاه سرجام نشستم و با لحن سردی پرسیدم:ما توی خونه این هستیم؟

پارک:اموال دولتیه

پوزخندی زدم،سرم رو از دستم کشیدم و از جام بلند شدم و همونطور که به سمت در میرفتم گفتم:جایی که تو باشی هواش غیرقابل تنفسه.

دستمو کشیدو برم گردوند.خواستم برم که چونم رو گرفت ومجبورم کرد تو چشماش نگاه کنم...برای یه لحظه دیدن اون چشمای مشکی و موهای موج دار پرکلاغی دلم رو لرزوند.نفس عمیقی کشیدم تا کنترلم رو از دست ندم.

پارک نالون گفت:حتی نمیخوای به حرفم گوش بدی؟

-حرفاتو خیلی واضح 20 ساله پیش زدی (هیونگ اومد کیو رو خارج کرد)

در باز شد و یونگ سنگ اومد داخل و همونطور که به جونگ زل زده بود گفت:توباید به حرفامون گوش بدی...بعدا تصمیم بگیر ازمون متنفر باشی یا ببخشیمون.

نفس عمیقی کشیدم روی لبه تخت نشستم و به حالت انتظار بهشون نگاه کردم.

.......................................................................................

هیون در وباز کرد و از اتاق خارج شد.چشمای سرخش نشون دهنده این بود که گریه کرده.هیونگ آروم ازش پرسید:هیون جونگ هیونگ حالت خوبه؟

هیون سری تکون داد و یه لیوان آب خواست.با وجود اون همه گریه بازم بغضش از بین نرفته بود.جای خالی چیزی توی قلبش آزارش میداد. تلفنش زنگ خورد.سورا بود... لبخند دوباره به لب هاش برگشت.خواست جواب بده که یکی از مامور ها تلفن رو از دستش کشید و باطریش رو درآورد.هیون با خشم گفت:هیچ معلوم هست چه غلطی میکنی؟نامزدم بود.

مامور به سردی نگاش کرد و گفت:اینجا هیچ تلفنی مجاز نیست.شکایتی داری به اقای پارک بگو.

---------------------------------

مخسی که تااینچا همراهی کردید





نوع مطلب : five members، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 3 مرداد 1391 01:58 ب.ظ
سلام ممنون اونی
بیا نویسنده وبلاگم شوووووووووو
دوشنبه 2 مرداد 1391 09:30 ق.ظ
بترکی سوزان که هر دفعه با این حرفات جیگر منو آتیش میزنی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر