تبلیغات
SS501 short stories - do you know me? / final
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

یکشنبه 1 مرداد 1391 :: نویسنده : DonYa
جیییییییییییییییییییییییییییییغ
سلااااااااااااااااااااااام
وای من بالاخره اومدم....
خوبین؟
دلم براتون بی نهایت تنگ شده بود.
و بالاخره طلسم این داستان شکسته شدو قسمت اخرشو براتون اوردم.
نمی دونین چه بدبختی کشیدم تا این قسمتو بذارم. یبار تایپش کردم چون برای قسمت اخر فکری نکرده بودم چند ساع تی وقتمو گرفت بعد خیلی الکی لپ تاپ خاموش شدو دیگه روشن نشد. درواقع هارد لپتاپم کتلت شد. یبار دیگه با هزار زحمت تو کامپیوتر سارا تایپش کردم بعد وقتی می خواستم بذارمش شروع کردم به خوندنو ویرایش کردن بعد از شانس خوب من یهو برقا قطع شدو بازم هرچی ویرایشیده بودم پرید.
از ترسم این دفعه که داشتم ویرایش می کردم هرچند دقیقه یبار تو ورد سیو می کردم که اگه باز از این بلاها سرم اومد داستان نپره.
خوب همونطور که گفتم این قسمته اخره. فعلا از اونجایی که لپتاپ ندارم داستانی نمی تونم بنویسم. بعد از اینکه درست شد اگه بشه برمی گردم
از همین جا از دوستانی که قلبای شیشه ای رو دنبال می کنن معذرت می خوام برای تاخیرم. چون تایپ داستان وقت می بره ترجیه میدم پای کامپیوتر سارا نشینم که هی غر بزنه
دیگه همین دیگه....
بفرمایین ادامه ببینین بالاخره هیونگ از لی انتقام می گیره یا لی از هیونگ....
اها راستی البوم داداشمو به همگی تبریک می گم. واقعا عالی بود. عاشق ام ویشم . خیلی خیلی متفاوتو قشنگ بود.
دعا کنین درام هیونگم زودتر بیاد مردم از چشم انتظاری
خوب دیگه جدی جدی بفرمایین ادامه
دوستون دارم
بوس بوس
( نمی دونم تازگیا چه علاقه ای پیدا کردم به رنگی رنگی نوشتن)

(عکس هیونگ نقاب دار هرکار کردم باز نشد)



جلو در عمارت ایستاده بودو چشم ازش برنمی داشت. نه می تونست قدم از قدم برداره و نه می تونست نفس بکشه. قلبش با شدت به سینش می کوفت. با وجود سرمای هوا بدنش گر گرفته بود. نمی خواست حتی یه قدم جلو بره ولی صدای هانگ جو فرصت ایستادنو ازش گرفت: برو تو....

عین مسخ شده ها شروع به حرکت کرد. به پله ها رسید. پله اولو آهسته بالا رفت. پله دومو آهسته تر. به پله سوم که رسید حس کرد پاهاش دیگه قدرت ندارن. به سختی آخرین پله رو گذروندو به عمارت سوخته و مخروبه رو به روش چشم دوخت.

تنها شکاف کوچیکی که تو دیوار ایجاد شد بود راه ورود به عمارت محسوب می شد. از بیرون به داخل شکاف نگاهی انداخت. می تونست پخش کوچیکی از داخل عمارتو ببینه که حالا جز خرابه ای ترسناک به چیز دیگه ای شبیه نبود...

تو همین عمارت بود که سونگ می رو از دست داد. درست همین جا بود که برای آخرین بار بهترین دوستاشو دید. همینجا بود که تخته چوب در حال سوختنی روی صورتش افتادو با ضرب با سرش برخورد کرد. حتی به یاد نمیاورد بعد اون چطور خودشو از عمارت بیرون کشیده بود. اما تو اون لحظه تنها چیزی که دلش می خواست این بود که دستی شونه هاشو بگیره و از خواب بیدارش کنه.

خم شد. دستاشو که تا اون لحظه به سختی مشت شده بودن باز کردو به دیواره های شکاف تکیه داد. اول سرشو داخل کردو بعد پاهاشو.

به محض ورودش خیلی ناگهانی مقدار زیادی خاک به روی سرو شونهاش ریخت. هیچ عکس العملی نشون نداد. فقط منتظر شد گردو خاک بخوابه و بعد به آرومی چشماشو باز کرد. اولین چیزی که توجهشو جلب کرد عروسک خاک گرفته یونا بود که یه گوشه افتاده بود. یادش به حرف یونا افتاد که گفته بود بچه های روستا عروسکشو گرفته بودنو انداخته بودن تو عمارت.

نگاهشو از عروسک به ستون سوخته و سیاه شده چند قدم جلوتر داد. درست به همین ستون بسته شده بود وقتی می خواستن به سونگ می جلو چشمش تجاوز کنن. کمی اون ور تر جایی بود که سونگ می تو بغلش آخرین نفساشو کشیده بود. هنوزم صدای شلیک گلوله و فریاد سونگ می تو گوشش زنگ می زد... حتی می تونست گرمیه خونی که از قلب سونگ می به روی دستش می چکید حس کنه....

به سختی روشو از ستون گرفت. چند قدمی جلوتر رفتو سرشو بالا آورد. نگاهش به به دری که درست بالای پله ها قرار داشت معطوف شد. یه در چوبی بزرگ و قدیمی که در اثر آتیش کاملا سیاه شده بود. در همون اتاقی که پسرا توش زندانی شده بودن....

به سمت پله های نیم سوخته سالن رفت. پای پله ها که رسید کمی ایستاد. دستشو به نرده های چوبی گرفتو بعد به آهستگی پاشو روی اولین پله گذاشت.

تردید داشت. نمی دونست دلش می خواد با اون اتاق رو به رو بشه یا نه. دستش به سختی نرده چوبی رو چنگ زده بود.  نفس عمیقی کشیدو شروع کرد به بالا رفتن.

 حتی یه لحظه نگاهشو از اون اتاق نمی گرفت. قلبش حالا با چنان شدتی میزد که سینشو به سوزش انداخته بود. عرق سردی رو پیشونیش نشسته بودو نفساش به شمارش افتاده بود.

بالای راه پله که رسید به سمت راست پیچید. با هر قدمی که برمیداشت کف پوش چوبی زیر پاش به صدا در میومد. چند قدمی برداشت تا اینکه درست جلو در قرار گرفت. کمی مکث کردو بعد درو به جلو هل داد. در روی یکی از لولاهاش باز شدو صدای وهم انگیزی تو تمام عمارت طنین انداخت.

به محض باز شدن در چهار تا صندلی رو به روش قرار گرفت.

خیلی ناگهانی لحظه لحظه اون روز از جلو چشمش گذشت. می تونست به خوبی همه چیزو به یاد بیاره.....

چهره جونگ که با ناباوری اسمشو زیرلب صدا زد ....

التماس های خودش وقتی پسرا رو کتک می زدن....

چهره خونی یونگ که ازش می خواست از اون همه درد خلاصش کنه...

چشماشو محکم روی هم فشار داد. دستشو روی گوشاش گذاشتو با زانو روی زمین افتاد. سرش به طرز غیر قابل تصوری درد می کرد. حس می کرد درونش از خشم داره آتیش می گیره.

با گرمای دستی که روی شونه هاش احساس کرد چشماشو باز کردو به کنارش نگاهی انداخت. هانگ جو کنار نشسته بود. همین که هیونگ روشو برگردوند سمتش با دیدن چشمای هیونگ که از شدت خشم سرخ شده بود شوکه شد.

هیونگ همونطور که دندوناشو رو هم فشار می داد با صدایی که از خشم و عصبانیت می لرزید غرید: برام مهم نیست اگه بمیرم... ولی نمی ذارم اون زنده بمونه....

دیگه نمی خواست اونجا بشینه. تحمل اون فضا براش غیر ممکن شده بود. محیط داخل عمارت بهش احساس خفقان می داد. بی معطلی از جاش بلند شد. به سمت راه پله رفت.پله ها رو با سرعت پایین پرید. قبل اینکه به چشماش فرصت نگاهی دوباره بده خودشو به شکاف رسوند.

دستاشو به لبه های شکاف گرفتو خیلی سریع بیرون اومد.

با اینکه مدت زیادی داخل عمارت نمونده بود ولی نور خورشید چشماشو آزار می داد. سرش هنوزم درد می کرد. چشماشو بستو سعی کرد نفس عمیقی بکشه. دستاش به قدری محکم مشت شده بود که می لرزید ولی اهمیتی نداد.

 صدای قدم هایی که از پشت سر شنید بهش فهموند هانگ جو هم بیرون اومده. همونطور به رو به رو چشم دوخت تا اینکه هانگ جو جلو اومدو کنارش ایستاد .

هانگ جو هم نگاهشو درست به رو به رو داد.  کمی مکث کردو بعد شروع کرد به صحبت کردن: یه ماشین توی جاده اصلی هست. یه جیپ قدیمیه ولی خوب کار می کنه. توی داشبوردش یه اسلحه برات گذاشتم همینطور یه چاقو....

بعد به سمت هیونگ برگشتو بسته ای که با پارچه پوشیده شده بود سمتش گرفت. هیونگ نگاهی کنجکاو بهش انداخت. بعد بسته رو گرفتو پارچه رو از دورش باز کرد. یه نقاب...

- چند شبی میشه که دارم اینو برات میسازم. با اون همه مو که تو صورتت ریختی دیدت کم میشه....

با وجود اینکه درونش از خشم و نفرت می سوخت ولی سرشو بالا گرفتو لبخندی زد.
  مکث کوتاهی کرد. بعد قدمی به جلو برداشت. هانگ جو رو بغل کردو آروم گفت: ممنونم... برای همه چیز....

بعد خیلی سریع ازش جدا شد. هانگ جو تک سرفه ای کردو گفت: خیلی خوب دیگه راه بیفت. درضمن... حواست باشه اگه گیر بیفتیو بمیری خودم میامو می کشمت.

به سمت جاده رفت. قبل اینکه از پیج جاده بگذره برگشتو به چهره زخمی و خسته هانگ جو نگاه کرد. دستی تکون دادو دوباره لبخند کمرنگی زد. بعد روشو برگردوندو وارد جاده شد.

--------------------

مدتی می شد که جلو در ویلای بزرگی ایستاده بودو تو تاریکی به داخلش نگاه می کرد. این ویلا رو خوب می شناخت. اون مدتی که فکر می کرد سونگ جوئه همینجا زندگی می کرد. یه خونه ویلاییه خیلی بزرگ خارج شهر که حالا می دونست لی کارای کثیفشو اینجا انجام میده.

تو اون مدتی که اینجا زندگی می کرد به اندازه کافی شناخت روی خونه پیدا کرده بود که بتونه حدس بزنه محافظا ممکنه کجاهای خونه برای نگهبانی به ایستن ولی با این وجود ته دلش احساس نگرانی می کرد.

به ساعتش نگاهی انداخت. تقریبا از یک گذشته بود. دیگه نباید معطل می کرد. داشبورد ماشینو باز کرد. اسلحه و چاقو رو برداشت. اسلحه رو به کمرش زدو چاقو رو توی جیبش جا سازی کرد.

موهای بلند توی صورتشو بالا بردو با یه کش بیرنگ پشت سرش محکم کرد. بعد نقابی که هانگ جو براش ساخته بود از صندلی کناری برداشتو به صورتش زد. نقاب نیم بیشتر صورتشو پوشونده بود. از آینه نگاهی به خودش انداخت. بعید می دونست لی بتونه اینجوری بشناستش. لبخندی زدو بعد از ماشین پیاده شد.

می دونست باید از کجا وارد خونه بشه. به سمت دیوار پشتیه ویلا رفت. اونجا درست ته باغ بودو کسی برای نگهبانی نمی ایستاد.

وقتی پشت دیوار رسید کمی مکث کرد تا موقعیتو بسنجه. بعد به سمت دیوار رفت. ارتفاع زیادی نداشت. قد بلندشم می تونست کمک زیادی بهش بکنه.

پاشو لبه دیوار محکم کردو بعد با یه حرکت دستاشو لبه دیوار گذاشتو سعی کرد بی سرو صدا خودشو بالا بکشه. به سختی بالا اومد. اول پای راستو بعد پای چپشو از لبه دیوار رد کرد. کمی مکث کردو بعد دستاشو ول کردو به روی زمین افتاد.

خدا رو شکر کرد که زمین از چمن پوشیده شده بود وگرنه قطعا آسیب می دید. از جاش بلند شدو یه گوشه تو تاریکی ایستاد. خونه لی هیچ وقت دوربین نداشت. احتمالا برای اینکه لی نمی خواست مدرکی بر علیه خودش دست و پا کنه ولی در عوض پر از محافظ بود. باید حواسشو جمع می کرد.

بی سرو صدا شروع کرد به دوییدن. چند لحظه بعد به خونه رسید. کمی نگاه انداخت. نمی دونست درست از کجا بره که به آدمای لی برخورد نکنه.

نمی تونست از در اصلی وارد بشه. اونجا پر از نگهبان بود. به محض این که پاشو اون سمت می ذاشت تیکه پاره میشد. درواقعا این بیشتر شبیه خودکشی بود تا انتقام. باید از یه راه دیگه خودشو به اتاق لی می رسوند.

یه دفعه چیزی یادش افتاد. اتاق لی به اتاق دیگه ای راه داشت که درست کنار هم بودن. در اون اتاق از بیرون همیشه بسته بودو تنها راه ورودش از طریق پله هایی بود که از بالکن اتاق به پایین میرسید. اگر می تونست خودشو به بالای پله ها برسونه و بعد از پنجره وارد اتاق بشه دیگه رفتن به اتاق لی کار دشواری نبود.

 پیش خودش فکر کرد احتمالا این اتاق راه در رویه لی برای مواقع اضطراری بودو قطعا آدمای ی اون جا هم برای نگهبانی می ایستادن. اما راه بهتری سراغ نداشت.

 به سمت دیوار جنوبی خونه دویید. اتاق اونجا بود. سعی کرد تا جایی که ممکنه بی سرو صدا حرکت کنه.

همین که رسید پشت تنه درختی ایستاد. درست حدس زده بود.  به دو تا نگهبانی نگاه کرد که هر کدوم یه سر دیوار ایستاده بودن.

 فقط یه راه برای خلاصی از دست اونا وجود داشت. اسلحه رو از کمرش درآورد. با وجود صدا خفه کن بعید می دونست کسی متوجه صدای شلیک گلوله شه.

کمی مکث کردو به اسلحه ای که توی دستش قرار داشت چشم دوخت. برای یه لحظه تمام لحظه هایی که روی استیج می خوند به یاد آورد. چطور کارش از خوانندگی به آدم کشی افتاده بود؟

سرشو تکون داد. نباید ضعف نشون می داد. نه حالا که درست تو چند قدمی لی قرار داشت. دستای لرزونشو بالا آورد. ضربان قلبش هر لحظه بیشتر می شد.

اسلحه رو به سمت نگهبان اول نشونه گرفت. همونطور که هانگ جو بهش گفته بود فقط نگاهش به هدف بود. انگشتشو روی ماشه گذاشتو فشار داد.

تیر با صدای خفه ای رها شدو درست وسط سینه نگهبان نشست. نگهبان دومی به محض دیدن این صحنه دستشو به سمت جیبش برد. مطمئن بود می خواد به بقیه اطلاع بده. صبر نکرد.
فرصتی برای خطا رفتن تیرش نداشت. سریع از پشت درخت بیرون اومد. نگهبان به محض دیدنش اسلحشو باالا آوردو دستشو رو ماشه گذاشت اما قبل اینکه بتونه شلیک کنه تیری بهش اصابت کردو به زمین افتاد.

قبل اینکه به خودش فرصت نفس کشیدن بده به سمت پله ها دویید. از کنار جنازه نگهبان رد شدو با سرعت از پله ها بالا رفت. دستشو لبه پنجره گذاشتو به سمتی کشید. اما هیچ تکونی نداد. صدای ضربان قلبش به قدری بلند شده بود که به راحتی می تونست بشنوه. وحشت زده نگاهی به پایین انداخت. هر لحظه ممکن بود یکی اون دو تا نگهبانو ببینه.

دوباره به سمت پنجره برگشتو اینبار تقلای بیشتری کرد. بالاخره پنجره به کناری رفتو باز شد. خودشو داخل انداختو کف زمین نشست. دستشو روی قلبش گذاشتو سعی کرد نفس بکشه.

پیشونیش از عرق خیس شده بود. وحشت زده منتظر صدایی از بیرون بود. نمی دونست بقیه نگهبانا چیزی شنیدن یا نه.

وقتی دید صدایی از بیرون نمیاد از جاش بلند شد. نگاه کوتاهی به بیرون انداخت. کسی به اون سمت نیمده بود. نفس عمیقی کشید. صدای تپش قلبشو به وضوح می شنید.

روشو از پنجره گرفتو به سمت در اتاق رفت. اتاق درست کنار اتاق لی قرار داشت. کاملا تاریک و خالی بود و برای همین انعکاس قدم هاش تو فضای اتاق می پیچید.

 به محض اینکه این درو باز می کرد به لی می رسید. نمی دونست بعدش چه اتاقی میفته ولی مطمئن بود ایندفعه اگر گیر میفتاد نمی تونست جون سالم به در ببره.

دستشو رو دستگیره در گذاشت. چند لحظه صبر کردو بعد درو با شدت باز کرد. درست رو به روی تخت بزرگی قرار گرفت که وسط اتاق بودو لی روش دراز کشیده بود.

وارد اتاق شد. به نظر می رسید لی واقعا متوجه حظورش نشده باشه. پس خواب بود.

به سمت تخت خواب رفت. با نفرت به مردی نگاه کرد که زندگیشو نابود کرده بود. نمی دونست چطور باید می کشتش تا تقاص تمام زجرایی که به اونو پسرا داده بود پس بده.

از شدت خشم نفسش به شماره افتاده بود. به سمت در اصلی اتاق رفتو خیلی آروم از پشت قفلش کرد. بعد به  اطرافش نگاهی انداخت. باید با یه چیزی لی رو ساکت نگه می داشت. یه کمد بزرگ گوشه اتاق بود. به سمتش رفتو درشو باز کرد. بی سرو صدا گشت تا اینکه تونست چسبی پیدا کنه. به سمت تخت برگشت.

تیکه بزرگی از چسبو کندو با احتیاط به دهن لی زد. می دونست لی خواب سنگینی داره و این کارا بیدارش نمی کنه. این کمک بزرگی براش بود. جفت دستای لی رو بالا آوردو با چسب محکم به میله بالا تخت بست. بعد پایین تخت رفتو چسبو چند بار دور پاش پیچید.

وقتی مطمئن شد راه فراری نداره دستشو داخل جیبش کردو به سمت چاقوی ضامن داری برد که هانگ جو بهش داده بود. درش آوردو با فشاری بازش کرد. تیغه چاقو زیر نور اتاق می درخشید. وقتش بود که ازش استفاده کنه.

به سمت تخت رفت. پارچ آبی که کنارش بودو برداشتو با یه حرکت همه آبو رو صورت لی خالی کرد. لی صدای خفه ای ایجاد کرد با وحشت از خواب پرید.

وقتی متوجه دستو پای بستش شد به سرعت سرشو به اطراف چرخوند. همین که نگاهش به هیونگ افتاد چشماش گرد شد.

هیونگ لبخندی زدو به سمتش رفت. روش خم شدو با صدای آرومی گفت: چی شده جناب لی؟..... انگار داری از ترس سکته می کنی....

نزدیک تر شد چاقو رو به سمت صورت لی برد. همزمان با همون صدای آروم که فقط لی می توست بشنوه گفت: منو میشناسی؟

چاقو رو روی صورت لی گذاشت: چطوره خودمو بهت معرفی کنم؟.... با یه دست نقابو از صورتش برداشت: کیم هیونگ جون...

چاقو رو فشار داد. لی فریاد خفه ای کشید. عضلات صورتش از درد منقبض شده بود. خون قطره قطره از زخمش روی ملافه می ریخت.

هیونگ خودشم نمی دونست چش شده. نمی دونست چرا انقد نسبت به کاری که داشت با لی می کرد بی تفاوت بود. فقط می دونست تمام اون بلاهایی که سرش اومده بود کافی بود که بتونه تا این حد سنگدل بشه.

کمی سرشو بالا آوردو به لی که حالا به نفس نفس افتاده بود خیره شد: درد داره نه؟ صورت منم وقتی داشت می سوخت خیلی درد داشت...

از جاش بلند شدو به سمت دیگه تخت رفتودوباره نشست. یکی از دستاشو بالا آوردو بعد آرنجو خیلی محکم به شکم لی کوبید.

لی از درد تو گلو فریاد می کشید.

پوزخندی زد: فکر می کنی دوستام وقتی زیر دستو پای آدمای تو بودن چقد بیشتر دردشون اومده؟

مشتشو بالا آوردو اینبارو ضربه محکمتری تو صورت لی فرو آورد: یا وقتی با پات زدی تو صورتم؟ فکر می کنی چقد بیشتر درد گرفت لعنتی؟

کاملا تو صورت لی که غرق تو خون وعرق بود خم شد. با لحن سردو آرومی گفت: دیگه همه چی تموم شد. همین امشب می فرستمت همونجایی که لیاقتته.

اما متوجه لی نشد که به آرومی سعی داشت پاشو به گلدون پای تخت برسونه. قبل اینکه هیونگ کاری کنه تو یه حرکت با لگد به گلدون زد. با زمین خوردن گلدون صدای آژیر بلندی تو کل خونه پیچید.

هیونگ از جا پرید. به محض بلند شدن صدای آژیر دستگیره در به حرکت درومد.

فریاد زد: لعنتی....

 باید همون لخظه فرار می کرد. برگشت سمت لی.

قبل اینکه از اتاق خارج بشه داد زد: نمی ذارم قسر در بری عوضی.....

بعد با عجله در اتاقی رو که ازش وارد شده بود باز کرد. هم زمان با اون صدای شکستن در اتاق لی به گوش رسید. خیلی سریع خودشو به پنجره رسوند. همون لحظه متوجه یکی از آدمای لی شد که درست پشت سرش ایستاده بود. هر لحظه ممکن بود از ترس قلبش از حرکت به ایستاده.

معطل نکردو خودشواز پنجره بیرون انداخت. درد گزنده ای رو احساس کرد. موقع بیرون اومدن از پنجره پهلوش محکم به لبه تیز پنجره کشیده شده بود ولی فرصتی برای فکر کردن بهش نداشت.

 با سرعت زیادی از پله ها پایین رفت. درست پایین پله ها یکی دیگه از آدمای لی ایستاده بود. اسلحشو درآورد بدون اینکه لحظه ای فکر کنه شلیک کرد. از روی جنازه پریدو با سرعت به سمت باغ دویید.

صدای فریاد بلندی رو از پشت سرش شنید: نکشینش... رئیس اونو زنده می خواد...

برای یه لحظه به پشت سرش نگاهی انداخت. آدمای لی از هر طرف به سمتش هجوم میاوردن.

به اطرافش نگاهی کردو بعد از سمت راست شروع کرد به دوییدن. به خاطر تنفس هوای سرد قفسه سیشن به سوزش افتاده بود.

سرعتشو بیشتر کرد. چیزی به درازه خروجی نمونده بود. می تونست خیلی سریع خودشو به ماشین برسونه و بعد از انجا بره. اما قبل اینکه بتونه به دروازه خروجی برسه خیلی ناگهانی پاش روی زمین یخ زده سر خوردو محکم به زمین افتاد.

سرش با شدت با زمین برخورد کرده بود. از شدت درد چشماش سیاهی می رفت. سعی کرد بلند شه اما قبل اینکه بتونه حرکتی کنه آدمای لی دور تا دورشو محاصره کردن.

 چند تا از محافظا به سمتش هجوم بردنو به زور نگهش داشتن. تقلایی کرد اما تعدادشون زیاد بود. در اثر تقلای زیاد موهاش باز شدو دوباره توی صورتش ریخت.

همون لحظه صدایی تو محوطه پیچیدو همهمه اطرافو خاموش کرد: برین کنار...

محافظا راهو باز کردنو لی با صورت خونی از میونشون عبور کردو به سمت هیونگ رفت. با وجودی که نیمی از صورتش زخمی بود ولی لبخند کریهی به لب داشت.

به سمت هیونگ خم شدو گفت: خوب کیم هیونگ جون... بهتره ببینیم که تو چقد تحمل دردو داری...

به آدماش اشاره کرد که بلندش کنن. بازم شروع کرد به تقلا کردن. یکیشون جلو اومدو مشت محکمی به صورتش زد تا ساکتش کنه.

شوری خونو توی دهنش حس کرد. اینبار با دفعه های قبل فرق داشت. قطعا لی زندش نمی ذاشت. اما زنده موندن لی بیشتر از مرگ خودش عذابش می داد.

نگهبانا اونو سمت درختا بردن. هیچ وقت اونجا نرفته بودو نمی دونست چی در انتظارشه. پشت درختا در آهنی بزرگی زیر پوششی از شاخ برگ قرار داشت. درو باز کردنو بردنش داخل. چراغا که روشن شد فهمید تو یه سالن به بزرگی زمین بسکت بال قرار داره.

با وحشت به اطرافش نگاهی انداخت. یه سکوی بزرگ وسط سالن بودو روش یه صندلی نیمه زنگ زده قرار داشت. نگهبانا از سکو بالا بردنشو رو صندلی نشوندنش. به محض اینکه رو صندی نشست پاهاشو بالا بردو لگدی به نگهبان رو به روییش زد. سعی کرد دستاشو از دست بقیشون دراره ولی واقعا راه فراری نبود. حتی اگه از دست اون چند نفر خلاص می شد نمی تونست با بقیشون که دور تا دور سکو جمع شده بودن مقابله کنه.

نگهبانا دستاشو با طناب محکم به دسته های آهنی صندلی بستنو بعد ازش فاصله گرفتن.

همین که عقب رفتن لی از سکو بالا اومدو قدم به قدم نزدیکش شد. هنوزم اون لبخند کثیف رو صورتش بود: خیلی وقته که منتظرتم....

هیونگ نگاهشو از لی که به سمتش میومد گرفتو به اطرافش چشم انداخت. چشمش به میزی که درست لبه سکو قرار داشت افتاد. با دیدن وسایلی که روی میز بود از ترس نفسشو تو سینه حبس کرد

لی دستاشو باز کرد: اوه انگار یادم رفته بود این جا رو نشونت بدم.

چرخی زدو گفت: به شکنجه گاه من خوش اومدی هیونگ جون. حیف که قبلا شاهد هیچ کدوم از شکنجه های این اتاق نبودی...

ترسو تو بند بند وجودش حس می کرد. مطئنن لی می خواست زجر کشش کنه. دلش نمی خواست درد بکشه. تحملشو نداشت. کاش فقط میمرد....

ولی اگه قرار بود واقعا اینطور بمیره نمی خواست التماس کنه. نمی خواست زندگیشو گدایی کنه. نمی خواست لی از کشتنش لذت ببره.

اگه اینجا واقعا ته خط بود دوست داشت قبل اینکه لی دست به کاری بزنه هرطور که شده عذابش بده. پوزخندی به لب نشوندو شروع کرد به حرف زدن: تو یه بدبختی....

لی به سمتش برگشت. ابروهاشو بالا داد ولی هیچی نگفت. ادامه داد: خیلی احمقی... اگه این همه تلاشی که برای قدرتمند کردن خودت کردی تا منو بکشی برای خانوادت کرده بودی پسرت مجبور نمی شد به خاطر فقر خودشو بکشه....

اخمای لی تو هم رفت. خشم و عصبانیت تو صورتش مشهود بود.

پوزخند هیونگ گسترده تر شد. مطمئنا داشت حرفایی رو می زد که لی از شنیدنشون بیزار بود: می دونی چیه.... همون بهتر که پسرت خودشو کشت وگرنه حتما از داشتن پدری مثل تو شرمنده می شد.....

لی از خشم می لرزید. با قدم های بلند به سمت هیونگ اومدو خم شد: بذار ببینم تا نیم ساعت دیگه هم همین قد بلبل زبونی می کنی؟

به یکی از آدماش اشاره ای کرد. نگهبان به سمت هیونگ اومدو با پارچه ای محکم دهنشو بست. بعد دوباره به جای اولش برگشت.

لی روشو از هیونگ برگردوندو به سمت میز رفت. کمی مکث کرد. بعد دستشو دراز کردو چیزی رو از روی میز برداشت. پشتش به هیونگ بودو همین باعث می شد هیونگ ندونه چی در انتظارشه. چند لحظه بعد صدای دستگاهی بلند شدو لی به سمتش برگشت. چیزی شبیه اره برقی کوچیکی تو دستش بود.

به سمت هیونگ اومد. صورتشو به هیونگ نزدیک کردو گفت: ببینم دوست دای از کدوم انگشتت شروع کنم؟

ترس واژه مناسبی برای توصیف حالش نبود. لی کاملا دیوونه به نظر می رسید. اون برق جنون آمیز تو نگاهشو لبخندی که دندونای بهم فشردشو به نمایش میذاشت هر آدمیو به وحشت مینداخت. هیچ راه فراری وجود نداشت. مطمئن بود لی تا دونه دونه انگشتاشو قطع نکنه ول کن نیست. حس اینکه چقد قراره درد بکشه داشت وجودشو می خورد.

لی قهقه ای سر داد. بعد به روی دسته صندلی خم شدو دستگاهی که به دستش بودو پایین آورد.

حالا دیگه دستگاه بیشتر از یه سانت با دستش فاصله نداشت. روشو از دستش گرفت.

تو اون لحظه معنای ناتوانی واقعی رو می فهمید. چشماشو محکم بستو فقط از خدا خواست همون لحظه قبل اینکه با اون درد گزنده رو به رو بشه بکشتش.

ولی صدایی که از پشت سر لی شنید چنان شوکش کرد که ناخودآگاه چشماش از تعجب گشاد شد: لطفا بسپارینش به دست من....

لی از جاش بلند شدو به پشت سرش نگاه کرد.

از شدت شک نفسش بریده شد. امکان نداشت... خدایا... اون... جونگ مین بود...

لی صاف ایستاد. به سمت جونگ رفتو چشماشو ریز کرد: چرا باید اینکارو بکنم؟

جونگ بدون اینکه به هیونگ نگاه کنه شروع کرد به حرف زدن. هیچ اثری از احساس تو صورتش وجود نداشت.

- فکر کنم تو این چند ماه به اندازه کافی تواناییمو بهتون ثابت کردم. بذارین من اون پسرو شکنجه بدم... حتم دارم از دیدنش لذت می برین...

لی لبخند کریه المنظرشو به لباش نشوند. دستشو به طرف هیونگ گرفتو گفت: فکر بدی هم نیست...

دیگه سرش توانایی تحمل اون همه اتفاقو نداشت. پس لی یبار دیگه فریبش داده بود.

جونگ به سمتش اومد. بی هیچ احساسی تو نگاهش یا حتی نشونه ای از اینکه هیونگو میشناسه...  دلش می خواست فریاد بزنه... هرطور که شده به جونگ بفهمونه کیه...  ولی با وجود دهن بستش اینکار ممکن نبود.

بغض گلوشو چنگ می زد. اگه جونگ زنده بود پس یعنی بقیه م زنده بودن. دیگه حتی براش مهم نبود اگه جونگ اونو می کشت ولی فقط می خواست یبار دیگه بتونه اونا رو ببینه...

جونگ دستگاهی که دست لی بودو به دست گرفت. روشنش کردو درست مثل لی روی دسته صندلی خم شد.

سرشو بالا آوردو پوزخندی زد: ببهتره نفستو حبس کنی....

بعد دستگاهو به سمت دستای هیونگ برد. چند لحظه تو همون حالت موندو بعد فریاد زد: حالا....

خیلی ناگهانی کل فضای سالن مملو از دود غلیظی شد که امکان نفس کشیدنو از آدم می گرفت. حالا متوجه منظور جونگ شده بود. نفسو تو سینه حبس کرد. جونگ دستگاهو به سمت طنابا بردو طولی نکشید که یکی از دستای هیونگو باز کرد. همون موقع شخص دیگه ای روی اون یکی دستش خم شد. تو بین اون همه دود تونست چهره عرق کرده کیو رو تشخیص بده.

همین که جفت دستاش آزاد شد چنگ زدو پارچه رو از دور دهنش کشید. از جاش پرید. کیو دستشو کشیدو به سمت در کشوند. دود حالا دیگه کل سالنو پرکرده بود. بقیه نگهبانا روی زمین افتاده بودن. به نظر می رسید قدرت نفس کشیدن ازشون گرفته شده.صورتاشون به کبودی می زدو در تلاش بودن هرطور شده نفس بکشن.

کیو هیونگو بیرون هل دادو خودشم بیرون اومد.

درست پشت سر اونا هیونو یونگم از دود بیرون اومدنو هرکودوم به سمت یکی از لنگه های در رفتن تا ببندنش. ولی همون موقع لی در حالی که چهرش سرخ شده بود به سختی سعی کرد خودشو بیرون بکشه.

هیون لگد محکمی بهش زد که باعث شد پرت شه وسط سالنو بعد درو بستو از پشت قفل کرد.

هیونگ روی زمین نشسته بود. بدون اینکه تکون بخوره فقط به اون چهار تا نگاه می کرد که هنوز به در خیره شده بودنو نفس نفس می زدن.

چند لحظه بعد کیو که تازه نفسش بالا اومده بود با عجله به سمت هیونگ اومدو کنارش نشست. با نگرانی پرسید: حات خوبه؟

هیچی نگفت. فقط چند لحظه به کیو نگاه کرد. بغضی که چند ماه فرو خورده بود داشت خفش می کرد. درست مثل یه خواب بود که دلش نمی خواست هیچ وقت ازش بیدار بشه.

هیچ وقت فکرشو نمی کرد اونا... زنده باشن.

خیلی ناگهانی دستاشو دور گردن کیو حلقه کرد. نفسش بالا نمیومد. می ترسید هر لحظه بیدار بشه و اونا بازم کنارش نباشن. اشکاش شروع به ریختن کردن.

 کیو هم محکم بغلش کرد. توی گوشش گفت: همه چی تموم شد داداشی... آروم باش...

بقیه پسرا هم دورشون نشستن. یبار دیگه... دور هم جمع شده بودن...

..............

یه هفته بعد:

سرشو به شیشه پنجره تکیه داد. مثل همیشه صندلی آخر ونو انتخاب کرده بود. کیو کنارش نشسته بودو یونگ و جونگ و هیون رو صندلیای جلو تر.

تو این یه هفته از همه چیز سر دراورده بود. اینکه لی چطور وانمود کرده بود پسرا مردن تا از این طریق هیونگو گیر بندازه. اینکه بازم از اون دکتر خواسته بود حافظه پسرا رو پاک کنه اما اون دکتر یبار دیگه فریبش داده بود. اینکه لی پسرا رو پیش خودش نگه داشته بود تا اگه لازم می شد ازشون برای کشتنش استفاده کنه. اینکه پسرا تو این مدت منتظر یه فرصت مناسب بودن که به محض پیدا شدن سرو کله هیونگ لی رو بکشن....

همه اینا براش مثل یه خواب به نظر می رسید. باورش نمیشد همه چیز اینطوری تموم بشه. هیچ وقت حتی برای یه لحظه احتمال نمی داد اونا زنده باشن. از اینکه یبار دیگه برادرشو داشت آرامش وصف ناپدیری وجودشو دربرگرفته بود.

یک ساعت بعد ماشین نگه داشت. پیاده شد. کمی سر چرخوند تا پیداش کنه. رو زمین نشسته بودو با تیکه چوبی سعی داشت روی خاک نقاشی بکشه. به سمتش رفتو کنارش نشست. دستی به سرش کشید.

یونا سرشو بلند کردو همین که با چهره هیونگ مواجه شد از جاش پریدو هیونگو محکم بغل کرد: سلام عمو جوووون...

دستاشو دور بدن ظریف و کوچک یونا حلقو کردو اونو محکم به خودش فشرد: سلام قشنگم.

یونا همونطور که تو بغل هیونگ بود با لحن بغض داری گفت: کوجا بودی عمویی؟ بچها همش منو اذت می تلدن... دلم بلات تنگ شده بود...

- دل عمو هم برات یه عالمه تنگ شده بود.
 
یونا رو خیلی آروم از خودش جدا کردو لبخندی زد: یونا یادته عمو چه قولی بهت داده بود؟

یونا بهش زل زد. ادامه داد: یادته گفتم وقتی برگردم چهارتا عموی خوبه دیگه هم با خودم میارم.

یونا سرشو تکون داد.

لبخندش بزرگتر شدو با دست پسرا رو به یونا نشون داد: اونجا رو ببین....

یو نا روشو به سمت ماشین برگردوند. پسرا لبخندی زدنو براش دست تکون دادن.

با دستای کوچیکش شروع کرد به شمردنو بعد گفت: یهنی من الان پنج تا عمو دالم؟

- اوهوم...

لبخند عمیقی رو لبای یونا نشست که دندوناشو به نمایش می ذاشت. محکم پرید تو بغل هیونگ. هیونگ از جاش بلند شدو همونطور که یونا تو بغلش بود دوتایی به سمت پسرا رفتن.....

-----------------------







نوع مطلب : story about hyung joon، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 23 مرداد 1391 04:41 ب.ظ
سلام خیلی باحال بود!!!
منکه اشکم دراومد،ممنون!
ولی یه نکته این لی چقدر خنگ بوده که همیشه به یه این دکتره بدبخت اطمینان میکرده؟؟؟؟؟
DonYa سلام عزیزممممم
ببخشید=((((((
نه لی خنگ نبوده
لی جزای غرورشو دید. چون فکر می کردم حالا که یبار دست دکترو رو کرده دیگه نمی تونه بهش رکب بزنه
واسه همین غرورش دوباره فریب خورد
پنجشنبه 19 مرداد 1391 05:31 ب.ظ
داستانتون خیلی قشنگ بود
DonYa مرسی گلمممم
نظر لطفته
جمعه 6 مرداد 1391 05:38 ب.ظ
دنیااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خودتییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کی اومدی که من ندیدم؟؟؟؟؟
واااااااااااااااییییییییییییی
بسی جالب نوشتی این قسمتو
واقعا عالی بود
مخصوصا حالتای ترس و اضطراب هیونگو
کاملا میشد درک کرد
افریییییییییییییییییییییییییییین
منتظر داستان خوشمل بعدیت هستیییییییم
DonYa جوووووووووووووونم؟
بلی خودم بودم اون موقع دی:
مرسی عزیزممممممممم
ممنونممممممممممم
مرسییییییییی من الان خیلی خوش حالم
الان که دارم جواب میدم یه داستان گذاشتم
پنجشنبه 5 مرداد 1391 11:31 ب.ظ
asheghe akse kar baritam
...
DonYa واقعنی؟
دوست داشتی بگو بهت بدمش اگه نداری
چهارشنبه 4 مرداد 1391 01:27 ب.ظ
فقط میتونم بگم فوق العاده بود...
همین...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
و اینکه اشکمو در آوردی دنیای بدجنس
DonYa مرسی عزیززممممممممممممممممم
الهییییییی =(((((((((((((
چهارشنبه 4 مرداد 1391 01:09 ب.ظ
ای وای به همین زودی تموم شد؟
من برم بخونم برمیگردم
DonYa اره دیگه
این ادامه قبلی بود
اگه وب اجازه میداد شاید دو تا داستان جدا نمی شد
واسه همین کم بود
چهارشنبه 4 مرداد 1391 12:41 ق.ظ
دنیااااااااااااااااااااااا
من الان دم گلفروشی واسادم
منتظرم بیای بگی اره یا نه
زیر پا علف سبز شد قد چناااااااااااااااار
دبیا د
زوووووووووووووووود
تا 105 میشمرم بیا ج بده
ببخشید اشتب شد 501
ککککک
دنی:با اجازه ی مادرم.پدرم.برادرم.خواهرم.مامان بزرگم.پدربزرگم.مادربزرگ مادر.پدربزرگ پدری.همسایمون.پسرهمسایمون.معلم زبانم.معلم زیان اجیم.غزل.هیونگ.کیو.هیون.یونگ.جونگ.اقای لی.مدیر شرکت دی اس پی.عمو چانگ.بقالی سرکوچه کیشمش داره
اها اها
حاجی رو نگوحاجی رو نگو ریش داره
666 3 تا شیش داره
اها اها اها
حالا منتظرم
زود تندسریع
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
ج بده
DonYa هاهاهاهااااا
سرعت عملت تو حلقم یعنی
چهارشنبه 4 مرداد 1391 12:09 ق.ظ
سلام دنیایی خوبی عزیزم؟
خیلی خوشحالم برگشتی گلم داستان عالی تموم شد.کلی خوشحال شدم که دابل اس زنده بودن. ایول به دکتره
مرسییییییییییییییی عزیزممممم
فوق العاده بود
میدوسمت
بووووووووووووووس
DonYa سلام عزیزممم
ممنونم گلم
مرسییییییییییییییی
خیلی خیلی ممنون
منم همینطور گلم
بووووووووووووووووووووووس
سه شنبه 3 مرداد 1391 12:43 ب.ظ
سلاااااام عزیزم...
عالی بود و خیلی قشنگ تموم شد... خیلی خوشم اومد... از اولش بغض داشتم و هی لحظه به لحظه لرز به تنم میشست... اخرشم فوران احساسات و....
------------
اوخی اخرش بالاخره هیونگ زورویی شد... عسیسم...
------------
اهه اهه اهه.... دیدی چی شد؟ اخرش این کیو رفت سربازی.... من دلم بیشتر از همه برای موهای نازنینش سوخت.... تو خدای اشپذی خیلی قشنگ بودند... هــــــــی کیوووووو....
وقتی که گفت میخواد بره سربازی، خواهرم مثلا خواست احساس هم دردی کنه گفت: کاش خدمتش بیوفته ایران!! گفتم همین مونده کیو پاشه بیاد ایران برای کره خدمت کنه... اون طوری دیگه بهش نمیگند کیو خواننده... بهش میگند کیو جاسوس دور از جونش!!!
حالا برام این سوال پیش اومده که همه ی پسرا سربازی رفتند؟؟فقط کیو مونده با سر بسته؟؟
------------
فعلا....
DonYa سلام گلمممممممممم
ممنونم عزیزه دلمممممممممممممممممممم
ای جونممممممممممممممم

چی شد؟الان که دارم جواب میدم چند ماهه که داداشم سربازی میره. بس که فعالم دی:
تازه موهاشم درومده خیلی با نمک شده بهش میاد
هاهاها فک کن کیو بیاد ایران سربازی
بوووووووووووووووووووووووووووس
سه شنبه 3 مرداد 1391 01:09 ق.ظ
جدی میگما
داداش دارم اقااااااااااااا
خوشتیپ تحصیل کرده
مهربون
نجیب اینقد از دخترای بد حجاب بدش میاد که نگوووووو
زیادم غیرتی نیس ولی زیادم ازاد نیس
همه دخملای فامیل عاشقشن
ولی داداشم زیادی مغروره نسبت به دخترا
محل بوووووووووق جماعت بهشون نمیده
ولخرجم هس البته فقط واسه کسی که خیلی دوستش داشته باشه
اها راستی پوستش عین هیونگه
هیکلش مث هیونه
چشماش رنگیه ولی خوشرنگ
قدشم که ماشاله ازهمه زده بالا خیلی بلنده ولی استاندارده
خب نظرت چیه؟
بشی زن داداشم بزنیم تو سروکله ی هم؟
DonYa خی خی خی
دیوونـــــــــــــــــــــــه
سه شنبه 3 مرداد 1391 01:06 ق.ظ
دلم نیومد نگم خبببببببببببببببب
بگم؟
بذار ده بیست سی چل کنم
......
کردم
میگم
میای زن داداشم بشی؟

اخه دنبال دخمل واس داداشمم
ازت خوشم اومده
چی میگی هوووووووووم؟
با دسته گلو شیزنی بیام؟
فک کنننننننننننن!
ناری بشه خواهر شومله دنی
اونوقت سر کشتن دابل اس باهام دعوا کنن

هی تهدیدت کنم اگه اینکارو نکنی هیونگو تو داستان بعدیم میکشم و تو تهدید کنی هیونتو میکشم
کککککککک
DonYa ها؟
شوخی نکن خوب خجالت کشیدم
سه شنبه 3 مرداد 1391 01:03 ق.ظ
گفتم سحر میخونم ولی یه خط خوندم نتونستم بقسشو نصف کنم
تا اخرش خوندم
دنییییییییییی عالی بود
یادته تو نظرات قسمت اخر تو کی هستی بهت گفتم پسرا رو دوباره زنده کن؟
الان خیلییییییییییییی خوشحالم بحرفم کردی ولی با یکم تغییرات
من فکر کردم واقعا مردن
میگما یه چی بگم؟
بگم؟
نمیگم
خجالت میکشم
بعدا میگم
DonYa دی:
مرسیییییییییییییی
بلی یادمه
خودمم از اینکه کشته بودمشون عذاب وجدان داشتم
بگو عزیزم
خوب بگو
سه شنبه 3 مرداد 1391 12:25 ق.ظ
سلام بر دنیای مفقود شده
کجا بودی؟
اعلامیه زده بودم سر هر کوچ به این عنوان:
یک عدد دنیا گم شده .....بسیار خوشکل و مهربان که از داستانشم معلومه روحیه خشن نداره و بسیار لطیفو خونگرمو دلنشینو عشق هیونگه
(با این مشخصاتیکه دادم صد در صد پیدا میشدی هااااااا شک نکن)
بابا چه خبره خیلی زیاد گذاشتی هااااااا
ولی خوبه من اینطوری دوس دارم ولی فک کنم وقت سحر بتونم بخونم
الان شاید تا نصفه بشه خوند بقیشو واسه سحر و میدونم عالیه و پرفکت هر چی نباشه دنیای خودمونی و کارت نقص نداره
(اینجاس که باید سفارشتو به سارا بکنم بگم دنیا پس افتاد ازینهمه تعریف یه زنگ به امبولانس بزن ببرنش)
بوووووووووووو س فعلا ولی خدا بخیر بگذرونه حتما عموش فوت میکنه من میدونم
DonYa سلامبر ناریه خودم
الان که بعد چند ماه دارم جواب میدم یادم نیست دی:
هاهاهاهاهااااااااااااااا
خوب دیگه قسمت اخر بود
عزیزممممم ممنونمممممممم
خی خی خی
بوووووووووووووووووووووووووووس
دوشنبه 2 مرداد 1391 07:17 ب.ظ
دیدی نه دیدی گفتم هیونینا زندن دیدی تو کافی شاپ دستتو خوندم
چه میشه کرد دیگه ما اینیم دستت ندرده دخملم قشنگ بود میسی
بوووووووووووس
DonYa من که چیزی یادم نمیاد دی:
دوشنبه 2 مرداد 1391 05:12 ب.ظ
دنیا تویی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نههههههههههههههه
درووووووووووووووووووووووووووغ
خود خودتی؟؟؟؟؟؟؟
یعنی خواب نمی بینم......
یعنی تو برگشتی؟؟؟؟؟؟
دنیاااااااااااااااااااااا دلم برات شده بود قد نخوووووووووووود
شمارت هم پاکیده از گوشیممم
شماره م هم عوض شدههههههههههههههههههههههههههههه
دنیاااااااااااااااااا

در این که تحریم میشم شکی نیست ولی ا
اگر نشدم میام بازم نظر میزارمممم
ککککککککککککک
DonYa بلی خودممممممم
بلی خود خودم دی:
نچ
اره
منم همینطور عزیزممممممممممممممممم
جدی؟
سارا شمارتو نداره؟
جونممممممم
ای جونم
باشه
دوشنبه 2 مرداد 1391 01:12 ب.ظ
هی زشته بیا جواب بده نظرارو دیگه...بیریخت
DonYa چ.....
زشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عالم و ادم می دونن من چقد خوشگلم (الان اعتماد به نفسو داشتی؟)
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:36 ق.ظ
زنن=زندن
DonYa من دیگه عادت کردم به غلط نوشتنات (نیشخند)
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:35 ق.ظ
خسته نباشی واقعا...
ممنونم...واقعا عالی بود...
بوووس بووووس(با اینکه دل کندن سخته و من هنوز ذوق دارم که خودمو تخلیه کنم ولی بای بای)
DonYa مرسییییییی
خیلی خیلی ممنونم
بوووووووووس
جییییییییییییییییییییییییییغ
شکلکات تو حلقمممممم
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:34 ق.ظ
خیلی دستت درد نکنه....
خدا کنه زودتر درست شه این لبتاپت مارو ببری فضا دوباره با این داسی تانات...
آخراش بغضم گرفته بود....
واایییی که چقدر خدا خدا میکردم که اینا زنده باشن...
واایییی یونگی من فدات شم که زنده ای..
........
هیچوقت اون قسمت که داشتن پسرا رو میکشتن(بسته بودن رو صندلی)یادم نمیره...یونگی که میخواست از هیونگ که بکشتش...
وایییی...توصیف چهرهاشون...وایییی
DonYa دست تو هم درد نکنه که خوندی دوستم
بلی بلی حسابی برنامه دارم برا اون داستان
ببخچید :(
دقیقا می فهمم چی میگی
الهیییییی....

داغون بود. خودم عذاب می کشیدم موقع نوشتنش. فکر کن یونگ.... وای خدا.... دور از جونش....
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:31 ق.ظ
وای خدا نمیدونم چی بگم...فقط بگم که خداکنه زودتر لبتابت درست شه که من منتظره اون داستانتم که قولشو چندوقته بهم دادی...
آیدا دیوونتم....دیونه‌ی این داستان نوشتنتم...
....
مثلا مینویسی "رفت"من کل موهای دستم بلند میشهه....
اصلا نمیتونم داستانتو بخونمو موهای دستم بلند نشه...
وااییییی عالیه....
خیلی خوبههههه....عالیهههههههههههههههه
...
دستت واقعا درد نکنه...خسته نباشی...
عالی بود...
واییییی(خیلی معلومه من پکیدم؟؟!!!)
....
جووووووووونگ مین فدای حالا گفتنت بشم...(ترکیدن)
DonYa چشم چشم می نویسم. منتظرم درست بشه. با کامیه سارام میشه ولی کی بردش یه جوریه. خوب نیست از هر ده تا کلمه که می نویسم نه تاش اشتباه تایپی داره. دکمه هاش ناجوره واسه همین تایپ داستان باهاش سخته.
قربونت بشم. چقد خوش حالم که دوست داری کیمیا...

مرسی مرسی مرسی
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

ممنونم
بازم مرسی
تابولئه دی:

عزیزممممممممممممممم
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:29 ق.ظ
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
وااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییی
آیدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
عاشقتممممممممممممممممممممم
خیلییییییییییییییییییییی خوب بود....اصلا وااایییی
واااایییی...ببینم از همون اول این تو ذهنت بود یا چرخوندیش؟
.....
واییییی عالی بود آیدا...
اصلا نمیدونی چقدر خوشحالم که زنن...
خدایی نکرده انگار واقعیت وبده...
آیدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا(گوووپس)
DonYa داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
بلیییییییییییییییییی؟
وای باورم نمیشه تو داری به من ابراز عشق می کنی؟
مرسیییییییییییی
توی ذهنم بود که پسرا زنده بمونن. البته شک داشتم چون نمی خواستم داستان ابکی شه ولی در نهایت اینو نوشتم

واقعنی؟ مرسی عچقم
می دونم می دونم
خودم وقتی نوشتم که مردن چنان عذاب وجدانی داشتم که دلم می خواست صاف از پنجره بپرم پایین. وای انگار دور از جونشون چنین چیزی واقعا شده بود. برای همین دلم نمی خواست واقعا مرده باشن
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:22 ق.ظ
مردم
DonYa دور از جون دخی
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:21 ق.ظ
نفسم بالا نمیاد
DonYa نه کیمیا یه داستان ارزش نداره
نفسسسسسسسس
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:20 ق.ظ
از شدت شک نفسش بریده شد. امکان نداشت... خدایا... اون... جونگ مین بود...
*تو با من چه کردی؟؟؟؟؟
واااااااااییییییییییییییییی
از اون قسمت که پسرا مردن تا الان آرزو میکردم که همه اینا الکی باشه...
....
حالا برم بقیشو بخونم ببینم چی شده که اینجاست
DonYa این قسمت فقطو فقط برای تو بود. یعنی جونگو اوردم که بپاچی تو دیوار دی:
می دونم یادمه هی بهم میگفتی

برو....
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:19 ق.ظ
اصلا روحیت خشن نیست...اصلا سادیسم نداری...اصلااااااااا...
روحیت مثل یه بچه‌ی دو ساله آروم و مهربونه...
DonYa دقیقااااا
من خیلی روحیه لطیفی دارم
گاهی از بچه دوساله هم لطیف تر میشم
اصلا روحیه من با خشونت سازگار نیست
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:16 ق.ظ
بووووووووووووووووووییییییییییییی مرگگگگگگگگگگ میدهههههههههههههههههه
DonYa نه بابا
بوی زندگیه باور کن
تو که می دونی من دلشو ندارم به این پنج تا اسیبی بزنم دی:
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:15 ق.ظ
اما قبل اینکه بتونه به دروازه خروجی برسه خیلی ناگهانی پاش روی زمین یخ زده سر خوردو محکم به زمین افتاد.
*اه اه اه ...بخشکی شانس...
DonYa دقیقااااااااااااااااا
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:05 ق.ظ
آیدا موهای دستم نمیخوابه...
من عاشق داستان نوشتنتم..
هنوز تمومش نکردم هنوز اولاشم ولی موهاتنم خیلی بلند شدهههههههه...
DonYa من به شخصه دیوانه موهای دست تو و غزلم
بزنش انقد موقع خوندن داستان اذیت نکنه دیگه =))))))
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:01 ق.ظ
آیدا...آیدا...دارم میخوووونم...(استرس)وووویییی...یعنی چی میشه؟؟!!!
.........
DonYa اراممممممممممممش
نفس عمیییییییییق
نهایت تهش میکشم دیگه
دوشنبه 2 مرداد 1391 06:12 ق.ظ
دنیااااااااااااااااااااا
و بار دیگر دهان من همچین باز از جزییاتی که در فکر ما و داستانت بود
مطططططططططمئن بودمبا تمام وجودم مطمئن بودم دقققیقا همین اتفاقا میفته که پسرا نمردن دوباره این میاد گند بزنه به حافظه دکتره نمیکنه بعد میخواد هیونگو بکشه یهویی پسرا میان درحال که خودشون نیستن و یهو خودشون میشنخداوندا
جانه من بیا یه مکالمه مفصل در این رابطه داشته باشیم ... آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟





























پ.ن:دنیایاهو
DonYa بلییییییییییییییییییییییییییی؟
هاهاهاها
تو چرا همش هرچی تو ذهن منه می دزدی هااااااااااااااان؟
می گم درسا یادم باشه اگه یه وقتی داستانی رو شروع کردم نتونستم ادامش بدم بگم تو بنویسی فک کنم یکی در بیاد

واااااااای ببخشید. حواسم به یاهو نبود. الان هستی؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30