تبلیغات
SS501 short stories - Charmer of Norada - 2
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

جمعه 13 مرداد 1391 :: نویسنده : Sima Joon

سلااااااااااااااااااااااام

این هم از پارت بعدی بعد از یه مدت طولانی

باورم نمیشه بالاخره طلسم این داستان شكسته شد....

امیدوارم دیگه بدقولی نكنم



: استاد تاكی فنون رزمی؟...بسه من میخوام جادو یاد بگیرم...

استاد بادبزنش رو محكم توی سر كیو كوبید...كیو به پشت روی زمین خوابید و دستش رو روی سرش گذاشت: آخ استاد مگه حرف بدی زدم؟ دوساله دارم این درخت رو بالا رو پایین میرم....

استاد چشماشو ریز كرد و بهش خیره شد: تا وقتی درست تمركز پیدا نكنی نمیتونی جادو یاد بگیری.... دوساعته تو داری از این درختو بالا میری، نتونستی هر دو بار پشت سرهم یه جور ازش بالا بری و پاهاتو هماهنگ كنی...

كیو با درموندگی نشست: استاد شوجینكو شما هوانگ هورو میشناسین؟

شوجینكو دستی به ریش های بلند و سفیدش كشید و به كیوجونگ خیره شد: كیوجونگ درسته داری امپراطور میشی ولی تنبلی اصلا چیز خوبی نیست حتی برای یه امپراطور... با حرف زدن نمی تونی از زیر تمرینا در بری....

: مطلب مهمی رو میخوام به شما بگم.....

نگاه جدی كیو استاد رو قانع كرد كه به حرفاش گوش بده....

: میخوام یه بار دقیق سرگذشت هوانگ هو رو برام تعریف كنین.....

: همونطوری كه قبلا برات گفتم، من این داستان رو از پدرم شنیدم... استاد لی، استاد معروف سحر و جادو بود.... بهترین استاد توی افسونگری.... استاد لی هر چند سال یك بار شاگرد میگرفت.... با آزمایش و امتحان های سخت سه نفر رو انتخاب میكرد و از بین اونها یكی برگزیده میشد و استاد جایزه ویژه ای برای اون نفر داشت.... پدرم تعریف میكرد كه اون سال، هوانگ هو یكی از اون یسه نفر بوده و دونفر دیگه یكی هیون جونگ از ساكارا و یكی هم كه معلوم نبود از كدوم سرزمین هست ولی مهارتش چشم استاد رو گرفت.... نفس عمیقی كشید و ادامه داد: جونگ مین بود كه از شاگردای دیگه سن و سال كمتری داشت.....

استاد هر 10سال یه بار مسابقاتی ترتیب میداد... اون سال تنها سالی بود كه پدر من تونسته بود با چشم خودش مسابقاتو ببینه... البته اون موقع تنها 13 سالش بوده و شاید تا وقتی كه اینارو برای من تعریف میكرده بعضی چیزا رو یادش رفته باشه ولی هیچ وقت حسی كه موقع تعریف از چشم های جونگمین رو داشت عوض نمیشد....

چیزی كه مردم رو حیرت زده كرده بود مسابقه نهایی بین این سه نفر بود برنده نهایی آخرین اسرار استاد رو آموزش میدید.... هوانگ هو و جونگ مین تا آخرین مرحله یكسان پیش رفتند.... استاد چند مرحله به مسابقه اضافه كرد... ولی بازم نتیجه همون شد... چیزی كه قضیه رو جالبتر كرد این بود كه استاد بعد از اون گفت تنها یه مرحله دیگه به مسابفه اضافه میشه و كسی كه این مرحله رو ببره جانشین من خواهد شد..... این یعنی استاد برای همیشه از این كار كنار میرفت... مردم ناراحت و شكه بودن......

اما روز مسابقه نهایی هیچ وقت نرسید... هیون جونگ جسد بی جون هوانگ هو و استاد لی رو به محل مسابقه آورد و برای همیشه از این سرزمین رفت و هیچ كس هیچ اطلاعی از جونگ مین نداشت.... بعد ها گفتند جونگمین به خاطر جانشینی هوانگ هو و استاد لی رو كشته ولی من باور نمیكنم... چند لحظه سكوت كرد و نگاهشو به روبه رو داد: اگه مسئله این بود جونگمین باید می موند و جانشین میشد...

نمی دونم افسانه نرادا رو شنیدی یانه... افسونگر نرادا سرزمین نفرین شده ای را حكومت میكنه كه مردمش همه طلسم شدن... از همه مهم تر این كه گفته میشه خود افسونگر هم طلسم شده.... سالها بعد اون ماجرا یه عده از مردم كه افسونگر رو دیده بودن میگفتند اون همون چشمای نافذ و نگاه افسون كننده جونگ مین رو داره....

آه بلندی كشید و سرشو چند باری تكون داد: همه این ها هم شایعات مردمه..... جونگ مین زمانی كه آموزش میدید 30ساله بود.... مردم میگن جونگ مین به همون شكل مونده......

كیوجونگ نگاهی به شوجینكو انداخت و گفت: جونگ مین رو منم دیدم.... با همون چشمای افسون كننده.... توی همون 30سالگی.... اون افسون گر نراداست.....

-----------------------------

لبه تخت نشسته بود و با نگرانی به جلو خیره بود..... تو این 7روز هیچ خبر جدیدی به دست نیاورده بود.... همه همون قصه های قدیمی رو که بارها شنیده بود براش تعریف میکردن.... بحث جانشینی استاد لی، کشته شدن هوانگ هو و همزمان با اونا ناپدید شدن جونگمین... چیزی که خودش هم باور نداشت موضوع به همین سادگی باشه.... حتی نتونسته بود به شوجینكو بگه كه جونگمین تهدیدش كرده چون میدونست كه شوجینكو هم از ماجرای طلسم خبر نداره....

با شنیدن صدای راه رفتن پشت سرش، از جا پرید و با ترس به پشتش خیره شد....

: از صورتت پیداست که نتونستی چیزی رو كه میخواستم پیدا کنی...

جونگمین اونطرف تخت با خونسردی راه می رفت و به صورت رنگ پریده کیوجونگ زل زده بود....

: من... من... هرچی... پ ... پرسیدم....

: کافیه... کامل به سمت کیو چرخید و با عصبانیت دستشو به پشتیه تخت کوبید: بهت گفتم فقط یه هفته وقت داری... و تو تمام این هفته رو وقت تلف کردی.... برای یه لحظه جونگمین ساکت شد و بلافاصله لبخند پررنگی روی صورتش اومد: از حالا فقط سه ماه بهت وقت میدم.... آروم سمت دم راه افتاد: فقط سه ماه.... یادت باشه تنها کسی که میتونه کمکت کنه شوجینکوئه....

به محض اینکه کنار در رسید، تقه ای به در خورد: عالیجناب بیدارین؟

کیو با وحشت به در نگاه کرد.... ساکت موند تا شاید جی وو با خیال اینکه خوابیده، برگرده، اما خیلی زود امیدش نا امید شد و جونگمین در اتاق رو باز کرد و خودش کنار ایستاد تا دیده نشه... جی وو هم نگران داخل شد و متوجه فاصله کیوجونگ با در اتاق نشد..... سمت كیو و رفت و دستشو گرفت: چرا انقد عرق کردی؟ خوبی؟

: همسر آیندتون دچار مشکل کوچیکی شده....

جی وو جیغ کوتاهی کشید و کنار کیو ایستاد... جونگمین درو بست و با لبخند به صورت بهت زده اش خیره شد: که البته با وجود شما سریع تر حل میشه.... دوباره نگاهشو به کیو داد... حالا عصبانیت صورتشو پوشونده بود: فقط سه ماه کیوجونگ....

این بار مستقیم نگاهشو به چشمای جی وو دوخت: من و جی وو باید بریم....

جی وو بی اختیار، طوری که انگار مسخ شده، دست کیوجونگ رو ول کرد و به طرف جونگمین رفت... کیو دستشو چنگ زد و اونو سمت خودش کشید ولی انگار جی وو با نیرویی فراتر از قدرت جسمانی اون به سمت جونگمین می رفت.... آخرین چیزی که کیو شنید، صدای قهقهه مستانه جونگمین بود که توی اتاق پیچید....

-----------------------------

با درموندگی در اتاق استادرو میكوبید: استاد پاشین....

شوجینكو با بیحالی دروباز كرد: چه خبرته كیوجونگ؟... نصفه شبی چیكار داری؟

كیو به سرعت داخل شد و دروبست و صداشو پایین آورد: برد... جونگمین، جی وو رو با خودش برد....

شوجینكو با تعجب دهنشو باز و بسته كرد و دستشو تكون داد.... بعد یهو به كیو خیره شد: برای چی جی وو رو ؟

كیو تمام ماجرارو براش تعریف كرد... دستاشو كنار سرش گذاشت و سرشو پایین گرفت: حالا نمیدونم باید چیكار كنم... وقتی شما و مادر اطلاعی از این طلسم ندارین، پس كی میتونه كمكم كنه....

شوجینكو دستشو روی شونه كیوجونگ گذاشت: هیون جونگ....

كیو با ناباوری برگشت و به شوجینكو خیره شد: مگه اون هنوز زنده است؟

شوجینكو سرشو به نشونه مثبت تكون داد: تنها كسی كه شاید از این راز خبر داشته باشه هیون جونگه كه اونم از اون روز مثه یه دوره گرد زندگی میكنه.... آخرین خبری كه ازش دارم اینه كه توی كوهستان  هونگ چو ساكن شده... من خیلی دنبالش رفتم كه قانعش كنم استادم بشه اما قبول نكرد.... لبخندی معنا داری زد: بالاخره عمر یه جادوگر باید طولانی تر از مردم عادی باشه........




تا پارت بعدی یاعلی

نظر یادتون نره





نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، story about kyu jong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 27 مرداد 1391 04:45 ق.ظ
عکس کاربریتو برم من
تپلوی تو خالی (اشاره به چالهاش)
Sima Joon اوهوم...... خیلی وقت پیش گذاشته ام... نتونستم عكسشو پیدا كنم... یكی از بچه ها درخواست داده بود....
یکشنبه 22 مرداد 1391 10:29 ب.ظ
واااااااااااااااااااااااااااو
سیما خودتی؟؟؟؟؟؟؟
کجا بودی تو؟؟
کلا یادم رفته بود داستانتو
ههههه خیلی جالبه
همیشه جونگ مینو با قیافه جادوگر تو ذهنم میدیدما
احساس میکردم یه جایی خوندم یا راجبش شنیدم ولی یادم نمیومد
افریییییییییییییییییییییین
خیلی خوب بود
دوست دارم داستانتو
مرسییییییییییی
Sima Joon سلام
آره خودمم... خودمم گاهی خودمو یادم میره از بس نمیرسم بشینم عین آدم داستان بنویسم... واقعا شرمنده....
قربونت عزیزم.... خواهش..... بووووووووس
جمعه 20 مرداد 1391 08:35 ق.ظ
تخیل در حد المپیک ازمنم خخیالاتی تری
Sima Joon اگه خدا بخواد.... دیگه دیگه... این داستان محصول تخیل ذهن منو خواهرمه... ^^
پنجشنبه 19 مرداد 1391 07:42 ب.ظ

شماهم یونگی میدوستی؟؟؟؟

جیغغغ><
خی خی خی
ا.ووووووووووم میشه عکس کاربریتوبرام بذاری؟
Sima Joon بلییی... بسیار.....^^
حتما... یه دور سریع آرشیومو نگا كردم پیداش نكردم... به محض پیداكردنش برات میذارم خانمی....
جمعه 13 مرداد 1391 02:44 ب.ظ
وای چه عجب ممنون عزیزم
Sima Joon شرمنده بابت تاخیر.... خواهش میكنم
جمعه 13 مرداد 1391 04:46 ق.ظ
محـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشر بوووووووووود!!
وااااااااااااااااااااااو...
خیلی داستان باحالیه...
منم که خوره ی رمان تخیلی!!
مرسی!
واقعا عالی بود...
حرف نداشت!
منتظر بقیه شم.
فعلا...
Sima Joon خواهش میكنم عزیزم...... نظر لطفته
بووووووووووس
جمعه 13 مرداد 1391 04:44 ق.ظ
111111111111111
Sima Joon بفرما خانمی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر