تبلیغات
SS501 short stories - Only for you.ep4
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

یکشنبه 8 مرداد 1391 :: نویسنده : KimiA2
سلاممم تریپل اسای گل و گلاب نماز روزه هاتون قبول باشه تروخدا نزنین بابا گناه دارم به جان خودم این هفته هررروزش کلاس داشتم و تازه روزه هم بودم مثل جنازه متحرک میومدم خونه و پخش زمین میشدم فرصت سرخاروندنم نداشتم ولی خداروشکر کلاسامون پنج شنبه تموم شد و بنده ازاد شدم و اومد با قسمت اخر این داستان مضخرق امیدوارم خوشتون بیاد هیییی هیچکس تو این داستان عاقبت بخیر نشد جز کیو



برین ادامه.

Only for you.ep4

ترس و دلهرهم هر لحظه زیاد تر میشد.....اروم موایلم رو برداشتم و همون لحظه شروع کرد به زنگ خوردن...کیوجونگ بود سریع جواب دادم

هه می:الو کیو شماها کجایی؟

_:هه...می.....سوها.....سوها....حاش خوب نیست....خونریزی...خونریزی داره.

هه می:چطوری....چرا؟

_:تو....میدونستی....اون حاملست؟

هه می:بگو کجایین همین الان میام....زود باش.

سریع از اتاق بیرون اومدم و سعی کردم قیافم چیزی رو لو نده حال خرابمو بهونه کردم و از کلیسا بیرون اومدم و سوار ماشینمش شدم سرمو برای چند لحظه روی فرمون گذاشتم تا فکر کنم...چیکار باید میکردم؟

همون لحظه موایلم شروع کرد به زنگ زدن نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم.....انگار یه چیزی ته دلم ریخت...هیون بود.!!!!

..........

نگاهی به امارتی که جلوش وایستاده بودم  انداختم...اینجا مال پدر کیوجونگ بود اروم از ماشین بیرون اومدم و به سمت در رفتم و زنگ زدم چند دقیقه بعد خدمتکاری در رو برام باز کرد سریع وارد خونه شدم و بدون هیچ مکثی به طرف اتاق خواب کیوجونگ دویدم.

بدون در زدن در رو باز کردم و وارد اتاق شدم چیزی که توجه منو به خودش جلب کرد سوها بود که روی تخت خوابیده بود و لباس سفیدش پر از خون بود کیوجونگ هم با نگرانی پیشش وایستاده بود باوارد شدن من کیو به طرف در برگشت و با نگرانی به من زل زد.

هه می:چیکار کردی؟

_:من....من...کاری نکردم

هه می:دارم بهت میگم چه بلایی سرش اوردی چرا اینطوری شده؟؟؟!!

_:می خواست....می خواست بره....منم دستشو گرفتم و کشیدماونم از پله ها پرت شد پایین...ترسیدم رفتم پیشش خونیزی داشت....ازش پرسیدم چش شده گفت حاملست!!

هه می:پس چرا به من نگفته بود؟حالش چطوره؟

_:به دکتر خوانوادیگیمون زنگ زدم داره میاد.

هه می:چرا...چرا بهترین روز زندگیشو خراب کردی؟چرا؟

_:اون با هیون جونگ خوشبخت نمی شد...من دوسش دارم

هه می:مگه فقط تو مهمی لعنتی.....احساسات اون مهم نیستن؟

_:اگه بازم این اتفاق بیفته همین کارو میکنم

صدای در اتاق مانع از ادامه بحسمون شد خدمتکار به همراه دکتر وارد اتاق شدن صدای زنگ اس ام اس گوشیم بلند شد به سمت گوشیم رفتم و نگاهی بهش انداختم پیام از طرف هیون بود.!!!

.

.

.

هه می:دکتر حالش چطوره؟

_:متاسفانه پچه سقط شده و خونریزی به خاطر همین بوده در اولین فرصت باید بیارینش بیمارستان خانم پارک

هه می:بله متوجه ام دکتر خیلی ممنون.

_:دکتر چی گفت هه می؟

هه می:بچشو از دست داده....کیو یه قلم کاغذ بهم میدی؟

_:اوهوم...هه می تو که به کسی چیزی نمیگی؟

هه می:نه نمیگم

کیو برام قلم کاغذ اورد و منو توی اتاق با سوها تنها گذاشت بغل تختش نشستم و اروم گونشو نوازش کردم اره اون با کیو خیلی خوشبخت میشه اره وقتی از خیانت بهترین دوستش با شوهرش بشنوه میتونه با کیو خوشبخت بشه گوشیو برمیدارم و برای هزارمین بار اس ام اس هیون رو میخونم:

اگه دلت نمی خواد زندگی کیوجونگ توی چند لحظه نیست و نابود بشه نصفه شب از ویلا بیا بیرون...اگه با من بیای امنیت هردوشونو  تضمین میکنم برای همیشه وگرنه برای همیشه باهاشون خداحافظی کن.

حالم خوب نیست اصلا خوب نیست چطور میتونم به سوها خیانت کنم از طرفی اینده ی خودم چی.....مگه کیوجونگ همه چیزه.....از فکر کردن خسته شدم بنابر این کاغذ و رو جلوی روم گذاشتم و همه چیز رو برای کیو توضیح دادم شاید اصلا باورش نشه ولی حداقل خودم سبک میشم نیم ساعت به ساعت دواده مونده بود کشوی میزش رو باز میکنم و نامه ام رو توش گذاشتم می خواستم کشو رو ببندم که چشمم به جعبه ی قرصی افتاد بازش درش اوردم و روشو خوندم قرص خواب اور بود......خواب اور.

کیفم رو برداشتم و موایل و قرص هارو توش گذاشتم و از ویلا خارج شدم زیاد از ویلا دور نشده بودم که ماشین هیون رو تشخیص دادم چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم و اروم در ماشین رو بازکردم و سوار شدم لبخندی به روم زد و گفت...

_:میدونستم تصمیم درستی میگیری هه می تو دختر عاقلی هستی.

هه می:میدونی چیه هیون می خوام بدون چغدر طول کشید تا تونستی این نقشه ها رو بکشی.

_:اممممم.....چغدر طول کشید....میدونی من وقت زیادی نداشتم یک دفعه به ذهنم رسید و منم اجراش کردم خوب چطور بود؟

هه می:به چه قیمتی....خراب شدن زندگی بقیه؟

_:زندگی کی خراب شد هه می.....من و تو باهم و کیو هم به ارزوش رسید کسی این وست ضرر نکرده کرده؟

چرا من ضرر کردم.....ترجیح دادم دیگه باهاش حرفی نزن سرمو به شیشه تکیه دادم و چشمامو بستم چند لحظه بعد اسمون شروع کرد به باریدن....

_:بگیر بخواب وقتی رسیدیم بیدارت میکنم.

دیگه بقیه ی حرفشو نشنیدم و خسته بودم از این زندگی نکبتی از ادماش و از بیرحمیش نمیدونم چه ساعتی بود که بیدار شدم فقط وقتی بیدار شدم هیون توی ماشین نبود ماشین رو نزدیک یه خونه پارک کرده بود و این خونه تا دریا فاصله ی زیادی نداشت چغدر طول کشید تا اینجارو خرید یعنی اینقدر مطمئن بوده من باهاش میام....متاسفم که باید تصورات قشنگتو خراب کنم کیم هیون جونگ امروز اخرین روز زندگیته مطمئن باش.

چند دقیقه گذشت که هیون اومد و در سمت من رو باز کرد و منو از ماشین بیرون کشید.

_:میدونی چغدر خوابیدی....ساعت 12 ظهره گفته باشم من زن خوابالو دوست ندارمااا.

هه می:خسته بودم نفهمیدم.

_:اشکال نداره بیا بریم جاجانگ میون خریدم بخوریم

هه فرصت زود تر از اونچه فکرشو میکردم دستم اومد باهم وارد خونه شدیم غذارو گذاشته بود روی میز نشستم و شروع کردم به خوردن بااین که اصلا اشتها نداشتم ولی شاید این اخرین غذایی باشه که میخورم کم کم دشاتم ناامید میشدم که هیون قرار نیست اصلا از سر میز بلد بشه که ناگها بلند شد و به طرف دستشویی رفت.

خودشه این یه فرصته بزرگه پارک هه می بجنب سریع قرصارواز توی کیفم بیرون اوردم و با دستم پودرشون کردم و توی غذاش ریختم و سریع همش زدم امیدوار بودم شک نکنه چند دقیقه بعدش از دست شویی بیرون اومد و ادامه ی غذاشو خورد از استرس دیگه نتونستم هیچی بخورم چون رانندگی کرده بود رفت توی اتاق و دراز و روی تخت دراز کشید و من رو هم بغل خودش خوابوندم چند دقیقه نشده بود که خوابش برد چشمامو بستم خودمم هم چرتم گرفته بود واز طرفی میترسیدم ضربان قلبم بالا رفته بود پارک هه می یعنی تو سعی کردی یه ادمو بکشی؟

نمیدونم چغدر توی جام وول خوذدم که ناگهانی دستم به دست هیون برخورد کرد یخ بود از سردی زیاد دستش از جا پریدم و روی تخت نشستم سرمو نزدیک دهنش بردم نفساش خیلی کوتاه بود وقفسه ی سینش خیلی اروم بالا و پایین میرفت دستمو بردم طرفش و نبضشو گرفت خیلی کند بود.

یعنی من یه ادم و کشته بود اونم نه هرکسی رو هیون جونگ از روی تخت بلند شدم و به دیوار اتاق تکیه دادم عذاب وجدان گرفته بودم و مدام گریه میکردم هیون اوپا منو ببخش تقصیر خودته تو نباید منو مجبور به کاری میکردی به صورتش که حالا همرنگ دیوار بود خیره شدم اوه خدای بزرگ منو ببخش منو ببخش.....

.

.

.

بیل رو به کناری انداختم و به دریا خیره شدم شاخه گل زری که توی دستم بود رو روی خاک انداختم اروم چشمامو بستم قطرات اشک از چشمام پایین میومد.

_:فقط به خاطر تو بود....خدافظ....کیوجونگ

روی ماسه ها نشستم و کفشامو بیرون اوردم بلند شدم و اروم به سمت دریا قدم برداشتم....مادرم.......برادرم......به نظر خیلی نزدیک میومدن.....


تا داستان بعد باییییی



نوع مطلب : story about kyu jong، story about hyun joong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 2 تیر 1392 03:59 ب.ظ
هرچیزی رو که بیشتر از همه میخوای 3بار تکرارکن ،بعد نوشته زیر و بخون :
بسم الله الرحمن الرحیم
لاحول ولاقوة الا بالله العلی العظیم

آمین

این پیام رو به 9 نفر بفرست ، آرزوت برآورده میشه ، باور نمیکردم ولی ولی واقعا برآورده میشه!

پاک کنی یا نفرستی ممکنه آرزوت برآورده نشه

الان ساعت و نگاه کن ، دقیقا 9 دقیقه بعد یه اتفاقی میافته که خوشحالت میکنه...
چهارشنبه 11 مرداد 1391 09:50 ب.ظ
جیغ
جیغ
جیغ
دروووووود
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
KimiA2 اوخیییی
درودددددددددددددددددد
دوشنبه 9 مرداد 1391 12:26 ق.ظ
مامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
هیون من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خیلی ممنون
KimiA2 الیییییییییییییییییییییی
اوخیییییییییییییی
خوامششششششش
یکشنبه 8 مرداد 1391 11:28 ب.ظ
ایییییییییییییی بی انصافففف حالا هیون میکشی؟؟؟الی فدای کیویم بچم خوبه لاقل اینجا عاقبت بخیر بشه هیییییییییییییی
میگم کیمی زود یه داستان دیگه بزاریااااا
KimiA2 برو بابا ریز میبینمت اراممم
بهله بهله
چشمممم خوشگل اجییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر