تبلیغات
SS501 short stories - puzzle-ep4
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

دوشنبه 2 مرداد 1391 :: نویسنده : n@rges 501

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبید؟

باز من اومدم

با قسمت چهارم پازل.....امیدوارم خوشتون بیاد

رفتن کیو رو به همسران گرامش تسلیت عرض میکنم و امید میدم زودی برگرده

راستی یه داستان دیگه تو یه وب دیگه با یه موضوع دیگه که با گروه خونیم فاصله ی زیادی داره شروع به نوشتن کردم

کمدیه

نقش اصلیشم هیونگه

بعد اینکه برید ادامه اینم ادرس وب

http://tsff.mihanblog.com/

yoo

مدیر اشکی که از چشمش بتازگی بیرون اومده بودو با انگشتش پاک کردو دوباره سرجاش نشستو با صدای لرزونی گفت:چن وقت پیش یعنی 2 ماه پیش.... یکی از بازیگرای مشهوربه این رستوران اومده بود.....هیون خواست شخصا غذاشو بپزه اما یکی از اشپزا سماجت کردو با التماس خواست تا او اینکارو بکنه........چون این تنها ارزوش بود...برای اولین بار هیون دلش بحال فردی سوخت که باعث تعجب هممون شد......اون اشپز غذارو پخت اما غذاش دلخواه مشتری نبود.....و باعث شد اون دیگه پا به رستوران ما نذاره.....هیون اونو با بی ابرویی ازینجا بیرون انداخت.....
بعدازینکه از رستوران درحالیکه هیون کتکش میزد بیرون انداخت بلافاصله با ماشینی تصادف کرد ک باعث شد دیدشو از دس بده
یونگ دوباره فریادی کشید و مثل فنر ازجاش بلند شد......جونگ هول کرد و دوقدم عقب رفت......یونگ نگاه خشمگینی به هیونگ و بعد ب جونگ انداخت و بسمت هیونگ حمله ور شد......یقشو گرفتو اونو از روی صندلی بلند کرد.....هیونگ با تعجب و بهش نگاه میکرد.......یونگ یقشو سفتتر گرفتو صورتشو به صورتش نزدیک کردو محکم گفت:
داری دروغ میگی........هیون نمرده....داری اینو میگی تا منو جز بدی؟حتما اینو گفته تا دلم براش بسوزه و ازینکه دیروز یهویی تو لباسش یخ انداختمو بعد باعث شد ابروش بین بقیه اشپزا بره عذاب وجدان بگیرم
مدیر ازجاش بلند شد و دستای یونگو گرفت.....صورت عبوس مدیر برای لحظه ای مهربونو دلنشین شده بود......ب یونگ اروم گفت:
برای منم قبولش سخته اما حقیقته
یونگ خیلی عصبانی یقشو ول کردو محکمو بلند داد زد:
نههههههههههه........چطور این حرفو میزنی؟تو ک مث من باهاش صمیمی نبودی؟چطور میتونم باور کنم ک مرده؟
هیونگ میتونس درکش کنه برای همین چیزی نمیگفت و بروی خودش نمیاورد
یونگ اشکاش بیرون میریختن.......با عصبانیت صندلی رو چرخی داد  و اه بلندی گفتو و از اتاق بیرون رفت
مدیر دوباره سرجاش نشست.......با حالت مضطربی گفت:
من حس میکنم کار اون باشه چون شنیدم بعد اینکارش ضربه ی روحی شدیدی بهش وارد شده بوده و افسردگی گرفته...........
جونگ نزدیک اومدو گفت:میشه ادرسشو به مابدین؟
مدیر از کشوی میزش برگه ای دراورد و قلمی از جیب کتش برداشتو ادرسو یادداشت کرد
------------------------------------------------------------------------------------
قبل اینکه از رستوران خارج بشن یه سری به اشپزخونه زدن.......تمام اشپزا خیلی سریع کارشونو انجام میدادن.....صدای برخورد چاقوها روی میز.....و بخاریکه هرجای اشپزخونه به چشم میخورد...بوی غذاهای مختلف و صدای زنگ سفارشات غذا کل فضا رو پر کرده بود.اونجا پر بود از اشپزهای ایتالیایی و فرانسوی...
هیونگ با چشماش دنبال یونگ میگشت.....نزدیک یکی اشپزا شد.....و پرسید:
سراشپز یونگ کجاست؟
اشپز با  چشم اتاق نگهداریه مواد غذایی که کنج سالن بود رو اشاره کرد
جونگو هیونگ به اون سمت رفتنو درو اهسته باز کردن.....اتاق تاریک بود..یونگ روی یه چارپایه ی چوبی وسط اتاق نشسته بودو اروم گریه میکرد......جونگ نزدیک رفتو رو زمین کنارش نشست...هیونگ هم پشت سرش ایستاد.....
یونگ متوجه ی حضورشون شد......اب بینیشو بالا کشیدو درحالیکه با انگشتش کف دستشو لمس میکرد(عادتشه) بین گریه های بی صداش گفت:
منو هیون از بچگی باهم بزرگ شدیم......اینقد باهم صمیمی بودیم که بهمون میگفتن دوقلوهای بهم چسبیده
وقتی اینو گفت لبخند تلخی زد هق هقی  کردو با همون حالت گریون ادامه داد:
با همه جدی بودو بد اخلاق اما بامن خوب بود.......با اینکه خوش خلق نبود اما ازین بابت که دشمنی نداشته باشه مطمئنم...قلب پاکو صافی داشت....اگه با کسی کدورتی هم داشته به اون حدی نبوده که بخواد بکشدش...
جونگ با جدیت پرسید:سما چی؟ایا باهاش طوری بوده که بخواد نقشه ی قتلشو بکشه؟
یونگ:سما؟من اونو ندیدم.....یه بار دیدم اونم از فاصله ی خیلی دور...هیون هم هیچوقت درمورد اون چیزی نمیگفت......هیونو فقط سرکار میدیدم.
بعد رو کرد به هیونگ که پشت سرش بودو با حالت شرمندگی گفت:
معذرت میخام نباید تند میرفتم اخه اون تنها دوستم بود.
هیونگ لبخندی زدو گفت:
عب نداره...میدونم چرا اینکارو کردی.....درکت میکنم

--------------------------------------------------------------------------
هردو سوار ماشین شدن....هیونگ دیگه کلافه شده بود.....تمام روزو دوندگی کرده بودن و تقریبا بی فایده بود..فقط یه امید مونده بود اونم همون اشپز بود......هردو خسته شده بودن...ماشین هنوز متوقف بود.جونگ که فرمون تو دستش بود رو به هیونگ کردو گفت:
نظرت چیه الان بریم خونه و بخوابیم و فردا کارو ادامه بدیم؟
هیونگ  نگاهی به ساعت مچیش انداخت.......ساعت 9 شب بود.....با حرکت سر حرفشو تایید کرد ........جونگ لبخندی زدو حرکت کرد

ساعت 8 صبح بود......
هیونگ توی اتاقش روی صندلی روبروی میز کارش نشسته بود.....کاراگاه خصوصی بود اما برای مدتیکه روی پرونده کار میکرد توی اداره ی پلیس اتاقی داشت تا به ازمایشگاه نزدیک باشه...
عمیق توی فکر بود.......دستاشو روی میز بهم قلاب کرده بود...اخماش رو تو هم برده بودو فقط تمرکز داشتو فکر میکرد.......
صدای تق تق در اتاقش تمرکزشو بهم ریخت...سرشو حیرون بالا اوردو گفت:بفرمایید
پزشک چو وارد اتاق شد.......چهرش بهم ریخته بودو بنظر ناراحت میومد دستاش تو جیب پیرهن سفیدش بود چن قدمی بجلو برداشت....هیونگ با حرکت دستش بهش تعارف کرد تا بشینه
پزشک روی صندلی روبروش نشستو  گفت:
من بااونجا تماس گرفتم....یه چیز جالب فهمیدم
هیونگ:چی؟
 خریدار یه نفر بوده.....خودش شخصا تو مزایده شرکت کرده........اما معلوم نبود زنه یا مرد چون چهرشو پشت چادر مشکی رنگ نقابداری میپوشونده...و صداشو درنمیاورده تا مشخص بشه زنه یا مرد
هیونگ:ادرس یا شماره ای چیزی گیر اوردی؟
پزشک سرشو انداخت پایینو با ناراحتی و گفت:
با یه ادرسو شماره تلفن جعلی شرکت کرده
هیونگ:فقط همون یه دفعه تو مزایده بوده؟
چو:چون تنها فردی بوده که با چادر حجاب میومده واسه همین یادشون بوده که چن بار دیگه هم شرکت کرده
هیونگ:خب؟
چو دوباره سرشو پایین انداختو گفت:هر دفه با ی ادرس شرکت میکرده..بعد از تحقیقاتم متوجه شدم اصلا چنین ادرسایی وجود نداره
هیونگ با کلافگی خودشو به صندلی تکیه دادو خیلی عصبانی نفسشو بیرون داد
....خیلی اروم گفت:اشکالی نداره.....ممنون بابت کمکت
چو:بازم متاسفم
از جاش بلند شد .و بسمت در راه افتاد .......اهسته درو باز کرد  تا درو باز کرد با قیافه ی جونگ که پشت در بودو دستشو دراز کرده بود تا درو باز کنه مواجه شد.....جونگ تو همون ژست بود که لبخندی زدو گفت:سلام اقای چو

چو پوزخندی زد و گفت:عجیبه ایندفعه عجله نداشتی و خیلی عادی و اروم بنظر میای
جونگ خودشو صاف کردو گفت:ببخشید من کار دارم بعدا مفصل باهم حرف میزنیم
جونگ تعظیمی به چو کردو وارد اتاق شد.......رو به هیونگ  گفت:
منتطر چی هستی بریم دیگه
..
دیگه تقریبا به اونجا رسیده بودن....یه خیابون خلوت که کنار جادش پربود از درختای سربفلک کشیده....اپارتمانایی کنار هم به صف کشیده شده بودن.....روبروی اپارتمانها فضای سبزی بود
جونگ از ماشین پیاده شد......نگاهی بدوروبر انداخت....همه جا خالی از انسان بود.......اما متوجه شد مرد جوونی دستشو به دیوار گرفته و عینک افتابی به چشم داره.......با کشیدن دستش بروی دیوار مسیرشو پیدا میکنه........خیلی معصومو پاک بنظر میومد.....پیرهن چارخونه و شلوار لی پاش بود.هیونگ ازماشین پیاده شد و به اون مرد نگاه میکرد....پشت سر جونگ ایستاد ولی هنوز نگاهش به همون مرد بود...رو به جونگ کردو گفت:
شاید همون مردی باشه که دنبالشیم......
جونگ لبخندتلخی زدو اروم گفت:
اگه خودش باشه ازین که دارم پرونده ی قتلشو حل میکنم پشیمون میشم........چطور تونسته چنین بلایی سرش بیاره.......خیلی معصوم بنظر میاد........فکر کردن درموردش هم منو ازار میده
مرد تقریبا نزدیکشون شده بود.......هنوز دستشو رو دیوار میکشید......به دم در رسید........جونگ نزدیک رفتو دستشو گرفت
مرد با تعجب سرشو میچرخوند......جونگ با لحن مهربونی گفت:بذارید کمکتون کنم ؟
مرد لبخندی زدو گفت:خیلی ممنون .....تقریبا رسیدم
در ورودی شیشه ای بود ........نگهبان که داخل نشسته بود با دیدن اون مرد درو باز کرد....
مرد تا میخواست وارد بشه هیونگ  چن قدم بجلو برداشتوو گفت:
شما شخصی بنام  جورج میلر میشناسید؟
مرد سرشو به پشت چرخوندو وانگشتشو سمت خودش اشاره دادو اروم گفت:کسی بامن بود؟
-----------------------------------------------------------------------------------------
هر سه روی نیمکت فضای سبز کوچیکی که مقابل اپارتمان بود نشسته بودن......شمیم خنکی بود.....جورج بین هیونگو جونگ نشسته بود
هیونگ:میتونم بپرسم شما شب حادثه کجا بودین؟
جورج سرش پایین بود و دو ارنجشو روی زانوهاش گذاشته بودو خودشوکمی خم کرده بود....پوزخندی زدو گفت:من ادمی نیستم که بفکر انتقام باشم......اگه این بلا رو سرم اورد میتونستم هنوز نفس بکشم......از وضعیتم راضی بودم.....وقتی ازهیون شکایت کردمو بعد متوجه شدم هیون با رشوه تونسته قضیه رو حل کنه فهمیدم نمیتونم با چنین ادمی در بیوفتم....سعی کردم خودمو با هرچی که روبرومه وفق بدم.....
جونگ:ببخشید ولی ما پرسیدیم شما اونشب کجا بودین؟
جورج:توی خونم بودم
هیونگ :چطور باور کنم؟مدرکی هس؟
جورج: خب میتونید از نگهبان بپرسید......
جونگ:شما ازدواج کردید؟
_نه....
_پس تنها زندگی میکنی
-درسته
هیونگ از جاش بلند شد.....چند قدمی روی چمنا برداشتو دستشو برد لای موهاشو به پایین خیره شد....
با خودش میگفت:چطور یک شخص نابینا بتونه کسی رو بکشه؟مگه اینکه به کسی  پول داده باشه تا اینکارو بکنه
جونگ از جاش بلند شد.......رو به جورج گفت:ما باید خونه رو بازرسی کنیم
----------------------------------------------------------------------------------------------
جونگو هیونگ وارد خونش شدن.......ی اپارتمان کوچولو ونقلی که دیواراش با کاغذ دیواری برنگ سوسنی  روشن که با طراحی گلای کوچولو کوچولویی به زیبایی سالن اضافه کرده بود.....
اشپزخونه ی کوچیکی کنج سالن پذیراییش بودو اتاقی گوشه سمت راست سالن بود......
همه جا مرتب بود...روی دیوار گیتاری نصب کرده بود .......و پیانوی کوچیکی گوشه سالن سمت چپ گذاشته بود.....میز ناهارخوریشم توی اشپزخونش بود.....
تمام خونه رو بازرسی کردن.......توی کمد دیواریشو.......پشت قابهای عکسش .......زیر تختو هرجایی رو که وجود داشتو دنبال چیزی که بشه ثابت کرد که جورج مجرمه رو بازرسی کردن(مثل اسلحه یا لباسی که کیو تشریح کرده بود حتی ی قطره خون که ممکن باشه از بازوش چکیده)
اما هیچی به هیچی.......دوباره برگشته بودن سر پله ی اول.......با ناامیدی ازخونه بیرون اومدن......هیچ مدرکی گیر نیاورده بودن
-----------------------------------------------------------------------------------------
هیونگو جونگ بهمون جای همیشگی رفتن...هر وقت بمشکلی برمیخوردن به کنار ساحل میومدن......اونجا حس عجیبی داشتن.....افکارشون باز میشدو انرژی بیشتری واسه ادامه ی کار پیدا میکردن.......صدای برخورد امواج دریا به تخته سنگها......صدای مرغای دریایی و مشاهده ی ساحل پر شنو ماسه که هیچ ادمی دورو اطرافش نیس براشون ارامش بخش بود.....در ماشین باز بود......هیونگ پاشو روفرمون گذاشته بودو جونگم ی پاشو بیرون از ماشین تاب میداد......
هیونگ با جدیت گفت:
قاتل یک زنه......علاقه ی شدیدی بهشرکت کردن تو مزایده و جمع اوری جواهرات داشته.....
جونگ:مدل خاورمیانه ای......برات عجیب نیس چرا چادر سرش میکرده؟
هیونگ سرشو سمت جونگ چرخوندو پرسید:منظورت اینه که....
جونگ:درسته منظورم سماست.....اهل دبی که هس....شاید اون گوشواره اونو یا چیزی می انداخته که ما ازش بیخبریم.......واس همین اونارو جمع اوری میکرده
هیونگ:من به سما 50 درصد مشکوکم..........50 درصد دیگه به جورج........اون راحت میتونسته لباس زنونه بپوشه تا مارو گمراه کنه.....ممکنه اصلا نابینا نباشه
جونگ:نگران  نباش.......من  به یکی سپردم تا دم خونش کشیک بده.....تازه تلفن خونش هم بررسی میشه.......هر مورد مشکوکی گیر اوردم مطلعت میکنم.......
-------------------------------------------------------------------------------------------------
1 بعدازظهر
هیونگ کنار پنجره اتاقش ایستاده بود.....دستاشو به پشت قلاب کرده بودو بیرونو نگاه میکرد...که یه دفعه با شنیدن صدای در سرشو به پشت چرخوند....
جونگ وارد اتاق شد.....بازم نفس نفس میزد(کلا هوله بچم)
روی صندلی نشستو اروم نفسشو بیرون دادو اب دهنشو قورت داد
هیونگ پوزخندی زدو پشت میز روی صندلی نشست
هیونگ:چی شده....؟چرا باز این مدلی شدی؟
جونگ:ی چیزایی.........ی چیزایی فهمیدم





نوع مطلب : five members، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 16 مرداد 1391 12:43 ب.ظ
نههههههههههه
نه جورجه نه سمااااا
یه حسی بهم میگه یکی غیر از این دوتاست
مرسییییییییییی آجییییی خیلی خوکشل بووووووود
من برم بعدی ببینم جونگ چه چیزایی فهمیده
بووووووووووووووووووووس
n@rges 501 حالا ببینیم حس کاراگاهیه اجیم چجوره
خواهش عزیزم
برو افرین
چهارشنبه 4 مرداد 1391 12:32 ب.ظ
عزیزم داستان خیلی قشنگ بود......
خسته نباشی....
n@rges 501 مرسی عجیجم
ممنون که خوندیش گلم
سه شنبه 3 مرداد 1391 03:18 ب.ظ
بدو قسمت بعد...سریع....سریییییییییییییع
ا...بد جایی تموم میکنی نرگس...ای بابا..آدم از کنجکاوی میترکه...نچ....
n@rges 501 باوششششششششش بالاخره میذارمش
یا فردا یا پس فردا
حال میده
در رابطه با نظر خصوصیت باید عارض شوم تو لطف داری گلم
بنظرم خیلی معمولیه و خوشگل نیس
چشات خوشکل میبینه
سه شنبه 3 مرداد 1391 03:13 ب.ظ
چه عجب....
مگر جونگ کمک کنه..والا...(الان معلوم بود تبعیض قائل شدم؟؟!)
...
n@rges 501 بهله
فقط جونگیه که میدوه بیرون واسه تحقیق و هیونگه که لم داده و فقط اطلاعات میخاد
سه شنبه 3 مرداد 1391 03:09 ب.ظ
قشنگ میتونم یارو ور تصور کنم(نابینائه)
خیلی خوب نوشتی...
....
n@rges 501 مرسی عچقم
سه شنبه 3 مرداد 1391 03:07 ب.ظ
آخی...یونگی...نچ...دیوانه شده..
من یه حدسی زدم..
یونگ و سما باهم دست به کی یکردن زدن کشوندن هیون رو!
n@rges 501 نه بچم شوکه شد
اینقد بهش نگین دیوونه عذاب وجدان میگیرم خبببببببب
نیدونم من ازونایی ام که داستانو تا دیقه اخر به خواننده لو نمیدم
و دقیق دیقه نود همه چی رو میشه
سه شنبه 3 مرداد 1391 02:50 ب.ظ
تشریفمو اوردم
n@rges 501 خوش تشریفیدی
سه شنبه 3 مرداد 1391 01:57 ب.ظ
ممنون اونی
بیا وبلاگ منم نویسنده شوووووو
n@rges 501 خواهش عشقم
دلم میخاد ولی نمیدونم بتونم یا نه
نمیخوام قول بدم و بعدش نتونم اپ کنمو بدقولی بشه
شاید یه ماه دیگه تونستم حتما برات مینظرمو میگم نویسندم کن
فک کنننننننننننن
اجی کوچولوم چ بزرگ شده
وب زده
واااااااااااای چقد بزرگ شدی
سوداااااااااااا
سه شنبه 3 مرداد 1391 11:23 ق.ظ
بازم سلااااااام
این قسمت هم خشمل بود.این یونگی چیكار عقش من داره ولی دلم براش كباب شد.
آخ كه من چه قدر كنجكاو شدماین جورج كه بهش نمیاد همچین كاری كرده باشه....
منتظر ادامه هستم عزیزم بووووووووووس
n@rges 501 خب دوستشه
اوهوم طفلی زیادی معصومه خبببببب
بهش نمیاد(هق هق)
حتما زودی میذارم
بوووووووووووس
دوشنبه 2 مرداد 1391 08:43 ب.ظ
ناررررررررررررررررررررری جون
مثل همیشه کارت 20 بود
ولی من به جوررج بیشتر از سما مشکوکم
تا اینجا که ماخوندیم سما دلیلی برای کشتن هیون نداشته ولی جورج دلیل خوبی داره
مگه میشه آدم از خیر همچین چیزی بگذره
ولی دلم خیلی برای جرج سوخت
اصلا دلم کباب شد
وقتی همچین چیزی رو تصور میکنم میخوام بشینم
زار زار گریه کنم
من به زن اول هیونم مشکوکم
خب دیگه همین
بوس بای بخل
n@rges 501 واااااااااااای مث همیشه لطف داری گلم
منم همینطور کلا مشکوکه
اوخییییییی طفلی تصادف نمود
منم همینطور خیلی دلم براش سوخت
زن اول؟
مگه چن تا زن داره بچم؟
بوووووووووووووس
دوشنبه 2 مرداد 1391 07:12 ب.ظ
نرگسسسسسسسسسسسسسسسس
من میدونم کار هیچ کدوم نیست
من مطمئنم یکی غیر از این دو تاست
عالی بود خواهرییییییییییی
مثل همیشه
خسته نباشیییییییییییی
n@rges 501 مهررررررررررررررررررری
میگما اینقده ازین حس ششمت استفاده نکن چشم میخوری اخر میوفتی رو دستم
خواهشششششششش
مرسی خجالتم میدی
دوشنبه 2 مرداد 1391 06:21 ب.ظ
نااااااااااری؟
خوبی؟
مث همیشه عالی بود گلم
من برم مامیم گیر داده
باااااااااااش؟
راسی من حتم میدم کار سما باشه جورج طفلییییییییی دلم کبابش شد
چقد اینجا از هیون متنفررررررررررررررررررم
فقط اینجا هااااااااااااااااا
n@rges 501 سمانههههههههههههه؟
تو خوبی؟
ممنون نظر لطفته
باوشششششش تو برو
تو حتمتو بده ولی من نمیدم
اوره طفلی
سمانه؟(عصبانی)
قتل که نکرده یکی رو زده
میدونم
دوشنبه 2 مرداد 1391 06:18 ب.ظ
سلااااااااااااااااااااام
حالت خوبه؟
چن قسمتو باهم خوندم
عاااااااااااااااااااااالی بود
ولی خیلی سما اینجا مشکوک میزنه هااااااااااااا
خیلی عالی بود بوووووووووووووس
n@rges 501 سلااااااااااااااااااام
مرسی تو خوبی؟
کارخوبی کردی
مخسی
اونکه بله از اول همه نگاه ها دوخته بود به اون
مرسییییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر