تبلیغات
SS501 short stories - puzzle-ep5
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

جمعه 6 مرداد 1391 :: نویسنده : n@rges 501

سلام

قسمت بعدی رو اوردم

دیگه داریم به جاهای جالبش میرسیم

دیگه از قسمتای بعد مسئله شروع به بازشدن میکنه و بهتر میتونین درمورد ش قضاوت کنین و حدس بزنین که قاتلش کیه

این قسمتم  خیلی جالبه من دوستش دارم امیدوارم بخونیدو حدستونو بزنید

vbozhia01s2pp1m6ay8.jpg

هیونگ:چی؟

جونگ: اینکه هیون خانواده ای نداره مادرپدرش چن سال پیش فوت کردن و اقوام نزدیکش توی کره نیستن اغلب توکیو و المان زندگی میکنن....... هیونو سما به اجبار باهم ازدواج کردن.......یعنی عاشق هم بودن .....پدر سما یه تاجره و تو دبی زندگی میکنه جز ءبزرگترین سرمایه گذاراس......هیون برای مسافرت به اونجا میره و با سما اشنا میشه.....دیوونه وار عاشق هم میشن اما پدر سما مخالفت میکنه چون نمیخواسته دخترش با اجنبی زندگی کنه.....بعد از ازدواج سما پدرش اونو از ارث محروم میکنه .سما هم با هیون اینجا میان ....بعد از ازدواجش متوجه میشه که هیون یه پسر دختر بازو الکلیه.....وسما رو کتک میزده...

تا همینجا تونستم بفهمم .....همسایه ها فقط همینارو میدونستن

هیونگ با خوشحالی با انگشتش بشکنی زدو بلندو خوشحال گفت:کارت عالی بود....حالا بهتر میتونیم پرونده رو حل کنیم

جونگ ازینکه هیونگو خوشحال میدید لبخند پررنگی زدو وبا خوشحالی نگاش میکرد

هیونگ با همون ذوقو شوقش پرسید:سما مرخص شده؟

جونگ:اره.........امروز صبح....الانم رفته برای مراسم تدفین.....

هیونگ سری تکون دادو گفت:من احتمال میدم کار سما باشه

 جونگ کمی فکر کردو گفت:هیوونگ؟

هیونگ:چیشده؟

جونگ:امروز یه سر رفته بودم ویلای هیون .....چن نفر ریخته بودن خونه ی کیو که همسایش بود...... کیو خیلی ناراحت توی حیاط خونش  بهشون چمدون پر از پول داد.....وقتی گوشامو تیز کردم فهمیدم توغمار پول از دست داده ...یه جا قایم شده بودم تا منو نبینه

 

هیونگ سریع ازجاش بلند شد .کتشو از روی جالباسی کنار میزش برداشتو با عجله گفت:بلند شو بریم

 

0000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000

 توی ماشین کنار قبرستون طوری که دیده نشن ......پشت درختای بلند و متراکم درحالیکه کتو شلوار مشکی و عینک افتابی به چشم داشتن یواشکی به داخل قبرستون نگاه مینداختن....

قبرستونیکه قبرها لابه لای چمنهای کوتاهی و قبرهاییکه مثل سکویی از زمین فاصله داشت و صلیبهایی روشون قرار داشت

 کمی دورتر میتونستن ببینن که کنار قبر هیون چن نفر ایستادن و گریه میکردن........سما با یه لبا س بلند سفید ....موهای بافته شده و نوار سفید رنگی که جلوی موهاش بسته بود خودشو روی قبر انداخته بودو فقط گریه میکرد....قبرستون خلوت تر اونچه که فکر میکردن بود...... وقتی بیشتر دقت کردن فهمیدن بین اون چن نفر یونگ و کیو هم هستن .........کنار هم با کتو شلوار مشکی بالای سر سما ایستادن و عینک افتابی زدن اما از تکون خوردن شونه هاشون میشد فهمید که گریه میکنن....

صلیبها با هم فاصله داشتن........تعداد کسانیکه دورو اطراف قبرش بودن انگشت شمار بودن ...........حدودا 6 نفر و تنها زن سما بود.......

کیو خم شد و بازوهای سما رو گرفتو سما درحالیکه بلند جیغ میکشید و سعی داشت خودشو روی قبر بندازه اونو کمی بلند کرد ......فقط اسمشو بلند فریاد میکشید وزجه میزد.......هیونگ و جونگ وقتی این صحنه هارو از پشت درختا میدیدن شَکِشون از سما بر داشته میشد اما نمیتونستن  فقط با دیدن اینکاراش به قاتل بودن سما فکر نکنن..یونگ دکمه ی کتشو بست.......عینک افتابیشوازروی چشماش برداشتو با دستمال کاغذی اشکاشو پاک کرد.......سما کنار کیو ایستاده بودو کیو دستشو دور شونه ی سما حلقه کرده بود تا کمی اروم بگیره......یونگ نزدیک سما شد......کنارش ایستاد و.دستشو روی شونه اش گذاشت و ارومو گریون گفت:امیدوارم حالتون بهتر بشه........من باید برم

سما نیم نگاهی بهش انداختوبا صدایی که سعی داشت گریشو مخفی کنه تا بتونه بهتر حرف بزنه گفت:ممنون که اومدین...(اب بینیشو کمی بالا کشید)

یونگ کنار رفت و از قبرستون خارج شد......کم کم همه بغیر از سما و کیو اونجارو ترک کردن....اما هیونگو جونگ هنوز اونارو زیر نظر داشتن.....

پاهای سما هنوز میلرزیدن........دلش نمیخواست اونجارو ترک کنه ........روی قبرش نشست... .....حتی پرنده ای هم توی قبرستون وجود نداشت......کیو مرموز به اطراف نگاه میکرد.سرشو به دورو بر میچرخوند ....بعد برای اطمینان بیشتر به پشت درختا دوید همه جارو نگاه میکرد اما کسی نبود........بسمت درختایی که ماشین هیونگ پارک بود دوید......هیونگ تا متوجه شد کیو سمتشون میاد یواش به جونگ گفت:

سرتو بدزد......

هردو سریع سرشونو پایین گرفتن......کیو کمی دیگه هم اونجا رو گشت وقتی مطمئن شد کسی نیس با خیال راحت نفسشو بیرون داد و بسمت سما که روی قبر نشسته بود دوید....روی چمنای کنار قبر نشست خوشحال به سما گفت:

هیچکس اینجا نیس ........جون به لبم کردی بگو دیگه......طاقت ندارم تا خونه صبر کنم

هیونگو جونگ سرشونو کمی بالا اوردن ...اونارو روبروی  هم میدیدن اما نمیتونستن صداشونو بشنون...

سما:ممکنه کسی مارو اینجا ببینه

کیو:نگران نباش همه چی روبراهه

سما با پشت دستش اشکاشو پاک کرد .......لبخندی زد .......اب بینیشو کمی بالا کشید و روبه کیو کردو خوشحالو مستانه گفت40روزشه.......چیزی نمونده تا پدر بشی

کیو تا اینو شنید سریع سرشو بالا اوردو با ناباوری به سما خیره موند....از خوشحالی نمیدونس چیکار کنه ........با  تعجبی که پشتش خوشحالی نامحدودی قایم بود به سما نگاه کرد......سریع از جاش بلند و نشست کنار سما و محکم بغلش کرد انگشتاشو لای موهای سما برد و نوازش میکرد.....اشک شوق از چشماش بیرون میرخت..... ...سما هم لبخند میزد و کمر کیو رو تو اغوشش سفت گرفته بود.......جونگو هیونگ ماتو مبهوت  بهشون نگاه میکردن....هیونگ از عصبانیت دستشو مشت کردو تا میتونس  محکم فشار میداد...صورتش سرخ شده بود.....هیونگ خواست در رو باز کنه که جونگ بازوشو محکم گرفتو اروم گفت:چن لحظه ی دیگه هم صبر کن....

هیونگ عصبانیتشو تو خودش ریخت........چشماشو اروم بست و سرشو به صندلی تکیه داد.......جونگ با کنجکاوی به بیرون نگاه میکرد....

کیو سمارو کمی از اغوشش فاصله داد و با خوشحالی گفت:رفتی دکتر؟از این بابت مطمئنی؟تو که گفته بودی فک کردی حامله ای و اصلا بچه ای در کار نبوده

سما سرشو تکونی دادو اروم گفت :مطمئن نبودم اما الان ازاین بابت کاملا مطمئنم.....

کیو خنده ای که بینش نفس نفس میزد کردو عاشقانه به چشمای درشت سما خیره شد.....سما لبخند کمرنگی زده بود.......کیو نگاهش از چشماش به لبای زیبا و صورتیش افتاد......به لباش خیره شد و کم کم صورتشو نزدیک صورتش کرد.....سما چشماشو اروم بست و کیو لباشو اهسته رو لباش گذاشت.....و شروع به بوسیدن  کرد........دستشو دور سر سما حلقه کرد و صورتشو به خودش بیشتر نزدیک کرد.....انگشتای دست دیگشو لای انگشتای دست سما گره زد و عاشقانه همدیگرو میبوسیدن که ناگهان کیو احساس میکرد کسی بهش نزدیک میشه....تو همون ژست بود که چشماشو باز کرد.......هیونگو جونگ چیزی نمونده بود تا بهشون برسن......کیو تا اونارو دید.......صورتشو سریع از صورت سما جدا کرد

کیو چشماش از حدقه بیرون زده بود........دفعه ی اولی بود که تا این حد شوکه شده

اما نمیتونس دس رو دس بذاره......

سریع دست سما رو گرفتو از جاش بلند شد...هیونگو جونگ تا دیدن میخاد فرار کنه سرعتشونو بیشتر کردن.......

کیو دست سما رو گرفته بودو بسرعت جت میدویدن.....سما نمیدونس چرا داره اینکارو میکنه...بلند داد میزد:چت شد یهو؟چرا اینطوری میکنی؟دستم درد گرفت....یواشتر

دامن سما خیلی بلند بود......همش به پاهاش گیر میکرد....افتاد زمین........کیو خم شد تا سما رو بلند کنه اما متوجه شد هیونگ خیلی سریع سمتش میدوه و بلند داد میزنه:

همونجا وایسا

سما تا صدای هیونگو شنید تازه متوجه شد چی شده

کیو نتونس دست سما رو بگیره...........سریع اونو از روی زمین بلند کردو دستشو برد زیر خم پاش بردودست دیگشو روکمرش گرفتو اونو بغل کرد......با شتاب به اونسمت درختا دوید......ماشینش اونجا پارک بود....

در ماشینو باز کردو سمارو توش گذاشت....خودش هم رفتو پشت فرمون نشست.......

جونگ خودشو با سرعت بهش رسوند....با کف دست محکم به پشت صندوق عقب میزدو بلند میگفت:

گفتم وایسا.....بهت میگم صبر کن

اما کیو فرمونو پیچوندو سریع ازونجا دور شد..........جونگ دنبال ماشین دوید..........تا سر چهار راه میدوید.......اما بی فایده بود..........ماشینش خیلی دور شده بود......

نفساشو تند تند بیرون میداد.....خم شدو دو کف دستشو روی زانوهاش گذاشت که ی دفعه متوجه شد ماشینی روبروش ایستاد و محکم گفت:

زود باش سوار شو

جونگ تا هیونگو دید خوشحال شد و سریع سوار شد

.......

درست پشت ماشین کیو حرکت میکردن.....کیو سرعتشو بیشتر کرد........جونگ سریع اژیر پلیسو دراوردو روی سقف ماشین گذاشت............

خیابون خیلی شلوغو خطرناک بود

اما کیو نمی ایستاد.......

سما خیلی بی حال گفت:

وای انگار پام پیچ خورده

کیو همینطور که رانندگی میکرد نگاهی به پای سما انداخت....

کیو:صب کن ازین منجلاب بیرون بیایم .......ی فکری بحالش میکنم

سما رو به کیو کردو گفت:یعنی میگی اونا مارو اونلحظه دیدن؟

کیونگاهی به سما کرد و خواست چیزی بگه........متوجه ی روبروش نشد....سما ناگهان چشماش از حدقه بیرون زدو بلند جیغ کشید:مواظب باش کیوووووووووووووووو.......جلوتو ببین

صدای بوق بلندی توی گوشاشون پیچید.....





نوع مطلب : five members، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 21 مرداد 1391 12:21 ب.ظ
اوه اوه چه هیجانی شد...
ای كیو بد...اصلا بهش نمیاد از این كارا بكنه هاااااااهیون بیچاره....
دلم به حالش كباب شد...
نگو كه زدی كشتیشون...الان بسی كنجكاو شدم برم قسمت...هوریاااااا
n@rges 501 ههههه برو بعدی
شنبه 21 مرداد 1391 12:13 ب.ظ
سلام عزیز دلم خوبی؟؟؟
ببخشیدخیلی دیر كردم سه قسمت عقب افتادم اما این طوری یهو همه رو با هم بخونم خیلی كیف میدهمن برم ادامه بخونم و بیام
n@rges 501 سلام تو خوبی؟
نه عزیزم عب نداره
هههه
دوشنبه 16 مرداد 1391 12:51 ب.ظ

ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
اینا رو نگاه
کیووووووووووووووووو
دلم میخواد دختره رو خفه کنم
هیووووووووووووووووون
خیلییییییییی عالی مثل همیشه
برم بعدی
بوووووووووووس
n@rges 501 به خودت مسلط باش عسیسم ول کون خونتو واس خاطر اون جوش نیار فشارت میزنه بالا ماه رمضونی میوفتی رو دستم
برو افرین
یکشنبه 8 مرداد 1391 10:48 ب.ظ
خجالت بکش کیووو!!!!!!!
اهه اهه اهه...هیوووووووووووون!
......
برو بمیر...پات پیچخورده؟؟؟کاشکی کله هیکلت پیچ میخورد آشغال...
.....
جیییییییییییییییغ...از پررو بودن دختره دلم میخوا خودمو بترکونم!
n@rges 501 هههههه فک کن کل هیکلش پیچ بخوره میشه بستنی پیچ پیچی
نکن اینکارو برو زورتو خرج دختره کن اونو بترکون چرا ازخودت مایه میذاری اخه؟
یکشنبه 8 مرداد 1391 10:43 ب.ظ
یا خود خدا...
کیووو؟؟؟!!!!!!از همون اوملم بدم میومد از این دختره!ایکبیری!!!
با کیو ریختی روهم؟؟!!!
هیون هر چی بود تو باید بهش خیانت میکردی؟؟!!!!
اصلا دختر باز،الکلی هرچی...تو باید خیانت میکردی میرفتی با کیو؟!!!!
اونم بچه؟!!!!!
چرا سر قبر هیون(دوووورررررازجووونش)دارین از بچه حرف میزنین؟؟؟!!!
میخوین بلرزونینش؟؟!!!
بیشعورا!!!!
n@rges 501 با تمام فحشایی که دادی موافقت کامل دارم
همینو بگو تقصیر کیو بود بس که بی طاقته طاقت نداشت تا خونه صبر کنه
یکشنبه 8 مرداد 1391 10:35 ب.ظ
جیـــــــــــــــــــــــــغ
تشریف اوردم
n@rges 501 جیییییییییییییغ
خوش اومدی
یکشنبه 8 مرداد 1391 08:22 ب.ظ
سلام
خسته نباشی.. خیلی قشنگ بود.. منتظر بقیه اش هستم
خوشحال میشم بهم سر بزنی
n@rges 501 مرسی که خوندیش
ممنون
اگه تونستم دریغ نمیکنم عزیزم
شنبه 7 مرداد 1391 12:23 ق.ظ
http://up.vatandownload.com/images/va8fy1a56j7ksft0apo1.jpg
n@rges 501 واااااااااااااااااااااای ژیلااااااااا
چقد نازه تو لباس اشپزی
چرا اینو قبلا ندیده بودم
مرسی که واسم گذاشتیش
اگه قبلا میداشتمش تو پوسترام استفاده میکردم ازش
بوووووووووووووووس
جمعه 6 مرداد 1391 10:51 ب.ظ
درود بر شما دوست عزیز...
وای چه زن خائنی....خوشم نیومد ازش...
n@rges 501 همچنین درود به شما
منم همینطور ازش بدم اومد
اهههه
جمعه 6 مرداد 1391 07:37 ب.ظ
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
سوم شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گریههههههههههههههههه
n@rges 501 عب نداره گلم
سمانه رو بحساب نیاوردمش خیالت تخت
جمعه 6 مرداد 1391 07:37 ب.ظ
سلام به ناری گل گلاب
این واسه سلامت بود
ولی از داستان بخوام بگم بیشتر میخام خفت کنم
اخه چرا؟
سما شومل به اون خوفی داره با این کیوی ناز ماهم رفته تو هم؟
وااااااااااااااااااااای خدا چقد الان میخام خرخره ی سما رو بجوم
n@rges 501 سلام به مسعوده ی گلتر از گلاب(چی گفتم)
همینو بگو شومل ب اون خوفی داره به کیو گیر میده
باهات موافقم منم همین حسو دالم
جمعه 6 مرداد 1391 07:36 ب.ظ
دوووووووووووووووووووووم
وای یعنی کیو یا سما هیونو کشتن؟؟؟؟
وااااااااااااااااااااااای تصادف کردن؟؟؟؟
با چییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟
واااااااااااااااااااااای کیو مرد؟؟؟؟
خاک بر سرم
خیلی هیجانی شد زود قسمت بعدی رو بزار
زوووووووووووووووووووووووووووووووووود
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
بووووووووووووووووووووووووووووووووووس
n@rges 501 مطمئنی مهسا جونم؟(نیشخند)
نمیدونم داستان هنوز قسمت پنجمه چن قسمت دیگه تموم میشه
نمیدونم
بازم نمیدونم(نیشخند)
باوش حتمنی زودی میذارمش
جمعه 6 مرداد 1391 07:35 ب.ظ
راستی دومممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
n@rges 501 بابا خیل خب
دوم
جمعه 6 مرداد 1391 07:34 ب.ظ
بزنم لهت کنم؟(تیکه کلام خودت)
د روانی این چیه نوشتی؟
چقد کم؟
سما؟
کیو؟
اون دوتا؟
اه مای گاااااااااااااااااااااااااد
فک کنم خیلی خوشت میاد ملتو جز بدی قصدا جاهای حساسش کات میکنی؟
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
n@rges 501 مرگ
خودتی روانی
کارخوبی کردم دوست داشتم جزت بدم
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جمعه 6 مرداد 1391 07:28 ب.ظ

ترجیح میدم هیچی نگم
n@rges 501 هههه
هیچی نگو میدونم تو شوکی
ککککک
جمعه 6 مرداد 1391 07:19 ب.ظ
111111111111
mehry hamishe avale
n@rges 501 افرین عجیجم
بر منکرش لعنت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر