تبلیغات
SS501 short stories - i,ll be lloving you...loving you last part1-1
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

یکشنبه 8 مرداد 1391 :: نویسنده : sogand-star

سلاممممممم باهاتون قهرمممممممم این اخرین داستانمه که دارم اینجا میزارم بعدش شما نظر نمیدین

حالا بیخیل بفرمایید ادامه

سویونگ رو تخت نشست و ملافه رو دور خودش پیچوند به مچ دستاش نگاهی انداخت درد میکردن

میخاست باندو باز کنه که با صدایی از بیرون دست از کارش کشید

یونگ سنگ بود که با داد به یکی میگفت:گورتو گم کن نمیخام ببینمتتتتتتتتتتتتتتت......

 

صدا:اوپا بزار برات توضیح بدم

یونگ سنگ با داد:گفتم گمشو برو از خونم بیرون

سویونگ زیر لب:ههه یونا خانومم اومدن  ازت متنفرم یونا متنفر

یونا:اوپا تقصیر من نبود

یونگ سنگ:اره تقصیر من بود نباید میومدم طرفت از همون اولم اشتباه کردم

یونا:من دوستت دارم یونگ سنگ شی

یونگ سنگ:چ فکر کردی من دوستت ندارم ها؟ ولی الان کاری مهمتر از دوست داشتن به تو دارم

یونا با حالت تمسخر:اها حتما تو باید از اون دختره مراقبت کنی تقصیر خودش بود که این اتفاق افتاد نه تقصیر کس دیگه ای

سویونگ که پشت در ایستاده بود همهی این حرفاشونو شنید دلش شیکست ینی یونگ هنوزم یونا رو دوست داشت پس خودش چی؟اون حقی نداشت ؟ چرا باید به خاطر عشق این دونفر سویونگ باید فدا میشد

دیگه صدای یونا و یونگ نیومد

سویونگ تصمیمشو گرفته بود و سر فکری که تو سرش داشت مونده بود میدونست دیر یا زود دوباره پای یونا به این خونه باز میشه و این بهترین فرصت براش بود تا فرار کنه

طی هفته های متمادی همونجوری که سویونگ فکرشو میکرد یونا دوباره برگشته بود سمت یونگ

صدای خنده ها و بوسه های عاشقانشون گوششو ازار میداد ولی باید تحمل میکرد

تا اینکه همون روزی که سویونگ منتظرش بود رسید

سویونگ تو اتاق رو ی تخت لم داده بود که صدای در اومد

سویونگ:میتونی بیایی تو

یونگ سنگ از در اومد تو و گفت:امممم سویونگ اشکال نداره تو امشب تو خونه تنها باشی ؟

سویونگ با لبخند تصنعی:نه برای چی؟

یونگ سنگ:میخاستم با دوستام برم بیرون گفتم اول از تو بپرسم امشبو تنهات بزارم یا نه(اره ارواح عمت)

سویونگ: نه راحت باش من مشکلی ندارم امممم راستشو بخای شاید برم خونه ی خودم

یونگ سنگ قیافش رفت تو هم

سویونگ اهمیتی نداد و ادامه داد:دیگه نمیخام سر بارت باشم میخام برم اپارتمان خودم اونجا راحترم

یونگ سنگ روشو از سویونگ برگردوند و گفت:نه بهتره فکرشو از سرت بیرون کنی به هر حال تو قراره خانوم این خونه شی

سویونگ با بهت:چی گفتی؟

یونگ سنگ هنوز پشتش بهش بود و گفت:نمیدوستم دختر لی بزرگی؟

سویونگ ساکت موند ترس برش داشت یونگ چه طور پدرشو میشناخت

یونگ ادامه داد:پدر و مادرم هفته ی دیگه برای خاستگاری تو پیش پدرت میرن بهتره قبول کنی چون اونجور که من تحقیق کرد دربه در دنبالت میگرده پس حرکت اضافی نکن تو که نمیخای پدرت بفهمه چه اتفاقی افتاده

فکرشم نمیکردم جونگ مین انقدر با نفوذ باشه پس بهتره سریعتر جواب مثبتو به من بدی تا مقدمات عروسیو زودتر انجام بدم

سویونگ با بهت به یونگ خیره شده بود

یونگ سنگ از اتاق رفت بیرون درم پشت سرش بست

سویونگ تا به خودش اومد یونگ سنگ رفته بود پاشد و از اتاق رفت بیرون نمیخاست دیگه معطل کنه باید به اپارتمانش برمیگشت  و از کره میرفت

نمیخاست با مردی ازدواج کنه که فکر و روح و ذهنش پیش یه زن دیگس  این عشق برای سویونگ ممنوع بود همونجوری که یونگ سنگ بهش گفته بود نباید عاشقش میشد

ولی حالا دیگه چاره ای نداشت

با همون لباسا پاشد که بره ولی در قفل بود  فکر اینجاشم کرده بود

میدونست یونگ یه کلید زاپاس همیشه تو یکی از گلدونا میزاره که یکیش تو حیاطه و یکی دیگش تو خونه

سویونگ هر چی گشت کلیدو پیدا نکرد تا اینکه پنجره ی اتاق یونگ سنگ که باز بود توجهشو جلب کرد رفت سمت  پنجره

سویونگ فکری به سرش زد باید از پنجره میرفت بیرون تنها راه همین بود پنجره بزرگ و خوشبختانه خونه ی یونگ سنگ یه خونه ی ویلایی بود و خوشبختانه تو طبقه ی پایین خونه بود

یاد خونه ی جونگ مین افتاد یاد اون اتاق مسخره دلش گرفت

خونه ی یونگ سنگ در قبال خونه ی یونگ سنگم پشزی ارزش نداشت

با تکون دادن سرش میخاست این فکرارو از سرش بیرون کنه با گلدونی که کنار تخت بود شیشه ی پنجره رو شیکوند که باعث شد اژیر خطر به صدا دربیاد 

وقتو تلف نکرد و از پنجره ی شکسته  رد شد ولی بازوش با یکی از شیشه ها زخم شد زیاد اهمیت ندادو سریع از خونه ی یونگ سنگ زد بیرون نباید گیر میوفتاد میدونست دیر یا زود پلیسا به خاطر اژیر خطر سر میرسن

سویونگ پا به فرار گزاشت و به سمت اپارتمانش رفت باید وسایلشو سریع جمع میکرد

بار

یونگ سنگ رفته بود بار دیدن یونا باید باهاش بهم میزد  در حین حرف زدن با یونا بود که موبایلش زنگ خورد یونگ سنگ از یونا عذر خواهی کرد و رفت اون طرف تر تا با تلفن صحبت کنه

یونگ سنگ:هئو یونگ سنگ هستم باهام کاری داشتید

:........

یونگ سنگ:ینی چی کسی میخاسته به خونم دستپرد بزنه

:.........

یونگ سنگ:نامزدم تو خونس میتونید تا اومدنم ازش مراقبت کنید

:....................

یونگ سنگ:چی؟ ینی چی که کسی تو خونه نبود این امکان نداره اون تو خونه بود

:......

یونگ سنگ:ینی چی پنجره شیکسته؟؟؟؟/ صبر کنید الان خودمو میرسونم

یونگ گوشیو قطع کرد میخاست بره بیرون که یونا بازوشو گرفت

یونگ سنگ:یونا بازومو ول کن میخام برم

یونا:اوپا اون خودش انتخاب کرده که بره پس تو هم به انتخابش احترام بزار

یونگ سنگ:اون الان تو موقعیتی نیست که خوب انتخاب کنه به هر حال چه سویونگ بره و چه نره من میخاستم امشب باهات به هم بزنم

یونا که یه خورده بود گفت:چی؟

یونگ سنگ:میخاستم باهات بهم بزنم همین من از همون اولم سویونگو دوست داشتم نه تورو و با این اتفاقی که افتاد بیشتر مصمم شدم که باهاش ازدواج کنم هفته ی دیگه خانوادم میرن با پدرش صحبت کنن

و بعد دست یونا رو از رو بازوهاش کشید و رفت

یونا فقط به رفتنش خیره شده بود

توی ماشین

یونگ سنگ با خودش:ینی این دختره ی کله شق این موقع کجا گذاشته رفته اونجوری که من از پدرش شناخت دارم که نمیره پیشش پس ااااااااااااااااااااااا.....

بینگووووووووو گرفتم کجاس حتما رفته به اپارتمانش

یونگ سنگ فرمونشو چرخوندو به سمت اپارتمان سویونگ رفت

جلوی اپارتمان سویونگ

یونگ سنگ یه کلاه گذاشت سرش میخاست بره تو که نگهبان جلوشو گرفت

نگهبان که مرد مسنی بود گفت:کجا مرد جوون؟

یونگ سنگ یه خنده تحویلش دادو گفت:میخام برم تو ساختمون

نگهبان با خنده:خوب همه ی کسایی که میان اینجا میخان برن تو  تو با کی کار داری ؟

یونگ سنگ کلاهشو از سرش برداشت

پیر مرد همون طور خیره بهش نگاه میکرد

یونگ سنگ:اقا خودتون که میدونین من ادم معروفیم میخاستم برم پیش نامزدم از دستم ناراحته حالا میشیه بدون اینکه اون بدونه من برم بالا قول میدم همین که از دلش دروردم بیام بیرون

پیر مرد یه نگاهی به یونگ سنگ انداخت ینی واقعا این ستاره ی ملی بود

پیرمرد :خوب اسم نامزدت چیه تا بگم بری کدوم زبقه اونجور که معلومه تا الان نیومدی تو

یونگ سنگ خوشحال از اینکه پیر مرد رو راضی کرده بود گفت:لی سویونگ

پیر مرد با شنیدن اسمش جا خورد سویونگ یه ساعت پیش با وضعیت بدی اومده بود به ساختمون و از پیرمرد خاسته بود اگه کسی اومد سراغش بگه اون اینجا نیست

پیر مرد به خیال اینکه این دوتا دعوای بدی کردن و الان یونگ اومده از دل سویونگ دربیاره گزاشت درو برای یونگ باز کرد ولی قبل از اینکه یونگ به سمت واحد سویونگ بره پیرمرد جلوی یونگو گرفت

یونگ که کلافه شده بود گفت:چیزی شده؟

پیرمرد:پسرم بهتره دیگه بهاش اینجوری دعوا نکنی نمیدونم چی شده که دستای سویونگ اونجوری زخم شده ولی....

یونگ با شنیدن اینکه دستای سویونگ زخم شده به سمت پله ها هجوم برد نگرانش شد

همینکه به واحد سویون رسید نفسی تازه کرد نمیدونست باید چه جوری بره تو ولی با صدای دستگیره به خودش اومد

سویونگ میخاست از واحد بیاد بیرون و این تنها فرصت برای یونگ بود همینکه در باز شد سویونگ در استانه ی در ظاهر شد

سویونگ همینکه یونگو دید خاست دروببنده ولی یونگ پاشو گذاشت لای در و به زور وارد خونه شد

سویونگ : دست از سرم بردار

یونگ سنگ:خیلی کله شقی لی سو یونگ

سو یونگ :گمشو از خونم بیرون فهمیدی

یونگ سنگ:از کارت پشیمون میشی

سویونگ در حالی که انگشت اشارشو به طرف در میگرفت با داد گفت:گشووووووووووووو هئو یونگ سنگ از خونم گمشوووووووووووو

یونگ سنگ در حالی که دندوناشو به هم میسایید و داشت به طرف در میرفت و گفت:به هر حال من کار خودمو میکنم

سو یونگ با عصبانیت:گم میشی یا حراست ساختمونو صدا بزنم

یونگ سنگ با پوزخند:به خودت زحمت نده دارم میرم منتظرم باش دیدار بعدیمون زیاد طول نمیکشه

و بعد درو بست و رفت

سویونگ با داد که امیخته با گریه بود:ازت متنفرم . متنفرم یونگ سنگگگگگگگگگگگگگگ ازم چیزیو گرفتی که نمیتونی پسش بدی چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

خدایا اخه چرا مننننننننننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با گریه نشست رو زمینو زجه زد

یونگ از خونه ی سویونگ بیرون اومد صدای گریه ی سویونگو میشنید از خودش متنفر بود باید سریعتر ترتیب ازدواجشو با سویونگ میداد

سویونگ از پنجره به بیرون نگاه میکرد یونگو دید که سوار ماشینش شد و از اونجا دور شد

سویونگ زیر لب:نه انگاری باید خودم دست به کار شم نمیشه کاری کرد

سویونگ حاظر شدو از خونه زد بیرون رفت سر خیابون تا تاکسی بگیره همینکه دستشو بلند کرد تاکسی نگه داشت

سوار شد و گفت به سمت رود هان میره





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :