تبلیغات
SS501 short stories - destiny-7-2
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

چهارشنبه 4 مرداد 1391 :: نویسنده : donya_baby

سلام بچه ها بالاخره امروز اومدم با قسمت جدید داستانم سرنوشت میدونم خیلی دیرشداما بیانه مودمم خراب بود خیللللللللللی دلم براتون تنگیده بود حالا برید ادامه راستی زیاد گذاشتم پس نظر یادتون نره

اینم کیو

بچه ها اینو.........

به خونه رسید وپول تاکسی رو حساب کرد اما همین که میخواست کلید رو تو دربچرخونه دستی رو روی شونش احساس کرد چشاش از ترس گرد شده بودن که نکنه احسان باشه

 

کیمیا:دختره احمق ترسوندیم

ستاره:واسه چی؟

-فکرکردم احسانه بزور از دستش فرار کردم

-باشه حالا اینا رو بعدا بگو

بعد در حالی که سعی میکرد در کیفشو باز کنه گفت:دنیا بهم زنگ زد آخر شب ساعت سه صبح پرواز داریم

کیمیا که داشت  زمینو نگاه میکرد سرشو بالا آورد وبا چشمای گردش که الان گرد تر شده بود گفت:چی؟سه صبح؟مگه میخوای بری کله پزی؟

-حالا بیا بریم تو بعدا بهت میگم

کیمیاو ستاره داخل رفتن وستاره همه چیزو بهش گفت

:راست میگی ستاره؟واقعا همه این کارا زیر سر احسان و حسام بوده؟من که باورم نمیشه اصلا بهشون نمیاد از این عرضه ها داشته باشن

-حالا که دیدی دارن یالا چیزاتو جمع کن تادوساعت دیگه یه ماشین از طرف شرکت میاد دنبالت کیمیا فقط یه چیزی ما داریم به کره جنوبی میریم

-چی ؟ کره جنوبی؟پیش اون چشم بادومی ها؟من نمیام

-کیمیا خواهش میکنم لج نکن دنیا همه این کارا رو برای نگه داشتن سهامه توداره میکنه

کیمیا که تا حدودی عصبی شده بود گفت:اونا دیگه سهام من نیستن اونا سهامه دنیان

-باشه کیمیا ولی خواهشا الان بحث نکن سریع چمدونتو ببند منم باید برم خونه چیزارو بردارم

-مگه توهم میای؟

-پ ن پ میذارم تنهایی باهم خوش بگذرونید بله که منم میام

بعد سریع به سمت در رفت

:من میرم تا سوالای بیشتری نپرسیدی فقط یه چیز دیگه به خواهرت یه زنگ بزن تا بفهمه چی به چیه

:باشه خدافظ

ستاره در حالی که میخندید گفت:نه عزیزم انیو

:ها؟چی چی نو؟

ستاره که سعی داشت جلوی خندشو بگیره به کتاب روی میز اشاره کرد:اون کتابو بخون تا یه چیزایی رو بفهمی بااااااااای

کیمیا کتابو برداشت ونگاهی بهش انداخت

"آشنایی با زبان های مختلف دنیا:زبون کره ای

:ااهه حالا کی حوصله داره اینوبخونه ایییش

میخواست یه کلمه دیگه بگه که تلفونش زنگ خورد

تلفونو برداشت شماره احسان بود عصبی شدوخاموشش کرد وبه سمت اتاقش راه افتاد تا وسایلشو ببنده

پاریس:

اظطراب داشت از وقتی که اون پسره رو دیده بود قلبش تند میزد واحساس خفگی و قلب درد  میکردبدتر ازهمه بخاطر چیزایی بود که وکیلش در مورد دزدی های حسام واحسان بهش گفته بود واسه همین میخواست هر چه زودتر کیمیا رو به کره بفرسته خودشم فردا صبح با درسا پرواز داشت

به سمت تخت درسا رفت از وقتی که فهمیده بود درسا هم تواین هتله به اتاقه درسا رفته بود تا مثل گذشته پیش هم باشن  به چشمای بستش که زیر نور ماه میدرخشید نگاه کرد ودستی بر موهای مشکیش کشید با خودش گفت آخه چرا مادوتا اینقدر عین همیم ؟چرا دوتامون تو زندگی هیچ شانسی از خوشبختی ندیدیم؟ توی این فکرا بود که گوشیش زنگ خورد واسه همین به بیرون از اتاق رفت

:الو؟

:سلام یونگ سنگ هستم

:ببخشید؟یونگ سنگ کیه؟

:آآخ ببخشید خودمو معرفی نکردم من دوست جونگمینم میخواستم اگه میشه یه لحظه بیاید تو باغ هتل

:باشه ولی شما شماره منو از کجا آوردید؟

:صبح یادتون نیست؟باگوشی من به گوشی خودتون زنگ زدید؟

:آها بله الان میام

به سمت آسانسور رفت و سوار شد براش عجیب بود که یونگ سنگ باهاش چیکار داره

به سمت باغ رفت دنبالش گشت بالاخره پسری رو دید که روی یه نیمکت وسط باغ نشسته به سمتش رفت،زیباییشو تودلش تحسین کرد واقعا که عجب پوستی،عجب موهای خوش حالت و لبای خوشکلی که هیچ پسر ایرانی از اینا نداشت با صدای پسره به خودش اومد

:بالاخره اومدی؟

ایران

بالاخره چمدونشو بست پراز لباسای خشکلی بود که تازه از پاساژ خریده بود، همیشه سلیقش تو انتخاب لباس عالی بود داشت زیپ آخرم میبست که صدای آیفون تو کل خونه پیچید به سمت در رفت و بادیدنه چهره ی احسان قیافش مثل گچ شد سریع چمدونو بست وپیش خدمتکار رفت وگفت هر وقت علامت داد درو باز کنه بعد خودشم به سمت حیاط رفت و پشت یه درخت فایم شد وبا چراغ قوه به خدمتکار علامت داد که درو باز کنه بعد احسانو دید که مثل همیشه باوقار کامل به سمت خونه راه افتادکیمیا هم تا دید احسان رفت تو از فرصت استفاده کردو به سمت در رفت همون موقع بود که ماشین شرکت که ستاره هم توش بود رسید وبه سمت فرودگاه راه افتادن

با عجله به سمت هواپیما که میخواست پرواز کنه رسیدن وسوار شدن وبه سمت کره راه افتادن توی راه کیمیا با لپ تابی که آورده بود تمام آهنگا وعکسای کره ای رو گیر آورده بود وبا کمک دیکشنری بعضی از حروف وکلمات وجملتا یاد گرفته بود وستاره هم با هندزفری به آهنگاوموزیک ویدیوهایی که کیمیا گرفته بود گوش میداد تا هفت ساعت بعد که به کره رسیده وبا صدای مهماندار به سمت فرودگاه کره راه افتادن به کشوری که یادگار تمام خاطره ها وتجربیات خوب وتلخشون خواهد بود

پاریس:

:بالاخره اومدی؟

:بله چطور مگه؟

یونگ سنگ از روی نیمکت بلندشد ، دست دنیا رو گرفت وبه سمت نیمکت بردش

دنیا که از این کار یونگ سنگ تعجب کرده بود گفت:ببخشید اما چیکارم داشتید؟

یونگ سنگ تو چشمای دنیا نگاه کرد وگفت:تا حالا شده وقتی کنار یکی هستی احساس آرامش کنی؟تاحالا شده حس کنی به یکی نیاز داری که کنارش باشی وحرفاتو بهش بزنی؟تاحالا شده عاشق کسی بشی وقتی خودطرفم نمیدونه تو از ته دلت عاشقشی؟تا حالا این اتفاقا برات افتاده؟

دنیا نگاهی دقیق به یونگ سنگ کرد که میشد عمق چشماشو با اون نگاه دید وگفت:

یونگ سنگ شی شما این موقع شب منو نکشیدید پایین تا اینا رو بهم بگید ؟شما که میدونید من تایک ساعت دیگه پرواز دارم لطفا بگیید چیکارم داشتید

یونگ سنگ بعد از این که نفس عمیقی کشید گفت:راستش من ازیه دختر خوشم میادولی اون..... آهی کشید وادامه داد:ولی اون نمیدونه که تمام زندگیمه

دنیا تو دلش اون دخترو تحسین کرد که باعث شده تمام زندگیه یه خواننده معروف بشه واز ته دلش آرزومیکردکه جای اون دختر باشه

:خوب چرا بهش تو یه فرصت مناسب نمیگید؟من مطمئنم باوجودشما جواب منفی نمیده

یونگ سنگ نگاهی از رو حسرت بهش کرد: میشه منو شما خطاب نکنید؟در ضمن اون با همه دخترا فرق داره

؟؟؟؟:شاید تواین جور فکر میکنی ولی منم دوستت دارم

دنیا و یونگ سنگ نگاهی به پشت سرشون انداختن ویه دخترو دیدن که در ظاهر لباس پوشیده بود ولی تمام بدنش پیدا بود

دنیا تو دلش از دختره بدش اومد ولی به روی خودش نیاورد و پرسید:ببخشید شما؟

دختر به سمت یونگ سنگ اومد ورو پاهاش نشست:من همونیم که داشتید در موردش حرف میزدید

دنیا که تعجب کرده بود گفت :ببخشید توموضوعتون دخالت کردم من دیگه باید برم تا یه ساعت دیگه پرواز دارم  وبعد به سمت پارکینگ دوید

حالش دست خودش نبود اشکاش بی اختیار پایین میریختن به ماشین تکیه داد تا نیوفته اما پاهاش سست شد و رو زمین افتاد وبه حال خودش زار زد این چه بخت بدیه که داره چرا باید خواننده ای رو که از نوجوونی دوست داشت از دست میداد؟

تو این فکرا بود که یهو مثل کسایی که چیزی یادشون اومده باشه عین برق بلند شد ودر ماشینو باز کرد ونشست پاشو رو گاز گذاشت وباتمام سرعت توی خیابان های پاریس گاز میداد هنوز نیم ساعت به پرواز مونده بود با عجله چمدونشو برداشت وبه سمت فرودگاه راه افتاد تابرای همیشه ازاین شهر لعنتی بره وبه زادگاهش یعنی کره برگرده تا بتونه حداقل نشونی از خانوادش پیداکنه

همون لحظه در هتل

یونگ سنگ دختری رو که رو پاش بود و هل داد:تو یه هرزه عوضی هستی چرا نمیذاری یه زندگی راحت داشته باشم؟اصلا از کجا فهمیدی من اینجام؟

دختره نیشخندی زد:عشق من، یادت نره همیشه یه تیکه از قلبه تو پیشه منه تو هر جاهم که باشی من پیدات میکنم

بعد بادستش برا یونگ سنک بوس فرستاد وبا خنده از اون جا دور شد

یونگ سنگ یاد دنیا افتاد وبه سرعت به سمت پارکینگ راه افتاد دنیا رو دید که توماشین نشسته ومیخواد حرکت کنه به سمت ماشین دویید اما دنیا گاز داد هرچی اسمشو صدا زد نتیجه ای نداشت و رفت

 یه برگه رو زمین افتاده بود برش داشت یه چیزای عجیب غریب توش بود تصمیم گرفت ببرش پیش مترجمش تابراش ترجمش کنه

-------------------

از اتاق اومد بیرون از ترجمه فهمیده بود که دنیا بعد از پاریس به کره میره واسه همین به شرکت هواپیمایی زنگ زد وبرای پنج تاشون بلیط سفارش داد بعد پیش بچه ها برگشت

یونگی:پسرا فردا برمیگردیم کره

هیون:بااجازه کی؟

هیونگ:اهههههه این هم باز رگ لیدر بودنش بالا اومد بابا بزار برگردیم مردیم از بس اینجا موندیم من که دیگه زده شدم

جونگ مین:کیو این پستونک بچه رو کجا گذاشتی؟

هیونگ:اِ هویج تو هم این جا بودی؟یه اهمی  اوهومی میکردی بفهمیم توهم اینجایی

کیو:اهههه ول کنید دیگه یونگ سنگ واسه چی برگردیم؟

یونگ سنگ:راستش یه مشکلی برام پیش اومده

هیون که داشت چرت میزد از جا پرید:چی ؟اتفاق؟اتفاق چی ؟درباره ی چی؟ گروه؟

یونگ سنگ:نه بابا حالا زود باشید آماده شید تا چهار ساعت دیگه پرواز داریم

هیونگ و جونگمین که داشتن توسرو کله هم میزدن یهو انگار که دکمه استپ شونو زده باشن وایسادن

جونگمین:هیونگ؟میخوای هیون از بیخوابی بمیره؟(دور از جونش)

هیونگ چشمکی به یونگ زد وگفت:فکر نمیکردم اینقدر زرنگ باشی

یونگ اخمی کردوگفت:زود باشید حاضر شید وقت نداریم

هیونگ و جونگمین غرغرکنان به سمت اتاقشون رفتن تا وسایلشونو جمع کنن

------------------

کره جنوبی:

کیمیا و ستاره به سمت اتاق رفتن و بدون اینکه لباساشونو عوض کنن رو تختا دراز کشیدن و خوابیدن

باصدای زنگ از خواب بیدار شد شب شده بود یعنی یه سه ساعتی رو خوابیده بودن

به طبقه پایین رفت تا درو باز کنه  مردی دم در بود که ستاره نمیشناختش به انگلیسی پرسید کیه مرده هم به انگلیسی جوابشو دادستاره درو باز کرد به اتاق بالا هم رفت تا کیمیا رو بیدار کنه

:کیمیابلند شو وکیله یه شرکته که مثل اینک خواهرت میخواد باهاشون قرار داد ببنده

کیمیا که چشماش از بیخوابی قرمز شده بودن پرسید:کدوم شرکت؟

ستاره همونطور که از پله ها پایین میرفت جواب داد:شرکت دی اس پی مدیا

کیمیا از خواب پرید وداد زد؟چیِییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

----------------

 به سمت اتاقشون رفت در زد زنی که توهمون نگاه اول میشد فهمید عجیبه ولباسای سر تا پاسیاه پوشییده بود وبوی سیگارش حال آدمو بهم میزد درو باز کرد

:ماموریتو انجام دادم رابطه اون دخترو یونگ سنگو بهم زدم

زن سیاه پوش لبخند شیطانی زد:بعدی نوبته کیم کیو جونگه برای فردا صبح پرواز به کره داری برو آماده شو

دختر جوان به چشم گفتن اکتفا کرد وبه سمت اتاقش حرکت کرد تا برای بدبخت کردن آدمایی که یه روزی خواهرشو بدبخت کرده بودن آماده بشه تا شاید بتونه آخرین آرزوی خواهرشو بر آورده کنه

 

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند:

-من واقعاعاشقشم هیونگ(برادر)من باید چیکار کنم؟

-عاشق کی؟

-دنیا

-اما جونگمین اون ........

بچه ها نگاه چه دختر خوبی شدم زیاد گذاشتم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 6 مرداد 1391 03:13 ب.ظ
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دنیا جوووووووووونمم خیلی قشنگ بود.
من به شدت حس میثکنم قراره یه مثلث عشقی بین جونگ مین و یونگی باشه.
donya_baby مرسی سارا جون......
منم همینطور:)
چهارشنبه 4 مرداد 1391 06:32 ب.ظ
بله بله
donya_baby هههه بله واسه چی؟
چهارشنبه 4 مرداد 1391 03:14 ب.ظ
salaaaaaaaam
aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii bood
boooooooooooooooooooooooooooooooooos
donya_baby مررررررررسی شایا جون
چهارشنبه 4 مرداد 1391 01:54 ب.ظ
سلام عزیزم خوبی؟
ستاره چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بهتره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گلم من بعدا میامو میخونم...
donya_baby مرسی سارا جون
خوب شده ولی خدا بهش رحم کرده بود
باشه آجی کوچیکه:دی
چهارشنبه 4 مرداد 1391 12:56 ب.ظ
حالا شدی دختر خووووووووووووووووووووب
donya_baby هههههه مرسی سودا جون همشو خوندی؟
چهارشنبه 4 مرداد 1391 12:45 ب.ظ
دنیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
کجا بودی دختر؟؟؟
دلم برات تنگولیده بود
چرا اسمو جواب ندادی؟؟
اصلا بدستت رسید؟؟؟
donya_baby مهسااااااااااااااااااا
همین دورو برا:)
اوووووخی
ها؟اس چی؟ها اونو؟ آخه سرکلاس ریاضی بودم
آره رسید آجی
چهارشنبه 4 مرداد 1391 12:23 ب.ظ
دنیااااااااااااااااااااااااااااااااااا این كجاش زیادبود؟؟؟؟؟
راستی وبلاگ درستیدم بیا باشه؟؟؟؟؟؟
منتظرماااااااااا
بابت داستانم میسی
سلام
donya_baby وای سودا جون حواسم پرید نصفشو گذاشتم الان ادامشو میذارم
چی؟کدوم وبلاگ؟
بااااااااااش
خواهش
هههههه علیک
.......
...........
................
داستانو درستیدم برو بخون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر