تبلیغات
SS501 short stories - ALWAYS LOVE YOU - 5
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

یکشنبه 8 مرداد 1391 :: نویسنده : m@hsa

g

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام شطولین بچه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هه هه میدونم زود اوردم ولی فوقش سریع تموم میشه...........نظراتونم صاف تو حلقم

نماز روزهاتونم قبول باشه

خب دیگه برین ادامه.......دوباره از آجی سارا بخاطر پوستر تشکر

کیو عصبی شد و محکم زد تو گوش فاطمه

کیو:خیلی هرزه ایه

فاطمه همینطور که گریه میکرد و چشمام قرمز شده بود با

عصانیت داد زد:به تو چه من باکی میگردم،چیکار میکنم،اصلا دلم میخواد هرزه بازی

در بیارم مگه تو کی هستی

این حرفا کیو رو بیشتر عصبانی میکرد واسه همین دوباره زد تو گوش فاطمه

با شنیدن صدای فاطمه که داشت سر کیو داد میزد همه رفتن توی اتاق

پسرا کیو رو از اتاق بردن بیرون،فاطمه نشست روی تخت و سرشو

بین دوتا دستاش گذاشت و گریه میکرد،ملیکا رفت بغلش کنه که فرناز با دست

جلوی ملیکا رو گرفت و گفت:صبر کن بینیش داره خون میاد

روژینا و هاله که عصبانی شده بودن از اتاق اومدن بیرون و رفتن پیش کیو

که طبقه پایین روی مبل نشسته بود....

هاله:هی کیو چرا زدیش؟؟؟

کیو:به خودم مربوطه

روزینا دستشو به طرف اتاق گرفت و روشو به کیو کرد و گفت:اینقدر محکم زدی

که بینیش داره خون میاد

کیو بلند شد بره تو اتاق که هیون دستشو گرفت

کیو دستشو کشید و گفت:کاریش ندارم

کیو رفت تو اتاق،فاطمه تا کیورو دید اشکاشو با دست سریع پاک کرد

کیو به مهسا و ملیکا و فرناز:برین بیرون

مهسا اخم کرد و گفت:که چی؟؟؟؟یکی محکم تر بزنی؟؟

کیو مهسا رو بد نگاه کرد،بعد پسرا اومدن بچه ها بردن بیرون

کیو رفت کنار فاطمه روی تخت نشست،دستمال هایی که جلو بینی فاطمه

بود رو کنار زد دید بینیش داره خون میاد،دست فاطمه رو گرفت و تا دستشویی

بردش و گفت:صورتو بینیتو بشور

فاطمه هم شست،کیو یه دستمال برداشت و گذاشت روی بینی فاطمه و آروم بهش

گفت:هیچ چیز بیین ما نبوده ولی همونی هم که بوده دیگه تمومه

اگه برگشتی دیدی حلقه دستمه و گیوری حاملست تعجب نکنی

کیو دستمالو برداشت و گفت:خونش بند اومد

فاطمه بدون هیچ حرفی چمدونش رو برداشت و رفت

قرار شد دخترا 4 شب اونجا باشن،وقتی داشتن میرفتن توی ماشین

فاطمه با سیون بهم زد و گفت:بهتره رابطمون از یه همکار جلوتر نره

شب دوم فرناز و روژینا با این سو و جون کیو بهم زدن،شب سوم مهسا با گون وو بهم زد

شب چهارمم ملیکا با چی جین بهم زد.

وقتی داشتن برمیگشتن فاطمه به بچه ها گفت که به پسرا نگن اون با سیون بهم زده

وقتی برگشتن ss با دیدنشون یه شور و شوق دوباره پیدا کردن ولی به روی

خودشون نیوردن................شب موقع خواب:

اتاق روژینا و کوانگ هیون:

کوانگ هیون:با جون کیو خوش گذشت

روژینا رو تخت دراز کشیده بود و دستاش زیر سرش بود و سقفو نگاه میکرد:آره ولی

شب دوم بهم زدیم،توچی؟؟با جی یون خوش گذشت؟؟؟؟

کوانگ هیون:آره اومد،کلی باهم حرف زدیم و خندیدیم ولی شب نموند

روژینا:خب چرا احساستو نسبت بهش نگفتی؟؟

کوانگ هیون:هنوز زوده

روژِینا:هر جور صلاح میدونی من خوابم میاد شب بخیر

اتاق هاله و هیون:

هاله داشت موهاشو شونه میکرد هیونم افتاده بود توی گوشیش

هاله:چی شد؟؟؟؟خواستگاری کردی؟

هیون:هنوز نه ولی خیلی سخته،وقتی توی چشمام نگاه میکنم حرف زدن یادم میره

هاله از جلوی آینه بلند شد و رفت روی تختش:حالا گریه نکن،میخوای برات برم

خواستگاری؟؟

هیون:نه مرسی........کی ویل چطوره؟؟؟

هاله:احوال پرسه...................من خیلی خستم شب بخیر

هیون:شب بخیر

اتاق فرناز و یونگ سنگ:

یونگ سنگ:هی تپل چرا لاغر شدی؟؟؟این سو بهت غذا نداده؟؟

فرناز با لحنی عصبانی:نخیر

یونگ سنگ:حالا چرا عصبی شدی؟؟

فرنازه:به تو چه جوجو

یونگ سنگ:به منو و نیکول که خیلی خوش گذشت

فرناز:خب من چیکار کنم؟؟

یونگ سنگ:تو با این سو چطورین؟

فرناز یه نفس عمیق کشید و گفت:بهم زدیم

یونگ سنگ:چی؟؟

فرناز:همینی که شنیدی،شب بخیر

یونگ سنگ:شب بخیر

اتاق فاطمه و کیو:

کیو مسموم شده بود و حالش بد بود

فاطمه:کیو حالت خوبه؟؟میخوای زنگ بزنم دکتر؟؟

کیو:آره خوبم

کیو بلند شد بره دستشویی که پرت شد تو بغل فاطمه و رو لباسش بالا اورد

قیافه فاطمه خیلی باحال شده بود ولی اول کیو رو تا در دستشویی برد بعد رفت

لباسشو عوض کرد و برای کیو دارو درست کرد و تمام شبو با اینکه شب

قبلش اصلا نخوابیده بود بیدار بود........هر دفعه کیو چشماشو باز میکرد فاطمه رو

بالای سرش میدید و دوباره میخوابید

اتاق ملیکا و جونگ مین:

ملیکا رفت بخوابه،تا اومد چشماشو بزاره رو هم دوباره جونگ مین اومد کنارش نشست

جونگ مین:با چی جین خوش گذشت؟؟

ملیکا:آره........توچی؟؟باهارا بهت خوش گذشت؟؟

جونگ مین:اوه چه جورم فکر کنم چند هفته دیگه باباشم

ملیکا:منم فکر کنم چند هفته دیگه مامان شم

جونگ مین سرشو اورد نزدیک تر و گفت:بهت هشدار داده بودم

دستای ملیکا و گرفت و سرشو نزدیک تر برد و چشماشو بست

ملیکا:غلط کردم،باهاش بهم زدم.......هی جونگ مین گفتم باهاش بهم زدم

جونگ مین چشماشو باز کرد و سرشو برد عقب،دستای ملیکارو ول کرد و رفت خوابید

اتاق مهسا و هیونگ:

هیونگ:مهسا برای عروسیم میای؟؟

مهسا:باکی؟کی؟

هیونگ:با کان میون،معلوم نیست کی

مهسا:حالا چه عجله ایه؟؟؟2 روز صبر کنین

هیونگ:آخه اگه حامله بشه خیلی ضایست،بهتره زود تر ازدواج کنیم

مهسا:باشه میام،الانم میخوام بخوابم شب بخیر

هیونگ:شب بخیر

فردا صبح روز آخر دانشگاه بود............بچه ها تا ساعت 5:30 کلاس داشتن

توی کلاس:فاطمه که گیج میزد،هاله تو فکر بود،اون 4 تا هم داشتن جشن میگرفتن

که ss هنوز خیلی با kara صمیمی نشدن

ساعت 5:30 که شد اون 4 تا رفتن خونه......هاله با رئیس

کمپانی تو رستوران قرار داشت و بعدش باید میرفت خرید فاطمم همراش  

رفت........وقتی داشت از در رستوران بیرون میومد یکم اون طرف تر هیون رو دید که

داشت با سونگ یون ل*ب میداد،همون موقع کی ویل بهش زنگ زد و باهاش بهم 

زد حسابی عصبانی شده بود و از خیر خرید کردن گذشت

تو راه خونه چند بار سر فاطمه گیج رفت و چند لحظه واستاده بودن،وقتی رسیدن

فاطمه میخواست بره تو اتاق که دوباره سرش گیج رفت.....هاله گرفتش و باهم

رفتن تو اتاق فاطمه و کیو..............هاله گریه شد و گفت که با کی ویل به هم زده

و کلی باهم حرف زدن

ss اومدن خونه،همه به غیر از هاله و فاطمه داشتن تی وی میدیدن

هیونگ:شما چرا کمین؟؟

ملیکا:هاله و فاطمه حالشون خوب نبود رفتن استراحت کنن

کیو هیون رفتن تو اتاق،هاله که هنوز داشت گریه میکرد،فاطمه هم از گریه

هاله گریش گرفته بود..........بچه ها متوجه اومدن هیون و کیو شدن و اشکاشونو

پاک کردن

کیو:فاطمه خوبی؟؟

فاطمه:فقط یکم خستم

هاله:هی کیو اون بخاطر تو دیشب نخوابیده،شب قبلشم که هیچکدوم نخوابیدیم،

بقیه شبا هم فاطمه درست نخوابید

کیو:مگه من مجبورش کردم که نخوابه؟؟؟

هاله:خیلی پررویی......با اون تو گوشی که تو زدی و بعد رفت با سیون بهم زد و حرفی

که نمیدونم چی بهش گفتی هیچ شبی نتونست درست بخوابه،دیشب هم به

لطف شمت تا صبح بیدار بود تا حالت دوباره بهم نخوره

خب تمومید

بوس بخل بای





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 9 مرداد 1391 03:53 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااام مهسا جونم.
کیوووووووووووووووووووووووووووووووووو
برادرم اخه این چه حرفی بود به اون فاطمه بدبخت زدی.
m@hsa سلام اونی سارا من داستانو یادم نیست،چی به فاطمه گفت؟
دوشنبه 9 مرداد 1391 12:37 ب.ظ
‏ از اون قسمتایی بود که هیون کلی فحش خورد
هه هه
اووووووووخی
با اینکه حقشه دلم براش سووووووووخت
هه هه
m@hsa ککککک آره
خب داداشم یه دلش میخواد
یکشنبه 8 مرداد 1391 10:49 ب.ظ
سلام اجی مهسا
خیلی خوشمل بود عزیزم
ولییییییییییییییییییییییییی
کی داشت با کی لب میداد؟
مهسا نمیدونستی من چقد رو عشقم تعصب دارم؟
یالاااااااااااااااااا
یاااااااااااااااالاااااااااااااا
همین حالا اون تیکه رو ویرایش کن که خودمو تیکه تیکه میکنم
بووووووووووووووووووووووق خورده که با اون هرزه لب میداده
سونگ یون اشغال
m@hsa سلام ناری جووووووووووووون
میسی گلم
ولی چی؟؟
هیون با سونگ یون.......هه هه
الآن از عصبانیت پر کشیدی فضا؟؟
چی یالا
چیکار باید کنم که میگی یالا؟؟
نه خانومی شما خودتو نمیخواد تیکه تیکه کنی.......اگه میخوای بقیه داستانو بخونی باید خودتو برای صحنه های بدتری آماده کنی آجی جووووووووووووونم
اااااااا به داداشم فحش نده
من سونگ یونو میدوستم به اونم فحش نده
یکشنبه 8 مرداد 1391 09:56 ب.ظ
geryeeeeeeeeeeeeeeeee
man vasate dastan boodam bargha raf
modem ghat shod
kampiut khamoosh shod manam heiroon shodam
alan oomadam khooonadam
kyu k enghad roohiate khasheni nadare
!!!!!!
Hyunam ghalat kard ba oon dokhtare lab dad
hyungam k dahanesh boo shir mide
joongiam k harf ziad mizane
youngi ham k khejalatesh mishe bege salam
koang hyunam k nemishnasam
khob pas fk konam hala hala ha khabari az mamano babaye jadid nis
m@hsa چراااااااااااااااااااااااااا آجی؟
اشکال نداره
اوخی
هه هه
چطور بود؟؟
تو داستان داره
از بس مفصده
شیر کجا بوده؟دهنش بو گربه میده
مگه میشه این کم حرف بزنه؟؟همش این فکش درحال تکون خوردنه
خجالتش صاف تو حلقم
هنو نشناختی؟؟
نه بابا اینا فقط بلدن حرف بزنن،عمل که نمیکنن
یکشنبه 8 مرداد 1391 09:53 ب.ظ
هی من داشتم حرف میزدم یهو حرفمو قطع کردی
به هر حال عالی بود
قسمت ششششیییییییییییییییییششششش
کووووووووش؟
m@hsa زیادی حرف زدی
میسی لیدری
چهار پنج روز دیگه میاد
یکشنبه 8 مرداد 1391 03:40 ب.ظ
اول...
من رفتم بوخونم...
m@hsa آورییییییییییییییییییییییییییین
برو عجیجم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر