تبلیغات
SS501 short stories - ALWAYS LOVE YOU - 7
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

یکشنبه 15 مرداد 1391 :: نویسنده : m@hsa

سلام سلام سلام

خب اومدم با قسمت هفتم ولی نمیدونم چند قسمت دیگه مونده!!!!!!!

خب حرفم نمیاد

برین بخونین

پسرا هرکدوم دخترا رو به یه محیط باز بردن

کوانگ هیون:چرا بدون خداحافظی رفتی؟!

روژینا:آها پس دردت اینه!!!خیله خب خداحافظ.......

اومد بره که کوانگ هیون دستشو گرفت

روژینا:ولم کن!!هوا سرده میخوام زودتر برم

کوانگ هیون روژینا رو به طرف خودش کشوند و بغلش کرد و گفت:حالا گرم شدی؟؟

روژینا:ولم کن

کوانگ هیون:ولت نمیکنم،الآنم میریم وسایلاتو جمع میکنیم و میریم خونه

روژینا خودشو از تو بغل کیوانگ هیون بیرون کشید و گفت:من هیچ جا بر نمیگردم

کوانگ هیون:یه امشبو بیا برام شام درست کن و فردا صبح هم یه خداحافظی

درست بکن و برو

روژینا هم دلش سوخت و قبول کرد

هیون:چرا رفتی؟؟

هاله:میخواستم فضول پیدا کنم

هیون:جوابمو درست بده

هاله همون طور که از سرما خودشو جمع کرده بود با انگشتاش نشون داد:

1-من دارم یخ میزنم 2-دلم میخواست برم......!!! در نتیجه خدافظ

هیون:صبر کن.......سردته؟؟

هاله:آره

هیون رفت نزدیک هاله و لبه ی پالتوی خودشو گرفت و هاله رو بغل کرد و بعد

آروم لباشو رو لب های هاله گذاشت،هاله هم نمیدونست چیکار کنه جوگیر شد و

چشماشو بست،اونم شب همراه هیون رفت

یونگ سنگ:هی تپل چرا لاغر شدی؟؟؟!!!دوستات بهت غذا نمیدن؟!

فرناز:به تو ربطی نداره جوجه

یونگ سنگ:گرسنت نیست

فرناز سرشو انداخت و پایین و گفت:چرا

یونگ سنگ فرنازو برد خونه و گفت:یه غذا درست کن 2تایی بخوریم،منم گرسنمه

فرناز یه چشم غره به یونگ سنگ رفت

یونگ سنگ:زود باش

فرنازم شب همونجا موند

فاطمه:چیه اومدی دوباره بزنی تو گوشم یا سرم داد بکشی؟؟

کیو:ببخشید ولی قبول کن خیلی روی عصابی

فاطمه:پس با دختری که روی عصابته نباید کاری نداشته باشی،خداحافظ

اومد بره که کیو اومد جلوش

کیو:کجا؟

فاطمه:خونه پسر شجاع

کیو:نمیزارم،همین امشب باید برگردی

فاطمه:زوریه؟؟؟

کیو:آره

فاطمه:نمیخوام

کیو یکم مظلوم بازی دراورد،فاطمه هم دلش سوخت و قبول کرد که فقط همون شب

اونجا بمونه

ملیکا داشت میلرزید که جونگ مین دستشو گرفت گفت:بیا بریم

ملیکا:کجا؟!!

جونگ مین:خونه خالی

ملیکا:غلط کردی،من با هیچ جا با تو نمیام!!

جونگ مین زد زیر خنده و گفت:اوه چقدر زود باور کردی!!!...آخه چیزییم هستی که

من بخوام با تو برم!،میخوم برم برات یه لباس گرم بگیرم

ملیکا:خودم دارم

جونگ مین:اگه داشتی اینجا وانمیستادی تا از سرما یخ بزنی........... و بزور ملیکا رو برد

و براش لباس خرید،ملیکا توی ماشین خوابش برد،جونگ مینم بردش خونه ی خودشون

مهسا:هی کیم هیونگ جون چیکارم داری؟؟هوا سرده دارم قندیل میبندم

هیونگ:چرا رفتی؟؟

مهسا:میخواستم فضول پیدا کنم که الحمدا... پیدا کردم

هیونگ:اگه تمام بدنت یخ بزنه این زبونت در حال تکون خوردنه

مهسا:نظر لطفتونه

هیونگ:بیا بریم خونه

مهسا:من خودم خونه دارم

هیونگ:دوستات نیستن،تنهایی که نمیتونی بمونی

مهسا سر تا پای هیونگو یه نگاهی کرد،بعد سرشو کرد اونور و گفت:عمرا

هیونگ چشماشو ریز کرد و گفت:شرط میبندی اگه دوستات اونجا بودن تو هم بمونی؟؟

مهسا سرشو تکون داد و گفت:قبوله

وقتی رسیدن خونه مهسا با تعجب در هر اتاقی رو که باز میکرد یکی از دخترا رو میدید

صبح روز بعد بچه میخواستن برگردن خونه چون قرار بود فقط همون شبو پیش دابل

بمونن،دخترا صبحانه رو آماده کردن و رفتن

کلاس هاله و ملیکا و روژینا ساعت 11:30 تموم شد،وقتی رسیدن خونه با یه صحنه

کاملا عجیب رو به رو شدن،خونشون خالی بود

روژینا:کار اون 6 تا خل و چله

ملیکا:تنهایی فکر کردی؟؟

هاله:بچه ها صبر کنین اون 3 تا هم بیان،ما هم نمیریم خونه ی اونا که حسابی

برن تو دیوار

ساعت 4 بود که اون سه تا هم رسیدن،قیافه ی فرناز زمین تا آسمون فرق کرده بود

ملیکا:فرناز چی شده؟؟

مهسا:هیچی، یه پسره بهش تیکه انداخته و تا سر کوچه دنبالش اومده

فاطمه خم شده بود و دستش رو زانوش بود و داشت نفس نفس میزد

هاله:فاطمه چرا نفس نفس میزنه

مهسا:چون فرناز دست فاطمه رو گرفته بود و میدوید

روژینا:راستی بچه ها ss لطف کردنو وسایلاتون رو بردن خونه خودشون

فاطمه همینطور که میزد به سینش تا نفسش جا بیاد:غلط کردن

فرناز:شوخی نکن،من گشنمه.......نکنه خوراکی ها رو هم بردن

بعد فرناز اومد بره تو خونه که ملیکا با دست جلوشو گرفت و گفت:خوراکی ها رو هم 

بردن

مهسا:فرناز خجات بکش!!!!....... تو که همه ی پول مارو تو راه خوراکی خریدی

فاطمه:آخه میدونی هم دویده هم ترسیده کلی کالری سوزونده

فرناز دست به سینه واستاد و گفت:خب حالا من خوراکی میخوام،من یه فکری دارم....

...............بریم خونه ss

روژینا:این کارو ما هم میتونستیم بکنیم،قرار شده ما هم لج کنیم نریم

فرناز:خیله خب هر چقدر دوست دارین لج کنین فقط برای من ناهار بگیرین

ملیکا بلند شد و دست فاطمه رو گرفت و گفت:اااااااااااه کشتی مارو،فاطمه بیا برییم

برای این یه چیزی بخریم

هنوز از کوچه بیرون نرفته بودن که فاطمه ss رو دید

فاطمه:ملیکا ملیکا واستا

ملیکا:چیه تو چی میخوای؟؟

فاطمه:ss

ملیکا با تعجب:ss میخوای؟؟

فاطمه:نه نفهم،سر کوچه

ملیکا سر کوچه رو نگاه کرد و ss رو دید،بعد دوتایی رفتن پیش بچه ها

هاله:دوباره چی شد؟؟

ملیکا:ss

همه با هم:چی؟؟؟

فاطمه بعد از همه:چی؟؟

ملیکا:فاطمه تو خودت اولین نفر دیدی........دوباره میگی چی؟؟

فاطمه:آخه دیدم همه گفتن منم بگم که حس همکاری از بین نره

ملیکا:دیوونه

همون موقع یه صدایی شنیدن

هیون:وقتی میبینین وسایلتون نیست و میدونین کجاست مجبورتون نکردن تو این

سرما واستین و بلرزین

ملیکا و فاطمه پشتشون به پله ها بود

ملیکا:چقدر این صدا آشناست

فاطمه:خیلی شبیه صدای هیون،هی وای من خل شدیم......دیگه صداشونم میشنویم

مهسا:ملیکا که خل بود،فاطمه هم باهاش گشت خل شد

جونگ مین:زود باشین بیاین بریم

هاله:مگه قرار نبود شما از kara خواستگاری کنین؟؟؟پس دیگه به ما چیکار دارین؟؟

هیون اومد دست هاله رو گرفت و داشت با خودش میبرد که هاله تو پله ها

دستشو از دستای هیون بیرون کشید،هیونم همون موقع بهش ل*ب داد

بعد کوانگ هیون روژینا رو گرفت و بهش ل*ب داد

بقیه داشتن از خنده میمردن ولی جلوی خودشونو گرفتن

بقیه پسرا هم بدشون نمیومد یه کرمی بریزن

کیو رفت سمت فاطمه،فاطمه عقب عقب میرفت و کیو میومد جلو

کیو زبونشو دور لبش کشید و چشماشو ریز کزد و سرشو خم کرد

خداحافظ





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 23 مرداد 1391 03:54 ب.ظ
ای بابا!!!!!!
توقصد گذاشتن ادامه ی داستانو نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟
m@hsa ههههههههه این چند وقته اصلا وقت نمیکنم گلم
انشالله اگه تونستم فردا میزارم
پنجشنبه 19 مرداد 1391 10:25 ب.ظ
shanbe?????
!!!
Na mese ink vaghean kotak mikhay
...
Zoood beza ta amalish nakardam
...
m@hsa آره
خب نمیتونم،نزنی منو ها
شنبه میزاررررررررررررررررررررررم
پنجشنبه 19 مرداد 1391 08:18 ب.ظ
kooooooooooooo
???????????????????
dastanet kooooooooooooooooooooooooooooo
???????????????????
m@hsa چی کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای واقعا ببخشید،این چند روزه درگیرم
ایشالله شنبه میزارم،واقعا شرمنده
اوه اوه الآن از عصبانیت خون از چشمات فوران میکنه
پنجشنبه 19 مرداد 1391 03:33 ب.ظ
مشکووووووووووک برا چی
m@hsa یعنی چی خدای بوسه خودمم؟؟؟؟؟
مگه تا حالا به چند نفر لب دادی؟؟؟؟
چهارشنبه 18 مرداد 1391 01:01 ق.ظ
kheir nabini
koo edamash
mikham pachet konam hazer bash
he he
bi khial
shookhi kardam
vali zooooooooooooooood beza
maaaaaaaach
m@hsa اااااااااااا چرا؟؟
خب نبودم فردا میزارم
نهههههههههههه
میخندی؟؟
نمیخیالم
نمکدون فهمیدم
چمش
ماااااااااااااااااااچ
سه شنبه 17 مرداد 1391 11:04 ب.ظ
گریهههههههه.......
آخه چرانمیتونی؟؟؟؟کی میذاری ادامشو؟؟؟مردیم ازبس توخماری موندیییییییییییم
m@hsa چلا؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه نبودم،شاید فردا،مگه خماری داشت؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
سه شنبه 17 مرداد 1391 01:40 ب.ظ
ایول اونی کوچیکه پیشرفت کردی من این دفعه دو تا ل/ب داشتم با حال بود ااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییی جوووووووووووون خدای بوسه خودمم
m@hsa میسی
چون خودت دوتا لب داشتی ازم تعریف میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هاله مشکوک میزنی ها
سه شنبه 17 مرداد 1391 12:23 ق.ظ
آجییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟بذار ادامشوووووووووووووووووووووو زوووووووووووووووووود بسی قشنگ بود............
m@hsa جونمممممممممممم؟؟؟؟؟
فعلا نمیتونم عجیجم
میسییییییییی
دوشنبه 16 مرداد 1391 01:26 ق.ظ
داستانت خیلیییییییییییییییی قشنگه.....
ادامشو حتما بذاریااااااااااااا لطفا!!!
m@hsa ممنون عزیزم
چشممممممم
یکشنبه 15 مرداد 1391 05:28 ب.ظ
chiziam hasti
...
He he
khosham miad esalateto hefz mikoni
...

m@hsa ههههههههه ممنون
یکشنبه 15 مرداد 1391 05:28 ب.ظ
ههههههههههههه خیلی باحال بود مخصوصا دوخط آخر............
m@hsa میسییییییییییییییییی
یکشنبه 15 مرداد 1391 04:49 ب.ظ
قشنگ بود اجی خوبم
منتظر ادامشم
m@hsa تشکر آجی............بوس
چشم
یکشنبه 15 مرداد 1391 04:45 ب.ظ
ک ک ک این پسراهم زیادی شیطوننا
مرسی عزیزم خیلی قشنگ بود
m@hsa آرههههههههه
مخسی گلم
یکشنبه 15 مرداد 1391 04:39 ب.ظ
های
خوفی؟
سوم
برم بوخونم
m@hsa آجی فارسی رو پاس بدار.........سلام
میسی،تو خوفی؟؟؟
آوریییییییییییییییین
برو بوخون آجی
یکشنبه 15 مرداد 1391 04:31 ب.ظ
سلاااااام چی می خواستم بگمممم؟؟؟
آهان داستانت بسیار باحال بید
قسمت بعد رو زود بزار لطفاااااااا
m@hsa سلاااااااااام...........چی؟؟؟بوگو
میسییییییییییی
سعی به عمل میارم
یکشنبه 15 مرداد 1391 04:28 ب.ظ
سسسسسسسسللللللللللااااااااااممممم ااااااوووننننییییی جوننننننننن
اووووول ؛حالا برام دست بزن تا دلم نشکنه ؛به قول خودت من یه کوشولوی بدبختم
هی وای من،مهسا آبرو برامون نذاشتی ؛خاک برسرم............الان فکرمیکنن خلیم
شماهم چه تو داستان چه در واقعیت منو حرص
میدین.قهر قهر قهر
m@hsa سلاااااااااااااااااااااام اونی بزرگه
آورین،دستتتتتتتتت سوت جیغغغغغغغغ
هههههه گیه نکن
چرا؟!!!!!!! هستیم دیگه،واقعیت شیرینه(نیشخند)
هییییی آجیم پیر شد اینقدر حرص خورد
ناز موکونی؟؟؟؟؟باشه
قهل قهل قهل
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر