تبلیغات
SS501 short stories - puzzle-ep6
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

دوشنبه 9 مرداد 1391 :: نویسنده : n@rges 501

سلام بچه ها

نمیخواسنم به این زودی قسمت بعدو بیارم ولی چون کارتون داشتم گذاشتمش

یه داستان تو ذهنم دارم که با نقش دخترای ایرانی و دابل اسه

اگه دوس داشتین اسمتون توش باشه تو همین پست اسمتونو بگین و بهتر میشه اگه بگین با کدوم عضو دوس دارین باشین

بعدازبینتون انتخاب میکنم

داستانشم طوری نیس که دخترا همو بشناسن و یهویی با دابل اشنا بشن

داستانای هر کردوم باهم فرق داره و جدا گانه با دابل اشنا میشن

داستانای غم انگیز.....عشق....ازخودگذشتگی.......خیانت......مثلث عشقی.....سماجت ....و...

هنوز درحد ایدست....چون میخواستم شروع به نوشتن کنم خواستم ازتون بپرسم....

ممنون حالا برید ادامه

bdny3402mdiybu21mn2s.jpg

 

. کیو تا روبروشو نگاه کرد فرمونو پیچوندو از مسیر خارج شد..........ماشینش به درخت کنار خیابون برخورد کرد......چیزی نمونده بود که با ماشین هیونگ که تونسته بود از طریق میانبری جلو روشون ظاهر بشه برخورد کنن

سر کیو روی فرمون بی حال افتاده بود.......موهاش خیلی بهم ریخته کمی روی فرمون رو پوشونده بود.

سما چیزیش نشده بود....سرشو کمی از صندلی جدا کرد و اولین چیزی که توجهشو جلب کرد تنه ی بی انرژی کیو بود......با دستش بازوی کیو رو تکون میداد و با صدای لرزونی میگفت:

کیووووووووو؟چت شد؟صدمه دیدی؟

کیو سرشو اروم از روی فرمون برداشتو بهمراه حرکت سر جواب داد:نه چیزیم نیس

هیونگو جونگ از ماشین پیاده شدن..........جونگ دستبندو از دور کمرش باز کردو نزدیک درماشین کیو شد........دروبازکردو دست سما رو گرفت.........سما با ناباوری فقط نگاه میکرد....

به لکنت افتاده بود.......ازینکه هیونگو جونگ مچشونو گرفته بودن خیلی شرمگین بود........کیو قدرت هیچ حرکتی رو نداشت

سما  قلبش از شدت شوکی که وارد شده بود به تپش افتاد......با چشمای از حدقه بیرون زده فقط میتونس به چهره ی عصبانی و خشمگین جونگ نگاه کنه...جونگ تمام نفرتشو جمع کردو دست سما رو گرفتو از ماشین بیرونش اورد.....دستبندو دور هردو مچش بستو اونو دنبال خودش کشوند......

هیونگ هم که بدتراز جونگ عصبانی بود سمت ماشین اومد.......کیو قبل اینکه هیونگ دروباز کنه خودش دروباز کردو با قیافه ی تعصب واری پیاده شدو دستاشو جلوی هیونگ گرفت تا دستبندو بزنه.و با صدایی مصممی گفت:

لطفازود قضاوت نکنید

هیونگ نگاهی عصبی بهش انداختو گفت:

همه چیز خود بخود معلوم میشه

...................................................................................................................

توی اتاق بازجویی  که فقط یه میز و یه صندلی وسط بود و لامپی از وسط سقف اویزون بود .....

سما روی صندلی نشسته بود و هیونگ کنار میز دست به کمر ایستاده بود......با اخم به سما که سرشو پایین انداخته بود نگاه میکرد.....

سما سرشو کمی بالا اورد......با شرم و اندوه به هیونگ گفت:

میدونم کارم کار بی شرمانه ای بود اما .........اما.......

هیونگ داد زد:اما چی؟

صدا تو کل اتاق پیچید.....

سما اب دهنشو قورت دادو ادامه داد:

یه سال پیش باهم ازدواج کردیم.......بعد از ازدواج فهمیدم که چه اشتباهی کردم......از طرفی نه راه پیش داشتم و نه راه پس......پدرم منو از ارث محروم کرده بودو حتی اگه جلو پاش زانو میزدم ردم میکرد چون با اینکارم شئنو شخصیتشو زیر سوال بردم

هیون دختر بازو مشروبی بود.........هیچوقت خونه نمیومد و شبا تنهایی بهمراه اشکایی که بالشمو خیس میکرد میخوابیدم......

سما اشک از چشماش بیرون زد و روی گونش میغلتید.ادامه داد:

یه شب طاقت نیاوردم و با یه خنجر از خونه بیرون زدم......اونو با ماشینم  تعقیب کردم  رفت توی هتل.......دنبالش اهسته رفتم......خنجرو توی جیب پالتوم گذاشته بودم.....رفت پشت در اتاقی در زد.....دختر چشم ابی و قد بلند و باریکی  با لباس خواب حریرو کوتاه صورتی در و باز کرد......همدیگرو بغل کردندو از لب همو وحشیانه بوسیدن..........اونلحظه که اون صحنه رو جلو چشمام میدیدم.....دلم میخواست اون خنجرو به دلوجیگرش فرو ببرم.......خون جلوی چشمامو گرفته بود......خنجرو از جیبم دراوردم و تو دستم محکم گرفتم........چشمام از خشم قرمز بود.........بلند فریاد زدم:

هیون...........مرتیکه ی نجسو کثیف

هیون تا صدامو شنید سرشو سمتم چرخوند......پوزخندی زدو گفت:چیه دختره ی دهاتی؟اینجا اومدی چیرو ثابت کنی؟

تا اینو شنیدم با خنجر سمتش حمله کردم.....اما یه دفعه سرم گیج رفت......دنیا دور سرم چرخید....همه چیرو تیره و تار میدیدم....دستمو به پیشونیم گرفتم و دوزانو رو زمین نشستم

هیون فک میکرد دارم نقش بازی میکنم......کنارم نشستو به با لحن تمسخر امیزی گفت:

میخواستی تعقیبم کنی و ثابت کنی دختر بازمو ازم طلاق بگیری و بعدشم نصف اموالمو مال خودت کنی؟

سرم خیلی گیج میرفت ضعف کرده بودم.........خنجر از دستم زمین افتاد .......هیونو روبروم تا ر میدیدم.....

هیون:فک کردی اینقد ابلهم؟بذار خیالتو راحت کنم هیچوقت طلاقت نمیدم  اینو تو گوشت تا ابد فرو کن

با بی تفاوتی از کنارم بلند شد و پیش اون دختر.. رفت.....دختریکه زندگیمو ازم دزدید

دستمو به دیوار گرفتمو بلند شدم همینطور که سرم گیج میرفت از هتل بیرون رفتم.....میخواستم از خیابون رد بشم که سرم بشدت گیج رفتو وسط خیابون افتادم زمین.......انگار ماشینی نزدیک بود بهم بزنه چون با چشمام که همه چیرو تار میدید ادمایی دوروبرمو گرفته بودن و اطرافم جمع شده بودن......وقتی بهوش اومدم توی خونه ی کیو بودم........وقتی دیدم جونمو نجات داده ازش خوشم اومد اما رابطمون درست بعداز جداییم از هیون شروع شد.....منو هیون تصمیم گرفتیم برای همیشه از هم جدا زندگی کنیم چون اگه طلاق میگرفتیم نصف اموالش برای من میشد و اون خسیستر ازینا بود که طلاقم بده ..بهم پیشنهاد داد هرکدوم برای خودمون زندگی کنیم و کاری به کار هم نداشته باشیم....منم قبول کردم

هیونگ توی اتاق راه میرفتو فقط به حرفای سما گوش میداد....وقتی حرفاش تموم شد ازش پرسید:

بعد توهم اونو کشتی تا تمام اموالشو صاحب بشی .درست موقعی که کیو توی غمار پول زیادی رو از دست داده بود مگه نه؟

سما چشماشو گشاد کرد .صورتش غرق در عرق بود......با صدایی کاملا لکنت وار گفت:

نه باور کنید نمیدونم کی این بلارو سرش اورده؟درسته ازش خیلی ناراحت بودم ولی هرگز چشمی به مالو اموالش نداشتم........خیلی دلم میخواست با دستای خودم نابودش کنم.....چون بخاطر اون بود که نمیتونم پیش خانوادم برگردم....

 

هیونگ فریاد زد:

پس چرا از اول بهمون راستشو نگفتی؟

سما سرشو انداخت پایینو با گریه گفت:میدونستم بهم شک میکنید واسه همین چیزی نگفتم......

-گفتی دوس دختر داره ....انگار خارجیه.اسمو ادرسشو میخوام همین الان

سما اهی کشیدو گفت: اسمش آنجلیناست .....برام قلمو کاغذ بیارین تا  ادرسشو یادداشت کنم...یادمه یه دفعه هیونو تا خونه ی اونم تعقیب کردم

هیونگ  با کلافگی  دستشو برد لای موهاشو اونارو بهم ریختو با عصبانیت بهش خیره شدو گفت:

تا حل پرونده تو بازداشتگاه میمونی .........وای بحالت اگه مدرکی علیهت پیدا کنم....شیرفهم شد؟

اینو گفتو در اتاق بازجویی رو باز کردو بیرون رفت و درو وحشیانه بست........سما چشماشو بستو اروم گریه کرد...

0000000000000000000

هیونگ توی اتاقش روی صندلیش نشسته بودو غرق فکر بود که جونگ وارد اتاق شد......نگاهی به قیافه ی اشفته ی هیونگ انداخت و روبروش روی صندلی نشست

هیونگ :کیو چی میگه؟حرفاش با سما یکیه ؟

جونگ با جدیت گفت:درست طبق چیزایی بود که سما میگفت.....انگار کیو وقتیکه سما و هیون اون ویلا خریده بودن از سما خوشش اومده بوده.....برای همین همه جا دنبال سما بوده و اونشب بیرون هتل اونو برده خونش

هیونگ سرشوهمراه با اخمی که رو پیشونیشو خط خطی کرده بود  تکونی دادو به جونگ گفت:پس چرا فرار کرد؟

جونگ خنده ی کوچولویی کردو گفت:خودشم فک میکرده کار سماست.....جالبه حتی ازش یه بارم نپرسیده بوده که قتل هیون کار کی میتونسته باشه.....این حدسی بود که اون داشته و ازونجاییکه عاشق سما بوده نمیخواسته بهش اسیبی برسه

هیونگ:

باید بریم پیش دوس دخترش احتمالا تاحالا از مرگ هیون مطلع شده

000000000000000000000000000000000000

جونگ پشت فرمون نشسته بودو رانندگی میکرد ..هیونگ سرشو به شیشه ی ماشین تکیه داده بودو عمیقا توی فکر بود.......جونگ سرشو سمتش چرخوندو گفت:

مگه نگفتی قاتل جای زخم گلوله رو بازوشه؟

هیونگ سرشو از روی شیشه جدا کردو اروم گفت:

این حتما واسه گمراه کردن ما بوده.....میتونسته گوشه ای از نقشش باشه....

جونگ:کیو گفت فکر میکرده کار سما باشه...پس چرا بما  تمام مشخصات قاتلو گفت:

_خب ...ممکنه اونلحظه به سما مظنون نبوده....

جونگ دوباره به جاده خیره شد......تقریبا رسیده بودن......

اپارتمانهای معمولی و تقریبا یکدست کل خیابونو پرکرده بودن..... درست از اپارتمانیکه انجلینا توش زندگی میکرد دختر بلند قدی با موهای بلندو فرفری روشن...با کلاه لبه دارو عینک افتابی و بارونی بلندو قهوه ایش  .....در اپارتمانو باز کردو بیرون اومد ......دسته ی کیفشو کمی درست کردو براه افتاد.......هیونگ سرشو از شیشه ی ماشین بیرون اوردو داد زد:

خانوم یه لحظه صبر کنید

دختر ایستادو نگاهی به پشت سرش انداخت ..دید جونگ از ماشین بیرون اومدو بهش نزدیک میشه....با تعجب بهش نگاه میکرد......جونگ نزدیک اومدو گفت:

ببخشید خانوم انجلینا تو این اپارتمان زندگی میکنن؟

دختر عینک افتابیشو برداشت......وبا.چشمای ابیش که دور اطرفش از شدت گریه سرخ شده بودن و پف کرده بودن  به جونگ زل زدو لرزونو گریون گفت:بله خودم هستم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 21 مرداد 1391 12:29 ب.ظ
حالا كه این طور شد هیون حقش بودبیچاره این دختره...البته داستان پیچیدست من هنوز نمیتونم حدس بزنم قاتل كیه
این قسمت هم عااالی بود هی كه به هیونگ با اون حس پلیسیش فكر میكنم هی دلم ضعف میره اوووووووووووخی
n@rges 501 نگو بچم کجا حقش بود اخه؟
من بیشتر حتی فکرشم نمیکنی چقدددددددددددددددد
دوشنبه 16 مرداد 1391 12:59 ب.ظ
ای هیون.............. واقعا که
من جدیدا به این دختر جدیده مشکوک شدم
ولی همونطور که گفتم کار سماو کیو نیش یه حسی بهم میگه
خیلیییییییییییی خوکشل بووووووووووود
برم بعدی
بخخخخخخخخخخخخخل
n@rges 501 نکن با هیونم چنیسن کاری گناه داره قهر نباش
هههه دختره همین الان اومد وسط یهوو
خواهششششششش عسیسم
برو گلکم
پنجشنبه 12 مرداد 1391 05:16 ب.ظ
نمیبینم قسمت بعدو...کو؟؟؟
ناری چرا اینقدر تنبلی تو؟؟؟؟؟داستانت کو؟؟؟؟
قسمت بعد کو؟؟!!!!
n@rges 501 گریهههههههههههههههههههه
کیمیییییییییییییییییییییی؟
ویندوز پرید دوتا داستانو تا اخر نوشته بودم باهم پرییییییییییییییییییییییییییییییید
گریهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
جییییییییییییییییییییییییغ
داااااااااااااااااااااااااااااد
هوااااااااااااااااااااااااااااااااار
پنجشنبه 12 مرداد 1391 05:13 ب.ظ
آها یعنی از وقتی که دیدی هیون مرده تا الان داری گریه میکنی؟!!!!!
اه اه اه...میمون...همتون عوضین...نشستین زیر پای هیون من...وگرنه هیون اصلا اهل این کارا نیست...هیون من...هیون..هی.ه...(دی سی)
n@rges 501 نه چی؟چی؟چی گفتی؟
هیون من؟
ازکی تاحالا؟
توبرو همون جونگتو تو حلقت کن کسی ندزدتش
هیون من.
ایششششششششششش
پنجشنبه 12 مرداد 1391 05:11 ب.ظ
فک میکردم کار یونگیه...بچم یونگ...
....
کیو رومخمی..
....
این دختهر کیه دیگه؟؟!!ای بابا..هیون سرت شلوغ بودها...
....
پوسترت تا ته تو حلقومم..برسه به معده...اثلا نابودددد
n@rges 501 الهیییییی نه بابا یونگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عمرا اون ازارش به مور نمیرسه
ا چرا خب؟کیو چه گناهی داره؟
اوهوم بعد به سما گیر بده خب حق داشته دختره طفلی
جدی قشنگ شده؟
مردد بودم بذارمش
پنجشنبه 12 مرداد 1391 05:08 ب.ظ
یعنی چی؟؟!!!!
دختره ی وحشی...به توچه که هیون زن باز بوده،دختر باز بود،مشروبی بوده،مادمالخمر بوده...اصلا هرچی بوده دوست داشته آقاااا....
ایکبیری....
....
نجس خودتی...کثیف باباته...مرتیکه ننته(نمیشه)

خب میخوای عوض کنیم....اووم نجس خودتی...کثیف ننته...مرتیکه باباته!
n@rges 501 چی ؟
همینو بگو اخه
اصلنم زنش نبوده و این حقو نداشته
همون خوب بود که
چرا برعکسش کردی؟
پنجشنبه 12 مرداد 1391 05:04 ب.ظ
بااینکه قهری باهام و قهرم باهات..ولی..
تو خجااااااااااالتتتتتتتتتت نمیکشی داستان میزاری به من نمیگی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد پررو برگشته به من میگه!!!!!!!!!!!!!!!
............
برم بخونم میام حسابتو میرسم..بچه پررو!
n@rges 501 ااااا تو چرا خب؟
هااااااااا؟نگفتم؟ببخشید اخه هر دورو یه دفعه گذاشتم یادم رفت اینو بگم
خب تو قصدا نگفتی فرق میکنه
برو
پنجشنبه 12 مرداد 1391 02:09 ق.ظ
سلام آجی داستانت حرف نداره خیلی قشنگه تاالان توداستانای دابل اسی که خوندم حرف اولو داستان توزد خدایی!!!!!!!............آهان راستی میشه منم باجونگی باشم؟؟؟؟؟؟توروخدااااااا!!!!!!جون من!!!!خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یکی دیگه نیادجای منو به اون بفروشیا!!!(درحالت گریه)
n@rges 501 سلام
ممنون عزیزم
بنظرم اونقدرام خوب نیس
هنوز کلی مونده تا بخوام خوب بنویسم
اخه قولشو به یکی دیگه دادم ولی یکاری میکنم تو داستان باشی
و با دابل اس باشی
چهارشنبه 11 مرداد 1391 10:12 ب.ظ
esmam sahel ast va dost daram ba hyung jon basham lotfan mamnon
n@rges 501 چون اولین نفری هستی که هیونگو خواسته احتمالا انتخابم تویی
چهارشنبه 11 مرداد 1391 12:12 ق.ظ
عشقمممممممممممم چرا خودت تو داستان نیستی؟؟؟؟
داستان بدون شما که مزه نداره............
من 4-5 سال دیگه میخوام برم.....کیو 2 سال دیگه برمیگرده
ولی اگه برم......اگه دابل کنسرت بزارن حتما میرمممممممم
براشونم گل میبرم..........میخوای وقتی دارن رو استیج میخونن پرت کنم تو صورتشون؟؟؟
هههههه چقدر میخندم
بنظرت عکس العملشون چجوریه وقتی وسط آهنگ گل پرت کنم براشون؟؟؟؟
بابا اصلا گل چیه؟؟؟سبد گل میگیرم پرت میکنم
n@rges 501 خب دوس داشتم بقول یکی دوستام بقیه رو زیر نظر بگیرم
ایشالا
نکن گناه دارن جاش بوس بفرست واسشون
اینطوری حالش بیشتره
بنظرم ریتم رقصشون بهم بریزه
فک کن رو سن داری نمایش میدی یهو یه چی پرت شه تو صورتت اول ازحال میپری بعدشم دگرگون میشی بعدشم ارزو میکنی چنین طرفداری نداشته باشی
سه شنبه 10 مرداد 1391 10:58 ب.ظ
من با یونگ سنگ باشم؟للللططططففففاااااا
n@rges 501 بذار قرعه بندازم قسمت بعدی میگم کیا انتخاب شدن
سه شنبه 10 مرداد 1391 09:59 ب.ظ
اهوم اهوم
مهری اومده
سلام خانوم خانوما
ببخشید دیر شد عزیزم
خودت كه میدونی چقدر درگیرو خسته ام
ولی در عوض داستان خوشگلت خستگی رو از تنم بیرون كرد
ببخشید خوشگل خانوم نمیتونم بیام نت باهات بحرفم
فقط اومدم داستانایی كه دوست دارمو بخونم
عالی بود عالی
من هنوزم میگم كار سماو كیو نیست
n@rges 501 خیلی خوش اومده
عب نداره
اوهوم شدید مطلعم
مرسی عزیزم
عب نداره منم نمیتونم چون وقت کافی ندارم
شما لطف داری
خب فک میکنی کار کی باشه؟
سه شنبه 10 مرداد 1391 08:11 ب.ظ
ناری کوشییییییییییییییییییییییی؟؟؟
چرا نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الووووووووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟
n@rges 501 از صبح وقت نداشتم بیام نت
الان هستم عزیزم
سه شنبه 10 مرداد 1391 04:05 ب.ظ
چغده تو خبیثییییی
n@rges 501 کی؟
من خبیثم؟
چرا؟هوووووووم؟
سه شنبه 10 مرداد 1391 03:32 ب.ظ
من با هیون باشم؟؟؟؟؟؟
راستی شرمنده آجی من وقت نکردم داستانو بخونم
میانهههههههههههه
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی میانه
n@rges 501 اوکی
با اسم زهرا یا یونا؟
عب نداره تو هم درس داری خب
درستو بخون هر وقت کردی اینو بخون
سه شنبه 10 مرداد 1391 02:24 ق.ظ
ناری ببین منو................من گناه دارم
تو داستانای خودمم که قرعه مینداختم هیچ وقت با کیو نمیوفتادم چه برسه به عشق واقعی.........................ناااااااااااااری
من یه بدبختم کوشوام
اههههههههههههههههههه
n@rges 501 اره تو که خیلی گناه داری ببین من چه از خودگذشتگی میکنم اسم خودم نیس تو داستان
الهییییییی
نگو بد بخت هیشکی بدبخت نیس خوشکلم ایشالا میری کره واس درخوندن یه سر به پادگان هم میزنی با دسته گل ایشالا یه خبری از کیو هم میگیری خانومی
دوشنبه 9 مرداد 1391 11:47 ب.ظ
نااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااری
چی به کیمی قول میدی با کیو باشه
مگه من این وسط هویجم؟؟؟
باااااااااااااااااااااااید قرعه بندازی
بد اگه تو قرعه من با کیو نیوفتادم(زبونم لال)
اگه کسی نبود منو با آقا هویج(جونگی)بنداز
اگرم بود دوباره قرعه بنداز
n@rges 501 جاااااااااااااانم؟
مگه پستو نخوندی گفتم مثلث عشقی داره؟
پس دخترای بیشتری دوربر کیو باید باشه نه؟(نیشخند)
نه تو هستی با کیو هم هستی فقط تصمیمش بامنه که کدومتون عشق واقعیش باشین
دوشنبه 9 مرداد 1391 11:38 ب.ظ
هه هه همین طور داره جالب تر میشه من فکر میکردم کاره کیو و سما
راستی منم میتونم تو قرعه کشی شرکت کنم؟؟؟
البته با هیون
n@rges 501 خب دیگه این ماییم
داستانو به این زودیها لو نمیدیم ولی هنوزم پرونده بسته نشده معلوم نیس ممکنه کار اونا باشه
البته عزیزم چرا ک نه
دوشنبه 9 مرداد 1391 07:59 ب.ظ

آخهههه چراااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا من بخاطر درگیری هایی که دارم داستانتو نیمه کاره گذاشتمتا قسمت 3 فقط خوندم
شرمندهههههههههههه ناریییییییییییییییییی
قول میدم هر وقت بیکار شدم زودی بخونم باش؟؟؟؟؟
ازم ناراحت نباشیااااااااااااا
آجی ناریییییییییییییییییییییی
جون من
حالا این بنده ی حقیر هم میتونه تو داستانی که میخوای بنویسی تو قرعه کشی شرکت کنه؟
آجییییییییییییییی ازم ناراحت نباشیا خب؟
قربون قلب مهربونت برم الهیییییییییی
بووووووووووووووووووووووووس
بگو ناراحت نیسی
زوووووووووووووووووووود
زوووووووووووووووووووود
زوووووووووووووووووووود
زوووووووووووووووووووود
n@rges 501 ها؟
چی چرا؟
البته باهات قهرم خیلی هم ناراحت
چی چیرو شرمنده؟؟
اولا دشمنت شرمنده ثانیا ینی چه مشکلی میتونی داشته باشی نیای داستان اجی ناریتو بخونی؟
عب نداره البته شوخی کردم باهات (نیشخند)
باوش ناراحت نیستم ولی مهری کجاس تاحالا نیومده داستانو بخونه سابقه نداشته تعجب کردم
البته که میشه باید از بین تو وسودا یکی انتخاب کنم
نه نیستم خیالت جمع جمع
اصلا ناراحت نیستم قلبم خیلی مهربونه
ولی باید بخونیش وگرنه اسمت نمیره تو داستانم(خنده ی خبیثانه)(تهدید)
یوهاهاهاهاهاهاهاها
دوشنبه 9 مرداد 1391 06:41 ب.ظ
یعنی چی الکی من کیوو می خواممم اهه اهه
n@rges 501 باشه حتمنی تو با کیو بهت قول دادم
دوشنبه 9 مرداد 1391 04:05 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااااام بر هووی ارشد خودم.
ناااااااااااااااااااااااااری من با هیون.
ک ک ک ک ک ک
n@rges 501 سلام
ببینم اگ هووی خوبی بودی ایرادی نداره تو با هیون
دوشنبه 9 مرداد 1391 03:58 ب.ظ
عکس های تیفانی رو گذاشتم
n@rges 501 مرسی عجیجم دیدم و نظر هم گذاشتم قربونت
دوشنبه 9 مرداد 1391 03:04 ب.ظ
ای جونم چه عجب ایندفعه زودی اومدی دخمل خوف
بشدت خوشم اومد از داستانت اینقد دوس دارم که هر روز میام تو این وب فقط بخاطر داستانت
عاااااااااااااااااااااااالی بود
ولی خیلی لجم گرفت سما با گریه بالشو خیس میکرد
اون تیکه خیلی قشنگ بود ولی دلم کباب شد
راسیییییییییییییی
منو که با هیون کنار گذاشتی نه؟
من هیون موخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
شیرفهم شد یا؟
اگه دیدم یکی دیگه رو انتخاب کردی میکشمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
n@rges 501 الهیییییییی
منم لجم گرفته بود
طفلی سما
ها؟
تو؟
هیون؟
اووووووووووووم
اهم اهم
حالاکه برخورد فیزیکی میکنی منو میترسونی و باید بگم نوچ(نیشخند)
دوشنبه 9 مرداد 1391 03:03 ب.ظ
منممممم کیوووو
n@rges 501 اوکی(الکی)
دوشنبه 9 مرداد 1391 03:01 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااام
خوبی نرگسی؟
این قسمتو خیلی خوب نوشته بودی همه چی میومد جلو چشام عااااااااااااااالی بود
حتی ی لحظه هم دلم نمیخاد جای سما باشم
طفلی خیلی دلم براش سوختید
راسی من که هیونگو سوا کردم خواهشا اون واسه من باش؟
بچه ها کسی اونو انتخاب نکنه مال خودمه
n@rges 501 سلام سمانه جان
مرسی
نظرلطفته
حالا بذار ببینم
دوشنبه 9 مرداد 1391 02:16 ب.ظ
ناری میشه بیای شمارتو خصوصی بهم بدی؟
n@rges 501 باوش الان میذارم برات
دوشنبه 9 مرداد 1391 02:06 ب.ظ
هییییییییییییییییییی چه جلب شد
خاک بر سرت هیون
ببخشید آجی ناری ولی واقعا حقشه
خیلی خوف بود قسمت بعدی رو زووووووووووووووووود بزار
راستی من میخوام با کیو باشمممممممم
میشه؟؟؟
n@rges 501 ااااااااااا مهسا؟
خاک تو سر کی؟(تهدید)یبار دیگه جرات داری بوگو
اگه هیونم هر غلطی بکنه نمیدونم چرا اینقد دوستش دارم
باوش حتمنی زودی میذارمش
چرا که نه عزیزم
ولی اگه کس دیگه ای نخواست حتمنی ولی اگ دوتا شدین قرعه میندازمش
دوشنبه 9 مرداد 1391 01:56 ب.ظ
دووووووووووووووووووووووووووووم
من برم بخونم
الآن از کنجکاوی زیاد میترکم
میرم،میام
n@rges 501 افریییییییییین
هههههههه بدو برو عزیزم
دوشنبه 9 مرداد 1391 01:34 ب.ظ
من با یونگ تو روخدااااااااااااا
n@rges 501 خب بذار اگه کس دیگه ای نخواستش تو ولی کس دیگه هم خواست قرعه میندازم دیگه(نیشخند)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر