تبلیغات
SS501 short stories - It’s not true-part7
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

دوشنبه 9 مرداد 1391 :: نویسنده : &BaNoo&
جغغغغغغغغغ
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
سهلاااااااااامممممممم.جیغغغغغ.....یک عددگمگشته غیب شده هستیم وبه آغشوه وب بازگشتیم...
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
دلم بسی تنگ گشته بودبرای اینجا...جیغ ولی گرفتاری...مشکلات....چه میشه کرد....جیغغغغغغغغغغغغغغ
من یه وب داستان زده بودم....ازشانس روزگارچند ماه نگذشته هکش کردن...جیغغغغغغغغغغغغغ وبومنتقل کردیم اما تادوباره پابگیره طول میکشه....جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ اگه کسی میتونه کمکم کنه خوشحال میشم...به چن تانویسنده بسی فعال نیازمندیم
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
ابنم ادرسه وبه
ss-stories-501.mihanblog.com
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
اگه کسی داستان رویادش نمیاد...یه چن خط خلاصه توادامه گذاشتم ^_^

درمورددختری به اسم سوهی که باسابقه داری به اسم کیم کیوجونگ ازدواج میکنه اما به خاطریه تصادف ازدنیامیره وفقط بچش که بارداربوده میمونه......
کیوجونگ مجبوربه فرارازکشورمیشه امابعدچنسال متوجه میشه که بچش زنده مونده برمیگرده تاازتنهاکسی که ازبچش خبری داره(جونگمین) انتقام بگیره...........

********

جونگمین باچشمای گردشده به سوخیره شد...وقتی ازبهت بیرون اومدباتعجب پرسید:یه باردیگه بگوچی گفت

 

_:کیم کیوجونگ....برگشته..

 

*

*

*

ازاتاق هوانگ بیرون اومد...دروپشته سرش بست...بی حوصله ترازهمیشه بود...توافکارخودش غرق بودکه حس کردکسی صداش میکنه.....برگشتوبادیدن پسری که پشت سرش بودلبخندزدوباعجله پرسید:چی شد؟

.دستشوتوجیبش کردوعکسی ازتوش درآوردوسمت کیوگرفت....عکسوازش گرفت وبادقت بهش نگاه کرد....

_:پسرشه....پارک یه جین...

کیوسرشوتکون داد ودستشوروشونه اون پسرگذاشتو بالبخندگفت:ممنونم....کمک بزرگی کردی....

وخواست برگردهوبره که حرف اون پسرسرجاش میخکوبش کرد.....

_:چی کارمیخوای بکنی؟؟؟...هوانگ خوشش نمیادپاپیچ پلیساشین....یادت که نرفته پارک جونگمین یه پلیسه

لبخندبین لباش ازبین رفتوجاشوبه گره بین ابروهاش داد....باجدیت گفت:منم خوشم نمیادکسی توکارم دخالت کنه...یه قدم بهش نزدیک شدوچشاشوریزکردوباحالت تهدیدامیزی گفت:منظورموکه میفهمی؟

بدون اینکه به چشمای کیونگاه کنه فقط چن بارسرشوتکون دادوبعدسریع پشتشوبه کیوکردوازش فاصله گرفت....

کیونفس عمیقی کشیدوبه عکسی که تودستش بودخیره شد....

_:منتظرم باش پارک جونگمین

*

*

*

خیلی وقت بودکه اینطوررانندگی نکرده بود....احساس آرامش عجیبی داشت.....سرعتشوبیشترکردنبایددیرمیرسید...استرس زیادی داشت هرکاری کرده بودجزاین...احساس خفگی کرد....شیشه ماشینوپایین کشید...آرنجشوبه پنجره ماشین تکیه دادوبانوک انشتش به عینکش تکونی داد....گوشه خیابون روبه روی مدرسه نگه داشت..به ساعتش نگاه کوتاهیی انداخت...هنوز5دقیقه مونده بود....عکس یه جین روکه روصندلی کناریش بود برداشتوبادقت بهش نگاه کرد...کارسختی بودبین اون همه بچه بخوادیه جینوتشخیص بده....

5دقیقه براش مثه یه قرن گذشت....ازماشینش پیاده شد وبادقت به بچه هاییی که سروصدامیکردندخیره شد....اما نتونست پیداش کنه...ناامیدشده بود...هرلحظه تعدادبچه هاکمترمیشد....یه باردیگه به عکس نگاه کرد...آهی کشیدوبرای اخرین باربه درمدرسه نگاه کرد.....خواست سوارماشین شه که حس کردقیافه آشنایی دیده دوباره بلندشد...خودش بود....یه جین!...پسرجونگمین....

بادوستش دست دادو ازش خداحافظی کردوراه افتاد....کیوسریع سوارماشین شدتاتعقیبش کنه....اینطورکه معلوم بود امروزتنهایی میرفت خونه که اینم گذاشت به پای تنهاشانسی که توزندگی آورد....یه جین داخل یه کوچه فرعی رفت....دنبالش کرداما اون کوچه وردودممنوع بود...چاره ای نداشت....باسرعت داخل کوچه شدوماشینوپارک کرد ...

کوچه خلوت خلوت بود...یه جین یه لحظه برگشتوبه کیوکه پشت سرش می اومدنگاه کرد...حس بدی داشت....

کیوهرلحظه فاصلشوبایه جین کمترمیکرد....وخلاصه بهش رسید....یه جین سرجاش وایسادوبرگشت به کیوکه تودوقدمیش بودخیره شد.....نفسش بنداومده بود....یهوبرگشتوپابه فرارگذاشت...

*

*
*

به سختی ازپله هابالا رفت...وسعی میکردبه سروصداش توجهی نکنه....یه جین رویه دستس گرفته بود اونم مدام دادوبی دادمیکرد....درخونه روبازکرد وداخل رفت....سریع سمت اتاق خواب رفت ویه جینواون توتنهاگذاشتودرروش قفل کرد....یه جین که دیگه اشکش دراومدبودسریع طرف دررفت .بامشت رودرمیکبوید

_:دروبازکن...توکی هستی؟؟؟؟؟....

امامجوابی ازکیونشنید...کیوسویشترودرآوردورومبل پرت کرد....درخونه روبسیت وقفل کردوسمته آشپزخونه رفت....دریخچالوبازکرد وبطری ابوبرداشت....یه کمشوخوردوبقیشوروصورتش خالی کرد(بهلهههههه! )

سروصدای زیادیه جین کلافه ش کرده بود....به سرعت طرفه دراتاق رفت...

_:تومیدونی پدرمن پلیسه؟؟؟؟اگه بفهمه چی کارت میکنه..؟؟؟...بهت میگم دروبازکن....

وباکلافگی لگدی به درزد...کیودربازکردوداخل رفت....یه جین بادیدن کیوترس برش داشت ویه قدم عقب رفت...بالکنت پرسید:تو....کی هستی؟؟؟؟

کیوبرای هم قدشدن بایه جین روزمین نشست......دستشولای موهای یه جین بردوسعی کردآرامشه خودشوحفظ کنه....

_:دوسته تو!...اگه به حرفم گوش کنی زودمیری پیش پدرت...

یه جین که یه کلمه ازحرفاش روهم باورنکرده بودیه قدم رفت...وفریادکشید:به من دست نزن...

کیوازجاش بلندشدوگفت:درهرصورت توبایدچن روزپیش من بمونی...چه بخوای چه نخوای....

_:مدرسم چی میشه؟؟؟

_:نمیخوادبری...الانم لباساتوعوض کن... بیایه چیزی بخور...

_:نمیخوااااااام....

کیوچیزی نگفتوازاتاق بیرون رفت.

 





نوع مطلب : story about jung min، story about kyu jong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 23 مرداد 1391 03:02 ب.ظ
گرفتمت..............
آجی؟؟؟؟ادامش کو؟؟؟؟؟؟؟؟ولت کنم بیفتی؟؟!!
&BaNoo& منوگرفتی؟؟؟؟
جونم؟؟؟
تووب خودم هست اونی حوصله ندارم اینجابذارم....
منو؟؟؟؟؟؟خی خیخ ی دلت میاد؟
سه شنبه 17 مرداد 1391 10:51 ق.ظ
منم خوشال شدم باهات آشناشدم اونیییییییییییییییییییییی......................بیابلخم
&BaNoo& جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
بگیرمنوامدم سقوط ازاااد
جیغغغغ
بوسسسسسسسسس
یکشنبه 15 مرداد 1391 10:21 ب.ظ
ههههههه بازمن اومدم..........مختوکه نمیخورم؟؟؟؟اگه میخورم بگوکم ترنظربذارم........
خواستم بازتشکرکنم بگم...........زووووووووود زوووووووووووووووود بذاااااااااااااااررررررررررررررررر
&BaNoo& نچچ...خوش میایی اونی
خوشحال شدم باهات اشناشدم
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
یکشنبه 15 مرداد 1391 04:19 ب.ظ
این آرزو خانوم همون که پایین نظر داده
داش داستانت رو می خوند رسید پارت 8 به من زنگ زده میگه پارت 8 این داستانه رمز داره!!!!!!آخه من چه کنم؟؟؟؟
راستی از این داستانت خوشم اومد من رفتم اون you shoud die now رو بخونم
&BaNoo& شسهلاااام
جیغ
دادم رمزوبهش که....
ممنون نظرلطفته اونی جون.....
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
سه شنبه 10 مرداد 1391 09:37 ب.ظ
مرسیییییییییی
&BaNoo& خواهش اووووووونی
دوشنبه 9 مرداد 1391 11:31 ب.ظ
اوووووووووووووووووووووووووووووووول
یوووووووووووووووووووهوووووووووو
&BaNoo& ییغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
جیغغغغغغ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر