تبلیغات
SS501 short stories - puzzle-ep7

♥HEART TO HEART♥


Admin Logo
themebox Logo

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت




تاریخ:شنبه 14 مرداد 1391-05:55 ب.ظ

نویسنده :n@rges 501

puzzle-ep7

سلاااااااااااااااااااااااام به خوشملای خودم

خوبید؟

منم خوبم

برید ادامه انتهای داستانم یه چیزی هم نوشتم واینکه اسامی کسایی که واسه  داستان انتخاب شدن هم هس

و اینکه قسمت یکی مونده به اخری میباشد

بوووووووووووووووووس دوستتون دارم فراوون

vbozhia01s2pp1m6ay8.jpg

جونگ و انجلینا توی اتاق بازجویی روبروی هم نشسته بودن.....انجل اب بینیشو کمی بالا کشیدو با اندوه به روی میز زل زده بود.
جونگ اروم و شمرده گفت:شما از کی هیونو میشناسید؟
انجل از حرف زدنش مشخص بود که بغضی راه گلوشو گرفته.....ارومو لرزون گفت:
یکو نیم سال پیش.......اولین باری که دیدمش یادمه با یکی دعوا میکردو وسط خیابون باهم درگیر شده بودن...تا حدیکه ممکن بود همدیگروبکشن  .....البته بیشتر هیون کتک میخورد.....وسط خیابون ترافیک شده بود .....از ماشینم پیاده شدم و نزدیک رفتم.....بقدری هیونو کتک زده بود که صورتش غرق خون شده بود.......دلم بحالش سوخت.....ولی کنار ایستاده بودم....کم کم همه چی مرتب شدو امبولانس اومدو هیونو با خودش برد.....
اهی کشید و دو باره ادامه داد:
طاقت نیاوردم شبش بهش سر زدم.....با یه دسته گل و شیرینی.....این اول اشناییمون بود......بعد چن ماهی که باهم دوست بودیم رفت دبی واسه تفریح.....اما وقتی برگشت با یه دختر عربی ازدواج کرده بود......4 ماه فقط اشک میریختمو بفکر روزای خوشم با اون بودم تا اینکه یه شب تو اتاقم بودم که زنگ خونم بصدا در اومد......وقتی درو باز کردم هیونو مستو اشفته پشت در خونم دیدم.....اونو اوردم داخل و روی مبل نشوندم.......کنارش نشستم دلم نمیخواست بهش دست بزنم چون متاهل بود و من این حقو نداشتم......اما هیون اون شب فرق میکرد....حالت نرمالی نداشت.....کنارش نشسته بودم..سرشو گذاشت رو شونمو بلند زد زیر گریه.....با خودش بلند میگفت:
چرا این اشتباهو کردم؟چرا این قدر عجولانه تصمیم به ازدواج گرفتم؟
با دستم موهاشو نوازش کردم اما فقط به نیت همدردی بود و قصد دیگه ای نداشتم........سرشو از روی شونم برداشتو به چشمام خیره شد......نمیدونم چم شده بود ......وقتی به چشمای مستو درشتش نگاه میکردم ضربان قلبم شدت میگرفت......از خود بیخود میشدم.....دستشو لای موهام بردو سرمو نزدیک سرش کرد......تو دلم سعی داشتم اینو به خودم یاداوری کنم که اون متاهله و منو سر کار گذاشته ولی نمیتونستم......اونشب شب عاشقانه ای واسمون بود......بعدازاون شب دیگه نتونستم دس رو دس بذارم......تازه فهمیده بودم تا چه حد عاشقشم......اگه یه شب نمیدیدمش دیوونه میشدم.....شبی نبود که با هم نگذرونیم......یا توی هتل یا خونه من.......
جونگ با سیاست پرسید:نمیدونی چرا از سما متنفر بود؟
انجل چشماشو با دستمال کاغذی توی دستش پاک کردو اروم گفت:
چرا ...ازش پرسیدم....بهم گفت چون نمیتونه براش مثل یه زن باشه.....اون مرده و احتیاجاتی داره اما سما به اون اجازه ی رابطه رو نمیداد.....هیون پسر شادی بود و عاشق بچه بود.....واقعا در تعجبم حتی یه بارهم مثل زنو شوهر نبودن
جونگ نگاهی به لباسا و چکمه های انجل انداخت.....با تعجب گفت:لباسای خودتونه؟
انجل از سوالش کمی جا خوردو اروم گفت:بله چطور مگه؟
جونگ یاد حرفای کیو افتاد لباسایی که تنش کرده بود درست عین لباسایی بود که قاتل هیون تنش بوده....
جونگ سریع دستشو توی جیبش برد و لنگ گوشواره رو دراوردو روی میز قرار داد
انجل بادیدن گوشواره چشماشو گشاد کردو با تعجب پرسید:
لنگ گوشواره ی من پیش شما چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟
................................................................................
................................................................................................
_بخدا دارید اشتباه میکنید......من قاتل نیستم
اما دو سرباز دستاشو که دستبند زده بودند بازوهاشو گرفتند و اون درحالیکه سعی داشت با تکون دادنش خودشو از دستشون بیرون بکشه فریاد میزدو بلند گریه میکرد:
_یکی به حرفام گوش بده........بخدا من قاتل نیستم.....برام پاپوش درست کردند....
اون دو سرباز اونو باخودشون سمت بازداشتگاه میکشوندند....هیونگ مقابلش قرار گرفت ...از حرکت ایستادند...انجل با چشمایی که التماس درش موج میزد به چهره ی مصمم هیونگ خیره شد
دو قدم بهش نزدیک شد.......انجل نمیتونس مقابلش حرف بزنه.......اب دهنشو قورت داد و با لحن لرزش واری گفت:
کاراگاه هیونگ........به روح مادرم قسم که من هیونو تا حد مرگ دوست داشتم چطور میتونستم چنین کاری کرده باشم؟
هیونگ با خشم نیم نگاهی کردو بدون اینکه پاسخی بده از کنارش عبور کرد....انجل با نگاهش رفتنشو تعقیب کرد ....... اشکایی که تازه گونه هاشو رها کرده بودن دوباره به جریان افتادند هق هقی کردو اون دو اونو سمت بازداشتگاه همراهی کردند
...............................................................................................................
یک هفته بعد:
صدای قهقه های جونگو هیونگ با صدای امواج دریا و مرغای دریایی درهم امیخته شده بود......
پاچه های شلوارشون کمی تاخورده بودو با هرقدمی که برمیداشتند...ماسه های زیر پاشون کمی فرو میرفت.....دستاشونو همینطورکه دور گردن همدیگه قلاب کرده بودن بلند میخندیدند......کنار ساحل نشستند و اجازه دادند تا ابی که ماسه هارو خیس میکنه پاهاشونم نوازش کنه.....
هیونگ:کی فکرشو میکرد انجل چنین بازیگر خوبی باشه؟درست طبق چیزایی گفت که میخواستم بشنوم.

جونگ:من میدونستم کار اون نیست بهمین خاطر این پیشنهادو دادم تا انجل اینکارو بکنه میدونستم قاتل حتما یه سر به بازداشتگاه میزنه تا مطمئن شه انجل واقعا مجازات میشه یانه
هیونگ:اما اگه تو نبودی شاید من هنوز تو خماری قاتله میموندم
................................................................................................................
(برای تفهیم بیشتر این صحنه فلش بک)
هیونگو جونگ بهمراه پزشک چو توی ازمایشگاه روبروی میز بزرگ ایستاده بودن
رد پای قالبگیری شده اطراف ویلا رو کنار نمونه ای از رد پای قالبگیری شده ی چکمه ی انجل گذاشته بود.....
هیونگ وقتی به این دو رد پا نگاه کرد چشماش گشاد شدن با تعجب رو به جونگ کردو گفت:
چرا تا حالا به این موضوع توجه نکرده بودیم؟رد پای اطراف ویلا به ظرافت پای زنونه نیست فقط از چکمه زنونه استفاده شده
جونگ با تعجب رد پا رو لمس کردو رو به پزشک چو کردو گفت:
یعنی میخواسته مارو گمراه کنه؟یعنی ما با یه قاتل مرد روبرو بودیم و مدام دنبال زن میگشتیم؟
چو متفکرانه به رد پاها خیره بود اروم گفت:
درسته...بنظر قاتل زیرکی بوده......دو گلوله شلیک کرده و طوری از خونه بیرون زده که انگار یکی بخودش اصابت کرده.....سعی کرده با پوشیدن لباسای مشابه انجل مارو به اون مشکوک کنه
اما چرا اینکارارو کرده؟
جونگ با اطمینان گفت:صد در صد کار کیوئه......من بهش مشکوکم.....چرا درست وقتیکه همه همسایه ها توی خونشون نبودن این اتفاق واسش افتاده؟و تنها شاهد ماجرا کیوئه؟حتما بخاطر علاقه ای که به سما داشته این بلارو سرش اورده و خواسته تا معشوقشو گناهکار جلوه بده......
هیونگ :
اگه کار اون بوده پس چرا به جواهراتش دست نزده و همه چی دست نخورده بوده؟تو اونلحظه شدیدا به پول نیاز داشته چون توی غمار پول زیادی از دس داده بوده
پزشک لبخندی زدو اندیشمندانه گفت:بعضی وقتا شک میکنم که شما دوتا واقعا کاراگاه باشید....چرا سعی دارید از ماجرا فاصله بگیرید؟؟همه چیرو کنار هم بذارید مثل قطعات پازل....قاتل مرد ه....چشم به مالو منالش نداشته چون خودش باندازه ی کافی داره.....پشت خونه فقط رد پای یه نفر بوده یعنی همدست نداشته......در صدد انتقام بوده......یکی از اشناهاش بوده......شاید شما تاحالا با اون فرد روبرو نشدید.....به اطلاعات بیشتری نیاز دارید...

چو اینو گفتو  بسمت در ازمایشگاه راه افتاد
هیونگو جونگ لحظه ای بفکر حرفش فرو رفتن.....منظورشو خیلی واضح گفته بود......
0000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
دستشو توی جیبش برد و روبروی در اپارتمانش ایستاد......
توی سالن کسی رو نمیدید...
خستگی کار تموم روزو تو کل بدنش حس میکرد.....
با حرکت سرش موهاشو که توی صورتش ریخته بودو کنار زد.....
انگشتاشو رو  شماره های رمز درش برقص دراورده بود...
با بی حوصلگی تمام درو باز کرد اما هنوز دستش روی در بود که صدایی شنید:
صبر کن
صدای هیونگ تموم سالنو بلرزه دراورده بود
صورتشو به ارومی به پشت برگردوند....
هیونگ و جونگ هردو با سرعت بسمتش دویدند
هیونگ با جذبه و در حالیکه نفساشو تند تند بیرون میداد گفت:
فک کردی تا کی میتونی ماروگول بزنی؟بالاخره هر چیزی روزی روشن میشه.....ما فهمیدیم که قتل خانوم لی هم کار توئه
جونگ با عصبانیت بهش نگاه کرد و دستبندشو از کمربندش باز کردو بهش نزدیک شد.....
 تا اوندو رو دید تونس سردی عرق پیشونیشو که در یک لحظه بوجوداومده بودو حس کنه
خیلی ترسیده بود.......جا خورده بود

......... جونگ دوقدم بهش  نزدیک شد......اون مرد اب دهنشو قورتی داد.......طوری وانمود کرد که میخاد دوقدم بعقب برداره.....یه قدم که بعقب برداشت ........وحشیانه بسمت جونگ حمله ور شد....فریادی کشیدو  با کف دستش به سینه ی جونگ  کوبیدو اونو سمتی پرت کرد.....کمرش محکم به نرده های محافظ برخورد کردو آخ بلندی از سردرد کشید.........دستبندش رو زمین افتاد.......
هیونگ چشماشو گشاد کردو با باز کردن دستاش خواست جلوی اونو بگیره......اما  مچ دستشو گرفتو کمی پیچوندو  بطرز ماهرانه ای هیونگو بزمین کوبوند........با سرعت بسمت پله ها دوید...حتی فرصت استفاده از اسانسورو نداشت.........هیونگو جونگ از درد بخودشون میپیچیدن....جونگ از جاش بسختی بلند شد....دردکمرشو فراموش کرد و با اینکه محکم دندوناشو روهم فشار میداد و کمرشو گرفته بود سمت پله ها دوید.......هیونگ هم بلند شد ...مچ دستش اسیب دیده بود......اما میتونس راحت حرکت کنه......با دستش مچ دستشو محکم گرفته بودو همینطور که پشت جونگ میدوید ماساژ میداد
مرد از پله ها بسرعت شگرفی میدوید پایین
خودشو به ماشینش رسوند....سوار شدو سریع پاشو رو پدال گذاشتو فرمونوپیچوند......
ماشین هیونگ هم پشت اون مرد پارک شده بود.......هردو سریع سوار شدند......جونگ هم همینطور
بدون وقفه ماشینو روشن کردو دنبال اون مرد راه افتادن
مرد چشماش به اینه ی ماشینش دوخته بود........استرسش بینهایت بالا رفته بود......یه نگاه به اینه داشت و یه نگاه بجلو.
جونگ اژیرو دراوردو دوباره صداش به هوا رفت.......
فقط فرارو گریز بود
اونمرد از کوچه های تنگو باریکی میگذشت.......سعی داشت اونا گمش کنن....اما  جونگ با چشمای تیزش نمیذاشت نقشه ی قاتل عملی بشه
مرد از سیریش بودن جونگ کلافه شده بود
میخاست سمت خونه انجلینا بره ...........تو فکرش فقط یه چیز نقش بسته بود........گروگانگیری
.......توی فکرش کلنجاری میرفت.......نمیدونس چیکار کنه
ماشین هیونگ بلند گو نداشت
جونگ مجبور بود داد بزنه.......سرشو از شیشه ی ماشین بیرون اوردو
بلند فریاد زد:
توقف کن........بهت هشدار میدم ....توقف کن اگرنه مجبور میشم از اسلحه استفاده کنم
اما مرد سمجتر ازین حرفا بود......حتی سرعتشو کم هم نکرد
هیونگ رو به جونگ که تمام تمرکزش به جاده بودو تنها هدفش گیر انداختن قاتل بود کردو گفت:
از اسلحت استفاده کن
جونگ بقدری عصبانی بود که سر هیونگ هم فریاد کشیدو بلند گفت:اون لعنتی رو یادم رفت بیارم
هیونگ ازین حرفش جا خورد و با عصبانیت گفت:چییییییی؟چطور یادت رفت چیز به این مهمی رو جا بذاری؟
جونگ هردو دستش رو فرمون بود......با ی دستش محکم کوبوند به فرمونو با داد گفت:اههههه........نمیدونم چرا یادم رفت...تو نیاوردی؟
هیونگ با عصبانیت موهاشو بهم ریختو با حرصو عصبانیت گفت:
نه منم فراموش کردم...
جونگ:با بیسیم با اداره تماس بگیرو مشخصات ماشین قاتلو بده تا راحتتر بتونیم گیرش بندازیم
هیونگ دستشو برد روی بیسیم......دکمه شو فشار داد.......اما هرکار میکرد بیسیم کار نمیکرد.....چن بار برد کنار دهنش و فوت کرد اما هیچی به هیچی........اینقد عصبانی بود که نمیفهمید اونلحظه چیکار کنه.......به هر چی رو می اورد یا خراب بود یا مشکلی چیزی داشت.......با تمام قدرت بیسیمو به کف ماشین  کوبوندو به جونگ غرشوار گفت:
سرعتتو بیشتر کن........شانس با ما یار نیس.......
اونمرد سمت خونه ی انجلینا رفت.....
میخاست بایسته اما با بیاد اوردن دستگیریه انجل مسیرشو عوض کرد....
نمیدونس کجا میره
جونگ حتی ی اسلحه هم نداشت تاشلیک کنه
مرد هرچی میرفت اونجا براش نااشنا تر بود
تقریبا از شهر خارج شده بودن
ی جای بی ابو علف بود
قاتل چشماش خسته شده بودن.....خاکها تو هوا میپیچیدند.....نمیتونس راحت جلوشو ببینه......
طولی نکشید که متوجه شد جلو روش یه درست.(دره).......تا متوجه شد چشماشو بی نهایت باز کرد و جیغ بلندی کشید

یوهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

دیگه هم نظر نذارید یهو قسمت بعد متوجه شین مطلب رمز داره

تو خماریش تا ابد بمونید اما یه راهی هم هس اگه نظر بذاریدو بهم بگید رمزو ایمیل کنم براتون؟(دوس  دارم بدونم چن نفر منو تا اینجا همراهی کردن گناه که نکردم)(مظلوم)

بنظرتون قاتل کیه

1)جورج؟

2)مدیر رستورن؟

3)یونگ؟

4)کیو؟

5)یکی که اصلا اسمش تو داستان نیومده؟

6)یا هیون خودکشی کرده(خیلی ضایس که این نیس)

....................

اهان کسایی که اسمشون برای داستان بعدیم دراومد...

فاطیما(فاطی یونگی)

ارزو

کیمیا

سارا

مهسا

ساحل

 احتمالا تو این وب نمیذارم چون طولانیه

بووووووووووووووووس  بای بای

 



نظرات() 
kenapa anak susah makan nasi
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:34 ب.ظ
This is the right website for anybody who wishes to understand this topic.
You know so much its almost hard to argue with you (not that I really would want to…HaHa).
You certainly put a fresh spin on a topic that's been discussed
for many years. Excellent stuff, just excellent!
James Frazer Mann
جمعه 27 مرداد 1396 01:25 ب.ظ
Its like you read my mind! You appear to know so much about this, like you wrote the book in it or something.

I think that you can do with a few pics to drive the message home a little bit, but instead of that, this
is wonderful blog. A great read. I will definitely be back.
Vernon
جمعه 27 مرداد 1396 07:05 ق.ظ
It's amazing to go to see this site and reading the views of all mates about this
piece of writing, while I am also eager of getting
know-how.
James Frazer-Mann
پنجشنبه 26 مرداد 1396 08:40 ب.ظ
Hi there I am so thrilled I found your blog, I really found you by error, while I was looking on Digg for something else, Regardless I am here now and would just like to say
cheers for a incredible post and a all round enjoyable blog (I also love the theme/design), I don’t have
time to go through it all at the minute but I have bookmarked it
and also included your RSS feeds, so when I have time I will be back to read more,
Please do keep up the fantastic work.
cheap stocks
سه شنبه 24 مرداد 1396 07:53 ق.ظ
Really no matter if someone doesn't understand after
that its up to other visitors that they will help, so
here it occurs.
Foot Complaints
دوشنبه 16 مرداد 1396 10:12 ب.ظ
This post will help the internet visitors for setting up
new website or even a blog from start to end.
Lelio Vieira Carneiro Junior
دوشنبه 16 مرداد 1396 01:32 ق.ظ
I don't even know how I ended up here, but I thought this post was good.
I don't know who you are but certainly you are going to a famous
blogger if you are not already ;) Cheers!
Lelio Vieira Carneiro Junior
یکشنبه 15 مرداد 1396 05:12 ب.ظ
With havin so much written content do you ever run into any issues of plagorism or copyright violation? My website has
a lot of exclusive content I've either written myself or outsourced but it looks like a lot of it is popping it up all over the web without my agreement.
Do you know any solutions to help reduce content from being stolen? I'd certainly appreciate it.
pt.wikipedia.org
شنبه 14 مرداد 1396 12:41 ب.ظ
Hey! Do you know if they make any plugins to safeguard against
hackers? I'm kinda paranoid about losing everything I've
worked hard on. Any tips?
Lelio Vieira Carneiro Junior
شنبه 14 مرداد 1396 10:45 ق.ظ
Thank you for sharing your thoughts. I truly appreciate your
efforts and I will be waiting for your further write ups thanks once again.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 12:29 ب.ظ
Hello, I would like to subscribe for this webpage to take newest updates,
so where can i do it please assist.
fati_youngiiii
یکشنبه 22 مرداد 1391 07:41 ب.ظ
خانوم خانوما نمیخوای بیای داستان بذاری؟
باباااااا مردیم از خمارییییییییییی
حالا هر وقت گذاشتی 1 تک بزن بفهمم بیام
بوووووووووووووووس
پاسخ n@rges 501 : وای اجی ببخشید خیلی دیر شد
میذارم الان
AREZOO501
یکشنبه 22 مرداد 1391 07:00 ب.ظ
به من چه که هرکی از راه میرسه میگه تو کی ای؟؟؟؟؟اصلا حقته!!بکششششش.............
آبجی؟؟؟؟نمیخوای ادامه بذاری؟؟؟؟
پاسخ n@rges 501 : چرا الان میذارمش
ღ규증ღniusha501ღ니 우 샤ღ
شنبه 21 مرداد 1391 09:52 ب.ظ
حقته تا تو باشی تو جنرالللل آمار منو به عالم و آدم ندی
هر کی از راه میرسه میگه بگو من کیم؟؟؟؟
آخه مگه من دستگاه شخصیت شناسم؟؟؟؟؟
پاسخ n@rges 501 : منکه موضوعو نمیدونم چیه شما به دعواتون برسید
AREZOO501
شنبه 21 مرداد 1391 07:46 ب.ظ
گریههههههههههههههههههه این دخترخاله ی ...مانیوشاچرا انقد ازمن بد میگه؟؟؟؟؟؟؟؟
مگه من چیکارت کردم آخه؟
حالا درسته سربه سرش زیادمیذارم ولی دیگه نه اینک آسایش نذاشته باشم واسش!!!!!!!!!
بازم گریههههههههههههههههههه....آخه بقیه داستان کو آجییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ n@rges 501 : الهییییییی گریه نکن اجی
همون دیگه سر بسرش نذار خب
الان میذارم
مارال
شنبه 21 مرداد 1391 12:42 ب.ظ
بزام سلااام
وااای چه هیجان انگیز شده بود...
داشتیم؟؟؟؟ها داشتیم؟؟؟؟بد میذاری تو خماری هااااا
من كه نمیدونم كیه شاید یونگی باشه شاید هم یكی كه تا حالا تو داستان نبوده...
بی صبرانه منتظر قسمت بعدیم
خسته نباشی عزیزم بووووووووس فدات
پاسخ n@rges 501 : سلام
قابلتو نداشت اجی
هههه
باشه عزیزم بوس بای
ღ규증ღniusha501ღ니 우 샤ღ
جمعه 20 مرداد 1391 10:18 ب.ظ
گزینه سه هیچکدام شما مردود شدید نه خواهرم نه دوستم سال بعد بیاید دوباره امتحان بدید
و اما پاسخ........
دختر خالمه
پاسخ n@rges 501 : ااااا حالا بیا پارتی بازی قبولم کن دیگه
اها
کیمیا
جمعه 20 مرداد 1391 09:47 ب.ظ
رفتن کردی؟
پس با اجازه!
پاسخ n@rges 501 : نرو دیگه حالااااااا
کیمیا
جمعه 20 مرداد 1391 09:43 ب.ظ
نارک رفتی؟
پاسخ n@rges 501 : رفتم تو نظرات تو اخه
کیمیا
جمعه 20 مرداد 1391 09:41 ب.ظ
کردمش کهههههههههههه
*گبولت دارم!
پاسخ n@rges 501 : هه
کیمیا
جمعه 20 مرداد 1391 09:40 ب.ظ
حالا بگو واسه چی اشکت دراومد؟
پاسخ n@rges 501 : تو نظراتت گفتم برو بخون
کیمیا
جمعه 20 مرداد 1391 09:38 ب.ظ
نظرمو پنهااان کننننن
پاسخ n@rges 501 : کردمش کهههههههههههه
کیمیا
جمعه 20 مرداد 1391 09:35 ب.ظ
پنهانش کن
پاسخ n@rges 501 : کردم عزیزم
واقعا دختر خیلی خوبی هستی عزیزم
کیمیا
جمعه 20 مرداد 1391 09:30 ب.ظ
چیه؟!
الان منتظری بگم؟
پاسخ n@rges 501 : خب نگوووووووووووو
منم بهت نمیکم پریروز چی شد که ضایع شدمو اشکم دراومد
ღ규증ღniusha501ღ니 우 샤ღ
جمعه 20 مرداد 1391 03:23 ب.ظ
چرا؟؟؟؟؟
تو این 15 سال زندگیم یه روز از دست این دختر اسابش نداشتم
مطمنی هیچ شخصیت منفوری تو داستانت نداری؟؟؟؟
پاسخ n@rges 501 : الهییییییییی
نه باور کن ندارم
بنظرم دخمل خوفیه
چیکارت میشه؟
دوستته؟
یا خواهر؟
ღ규증ღniusha501ღ니 우 샤ღ
چهارشنبه 18 مرداد 1391 02:14 ب.ظ
من قسمت جدید می خوام یالا
من داستان می خوام یالا
من داستاننننننننننننن می خوامممممم
اگه سر دسته تروریست شخصیت منفوری چیزی داری بی زحمت بزار برا آزی همونArezoo501باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این منو انقد هرس داده که نگووووووهر چی سرش بیاد حقشه
پاسخ n@rges 501 : باوشه عشقم میذارم امروز
هههههه نه ندارم داستانم این مدلی نیس
الهییییییییی ککککک گناه داره حالا چرا اینو میگی خب؟
AREZOO501
چهارشنبه 18 مرداد 1391 10:50 ق.ظ
پس لطف کن هر وقت به این نتیجه رسیدی بذار بقیشو خب آجی؟
ایول.........پس فردایه داستان دیگه در پیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟چقد داستان مینیویسی!!!!!!!!خوبه وقت نوشتنو تایپشو داری!!!!!!
پاسخ n@rges 501 : ایشالا امروز میذارمش قربونت برم
نه بعد ماه رمضون درپیشه
نه بابا اینارو یه قرن پیش نوشته بودم ولی نمیذاشتم الان میخوام یهو داستان بارونتون کنم
AREZOO501
سه شنبه 17 مرداد 1391 08:21 ب.ظ
خاک توگورم!!!..
منظورم ازلاشه باشه بود!!!شرمنده
پاسخ n@rges 501 : واییی خدانکنه عزیزم
من فهمیدم
AREZOO501
سه شنبه 17 مرداد 1391 08:15 ب.ظ
ههههههههه آره من بودم
لاشه هروقت نوشتی مارو بی خبر نذار.........
پس این ادامه ی پازل چییییییی شد؟؟؟؟؟؟؟؟
احساس نمیکنی دیگه زیادی موندیم توخماری؟؟؟؟؟ولی داستان جناییات بسی باحاله ها!!!!!!!!
پاسخ n@rges 501 : باید پی میبردم
باوش عزیزم حتما خبرتون میکنم البته قبلش یه داستان دیگه میذارم چون امادس اون تمومید اونیکی رو میذارم
اووووووووم پس فردا میذارم ایشالا
هههه نه هنوز به این نتیجه نرسیدم
نظر لطفته عزیزم
AREZOO501
دوشنبه 16 مرداد 1391 09:49 ب.ظ
دیگه چی میگفتم بهشون خواهر؟؟؟؟
هی میگفتم نه بابا این آرزو بچه خوبه اونقدابدنیس اونام میگفتن نه نه نه خیلی مزخرفه!!!بعدش که بهشون گفتم من همون آرزوی داستانم افتاده بودن به غلط کردن!!ککککک
بگووووووو دیگه آجی!!!!!
راستی شترکه نیستم توداستان؟؟؟منظورم اینه که نقشم خیلی کم رنگ نیس؟؟؟؟؟هههههههههه راستی اون قاتله من بوام
پاسخ n@rges 501 : هههههه طفلی ها
خب اونا منظورشون تو نبودی که نقشت بود مث اینکه یه بازیگر محبوب نقش منفی داشته باشه
حالا بذار من بنویسمش بعد میگم نقشت چطوره هر وقت خواستم بذارم میامو میگم ..........
ای کلک پس تو بودی؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر



نمایش نظرات 1 تا 30