تبلیغات
SS501 short stories - puzzle-ep7
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

شنبه 14 مرداد 1391 :: نویسنده : n@rges 501

سلاااااااااااااااااااااااام به خوشملای خودم

خوبید؟

منم خوبم

برید ادامه انتهای داستانم یه چیزی هم نوشتم واینکه اسامی کسایی که واسه  داستان انتخاب شدن هم هس

و اینکه قسمت یکی مونده به اخری میباشد

بوووووووووووووووووس دوستتون دارم فراوون

vbozhia01s2pp1m6ay8.jpg

جونگ و انجلینا توی اتاق بازجویی روبروی هم نشسته بودن.....انجل اب بینیشو کمی بالا کشیدو با اندوه به روی میز زل زده بود.
جونگ اروم و شمرده گفت:شما از کی هیونو میشناسید؟
انجل از حرف زدنش مشخص بود که بغضی راه گلوشو گرفته.....ارومو لرزون گفت:
یکو نیم سال پیش.......اولین باری که دیدمش یادمه با یکی دعوا میکردو وسط خیابون باهم درگیر شده بودن...تا حدیکه ممکن بود همدیگروبکشن  .....البته بیشتر هیون کتک میخورد.....وسط خیابون ترافیک شده بود .....از ماشینم پیاده شدم و نزدیک رفتم.....بقدری هیونو کتک زده بود که صورتش غرق خون شده بود.......دلم بحالش سوخت.....ولی کنار ایستاده بودم....کم کم همه چی مرتب شدو امبولانس اومدو هیونو با خودش برد.....
اهی کشید و دو باره ادامه داد:
طاقت نیاوردم شبش بهش سر زدم.....با یه دسته گل و شیرینی.....این اول اشناییمون بود......بعد چن ماهی که باهم دوست بودیم رفت دبی واسه تفریح.....اما وقتی برگشت با یه دختر عربی ازدواج کرده بود......4 ماه فقط اشک میریختمو بفکر روزای خوشم با اون بودم تا اینکه یه شب تو اتاقم بودم که زنگ خونم بصدا در اومد......وقتی درو باز کردم هیونو مستو اشفته پشت در خونم دیدم.....اونو اوردم داخل و روی مبل نشوندم.......کنارش نشستم دلم نمیخواست بهش دست بزنم چون متاهل بود و من این حقو نداشتم......اما هیون اون شب فرق میکرد....حالت نرمالی نداشت.....کنارش نشسته بودم..سرشو گذاشت رو شونمو بلند زد زیر گریه.....با خودش بلند میگفت:
چرا این اشتباهو کردم؟چرا این قدر عجولانه تصمیم به ازدواج گرفتم؟
با دستم موهاشو نوازش کردم اما فقط به نیت همدردی بود و قصد دیگه ای نداشتم........سرشو از روی شونم برداشتو به چشمام خیره شد......نمیدونم چم شده بود ......وقتی به چشمای مستو درشتش نگاه میکردم ضربان قلبم شدت میگرفت......از خود بیخود میشدم.....دستشو لای موهام بردو سرمو نزدیک سرش کرد......تو دلم سعی داشتم اینو به خودم یاداوری کنم که اون متاهله و منو سر کار گذاشته ولی نمیتونستم......اونشب شب عاشقانه ای واسمون بود......بعدازاون شب دیگه نتونستم دس رو دس بذارم......تازه فهمیده بودم تا چه حد عاشقشم......اگه یه شب نمیدیدمش دیوونه میشدم.....شبی نبود که با هم نگذرونیم......یا توی هتل یا خونه من.......
جونگ با سیاست پرسید:نمیدونی چرا از سما متنفر بود؟
انجل چشماشو با دستمال کاغذی توی دستش پاک کردو اروم گفت:
چرا ...ازش پرسیدم....بهم گفت چون نمیتونه براش مثل یه زن باشه.....اون مرده و احتیاجاتی داره اما سما به اون اجازه ی رابطه رو نمیداد.....هیون پسر شادی بود و عاشق بچه بود.....واقعا در تعجبم حتی یه بارهم مثل زنو شوهر نبودن
جونگ نگاهی به لباسا و چکمه های انجل انداخت.....با تعجب گفت:لباسای خودتونه؟
انجل از سوالش کمی جا خوردو اروم گفت:بله چطور مگه؟
جونگ یاد حرفای کیو افتاد لباسایی که تنش کرده بود درست عین لباسایی بود که قاتل هیون تنش بوده....
جونگ سریع دستشو توی جیبش برد و لنگ گوشواره رو دراوردو روی میز قرار داد
انجل بادیدن گوشواره چشماشو گشاد کردو با تعجب پرسید:
لنگ گوشواره ی من پیش شما چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟
................................................................................
................................................................................................
_بخدا دارید اشتباه میکنید......من قاتل نیستم
اما دو سرباز دستاشو که دستبند زده بودند بازوهاشو گرفتند و اون درحالیکه سعی داشت با تکون دادنش خودشو از دستشون بیرون بکشه فریاد میزدو بلند گریه میکرد:
_یکی به حرفام گوش بده........بخدا من قاتل نیستم.....برام پاپوش درست کردند....
اون دو سرباز اونو باخودشون سمت بازداشتگاه میکشوندند....هیونگ مقابلش قرار گرفت ...از حرکت ایستادند...انجل با چشمایی که التماس درش موج میزد به چهره ی مصمم هیونگ خیره شد
دو قدم بهش نزدیک شد.......انجل نمیتونس مقابلش حرف بزنه.......اب دهنشو قورت داد و با لحن لرزش واری گفت:
کاراگاه هیونگ........به روح مادرم قسم که من هیونو تا حد مرگ دوست داشتم چطور میتونستم چنین کاری کرده باشم؟
هیونگ با خشم نیم نگاهی کردو بدون اینکه پاسخی بده از کنارش عبور کرد....انجل با نگاهش رفتنشو تعقیب کرد ....... اشکایی که تازه گونه هاشو رها کرده بودن دوباره به جریان افتادند هق هقی کردو اون دو اونو سمت بازداشتگاه همراهی کردند
...............................................................................................................
یک هفته بعد:
صدای قهقه های جونگو هیونگ با صدای امواج دریا و مرغای دریایی درهم امیخته شده بود......
پاچه های شلوارشون کمی تاخورده بودو با هرقدمی که برمیداشتند...ماسه های زیر پاشون کمی فرو میرفت.....دستاشونو همینطورکه دور گردن همدیگه قلاب کرده بودن بلند میخندیدند......کنار ساحل نشستند و اجازه دادند تا ابی که ماسه هارو خیس میکنه پاهاشونم نوازش کنه.....
هیونگ:کی فکرشو میکرد انجل چنین بازیگر خوبی باشه؟درست طبق چیزایی گفت که میخواستم بشنوم.

جونگ:من میدونستم کار اون نیست بهمین خاطر این پیشنهادو دادم تا انجل اینکارو بکنه میدونستم قاتل حتما یه سر به بازداشتگاه میزنه تا مطمئن شه انجل واقعا مجازات میشه یانه
هیونگ:اما اگه تو نبودی شاید من هنوز تو خماری قاتله میموندم
................................................................................................................
(برای تفهیم بیشتر این صحنه فلش بک)
هیونگو جونگ بهمراه پزشک چو توی ازمایشگاه روبروی میز بزرگ ایستاده بودن
رد پای قالبگیری شده اطراف ویلا رو کنار نمونه ای از رد پای قالبگیری شده ی چکمه ی انجل گذاشته بود.....
هیونگ وقتی به این دو رد پا نگاه کرد چشماش گشاد شدن با تعجب رو به جونگ کردو گفت:
چرا تا حالا به این موضوع توجه نکرده بودیم؟رد پای اطراف ویلا به ظرافت پای زنونه نیست فقط از چکمه زنونه استفاده شده
جونگ با تعجب رد پا رو لمس کردو رو به پزشک چو کردو گفت:
یعنی میخواسته مارو گمراه کنه؟یعنی ما با یه قاتل مرد روبرو بودیم و مدام دنبال زن میگشتیم؟
چو متفکرانه به رد پاها خیره بود اروم گفت:
درسته...بنظر قاتل زیرکی بوده......دو گلوله شلیک کرده و طوری از خونه بیرون زده که انگار یکی بخودش اصابت کرده.....سعی کرده با پوشیدن لباسای مشابه انجل مارو به اون مشکوک کنه
اما چرا اینکارارو کرده؟
جونگ با اطمینان گفت:صد در صد کار کیوئه......من بهش مشکوکم.....چرا درست وقتیکه همه همسایه ها توی خونشون نبودن این اتفاق واسش افتاده؟و تنها شاهد ماجرا کیوئه؟حتما بخاطر علاقه ای که به سما داشته این بلارو سرش اورده و خواسته تا معشوقشو گناهکار جلوه بده......
هیونگ :
اگه کار اون بوده پس چرا به جواهراتش دست نزده و همه چی دست نخورده بوده؟تو اونلحظه شدیدا به پول نیاز داشته چون توی غمار پول زیادی از دس داده بوده
پزشک لبخندی زدو اندیشمندانه گفت:بعضی وقتا شک میکنم که شما دوتا واقعا کاراگاه باشید....چرا سعی دارید از ماجرا فاصله بگیرید؟؟همه چیرو کنار هم بذارید مثل قطعات پازل....قاتل مرد ه....چشم به مالو منالش نداشته چون خودش باندازه ی کافی داره.....پشت خونه فقط رد پای یه نفر بوده یعنی همدست نداشته......در صدد انتقام بوده......یکی از اشناهاش بوده......شاید شما تاحالا با اون فرد روبرو نشدید.....به اطلاعات بیشتری نیاز دارید...

چو اینو گفتو  بسمت در ازمایشگاه راه افتاد
هیونگو جونگ لحظه ای بفکر حرفش فرو رفتن.....منظورشو خیلی واضح گفته بود......
0000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
دستشو توی جیبش برد و روبروی در اپارتمانش ایستاد......
توی سالن کسی رو نمیدید...
خستگی کار تموم روزو تو کل بدنش حس میکرد.....
با حرکت سرش موهاشو که توی صورتش ریخته بودو کنار زد.....
انگشتاشو رو  شماره های رمز درش برقص دراورده بود...
با بی حوصلگی تمام درو باز کرد اما هنوز دستش روی در بود که صدایی شنید:
صبر کن
صدای هیونگ تموم سالنو بلرزه دراورده بود
صورتشو به ارومی به پشت برگردوند....
هیونگ و جونگ هردو با سرعت بسمتش دویدند
هیونگ با جذبه و در حالیکه نفساشو تند تند بیرون میداد گفت:
فک کردی تا کی میتونی ماروگول بزنی؟بالاخره هر چیزی روزی روشن میشه.....ما فهمیدیم که قتل خانوم لی هم کار توئه
جونگ با عصبانیت بهش نگاه کرد و دستبندشو از کمربندش باز کردو بهش نزدیک شد.....
 تا اوندو رو دید تونس سردی عرق پیشونیشو که در یک لحظه بوجوداومده بودو حس کنه
خیلی ترسیده بود.......جا خورده بود

......... جونگ دوقدم بهش  نزدیک شد......اون مرد اب دهنشو قورتی داد.......طوری وانمود کرد که میخاد دوقدم بعقب برداره.....یه قدم که بعقب برداشت ........وحشیانه بسمت جونگ حمله ور شد....فریادی کشیدو  با کف دستش به سینه ی جونگ  کوبیدو اونو سمتی پرت کرد.....کمرش محکم به نرده های محافظ برخورد کردو آخ بلندی از سردرد کشید.........دستبندش رو زمین افتاد.......
هیونگ چشماشو گشاد کردو با باز کردن دستاش خواست جلوی اونو بگیره......اما  مچ دستشو گرفتو کمی پیچوندو  بطرز ماهرانه ای هیونگو بزمین کوبوند........با سرعت بسمت پله ها دوید...حتی فرصت استفاده از اسانسورو نداشت.........هیونگو جونگ از درد بخودشون میپیچیدن....جونگ از جاش بسختی بلند شد....دردکمرشو فراموش کرد و با اینکه محکم دندوناشو روهم فشار میداد و کمرشو گرفته بود سمت پله ها دوید.......هیونگ هم بلند شد ...مچ دستش اسیب دیده بود......اما میتونس راحت حرکت کنه......با دستش مچ دستشو محکم گرفته بودو همینطور که پشت جونگ میدوید ماساژ میداد
مرد از پله ها بسرعت شگرفی میدوید پایین
خودشو به ماشینش رسوند....سوار شدو سریع پاشو رو پدال گذاشتو فرمونوپیچوند......
ماشین هیونگ هم پشت اون مرد پارک شده بود.......هردو سریع سوار شدند......جونگ هم همینطور
بدون وقفه ماشینو روشن کردو دنبال اون مرد راه افتادن
مرد چشماش به اینه ی ماشینش دوخته بود........استرسش بینهایت بالا رفته بود......یه نگاه به اینه داشت و یه نگاه بجلو.
جونگ اژیرو دراوردو دوباره صداش به هوا رفت.......
فقط فرارو گریز بود
اونمرد از کوچه های تنگو باریکی میگذشت.......سعی داشت اونا گمش کنن....اما  جونگ با چشمای تیزش نمیذاشت نقشه ی قاتل عملی بشه
مرد از سیریش بودن جونگ کلافه شده بود
میخاست سمت خونه انجلینا بره ...........تو فکرش فقط یه چیز نقش بسته بود........گروگانگیری
.......توی فکرش کلنجاری میرفت.......نمیدونس چیکار کنه
ماشین هیونگ بلند گو نداشت
جونگ مجبور بود داد بزنه.......سرشو از شیشه ی ماشین بیرون اوردو
بلند فریاد زد:
توقف کن........بهت هشدار میدم ....توقف کن اگرنه مجبور میشم از اسلحه استفاده کنم
اما مرد سمجتر ازین حرفا بود......حتی سرعتشو کم هم نکرد
هیونگ رو به جونگ که تمام تمرکزش به جاده بودو تنها هدفش گیر انداختن قاتل بود کردو گفت:
از اسلحت استفاده کن
جونگ بقدری عصبانی بود که سر هیونگ هم فریاد کشیدو بلند گفت:اون لعنتی رو یادم رفت بیارم
هیونگ ازین حرفش جا خورد و با عصبانیت گفت:چییییییی؟چطور یادت رفت چیز به این مهمی رو جا بذاری؟
جونگ هردو دستش رو فرمون بود......با ی دستش محکم کوبوند به فرمونو با داد گفت:اههههه........نمیدونم چرا یادم رفت...تو نیاوردی؟
هیونگ با عصبانیت موهاشو بهم ریختو با حرصو عصبانیت گفت:
نه منم فراموش کردم...
جونگ:با بیسیم با اداره تماس بگیرو مشخصات ماشین قاتلو بده تا راحتتر بتونیم گیرش بندازیم
هیونگ دستشو برد روی بیسیم......دکمه شو فشار داد.......اما هرکار میکرد بیسیم کار نمیکرد.....چن بار برد کنار دهنش و فوت کرد اما هیچی به هیچی........اینقد عصبانی بود که نمیفهمید اونلحظه چیکار کنه.......به هر چی رو می اورد یا خراب بود یا مشکلی چیزی داشت.......با تمام قدرت بیسیمو به کف ماشین  کوبوندو به جونگ غرشوار گفت:
سرعتتو بیشتر کن........شانس با ما یار نیس.......
اونمرد سمت خونه ی انجلینا رفت.....
میخاست بایسته اما با بیاد اوردن دستگیریه انجل مسیرشو عوض کرد....
نمیدونس کجا میره
جونگ حتی ی اسلحه هم نداشت تاشلیک کنه
مرد هرچی میرفت اونجا براش نااشنا تر بود
تقریبا از شهر خارج شده بودن
ی جای بی ابو علف بود
قاتل چشماش خسته شده بودن.....خاکها تو هوا میپیچیدند.....نمیتونس راحت جلوشو ببینه......
طولی نکشید که متوجه شد جلو روش یه درست.(دره).......تا متوجه شد چشماشو بی نهایت باز کرد و جیغ بلندی کشید

یوهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

دیگه هم نظر نذارید یهو قسمت بعد متوجه شین مطلب رمز داره

تو خماریش تا ابد بمونید اما یه راهی هم هس اگه نظر بذاریدو بهم بگید رمزو ایمیل کنم براتون؟(دوس  دارم بدونم چن نفر منو تا اینجا همراهی کردن گناه که نکردم)(مظلوم)

بنظرتون قاتل کیه

1)جورج؟

2)مدیر رستورن؟

3)یونگ؟

4)کیو؟

5)یکی که اصلا اسمش تو داستان نیومده؟

6)یا هیون خودکشی کرده(خیلی ضایس که این نیس)

....................

اهان کسایی که اسمشون برای داستان بعدیم دراومد...

فاطیما(فاطی یونگی)

ارزو

کیمیا

سارا

مهسا

ساحل

 احتمالا تو این وب نمیذارم چون طولانیه

بووووووووووووووووس  بای بای

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 22 مرداد 1391 07:41 ب.ظ
خانوم خانوما نمیخوای بیای داستان بذاری؟
باباااااا مردیم از خمارییییییییییی
حالا هر وقت گذاشتی 1 تک بزن بفهمم بیام
بوووووووووووووووس
n@rges 501 وای اجی ببخشید خیلی دیر شد
میذارم الان
یکشنبه 22 مرداد 1391 07:00 ب.ظ
به من چه که هرکی از راه میرسه میگه تو کی ای؟؟؟؟؟اصلا حقته!!بکششششش.............
آبجی؟؟؟؟نمیخوای ادامه بذاری؟؟؟؟
n@rges 501 چرا الان میذارمش
شنبه 21 مرداد 1391 09:52 ب.ظ
حقته تا تو باشی تو جنرالللل آمار منو به عالم و آدم ندی
هر کی از راه میرسه میگه بگو من کیم؟؟؟؟
آخه مگه من دستگاه شخصیت شناسم؟؟؟؟؟
n@rges 501 منکه موضوعو نمیدونم چیه شما به دعواتون برسید
شنبه 21 مرداد 1391 07:46 ب.ظ
گریههههههههههههههههههه این دخترخاله ی ...مانیوشاچرا انقد ازمن بد میگه؟؟؟؟؟؟؟؟
مگه من چیکارت کردم آخه؟
حالا درسته سربه سرش زیادمیذارم ولی دیگه نه اینک آسایش نذاشته باشم واسش!!!!!!!!!
بازم گریههههههههههههههههههه....آخه بقیه داستان کو آجییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
n@rges 501 الهییییییی گریه نکن اجی
همون دیگه سر بسرش نذار خب
الان میذارم
شنبه 21 مرداد 1391 12:42 ب.ظ
بزام سلااام
وااای چه هیجان انگیز شده بود...
داشتیم؟؟؟؟ها داشتیم؟؟؟؟بد میذاری تو خماری هااااا
من كه نمیدونم كیه شاید یونگی باشه شاید هم یكی كه تا حالا تو داستان نبوده...
بی صبرانه منتظر قسمت بعدیم
خسته نباشی عزیزم بووووووووس فدات
n@rges 501 سلام
قابلتو نداشت اجی
هههه
باشه عزیزم بوس بای
جمعه 20 مرداد 1391 10:18 ب.ظ
گزینه سه هیچکدام شما مردود شدید نه خواهرم نه دوستم سال بعد بیاید دوباره امتحان بدید
و اما پاسخ........
دختر خالمه
n@rges 501 ااااا حالا بیا پارتی بازی قبولم کن دیگه
اها
جمعه 20 مرداد 1391 09:47 ب.ظ
رفتن کردی؟
پس با اجازه!
n@rges 501 نرو دیگه حالااااااا
جمعه 20 مرداد 1391 09:43 ب.ظ
نارک رفتی؟
n@rges 501 رفتم تو نظرات تو اخه
جمعه 20 مرداد 1391 09:41 ب.ظ
کردمش کهههههههههههه
*گبولت دارم!
n@rges 501 هه
جمعه 20 مرداد 1391 09:40 ب.ظ
حالا بگو واسه چی اشکت دراومد؟
n@rges 501 تو نظراتت گفتم برو بخون
جمعه 20 مرداد 1391 09:38 ب.ظ
نظرمو پنهااان کننننن
n@rges 501 کردمش کهههههههههههه
جمعه 20 مرداد 1391 09:35 ب.ظ
پنهانش کن
n@rges 501 کردم عزیزم
واقعا دختر خیلی خوبی هستی عزیزم
جمعه 20 مرداد 1391 09:30 ب.ظ
چیه؟!
الان منتظری بگم؟
n@rges 501 خب نگوووووووووووو
منم بهت نمیکم پریروز چی شد که ضایع شدمو اشکم دراومد
جمعه 20 مرداد 1391 03:23 ب.ظ
چرا؟؟؟؟؟
تو این 15 سال زندگیم یه روز از دست این دختر اسابش نداشتم
مطمنی هیچ شخصیت منفوری تو داستانت نداری؟؟؟؟
n@rges 501 الهییییییییی
نه باور کن ندارم
بنظرم دخمل خوفیه
چیکارت میشه؟
دوستته؟
یا خواهر؟
چهارشنبه 18 مرداد 1391 02:14 ب.ظ
من قسمت جدید می خوام یالا
من داستان می خوام یالا
من داستاننننننننننننن می خوامممممم
اگه سر دسته تروریست شخصیت منفوری چیزی داری بی زحمت بزار برا آزی همونArezoo501باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این منو انقد هرس داده که نگووووووهر چی سرش بیاد حقشه
n@rges 501 باوشه عشقم میذارم امروز
هههههه نه ندارم داستانم این مدلی نیس
الهییییییییی ککککک گناه داره حالا چرا اینو میگی خب؟
چهارشنبه 18 مرداد 1391 10:50 ق.ظ
پس لطف کن هر وقت به این نتیجه رسیدی بذار بقیشو خب آجی؟
ایول.........پس فردایه داستان دیگه در پیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟چقد داستان مینیویسی!!!!!!!!خوبه وقت نوشتنو تایپشو داری!!!!!!
n@rges 501 ایشالا امروز میذارمش قربونت برم
نه بعد ماه رمضون درپیشه
نه بابا اینارو یه قرن پیش نوشته بودم ولی نمیذاشتم الان میخوام یهو داستان بارونتون کنم
سه شنبه 17 مرداد 1391 08:21 ب.ظ
خاک توگورم!!!..
منظورم ازلاشه باشه بود!!!شرمنده
n@rges 501 واییی خدانکنه عزیزم
من فهمیدم
سه شنبه 17 مرداد 1391 08:15 ب.ظ
ههههههههه آره من بودم
لاشه هروقت نوشتی مارو بی خبر نذار.........
پس این ادامه ی پازل چییییییی شد؟؟؟؟؟؟؟؟
احساس نمیکنی دیگه زیادی موندیم توخماری؟؟؟؟؟ولی داستان جناییات بسی باحاله ها!!!!!!!!
n@rges 501 باید پی میبردم
باوش عزیزم حتما خبرتون میکنم البته قبلش یه داستان دیگه میذارم چون امادس اون تمومید اونیکی رو میذارم
اووووووووم پس فردا میذارم ایشالا
هههه نه هنوز به این نتیجه نرسیدم
نظر لطفته عزیزم
دوشنبه 16 مرداد 1391 09:49 ب.ظ
دیگه چی میگفتم بهشون خواهر؟؟؟؟
هی میگفتم نه بابا این آرزو بچه خوبه اونقدابدنیس اونام میگفتن نه نه نه خیلی مزخرفه!!!بعدش که بهشون گفتم من همون آرزوی داستانم افتاده بودن به غلط کردن!!ککککک
بگووووووو دیگه آجی!!!!!
راستی شترکه نیستم توداستان؟؟؟منظورم اینه که نقشم خیلی کم رنگ نیس؟؟؟؟؟هههههههههه راستی اون قاتله من بوام
n@rges 501 هههههه طفلی ها
خب اونا منظورشون تو نبودی که نقشت بود مث اینکه یه بازیگر محبوب نقش منفی داشته باشه
حالا بذار من بنویسمش بعد میگم نقشت چطوره هر وقت خواستم بذارم میامو میگم ..........
ای کلک پس تو بودی؟
دوشنبه 16 مرداد 1391 01:24 ب.ظ
باباااااااااااااا مردیم از خماریییییییی
ای نامررررررررردبگو دیگه جون به لبمون کردیییییییییی
خب نظر سنجی
جورج نیست
مدیر رستوران مشکوکم
یونگم قربونش برم نیست
کیو نیس
به این گزینه هم مشکوکم کسی که اسمش هنوز نیومده
گزینه ی آخر گزینه ی صحیحه(ککککککک)
واااااااااااااااااااااااای منو انتخاب کردیییییی؟؟؟؟؟؟؟؟
میسییییییییییییییییییییییی واقعااااااااااااااا
داستانت حرف ندارههههههههههه
مب برم بعدی
آخی بعدی نداریم دیگه
عیب نداره
منتظر قسمت بعدم
زودبیا بزااااااااااااااااااااار
این دفعه دیگه تو خماری مونم
بووووووووووووووووس
n@rges 501 مییگم بهت ولی قسمت بعد(نیشخند)
هههههه دیوونه گزینه ی اخر صحیح باشه دنبال کردن داستان بزگترین علافیه
بلی خانومی
خواهش
باشه قسمت بعدو گذاشتم بهت اس میدم
الهییییییی زود میذارم تو خماریش گیر نکنی
یکشنبه 15 مرداد 1391 11:31 ب.ظ
میگم حالا نقشم منفیه یامثبت؟؟؟؟
آخه توی سایت دیگه هم قراربود توی داستان منم باشم یارو ور داسته بود منو کرده بود سر دسته ی تروریست ها که میخواستن دابل اسو بکشن!!!!مردم هی نظز میذاشتن میگفتن این آرزو عجب آدم کثیفیه!!!!!!
n@rges 501 ههههههه وای چقد کنجکاوی خواهر؟
کردمت موجود فضایی ککک
واقعا؟چ جالب......پس خوب حال میکردی با نقشت سر دسته ی تروریستها
اخیییییییی توهم هیچی نمیگفتی بروبر نگاشون میکردی میخاستن هرچی بهت بگن نه؟
یکشنبه 15 مرداد 1391 11:09 ب.ظ
راستی راجب سوالی که پرسیدی توداستان بایدبگم هیچکدوم...... ...............
...........قاتل منم یوهاهاهاها...یونگی هم همکار وفادارم بود
n@rges 501 هیییییییی قاتل مشکوک میزنی هااااااااا
یالا یالا خودتو معرفی کن وگرنه میگم دستگیرت کنن
اسمتو میخواااااااااااااااااااااااااااااااام شیرفهم شد؟
الهییییییی یونگی؟
برو بابا یونگی عمرا دستیار یکی مث تو باشه یونگی دستیار خودمه همینکه حالم بد میشه یه لبخند میزنه چال گونشو میبینم انرژی بگیرم
یکشنبه 15 مرداد 1391 07:51 ب.ظ
هی وای من
خاک بر سرم دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کیهههههههههههههههههههه؟؟؟
عشق واقعی کیه من الآن سکته رو میزنم
n@rges 501 ههههه بلی داری ولی لو نمیدم
ههه نمیگم تا تو خماریش گیر کنی
دوراز جونت خدانکنه
یکشنبه 15 مرداد 1391 06:32 ب.ظ
آجب ببخشید 2 بار اومد
یکیشو بپاک
n@rges 501 پاکیدم عزیزم
یکشنبه 15 مرداد 1391 06:32 ب.ظ
هااااااااااااااااااا................از بین این خوشکل خانوما که تو داستان بعدین من فقط سارا رو میشناسم
برو بچ بیاین خودتونو معرفی کنین
بعد تو داستان من رقیب عقشی دالم آیا؟؟؟؟
n@rges 501 الهیییییی
ههههههه خب اشنا میشی دیگه خانومی
بلی داری(نیشخند خبیثانه)
یکشنبه 15 مرداد 1391 04:55 ب.ظ
راستی الان جوابتوخوندم باشه عب نداره باحونگی نیستم.......همون بادابل اسم باشم خودش کلیه......
n@rges 501 اره خودش کلیههههههه من میمیرم کیو رو از نزدیک ببینم چون تو دابل ازهمه کمتر دوستش دارم
یکشنبه 15 مرداد 1391 04:21 ب.ظ
نهههههههههههههههه بامن این کارو نکن........ نهههههههههههههه........مطلبو رمزدارنکن........
n@rges 501 هههه
نمیدونم اگه نظرام بالا اومد نمیکنم خب
یکشنبه 15 مرداد 1391 03:56 ب.ظ
من الان کل داستان رو یه جا خوندم
عالییییییییی بود فقط هیونن یه ذره نقش منفور بود
n@rges 501 مرسی که خوندی عشقم
الهیییی اره طفلی
یکشنبه 15 مرداد 1391 03:54 ب.ظ
سلااااام داستانت عالیه قسمت بعد رو رمزدار نکن لطفا مرررررسی
n@rges 501 سلاام
مرسی عزیزم
نمیدونم شاید کردم شایدم نه
یکشنبه 15 مرداد 1391 03:53 ب.ظ
واااااااااااااییییییییی نمیدونی چقدخوشالم کردی که باجونگی افتادم !!!!(هه همچین ذوق مرگ شدم انگار واقعیه)ولی بازممنووووووووووون.....بیابغلم
n@rges 501 ها؟
با جونگ؟
بازم ها؟
جونگ نقش مقابلش یکی دیگس ها ولی تو داستان هستی گلم
(الهی ایشالا یروز واقعیشم رخ میده)
خواهشششش بیا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30