تبلیغات
SS501 short stories - ALWAYS LOVE YOU - 6
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

چهارشنبه 11 مرداد 1391 :: نویسنده : m@hsa

سیلوووووووووووووووووووم دوستای گلم

این هاله منو کچل کرد از بس گفت قسمت 6 کوش...................میدونم زود آوردم

ولی مگه میشه رو حرف لیدر حرف بزنی؟؟

خب برین ادامه قسمت شیش رو بخونین

 

راستی بچه ها قسمت قبلی یه قسمتشو اشتباه نوشتم.............اون روز،روز آخر

دانشگاه نبود،روزای آخر دانشگاه بود

هیون بازوی هاله رو گرفت و تا اتاقشون با خودش کشوندش

هاله با عصانیت بازوشو از دستای هیون جدا کرد و گفت:ولم کن

هیون:چرا گریه میکردی؟؟

هاله:به تو ربط نداره

هیون رفت هاله رو بغل کرد و گفت:میدونم با کی ویل بهم زدی

هاله:تو از کجا میدونی؟؟

هیون:خودش بهم گفت،گفت مواظبت باشم که جوگیر بازی در نیاری

هاله با یه حرکت خودشو از بفل هیون جدا کرد و گفت:لازم نکرده تو مواظب من باشی

برو به سونگ یونت برس،دیدم داشتی باهاش لب میدادی

هیون:تو کجا ما رو  دیدی

هاله:بیرون رستوران

هیون:تعقیبم کردی؟

هاله یه نیشخند زد و گفت:فیلم زیاد میبینی،مگه من بیکارم که بیام تو رو

تعقیب کنم؟!تو رستوران با آقای چو قرار داشتم،راستی گفته بودی اتاقمو

با یکی از پسرا عوض کنم،،،،،تا آخر هفته مشخص کن...............بعد رفت خوابید

اتاق فاطمه و کیو:

کیو:هاله راست میگفت

فاطمه:مهم نیست،شب بخیر..............بعد پتو رو کشید رو صورتش

کیو پتو رو از روی صورت فاطمه برداشت و نشوندش و در حالی که بازوهاشو

گرفته بود گفت:ازت پرسیدم هاله راست گفت؟؟

فاطمه که عصبی شده بود گفت:آره راست گفت،حالا میخوای چیکار کنی؟

کیو فاطمه رو ول کرد و رفت خوابید

اتاق روژینا و کوانگ هیون:

کوانگ هیون:هی روژینا من میخوام از جی یون خواستگاری کنم،بهم بگو

شما دخترا دوست دارین چطوری ازتون خواستگاری کنن؟؟

روژینا که حسابی عصبی شده بود گفت:دخترا با هم فرق دارن،خودت باید بفهمی

بعد خوابید

اتاق فرناز و یونگ سنگ:

یونگ سنگ:تپل من فردا میخوام برم حلقه بگیرم که برم از نیکول خواستگاری

کنم،تو هم بیا.......بالاخره تو هم دختری،تو انتخاب حلقه کمکم کن

فرناز:من فردا دانشگاهم بعدشم دخترا سلیقشون زمین تا آسمون فرق داره

تو خودت باید بخری

اتاق ملیکا و جونگ مین:

جونگ مین:ملیکا من فردا میخوام از هارا خواستگاری کنم،بنظرت بوسشم کنم؟؟

ملیکا:من نمیدونم

جونگ مین:تو اگه خودت بودی دوست داشتی بوست کنم

ملیکا که میخواست حاله جونگ مینو بگیره گفت:نه،ولی فکر کنم هارا دوست داره

جونگ مین:برای عروسیم میای؟؟

ملیکا:اگه اینجا بودم باشه،الانم میخوام بخوابم اینقدر حرف نزن

اتاق مهسا و هیونگ:

هیونگ:مهسا فردا میخوام برم برای می یون لباس بخرم،تو هم بیا که ببینم

لباسا اندازش میشن یا بهش میان؟؟

مهسا با انگشتاش نشون میداد:1- من مدل نیستم 2- نه قیافم مثل اونه نه هیکلم

چی میخوای ببینی بهش میاد یا اندازشه 3- من فردا دانشگاهم،خدا روزیتو یه

جای دیگه حواله کنه!!!

فردا ساعت 6 بعداز ظهر هیون زنگ زد به هاله و گفت:سلام،ما یادمون رفت بهتون

بگیم،ما با kara تو تایلند  یه کنسرت داریم و تا هفته دیگه نمیایم

دخترا دور هم جمع بودند،اونا فکر میکردن که مانع کارای ss هستن واسه همین

تصمیم گرفتن از اون خونه،از اون مدرسه و از اون کمپانی برن تا دیگه مزاحم ss نباشن

بچه ها یه خونه کوچیک اجاره کردن،دانشگاهشونم تموم شده بود و به کمپانی

sm town رفته بودن

یه هفته بعد،شب ساعت12 پسرا برگشتن خونه و انتظار داشتن که مثا همیشه

غذا آماده باشه و دخترا هم باشن که سربه سرشون بزارن،وقتی رفتن توی خونه

چراغ ها خاموش بود

یونگ سنگ:چی شده که اینا اینقدر زود خوابیدن؟؟؟

کیو:چرا غذا درست نکردن؟؟

جونگ مین:اصلا امروز خونه بودن؟؟؟

کوانگ هیون:احتمالا بیرونن

هیون:احتمالا شامو رفتن بیرون،ما هم خسته ایم......برین بخوابین

وقتی در اتاقارو باز کردن چششماشون 4 تا شد،هیچ خبری از وسایل دخترا نبود

همشون از اتاقا اومد بیرون که کوانگ هیون یه نامه روی میز دید

توی نامه نوشته بود:ببخشید که بدون خداحافظی رفتیم ولی امیدواریم با kara

خوش بخت باشین،با آرزوی موفقیت 6elements

هیونگ گریه شد،هیون اومد پیشش و گفت:اشکال نداره،بالاخره دانشگاه که میرن

میریم میاریمشون

هیونگ:دانشگاهشون تموم شده

جونگ مین:بیاین بریم بخوابیم،کمپانی که باید برن.......فردا میریم کمپانی،اگه

اونجا نبودن میریم خونه ی قبلی،بالاخره که پیداشون میکنیم

کوانگ هیون:بچه ها ما به خودمون گفتیم که بهشون عادت کردیم،ولی مثل اینکه

فقط عادت نیست

یونگ سنگ:منظورت چیه؟

کوانگ هیون:چند روز ما نبودیم،چند روز قبلشم که اونا نبودن،اگه عادت بود

تاحالا از بین رفته بود و ما نباید نگران بشیمو بخوایم پیداشون کنیم

کیو:درسته،انگار ما عاشقشون شدیم

از اون ور توی خونه دخترا شبا دخترا سراشون رو میکردن تو بالشت تا بقیه

صدای گریشون رو نشنون

یه ماه گذشته بود،هرکی دخترا و پسرا رو میدید میفهمید که لاغرتر شدن.

2 ماه گذشته بود ولی گریه دخترا و جست و جوی پسرا تمومی نداشت

تا اینکه یه روز ss رفته بودن تو همون دانشگاهی که ملیکا بود،پسرا ملیکا رو

دیدن ولی ملیکا اونارو ندید،بعد پسرا ملیکا رو تا در خونشون تعقیب کردن

ملیکا از پله ها اومد بالا و باهمه سلام کرد

دخترا با هم:ملیکا!!!

ملیکا:چیه؟؟

فاطمه:ملیکا خیلی نامردی

فرناز:ملیکا این چه کاری بود کردی؟؟!!

مهسا:خیلی دهن لقی!!!!!!!

ملیکا:مگه چی شده؟؟؟

روژینا:ملیکا تا حالا کتک خوردی؟؟

هاله:تا حالا پشت سرتو نگاه کردی؟؟

ملیکا چرخید و ss رو دید،بعد یه جیغ آروم کشید و پرید طرف بچه ها

ملیکا:شما اینجا چیکار میکنین؟؟

جونگ مین:هیچی

ملیکا:از کجا فهمیدین ما اینجاییم؟؟

جونگ مین:تعقیبت کردیم

ملیکا:از کجا منو پیدا کردین؟؟

جونگ مین:اه چقدر سوال میپرسی...........بعد دستو ملیکا رو گرفت و باخودش برد

بعد به ترتیب پسرا دست دخترا رو گرفتن و بردن:هیون با هاله-کیو با فاطمه

هیونگ با مهسا-کوانگ هیون با روژینا............فقط یونگ سنگ و فرناز همونجا موندن

خب نظر یادتون نره

بووووووووووووووش باااااااااااااااااااااای

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 14 مرداد 1391 04:03 ب.ظ
ها خودم بودم تولد هیونگ مبارک
m@hsa خب اسمتو مینوشتی
تفل نی نی کوشولو مفالک
راستی تو همین وب یه تفلد واسه هیونگ گرفتن،من از طرف گروه کیک و بادکنک و کادو براش فرستادم برو ببین
شنبه 14 مرداد 1391 11:27 ق.ظ
سلام آجی داستانت عالی بود
مرسی فقط میشع تند تند بزاری؟؟؟
m@hsa سلاممممممممممم عجیجم
خواهش،اگه بتونم چشم
جمعه 13 مرداد 1391 09:38 ب.ظ
تو فقط دیدی جی ای اس بهش اضافه کردم؟
نوشتم نرگس
خیلی باحالی خندم گرفت وقتی اینو گفتی
جون کندم بنویسم نرگس تو خوندی جی ای اس
m@hsa آره
واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هههههه اصلا توجه نکردم
واااااااای ببخشید اصلا توجه نکردم
جمعه 13 مرداد 1391 12:40 ق.ظ
من همون ناری هستم
خوببی؟
دیر اومدم چون کامم پوکیده بود
تمام داستانایی هم ک نوشته بودم همچنین
بدشانسیم اینجاس که هیچوقت تو دفتر نمینویسم یراست تو کاممه
همش پرید دیگه
کلی عکس
کلیپ
اهنگ
و...
بیشتر اعصابم بخاطر پازل و اون داستان دیگم میسوزه اونو خیلییییییییییییی دوس داچتم ولی جای شکرش باقیه اون یکی پیش یکی از دوستام هس امیدورم پاک نکرده باشه
.........
خیلی قشنگ بود عجیجم
داستانتو میگم
بووووووووووس
m@hsa سلام-چرا جی ای اس فایو او وان شدی؟؟؟؟
آره ممنون-تو خوفی؟؟؟
پوکید؟؟؟
اوخیی
من همش تو دفتر مینویسم
اکشال نداله آجی جونم
همه پریدن؟؟؟؟همهی کلیپا و آهنگات پرید
من اگه جای تو بودم الآن خودمو زنده نمیزاشتم
وااااااااا یعنی ادامه پازلو نمیزاری
نههههههههههههههههه
خدارو شکر اون یکی نپرید
میسیییییییییییی
فهمیدم
بووووووووووووووووووووووووس
پنجشنبه 12 مرداد 1391 03:14 ب.ظ
عالی بود
هههههههههههههههههههههههههههه
ففففففففففففففففففففففففففففففففف
تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
ششششششششششششششش
کو؟
m@hsa میسیییییییییی
هفتش؟؟؟؟معلوم نیست؟؟
هاله تویی؟؟
پنجشنبه 12 مرداد 1391 12:45 ق.ظ
مرسیییییییییییییییییییییییییییی زووووووووووووووووووووووووود ادامه بدهههههههه
m@hsa خواهشششش
چشممممممم آجی
پنجشنبه 12 مرداد 1391 12:37 ق.ظ
ممنون آبجی!!!!!خیلی قشنگه تندتندبذار......
m@hsa خواهشششش
چشم
پنجشنبه 12 مرداد 1391 12:35 ق.ظ
هه!!!!آجی داستانت خیلی خفنه!!!!!!!!!مرسییییییییییییییییییییییییی میشه تندتندبذاری؟؟؟
m@hsa میسییییییییییییی عجیجم
خواهششششششششش
سعی میکنم
چهارشنبه 11 مرداد 1391 11:23 ب.ظ
aji kam booooood
bishtar bezar
maaaaaaaaaaaaaaaaaaaach
m@hsa خب من بر از روی پارت بندی داستانم میزارم
ماااااااااااااااااااااااااااااچ
چهارشنبه 11 مرداد 1391 11:16 ب.ظ
bazam aval
eival be khodam
m@hsa آووووووووووووووورین آجی جووووووووووونم
ابول
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر