تبلیغات
SS501 short stories - sg501_6
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

دوشنبه 2 مرداد 1391 :: نویسنده : ღ.ღGG501ღ.ღ
سلاممممم
خوبین؟؟؟
داداشی کیو هم به سلامتی رفت سربازی

امیدواریم شاد و سالم برگرده

سارا جان شرمنده ایم اگه دیر شد دوستم


http://www.img4up.com/up2/04244794305947393813.jpg

بفرمایین ادامه
هیونگ با دهن باز بهشون نگاه میکرد
جونگ بلند خندید و دست زد....شوخی جالبی بود
جونگ آ:جالب که هست ولی شوخی نیست
چند لحظه به سکوت گذشت
هیونگ:آقا یه لحظه هیچکی هیچی نگه....
یونگ:کسی چیزی نمیگفت که
هیونگ:یه لحظه وایسا یونگی
یونگ بلند شدو ایستاد
هیونگ:نه بشین،منظورم این بود که وایسا
یونگ:اییییش بالاخره وایسم با بشینم
یونگ هووا:فکر کنم منظورش اینه که صبر کن
هیونگ:آره خودشه،صبر کن....آقا اینو جدی نگفتین که؟
یونگ هووا:این که صبر کنه؟
هیونگ:نه قبلش
یونگی:اینکه کسی چیزی نمیگفت که؟
هیونگ:ای بابا نه قبلترش
جونگ آ:فهمیدم اینکه جونگ مین گفت شوخیه جالبه
هیونگ:یکم قبل تر
هیونگ سو:اینکه هیون تو بسته بندی کمک کنه؟
هیونگ موهاشو بهم ریخت...اه نههههه
هیون:جونت دراد(دور از جون)خب درست بگو دیگه
هیونگ:اینکه منو جونگ باید غذا هارو برسونیم
هیونا:آآآآآآها اووووون؟نمیدووووونم بچه ها جدی گفتین؟
کیونا و جونگ آ همزمان سرشونو به نشونه مثبت تکون دادن
هیونا:مثه اینکه جدی گفتن
کیو و هیون همزمان بهم نگاه کردن و بلند خندیدن....یونگ هم ریز میخندید و به قیافه متعجب جونگ و هیونگ نگاه میکرد
جونگ:کووووفت...عمرا من همچین کاری بکنم
جونگ آ:میدونستم جراتشو نداری
جونگ:جرات دارم،ولی حوصله دردسر ندارم
جونگ آ:آها بله کاملا مشخصه
جونگ:میگم دارم
جونگ آ:نداری
جونگ:دااااااارم
جونگ آ:ااااا پس چرا نشونمون نمیدی؟
جونگ با حرص از جاش بلند شد...چیو باید کجا برسونم؟
هیونگ:هی چی میگی؟
جونگ:باید ثابت کنم که جرات دارم
جونگ آ:آقای جرات جو گیر نشو،فعلا صبر کن یه چند  ساعت دیگه معلوم میشه چیه و باید کجا برسونی
.
.
.
کیو:خب اینم سرخ شد...دیگه چه کنم؟
هیونا:اووووم،پوره هام که آمادس....صبر کنیم برنجم دم بکشه دیگه کاری نداریم...نه یونگ هووا؟
یونگ هووا:اووووهوم،کم کم باید بریزیم تو ظرفا
کیو:پس با من کاری ندارید؟میشه برم؟
یونگ هووا:نه،مرسی...حسابی خسته شدی
کیو لبخندی زد و از آشپزخونه بیرون اومد
.
.
.
یونگ:میگم اینجوری که دخل و خرج با هم جور نمیشه
هیونگ سو عینکشو جا به جا کرد....آره،باید یکم قیمتارو ببریم بالا...
یونگ:تازه از ماه دیگه سبزی و برنج گرونترم میشه
هیونگ سو سر تکون داد و به کارش مشغول شد
یونگ:من برم آشپزخونه؟
هیونگ سو:آره برو...برگشتی برایم یه لیوان آب بیار
یونگ:باشه...
.
.
.
هیونگ جوری که کسی نشنوه....هی جونگی،میخوای چیکار کنی؟
جونگ:چیو؟
هیونگ:چیو؟واقعا که همین دسته گلتو میگم،رسوندن سفارشا...
جونگ خنده بلندی کرد...بابا یادشون رفته تا الان
هنوز حرفش کامل تموم نشده بود که کیو کنارش نشست و دستشو رو شونش گذاشت....شرط میبندم یادشون نرفته،تا چند دقیقه دیگه باید برید غذاهارو برسونید...
 صدای هیونا به گوششون رسید....این لیدر محترمتون کجاس؟وقت بسته بندیه غذاهاسا....کیونا...جونگ آ...کم کم حاضر شید باید سفارشارو برسونید....
جونگ مین:لیدر با اجازتون همراه کیونا و جونگ آ رفتن اتاق کناری ایک باکس بازی کنن...
هیونا:اون دوتا خودشون کار نمیکنن بقیه رو هم از راه به در میکنن
جونگ مین:هیون خودش از راه به در بود،نیستی خونه ببینی از صبح تا شب با هیونگ همش پای کامپیوتر دارن بازی میکنن
هیونا:خوبه،واقعا خوبه،بهتره بگم اون دوتا کم بودن یکی دیگه هم بهشون اضافه شد...(به اتاق کناری رفت تا هیونو صدا بزنه)
.
.
.
یونگ وارد آشپزخونه شد و لبخندی به یونگ هووا زد...
یونگ هووا:خسته نباشی،هیونگ سو حسابی ازت کار کشید نه؟
یونگ به اپن تکیه داد و دست به سینه شد...نه،دوست داریم اینجور کارارو،کلا هر کاری بجز خوانندگی و بازیگری و این حرفارو دوست دارم
یونگ هووا:یعنی خوانندگی رو دوست نداری؟
یونگ:نه،منظورم این نبود،دوست دارم ولی خیلی یک نواخت شده،همش باید برقصی،بخونی،موزیک ویدئو ضبط کنی
یونگ هووا:این که خوبه،رقصیدن عالیه،من عااااشق رقصیدنم،عاشق خوندن،عاشق آشپزی،عاشق کتاب خوندن،و عاشق عکاسی
یونگ:اوه،تو منی
یونگ هووا:جاااااانم؟
یونگ:یعنی منم همینطور،منم عکاسی و کتاب خوندن و خیلی دوست دارم
.
.
.
هیونا:تا سه میشمارم باید خاموشش کنید
کیونا:تا 10 بشمار
جونگ آ:تا 15
هیون همونجور که با هیجان بازی میکرد و سعی داشت جونگ آرو شکست بده...به عشق ما تا 501 بشمار
هیونا از این حرف هیون خوشش نیومده بود،خم شدو دوشاخته تی وی رو از برق کشید و به اخم به هیون زل زد
هیون:اااااچرا کشیدی؟داشتم برنده میشدما
جونگ آ:چی؟برنده میشدی؟کی 10 تا گل جلو بود؟
هیون:من
جونگ آ:شما کلا گروهی پررویین
هیونا:کیم هیون جونگ...تا 1 دقیقه دیگه تو آشپزخونه ای،تا 10 دقیقه دیگه غذاهارو بسته بندی کرده تحویل میدی و الا خودتو بسته بندی میکنم جای غذا میفرستم دمه خونه مشتریا
.
.
.
هیون:تمومه...میتونید ببرید
جونگ آ:خب آقای جرات،پاشو بهمون نشون بده چقدر با عرضه ای
جونگ:من...خب چیزه
جونگ آ:میدونستم نمیتونی،از جاش بلند شد،کیونا کار خودمونه،بعضیا فقط ادعا دارن
جونگ:صبر کن،خودمون میبریم
هیونگ:شوخی میکنه...هاهاهاها...شما ببرید،این جونگ خیلی شوخه
جونگ دست هیونگ و گرفت و بلندش کرد...میبریم...آدرسارو بدین میبریم
هیون سوت بلندی زد و هورا کشید....الحق که مثه خودمی...
هیونگ:چی چیو میبریم؟کجا میبریم؟بابا چرا متوجه نیستی؟میخوای خبرش همجا بپیچه؟
کیونا:هاها فکر کن،فردا همه جا پر میشه،تیتر اول روزنمامه ها...پارک جونگ مین و کیم هیونگ جون درحالی تحویل غذا دیده شدن...
جونگ:اصلا مهم نیست...
هیونگ سو:ببینید من اصلا کاری ندارم که کی میبره،غذاها داره سرد میشه،هرکی میبره عجله کنه
جونگ،هیونگ سوئیچتو بردار بریم
جونگ آو کیونا هم زمان به هم نگاه کردن و بلند خندیدن
جونگ:چتونه شما ها؟
کیونا:با...با ماشین میبری؟
جونگ:نه پیاده میبرم از هوا استفاده کنم
جونگ آ:فقط باید بدوئی که غذاها سرد نشه
باز با کیونا بلند خندیدن
یونگ هووا:بسه دیگه...جای مسخره کردن بهشون بگید چرا نمیشه با ماشین ببرن
کیونا:چون اگه با ماشین ببرین با این ترافیک برای فردا شب میرسین
هیونگ سو:با موتور بچه ها بریدخب
هیونگ:بلند نیستیم موتور سواری
هیون:خـــــــــــــــــــــــاک....صد دفعه گفتم برید یاد بگیرید به درد میخوره
هیونا:آقایون،خانما...غذا ها سرد شدا
یونگ هووا:من یه فکری دارم...کیونا و جونگ آ میتونن با موتورشون جونگ مین و هیونگ جونو برسونن
.
.
.
هیونگ با تردید پشت کیونا نشست و کلاهشو گذاشت....جان عزیزت یواش برو...خواهشا ویراژ نده،چراغ قرمزم رد نکن
یونگ:کیونا این طفلی هزارتا آرزو داره،بپا سرشو به باد ندی
کیونا:خیالتون راحت...
هیونگ:راحت؟اونجور که تو ظهر...حرفش تموم نشده بود که کیونا موتورو روشن کرد و با سرعت حرکت کرد،صدای داد هیونگ باعث خنده همه شد
.
.
.
جونگ پشت جونگ آ نشست و کلاهشو گذاشت...اصلا موتور سواری بلدی؟
جونگ آ:نه،ولی یاد میگریم
جونگ:ببین من کم کسی نیستما،اگه بلد...حرفش تموم نشده بود که جونگ آ گازشو گرفت و به سرعت حرکت کرد
هیون:سالم بر میگردوننشون؟
هیونا:قول نمیدم
هیون:چی؟؟؟؟؟
هیونا به هیونگ سو و یونگ هووا نگاه کرد و خندید....کیونا و جونگ آ دوتا از بهترین موتور سوارایی هستن که تا به حال دیدن،نگران نباشید
.
.
.
داخل کوچه شد و ترمز کرد...هیونگ به سرعت پیاده شد....
هیونگ:وای خدایا،من انقدر که از تو و میترسم از اون هیونگ سو نمیترسم...
کیونا:ببین از اون موقع که راه افتادیم بدون وقفه داد زدی،الان دیگه جای حرف زدن این غذا ها رو بده اون خونه سمت چپیه که کلی سفارش دیگه مونده،پولشم تمام و کمال میگیری
هیونگ ظرفای غذا رو از صندوق پشت موتور برداشت و سمت خونه رفت
کیونا:آهای...یه لحظه بیا اینجا ببینم....
هیونگ:ها؟دیگه چیه؟
کیونا کلاه هیونگ و از سرش برداشت...اینجوری به مشتری بی احترامی میش
هیونگ:ای بابا اینجوری که میشناسنممم
کیونا:نمیشناسن،مردم موقع گرفتن غذا همه حواسشون به غذا و فاکتوره....
.
.
.
جلو ساختمان 7 طبقه ترمز کرد...پیاده شو،طبقه 6 همینجاس
جونگ پیاده شد و کلاهشو برداشت....همینجا؟
جونگ آ صندوق پشت موتورو باز کردو غذاهارو برداشت...باید بری بالا...پولشم تمام و کمال بگیر،سعی کن انعام قبول نکنی
جونگ:انعام؟چیش...غذا هارو گرفت و به حرص سمت ساختمون رفت
.
.
.
موتورو خاموش کرد و پیاده شد...هیونگ جون نمیخوای بیای پایین؟
هیونگ با گیجی پیاده شد و پایین موتور رو زمین نشست و پاهاشو دراز کرد
کیونا:ااا؟چرا اینجا نشستی؟فکر کنم فشارت افتاده...صبر کن الان میگم برات آبقند بیارن
وارد خونه شد و سلام کرد
هیون:سلام....کو؟هیونگ کو؟
کیونا:سر چهار راه بالایی تک چرخ زدم از پشتم افتاد
کیو:هاااااااااااااااااا؟
یونگ:یعنی چی؟
هیونا:کیونا...خواهرم...سعی کن انقد اذیت نکنی
کیونا:خب حالا....تو حیاطه،فکر کنم فشارش افتاده،یه آبقندی چیزی براش درست کنید بهش بدین
هیونگ سو:بازم جای شکرش باقیه که زندس
کیونا خنده ای کرد و به آشپزخونه رفت
.
.
.
موتور خاموش کرد،از شدت خنده بدنش سست شده بود....
جونگ:بسه دیگه،اگه از این موضوع به کسی حرفی بزنی من میدونمو تو
جونگ آ:برو بابا...به سرعت داخل خونه رفت،از شدت خنده رو زمین نشست....
هیون:نگو که تو هم تک چرخ زدی جونگو سر چهار راه انداختی زمین
کیو:نه بابا،جونگ آ...خوبی؟نفس بکش دختر
هیونگ سو:جونگ آ...دخترم میخوای نفس بکشی؟میمیریا(دور از جون)
یونگ هووا:جونگ آ،چی شده؟جونگ مین کو؟
همون لحظه جون مین وارد شد...من اینجام
هیونگ سو:چی شده؟چرا این اینطوری میخنده؟
جونگ:ها؟هیچی بابا...چشمشم به هیونگ خورد که رو مبل دراز کشیده بود چشماشو بسته بود...این چرا پنچره؟
کیونا:جنبه سرعت نداره
هیونگ:سرعت؟مرگ جلو چشام قدم رو میرفت...باورم نمیشه دختر باشی
جونگ آ به سختی خندشو کنترل کرد و ایستاد...آقا اگه بدونید چی شد
هیونگ سو:چی شده؟
جونگ:یه کلمه حرف بزنی مردی
جونگ آ:برو بابا...بهش انعام دادن...
چند ثانیه به سکوت گذشت هیون و کیو و یونگ بهم نگاهی انداختن،هیونا و کیونا چشم تو چشم هم سعی داشتن خندشونو کنترل کنن،یونگ هووا و هیونگ سو دستای همو گرفته بودن و فشار میدادن بلکه خندشون نگیره...سکوت با خنده بلند هیونگ شکست...
.
.
.
هیونا:ولی کیو بهت امیدوار شدما آشپزیت بد نیست
هیون:برای این موضوع باید از ما تشکر کنی هیونا
هیونا:اونوقت چرا؟؟
هیون:چون اگه ما نبودیم کیو برامون غذا درست کنه که آشپزی بلد نمیشد
کیونا:چه کم توقع واقعا من به کیو حسودیم میشه با این دوستاش
هیونا:راست میگه بیچاره کیو آشپزی بلده و برای شما غذا درست میکنه تشکرم ازتون بکنه؟؟؟
کیو:میدونین اصلا من مظلوم واقعا شدم همش بهم....(با چشمای هیون حرفشو خورد)
جونگ مین:خب بگو داداشم همش چی؟؟؟
کیو:همین دیگه تا میام حرف بزنم چشمای یه نفری میاد جلو چشمم که باعث میشه از حرفم پشیمون بشم
یونگ:آخی حالا اشکالی نداره.... بچه ها شما خیال رفتن ندارین؟؟
هیونگ:نه من اینجا خیلی راحت میخوابم همین جا میمونم
هیونگ سو:آره بزارین بمونه اون سری قرار شد برای یادگاری چشماشو دربیارم امشب فرصت خوبیه
هیونگ:اه بلند شو هیون دیگه مثلا لیدری یه داد بکش بلندشون کن بریم خونه من خوابم میاد
هیونا: (با خنده)هیونگ سو مگه نگفتم دوز نوازشاتو کم کن؟؟؟
هیون: (با داد)تا سه میشمارم همه دمه در هستین 1،2،
کیونا:نشمار دیگه تقریبا دخترا هم با صدای تو دم در منتظرتن تا برین خونه
هیون:وای خدا این ابهتو از من نگیر....
هیونا:آمین ایشالا که نمیگیره..... شما مارو با خداحافظی خوشحال کن
هیون:ایشالا از شماهم نگیره....بابت همه چی ممنون فعلا خداحافظ
کیونا:نگاه تو رو خدا چه برای هم دعا هم میکنن خداحافظ
.
.
.
یونگ هووا:هیونا...دوربینتو بهم برای آخر هفته قرض میدی؟؟؟
هیونا:اوهوم بردار فقط مگه آخر هفته چه خبره؟؟
یونگ هووا:اوووم خب هیچی میخوام برم یکم عکاسی
هیونا:تنهاایی؟؟خب بزار ببینم منم کاری ندارم باهات میام...
یونگ هووا:نه...نیا
هیونا:چی؟؟نیام؟؟(با شک به یونگ هووا نگاه میکنه)چرا؟؟
یونگ هووا:خب ..چیزه...حالا تو چیکار به این حرفا داری....
هیونا:نمیگی دیگه؟؟؟ای بابا دیدی چی شد خودم دوربینو آخر هفته لازم دارم....
یونگ هووا:ای خدا از دست تو تا از کار آدم با خبر نشی ول کن نیستی هیچی بابا امروز یونگ سنگ گفت آخر هفته باهم بریم عکاسی
هیونا:چی؟؟یونگ سنگ؟؟ای بابا اون از کیو که کلا شکل قلب میبینمش اینم از یونگ چه زود دست به کار شدن....
یونگ هووا:خب خیالت راحت شد؟؟بعدشم حرف درست نکن هیچ خبر نیست..فقط کسی بفهمه مردی هیونا....
هیونا:چی تهدید از من میدزدی؟؟؟اوکی نمیگم....باشه تو بگو منم میگم باشه هیچ خبر نیست از صورت سرخت معلومه...
یونگ هووا سری دست روی صورتش گذاشت و رفت جلو آینه با داد:هیونا میکشمت منو دست میندازی؟؟؟تا خواست بره سمتش فرار کرد.....
.
.
.
هیونا:جونگ آ فقط خیلی سر به سره جونگ مین نزار زشته ما دفعه اوله داریم میریم خونشون....
جونگ آ:باشه از من خیالت راحت فقط هیونگ سو امیدوارم دوباره نخواد نوازش کنه
یونگ هووا:بسه دیگه رسیدیم...هیونا زنگ رو بزن
.
.
.
هیون:اوه اومدن...بچه ها فقط حواستون به کمدا باشه درش باز بشه آبرومون رفته ها
کیو:نگران نباش من همه رو قفل کردم جاهای که اونا ممکنه برن هم تمیز کردم
یونگ:خب بسه دیگه بریم درو باز کنیم
هیون اول از همه به سمت در رفت و باز کرد
هیونا:سلام...حالا عجله ای نبودا باز میکردین
کیونا:من باورم نشده باز کردین میخوایین ببندین ما دوباره زنگ بزنیم
هیون:ببخشین تا بیاییم باز کنیم طول کشید
یونگ:آره این بحث همیششونه
جونگ آ:این درختارو میبینید زیر پای من در اومده ها
جونگ مین:نمک...بزار من به مرگ طبیعی بمیرم اینقدر نمک نریز
جونگ آ:حیف که سپردن کاریت نداشته باشم..وگرنه داشتم برات...
یونگ هووا:جای این کل کلا میشه بریم تو یا بگم هیونگ سو یه سری همتونو نوازش کنه؟؟؟
هیونگ:تهدید در حد شکنجه های قرون وسطی....بفرمایین داخل
.
.
.
جونگ آ:یونگ هووا کجا رفت؟؟
هیونگ سو:با یونگ سنگ رفتن عکساشو نشونش بده
هیونا:کاش میشد آخر هفته میرفتیم بیرون...خیلی این هفته کار کردیم
کیونا:آره منم پایم بریم گردش
هیون:چرا کاش؟؟خب دوست دارین کجا بریم؟؟
جونگ آ:اوووم بریم شهر بازی؟؟
هیونا:نه من یه فکر دیگه دارم فقط نباید یونگ هووا و یونگ سنگ بفهمن
هیون:آهان منم میدونم اوکی میریم همونجا
هیونا:خنده ای کرد و گفت پس تصویب شد..
کیونا:اخی خواهرم باز چه کار خبیثانه ای کردی از این لبخند شیطانی ها زدی تازه برق چشماتم کورم کرد
هیونا:خب بهتون میگیم فقط باید قول بدین بهشون نگین وگرنه..
کیو:میدونیم تهدیدای همیشگی....
کیونا:هه هه نگاه کن هیونا این کیو با من همدرده
هیونا وهیون همزمان اخم کردن:شما دوتا باز دور برتون داشت؟؟؟
کیو:باشه باشه شما خونتونو کثیف نکنین
هیون:خب میزارید بگیم یانه؟؟یونگ و یونگ هووا آخر هفته قرار گذاشتن برن.........ولی گفتن کسی نفهمه ما هم میتونیم اتفاقی اونجا باشیم
جونگ آ:آخ جونم مچ گیری...من پایم...
جونگ مینو و بقیه هم موافقت کردن و قرار شد تا آخر هفته هیچ حرفی از این ماجرا نزنن
.
.
.

http://www.img4up.com/up2/74369321241651102174.jpg
یونگ هووا:هیونا کاری نداری؟؟من دارم میرم
هیونا:نه برو عزیزم امیدوارم خوش بگذره..که مطمئنن میگذره
یونگ هووا:باز تو بدجنس شدی باشه فعلا خداحافظ
هیونا:بای بای عزیزم....
کیونا:جونگ آ بدو وسایلو بزار ماشین دیر میشه هاااا
هیونا:منم برم زنگ بزنم به هیون خبر بدم...
.
.
.
هیون:سلام...اوهوم...آره یونگ سنگم الان رفتش...باشه ما تا نیم ساعت دیگه اونجاییم
هیونگ:جونگ مین بابا خودتم حداقل یکم کمک کن همه وسایلاتو که من جمع کردم
کیو:بچه ها من غذاهارو تو ظرفا گذاشتم وسایلا رو هم هیون تو ببر ماشین...
هیون:باشه پس دیگه کاری نموند زود باشین بریم که دیر نرسیم
.
.
هیونگ سو:بدوین اومدن پسرا...
هیونا:تو برو درو باز کن منم الان میام
کیونا:جونگ آ اون توپم برداشتی؟؟
جونگ آ با نیشخند:آره مگه میشه یادم بره
هیونا:جونگ آ:بد پایه ی نقشه شومت هستم
کیونا:ایول فعلا سه نفر شدیم...بریم دیگه


خب تموم شد






نوع مطلب : five members، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 30 آذر 1391 12:47 ق.ظ
كیونا بدقولی كردی نیومدی بقیه اش رو بزاری میدونی چند ماهه منتظر بقیه ی داستانم؟؟؟؟قیافه ی من :'( :'( 
پنجشنبه 30 آذر 1391 12:46 ق.ظ
پنج ماهه منتظرشم درضمن دشمنت شرمنده :)
ღ.ღGG501ღ.ღ =(((
پنجشنبه 30 آذر 1391 12:44 ق.ظ
كیونا بدقولی كردی نیومدی بقیه اش رو بزاری میدونی چند ماهه منتظر بقیه ی داستانم؟؟؟؟قیافه ی من :'( :'( 
ღ.ღGG501ღ.ღ کیونا:
بخدا خیلی شرمنده ام واقعا میگم ببخشید
گذاشتمش عزیزم گذاشتم:*
یکشنبه 28 آبان 1391 09:00 ب.ظ
جی جی پس بقیه ی داستان چی شد؟؟؟؟؟؟ تو رو خدااااااااااااااااا زودتر برامون بزارششششششششششششششششششش
ღ.ღGG501ღ.ღ کیونا:خدا منو بترکونه که اشک نریزی تو
میایم باور کن میایم
شرمنده ایم باور کن
دوشنبه 13 شهریور 1391 01:19 ق.ظ
ببخشید میشه بگید بقیه ی داستانتون رو كجا گذاشتید من خیلی ازش خوشم اومده.
ღ.ღGG501ღ.ღ عزیزم بقیه داستانو همین جا میزاریم ولی این مدت درگیر کاری شدیم یکم دیر میزاریم گلم شرمنده
یکشنبه 29 مرداد 1391 05:49 ب.ظ
آهان اینم بگم
یونگ هووا:این که خوبه،رقصیدن عالیه،من عااااشق رقصیدنم،عاشق خوندن،عاشق آشپزی،عاشق کتاب خوندن،و عاشق عکاسی
یونگ:اوه،تو منی
یونگ هووا:جاااااانم؟
یونگ:یعنی منم همینطور،منم عکاسی و کتاب خوندن و خیلی دوست دارم
.
*دقیقا کارایی که دوست دارم... حیف راجع به خوانندگی دست و پامو اسلام بسته وگرنه... :)
ღ.ღGG501ღ.ღ بله ما چون میدونستیم گفتیم دیگه مخصوصا عکاسی
ای بابا الان قر تو کمرت گیر کرده؟؟ :)
یکشنبه 29 مرداد 1391 05:47 ب.ظ
سلام
تا حالا کسی بهتون گفته بودید خیلی نامردید؟؟؟
حالا رو سر ما می‌خواید سوار شید؟؟؟ بابا بذارید ما با خیال راحت عکاسیمونو کنیم... عجبا!!!!
نچ نچ نچ... حالا به وقتش ما هم باهاتون تصفیه حساب می‌کنیم....
.............
خونه‌ی هیون اینا تقریبا مثل بعضی وقتای خونه‌ی مائه!!! هه هه!!!
گاهی اوقات خونه‌ی ما هم کمداش در حد کمدای آقای ووپی می‌شه:)
................
خیلی قشنگ بود... خسته نباشید دوستان عزیز...
:)
:*
ღ.ღGG501ღ.ღ سلام به روی ماهت
نههه نگفته :)
نه رو سر شما که نه خودمون با ماشین میاییم
ما چیکار شما داریم خب عکستونو بگیرین
اوه اوه پای انتقام اومد وسط
................
تو هم مثل منی نمیگی پسرا میگی هیون اینا :) دقیققا :)
......................
مررررررررررررررسی
یکشنبه 15 مرداد 1391 12:31 ق.ظ
سییلااااااااااااااااااممممممممممم....منم پایه کارهای خبیثانه ام ......با این داستان خیلی حال میکنم...عتشقشم همین الان تمومش کردم.......شدید و خقن منتظر پارت بعد هستم.......الان خبیث شدم برم پارت جدید داستانمو بنویسم که...فردا کشته میشم...داستان منم بخوانین my love...
ღ.ღGG501ღ.ღ سلامممممم
کی پایه نیست تو کارای خبیثانه :)
حتما میزاریم فقط یکم دیر شده به خاطر کارامون شرمنده
مرسی که خوندی
شنبه 7 مرداد 1391 05:32 ب.ظ
SALAM. IN AVALIN BARE KE DARAM DASTANETO MIKHOONAM. GHASHANG BOOD. DASTET DARD NAKONEH GOLAM
ღ.ღGG501ღ.ღ سلام ممنون که میخونی گلم
مرسی دوستم
چهارشنبه 4 مرداد 1391 11:22 ق.ظ
خواااااااااااهش هستی جون

* هستی جون ؟ آخه شما هیچوقت بمن نمیگفتید هستی همیشه میگفتید فاطمه

راستی این عكس دابل جی
نقش جونگ آ اسم اصلی دختره میدونید شیه ؟
اگر میدونید بگید لازم دارم
ღ.ღGG501ღ.ღ چیه؟؟
چرا اینقدر تعجب؟؟؟
آهان نه بابا ما برا تنوع همه اسماتو میگیم ولی بیشتر فاطمه میگیم

نه نمیدونیم گلم
سه شنبه 3 مرداد 1391 03:15 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خوبید ؟
چطور مطورین ؟ ها ها ها
ای ووووووووووووووووووووووووووووووووول خیلی باحال بود
دمتون جلیز بلیز
مرسی نجمه جون و فرشته جون
فقط یه چیز
دارم یكاری انجام میدم برام دعا كنید بتونم
اگه بشه واااااااااااای عالی میشه
بعد بهتون میگم
اگه بشه بهتون میگم
ღ.ღGG501ღ.ღ سلاممممممممم
ممنون
هستیم شما خوبی؟؟
مرررررررررررررررسی
خواااااااااااهش هستی جون
ایشالا که میشه ماهم دعا میکنیم بشه
ایشالا میشه
بوووووووووووووووووس
سه شنبه 3 مرداد 1391 11:27 ق.ظ
ممنووووووووووووووووووووووووووووون
مث همیشه عالیییییییییییییییییی
ღ.ღGG501ღ.ღ خوااااااااااااااااااهش عزیز
ممنوووووووووووووووووونیم
دوشنبه 2 مرداد 1391 11:29 ب.ظ
مرسی اجیاااااااااااااااااااااااااااااا
خیلییییییییییییییییی قشنگ بوووووووووود
بسی لذت بردیییییییییییییم
مخصوصا هیونگ و موتور سواریش
ღ.ღGG501ღ.ღ سلامممممممممم مهری جون
خواههههش
ممنوووووووووووون
ای جونم کلا هیونگ اینجا خیلی ناناسه
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:46 ب.ظ
این كیونا تویه داستان گومی نام تویه تو زیباییه ؟
وااااااااااااااااااااای اینقده من این گومی نامو میدوستم خیلی خوشم میاد ازش

خوب دیگه بسه
داستانو تا نصفه خوندم مامی خیره شد
بقیشو با عرض پوزش فردا میخونم و نظر میدم
ببین خوب مامی گیر داد وسط داستان منو گذاشت تو خماری :(
كاری نمیشه كرد باید بروم
تا فردا در خماری می مانیم
ღ.ღGG501ღ.ღ وا شماها چرا تازه متوجه شدین؟؟؟
آره خیلی به دل میشینه میدوسمش منم

که که خب برو گلم بعدا بیا بقیشم بخون
ببین ماهم خماری نمیزاریم مامانت خماری میده :)
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:44 ب.ظ
من باید برم شاید شب دوباره اومدم
*فرشته مامان...خوبی؟الان شب نیست مگه؟؟!!!
تو ولایت شما صبح گلم؟؟!!!
منظورت نصفه شبه که میخوای بیای دیگه؟؟!!!
ღ.ღGG501ღ.ღ خب چیه من 12 به بعد تازه شب برام معنی پیدا میکنه فک کنم دیشب به این ماجرا پی بردی نه؟؟؟
نه اون ولایت هیونیناس که فک کنم تقریبا صبح بوده(غش کردن از فک کردن بهش)
خب حالا یه نصف شب سادس دیگه...
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:41 ب.ظ
سلام فری و نجی جون
خوبین ؟
نخوندم
اومدم اعلام وجود
فردا میاااااااااااااااااااااااام
الان باید برمممممممممممممممممم
به قول فری اومدم سبد بذارم برم
ღ.ღGG501ღ.ღ سلام به آجیه گلم خوبی؟؟
مرسی ماهم خوبیم
بله از نیشخندت معلومه
الان کاملا اعلام شد
برو گلم هر وقت تونستی بخون
ای جونم سبدم نزاری ما پارتی بازی میکنیم جات محفوظه
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:17 ب.ظ
ناری هستی؟
دارم میخونم میخوام نظر بزارم برات برو...
ببین من اسممو اینگلیسی میزنم کیمیا خب؟!
ღ.ღGG501ღ.ღ ............
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:06 ب.ظ
نوش جونت
بوس واسه کیمی
نجی
فریییییییی
الهی بگردمت فری چ عذابی میکشی از دس اجیت
منم همین برنامه رو با داداشم دارم
هق هق
ღ.ღGG501ღ.ღ من پریدم همش خورد تو لپ خودم(نیشخند)
دور از جونت آره ناری حالا فک میکنی چند سالشه؟؟از من 8 کوچیکتره حالا داشته باش مظلومیت منو و سلطه جویی بچه های این دوره
هق هق
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:02 ب.ظ
نه نیومد اسی برام بخدا...
اشکال ندار دارم میخونم الان کلی هم دارم حال میکنم(نیشخند)
ღ.ღGG501ღ.ღ .................
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:00 ب.ظ
کیمیییییییییییییییی
بهت نگفتم؟
بهت اس دادم کهههههههههههههه
نرسید؟
بجان خودم نوشت ارسال شد
تازه دلگیر شدم که چرا جواب اسمو نداده
ღ.ღGG501ღ.ღ قهقه از دست این اس ام اسا کلا درگیرن...
دوشنبه 2 مرداد 1391 09:58 ب.ظ
عااااااااااااااااالی بود
حالا که اذیتی و موخوای بری پس منم برم دیگه
مهنت حاتم طاعی نکشی(
اگه فهمیدی الان چی گفتم بمنم بگو تو کفشم که چی گفتم)
ღ.ღGG501ღ.ღ ممنوووووووووون
ای جونم ببخشین این خواهرم گیر داده بود
چرا خب حالا این یه بار من منت میکشم توهم قبول کن نااااااااااااااااااااااری
(فهمیدم جوابتم دادم....تفکر...)
دوشنبه 2 مرداد 1391 09:58 ب.ظ
بلند شو من بشینم(عصبی)
*بلند شو بشین روش
....
نجی بهت گفت آپدیت کردم؟؟!!!
دیگه نمیشینه میپره روش...با نشیمن گاه میپری ور یارو طرف تا باسنتو از نمای پایین ببینه به عنوان بیهوشی کار میکنه دیگه درد اون پرش رو احساس نمیکنه
....
هاهاهاهاها...فری از تبدم میاد(فک کن سه بار)
عاشقتم دیوونه(دیدی جوگیرارو با فحش قربون صدقه میرن=دوست دارم تخم سگ،دوست دارم وبووووق\یه پرده بالا گرفتم هچینی بوش بلندشد(دیددی چه بی ادب شدم امشب چت کردم))
ღ.ღGG501ღ.ღ دفعه دیگه باید همین کارو بکنم
........
نه نگفت
واااااایی کیمیااااااااااا ترکیدم خیلی باحال بود فکر کن؟؟من از نشستنش وحشت داشتم چه برسه به پریدن قهقه
.............
خی خی خی نه دیگه ما دیشب باهم مزدوج شدیم
روانیم دیوونه.خاک برسرتم دیدی میگن؟؟(نچ نچ نچ ببین دوریه من چه کرده با تو)اعتماد به سقف شدم باز
دوشنبه 2 مرداد 1391 09:56 ب.ظ
ناری باشه دیگه...
داستان میزاری به من نمیگی...برو برو..دیگه دوست ندارم
ღ.ღGG501ღ.ღ کیمیا من باید برم سپیده گیر داده میخواد بشینه پای کامی بابای بووووووووس
دوشنبه 2 مرداد 1391 09:55 ب.ظ
منظورم دخترای تو کره اس
اون دختره ی کلاجو دیدی؟
چشاش تاب داره با هیونم همبازی شده
نمیدونم چرا میخام خرخرشو بجومممممممممممم
ღ.ღGG501ღ.ღ آهان عیبی نداره هرچی میدوستی بهشون بگو

بچه ها شرمنده من باید برم شاید شب دوباره اومدم
بابای همگی
دوشنبه 2 مرداد 1391 09:53 ب.ظ
سلام کیمی
سلااااااااااام نجمه
همچنین بای
داری میری؟
وااااااای
فری هستی دیگه نه؟
حالا حالاهااااااا
ღ.ღGG501ღ.ღ چه سلام و خداحافظی اینجا راه افتاده
تضمینی نیست این خواهرم گیر داده بلند شو من بشینم(عصبی)
دوشنبه 2 مرداد 1391 09:53 ب.ظ
چیزه میگم قسمت بعد رو کی میزارین؟؟؟
ღ.ღGG501ღ.ღ نمیدونم چطور؟؟
دوشنبه 2 مرداد 1391 09:51 ب.ظ
یه چیزی رو مخمه
*بهتره بکی یکی(دیدی اینارو که زود تصمیم میگیرن و قهر میکنن؟؟!!)بگو من رو مختم دیگه...بگو..نه بگو...(خب حالااااا‍!!!!)
ღ.ღGG501ღ.ღ قهقه خیلی باحالی کیمیا
میگم جونه من تو نت شوخی دعوا نکنیم باز الان یه بی نام پیداش میشه میگه کیمیا از فرشته متنفره قهقه
دوشنبه 2 مرداد 1391 09:50 ب.ظ
هیونا:کیم هیون جونگ...تا 1 دقیقه دیگه تو آشپزخونه ای،تا 10 دقیقه دیگه غذاهارو بسته بندی کرده تحویل میدی و الا خودتو بسته بندی میکنم جای غذا میفرستم دمه خونه مشتریا
*فرشته اینکارو در حقم میکنی؟
میشه هیونو بسته بندی کنی بفرستی دم خونمون
خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااهششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششش
میکنم
من هیوننننننننننننننننننننننن موخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
نامردا
با شما نبودم
با اون دخملای دوروبرشم
بوووووووووووووووووووووووووووقا
ღ.ღGG501ღ.ღ الان دقیقا دخترای دوربر تو داستانو میگی یا تو کره؟؟
نه دیگه هیون جاش پیشه من محفوضه نگران نباش
دوشنبه 2 مرداد 1391 09:50 ب.ظ
وا نجمه؟!!!!
فری؟؟!!!
چتونه؟؟؟
....
مننم میرم...یا بگو نجمه بیاد یا من میرم
ღ.ღGG501ღ.ღ نه بابا نجمک کلا باید میرفت خیلی نت بود منم سپیدمون رو مخم رژه میره
نرو دیگه........
دوشنبه 2 مرداد 1391 09:48 ب.ظ
سلام نجمول...
خوبی؟
ناری جون سلووم...
.........
آره دیگه نفله رو با هیون بودم..
.........
واایییی عاشقتم نجمه خیلی باحال بود...
تک چرخه...
........
واااااااااییییییییی اون تیکه که به جونگ انعام دادن عالی بود...ببین قهقه میزدم ها...
.........
جونگ آ:این درختارو میبینید زیر پای من در اومده ها
جونگ مین:نمک...بزار من به مرگ طبیعی بمیرم اینقدر نمک نریز
جونگ آ:حیف که سپردن کاریت نداشته باشم..وگرنه داشتم برات...
*جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ از قهقه...عالی بود...هاهاهاهاهاه....
خیلی باحال بود
ღ.ღGG501ღ.ღ نجمول رفتش...
........
نگو به هیونم گوناه داله
..................
بله کلا ما موتور تو خیابون میبینیم آب قند نیاز میشیم
..............
قهقه آره منم دوست داشتم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30