تبلیغات
SS501 short stories - From Concert Till Olympics # PT 1
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

دوشنبه 16 مرداد 1391 :: نویسنده : H.P ~ Hoda
   سلام بر دوستداران دابل اس!
   خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خوش میذگره؟ چه خبرا؟ چیکار می کنین؟ خانواده خوبن؟ خوشن؟ سلامتن؟ سلام برسونین...
   خب، همون طور که ملاحظه می نمایید، من نویسنده ی جدید وبلاگم!! بسی از مدیریت محترمه به خاطر پذیرفتن اینجانب تشکر میدارم!
   اول یه کوچولو خودم رو معرفی می کنم:
   من هدی ( hoda ) هستم. محبوب ترین نویسنده ی وب سریا!! ( اصلا توجه نکنید، اخیرا زیادی با جونگ مین می پرم! ) دارنده ی مدال طلای اعتماد به سقف کاذب در سال 1390! داستان You are my heaven رو اونجا میذارم. خیلی طرفدار داره... همه عاشقشن!!
   همسر هیون جونگ می باشم! دوست دختر یونگ سنگ!! ( البته شوهر گرامی از این نکته ی دوم بی اطلاعه... ) هر چند دیشب باز این رگ عشق آتیشیم فعال شده و الان دارم واسه هیون پر پر میشم...!
   امم... همیشه هم با اسم h.p براتون نظر میذارم. شاید من رو بشناسین. چون خیلی از داستان ها رو خوندم!
   این داستان که میذارم کادوی تولد هیونگ جونه. البته با کلی تاخیر... ببخشید داداشی!!
   ولی امیدوارم خوشتون بیادو داستان فوق العاده قشنگیه. حتما بخونیدش!
   ایده ی اولیه ش مال هووی عزیزم آیلین بود که من با ویکتوریای عزیز این ایده رو ترکوندم!! حالا می فهمین کیه...
   ژانرش هم تخیلی، ورزشیه! ته مزه ی عشقی داره که البته بسی زیاده...
   امیدوارم خوشتون بیاد...
   پوستر و عکس های هیونگ جون هم دست پخت آیلین عزیزه!! تقریبا محصول مشترکمون حساب میشه!

   ـ آخ!!
   مین یونگ در حالی که بازوش رو می مالید از دوستش پرسید:
   ـ این دیگه کی بود؟!
   دوست مین یونگ در حالی که با چشماش دختری رو که بهشون تنه زده بود دنبال می کرد، با حواس پرتی گفت:
   ـ نمیدونم. ولی هر کی هست خیلی خوشگله!! اوه... لباس هاش رو نگاه کن! باید خیلی گرون باشن.
   مین یونگ که به پالتوی پوست دختر چشم دوخته بود، با سر حرف دوستش رو تایید کرد. چند ثانیه بعد دختر به دو نفر دیگه هم تنه زد و به زور از بین شون رد شد. خب، البته با توجه به شلوغی بی حد و مرز سالن کنسرت چاره ی دیگه ای هم نداشت. همون طور که یکی یکی افراد جلوی روش رو کنار میزد، پوزخندی زد و به چهره ی شاد هیونگ جون خیره شد. همون موقع هیونگ چشمک جذابی زد و بعد دوباره مشغول خوندن آهنگ just let it go شد.
   بعد از حدود یک دقیقه، دختر تونست خودش رو به ردیف جلو برسونه. ابروهاش رو بالا داد و منتظر شد تا هیونگ جون ببینتش. یه کم بعد نگاه هیونگ با نگاهش تلاقی کرد و در کمتر از یک ثانیه کیم هیونگ جون از روی استیج ناپدید شد!!
   ***
   هیونگ جون پلک زد؛ اما تنها چیزی که دید هیچ چیز بود! دوباره پلک زد. بی فایده بود. به هر طرف نگاه می کرد، هیچ چیزی وجود نداشت. یه لحظه فکر کرد شاید کور شده. دستش رو دراز کرد. ولی باز هم هیچ چیز وجود نداشت. دستش رو دید و به خودش نگاه کرد. هنوز لباس های کنسرت رو به تن داشت.
   کنسرت... سن... اجرا... اون چشم ها...
   پس همه چیز یهو کجا رفت؟! اصلا اینجا کجا بود؟ یه دور 360 درجه زد. باز هم با هیچ چیز مواجه شد. هیچی وجود نداشت. نه سفید بود، نه سیاه یا خاکستری. هیچ رنگ، بو یا احساسی نداشت. اونجا واقعا هیـــچ چیز وجود نداشت...
   هیونگ جون چند ثانیه فکر کرد و بعد خواست فریاد بزنه تا شاید کسی به کمکش بیاد. اما نتونست! با وجود باز و بسته شدن دهنش، هیچ صدایی خارج نمیشد. هیونگ با استرسی که لحظه به لحظه بیشتر میشد فکر کرد تا شاید به نتیجه ای برسه...
   ممکن بود مرده باشه؟! اما این قابل قبول نبود! اون جسمش رو احساس می کرد. نمی تونست یه روح باشه...
   پس شاید داشت خواب میدید؟ دستش رو بلند کرد و محکم به خودش سیلی زد.  درد تو عضلات صورتش پیچید. این یه خواب نبود. پس چه اتفاقی افتاده بود؟!
   همون طور که گونه ش رو مالش میداد تا شاید از شدت دردش کم شه، سعی کرد مخش رو به کار بندازه. نمرده بود و خواب هم نمیدید. چطور ممکن بود یهو از روی استیج به وسط این هیچ چیز پرتاب شه؟! سعی کرد با یه نفس عمیق خودش رو آروم کنه...
   در اون لحظه بود که فهمید تا اون موقع نفس نمی کشیده!! و از اونجا که مسلما در هیچ چیز هیچ چیز نبود، پس هوایی وجود نداشت که بخواد تنفسش کنه. کم کم داشت می فهمید چرا نمی تونه حرف بزنه. اگه هوا هم نبود، پس خلا بود؟ شاید... چون در خلاء هیچ چیزی نبود! اما نمی تونست خلاء باشه. مطمئن بود که خلا هم نیست.
   به این فکر افتاد که اگه نفس نمی کشه، پس چجوری زنده ست؟ اصلا زنده بود؟!!
   با کلافگی دستش رو توی موهاش فرو کرد. هر چی بیشتر فکر می کرد گیج تر و گیج تر میشد. هیچ منطقی وجود نداشت. دیگه واقعا ترسیده بود...!
   چند دقیقه منتظر موند. شاید هم چند ساعت. یا شاید چند ثانیه... نمی دونست! اونجا زمان هیچ مفهومی نداشت...
   وقتی هیچ اتفاقی نیافتاد، سعی کرد حرکت کنه. شاید اگه از اون نقطه تکون می خورد، بالاخره به یه چیزی می رسید. به هر حال امتحانش که ضرری نداشت.
   با قدم های لرزون شروع به حرکت کرد. اما زیر پاش هم هیچ چیزی وجود نداشت. پس چرا سقوط نمیکرد؟! با کمی فکر متوجه شد که جاذبه ای در کار نیست. پس سقوط هم مفهومی نداره... یعنی شناور بود؟ سرش رو تکون داد. بهتر بود به جای فکر کردن به این چیزا حرکت کنه.
   اول کار قدم میزد. اما چون هیچ چیزی وجود نداشت و اطرافش تغییری نمی کرد، به این فکر افتاد که شاید تمام مدت سر جاش بوده. آهی کشید. در واقع، می خواست این کارو بکنه. اما باز هم نبود هوا باعث شد نتونه!
   دیگه کم کم داشت عصبانی میشد. آخه اینجا کجا بود؟ اصلا جایی بود؟؟ چرا هیچ اتفاقی نمی افتاد؟ این مرگه؟ ولی اون که زنده بود... واقعا زنده بود؟! حتی از این موضوع هم اطمینان نداشت.
   چرخشی به سرش داد و دستش رو توی جیب هاش فرو کرد. خالی بودن... یادش اومد که قبل از اجرای آخرین آهنگ لباسش رو با عجله عوض کرده و هر چیزی هم که همراهش بوده توی اون یکی لباسه! زیرلب فحش زشتی داد که البته به گوش نرسید.
   هیونگ با ناامیدی به اطراف نگاه می کرد. هیچ نوری در کار نبود. احساس می کرد کور شده. اگه می تونست وجود خودش و نور کمی که از ساعت شب تاب روی مچش می تابید و کم کم ناپدید می شد رو نادیده بگیره، به همین نتیجه هم می رسید!
   سعی کرد خودش رو آروم کنه. با توجه به این که نمی تونست نفس بکشه، کار خیلی سختی بود! با این که مشکلی براش به وجود نمیومد، اما واقعا وحشتناک بود. ترسیدن واژه ی ناچیزی برای بیان احساس هیونگ جون در اون لحظه بود.
   بعد از چند دقیقه یا شاید همون موقع، ناگهان یه چیز سبز رنگ جلوی چشماش ظاهر شد!! هیونگ با خوشحالی وصف ناپذیری به اون نگاه کرد. یه میله ی شب تاب سبز رنگ بود. از همون هایی که فن ها توی کنسرت میگرفتن دستشون... اما این دیگه اینجا چیکار می کرد؟! اصلا چطور یهو ظاهر شد؟
   اون موقع هیونگ متوجه شد که یه دست میله رو گرفته. و چند لحظه بعد، فهمید که یه نفر دیگه هم کنارشه! اما چطور یه نفر خیلی ناگهانی و بدون هیچ اخطاری کنارش ظاهر شده؟ تصمیم گرفت بیشتر از این فکر نکنه. چون این کار فقط باعث میشد کمتر و کمتر بفهمه!!
   به چهره ی دختر که توی اون نور سبزرنگ به سختی دیده میشد نگاه کرد. کمتر از یک قدم باهاش فاصله داشت... با توجه به پلاکارد کوچیکی که اسم هیونگ روش نوشته شده بود، به نظر می رسید یکی از فن هاش باشه. چند ثانیه طول کشید تا دختر متوجه حضور هیونگ بشه. وقتی اون رو دید دهنش رو باز کرد. احتمالا سعی داشت جیغ بکشه. وقتی فهمید نمی تونه، به تندی نگاهی به اطرافش انداخت و بعد به هیونگ جون خیره شد.

   هیونگ از حرکت لب های لرزون دختر فهمید که سعی داره کلمه ی  "اوپا"  رو به زبون بیاره. از چهره ش کاملا مشخص بود که تا چه حد ترسیده و حتی بیشتر از اون تعجب کرده...
   و اون لحظه بود که اون اتفاق افتاد...! هیونگ جون صدایی رو به طور کاملا واضح در درون سرش شنید. به نظر می رسید دختر هم همین طور باشه؛ چون سرش رو با دستاش گرفته بود. هیونگ جون صدای ظریف دخترونه ای رو که در سرش طنین می انداخت، می شنید. اما نمی تونست تشخیص بده صدا از کجا میاد. انگار تمام کلماتی که گفته میشد دقیقا از ذهنش بر می خواست.
   " سلام جناب آقای سوپراستار! متاسفم اما تو بد مخمصه ای گیر افتادی!! و باید بگم که هیچ راه فراری نداری... "
   به محض اینکه این جمله توی ذهن هیونگ نقش بست، دختری فوق العاده زیبا، با لباس قرمز و شنلی مشکی رنگ که آستین های کوتاهی داشت، جلوی روش ظاهر شد. دختر که موهای بلندش بدون وزیدن باد در نوسان بود، با لبخند شرارت آمیزی به هیونگ جون خیره شد.

   هیونگ بی اختیار به چشم های خیره کننده ی دختر زل زده بود. اون چشم ها... آخرین چیزی که قبل از اومدن به اینجا دیده بود!!
   گردنبند دختر بعد از چشم هاش، اولین چیزی بود که توجه هیونگ رو جلب کرد. یه ستاره ی نقره ای رنگ داخل یه دایره! طرح عجیبی داشت... دوباره نگاهش رو به صورت دختر افتاد. با وجود پوست رنگ پریده ش که اون رو به سادگی ترسناک جلوه میداد، اما واقعا زیبا بود. ولی اون کی بود؟!
   دختر لبخند خیره کننده ای نثار هیونگ جون کرد. لبخند ترسناکی بود. باعث میشد احساس کنه اتفاق بدی در شرف وقوعه. پوزخند زد. با وضع فعلیش چه چیز بدتری ممکن بود در پیش باشه؟! دختر که لبخندش لحظه به لحظه پر رنگ تر میشد، مستقیم به هیونگ نگاه کرد.
   " اوه! سوپر استار کوچولوی ما نگرانه... اما نمیدونه چه بلایی قراره سرش بیاد. یعنی هنوز نفهمیدی چطوری اومدی اینجا؟ وااای... یه ذره اون مخت رو به کار بنداز! جز من کی میتونست تو رو با یه نگاه از روی استیج به اینجا منتقل کنه؟! هنوز نفهمیدی فقط یه ساحره ی خبره میتونه این کار رو در کمتر از 1 ثانیه انجام بده؟؟؟ "
   هیونگ با وحشتی که هر ثانیه بیشتر میشد به چشم های دختر نگاه می کرد. باز هم اون صدا توی ذهنش. چطور می تونست بدون حرکت دادن لب هاش صحبت کنه؟ اما هیونگ که صدایی نمی شنید. همه چیز فقط توی ذهنش شکل می گرفت...
   دختر باز لبخند زد. از گیج کردن هیونگ جون لذت می برد. همیشه دوست داشت مرموز باشه. شنیدن افکار وحشت زده ی هیونگ براش سرگرم کننده بود! با خوشحالی به حرف زدن توی سرش ادامه داد:
   " خب، خب، لازم نیست انقدر به خودت فشار بیاری!! من ویکتوریا هستم... یه ساحره ی دوست داشتنی. فکر کنم وقتشه که به وجود سحر و جادو اعتقاد پیدا کنی! در ضمن من اینجا رو زیاد دوست ندارم. بهتر نیست بریم خونه ی من؟ اونجا راحت تر میشه صحبت کرد... "
   درست وقتی انعکاس این جمله در ذهن هیونگ به پایان رسید، ویکتوریا بشکنی زد که البته صداش فقط تو ذهن اونا شنیده شد. به محض انجام این کار، دروازه ای درکنار دختر وحشت زده ( فن هیونگ جون ) که هنوز میله ی شب تاب رو به دست داشت ظاهر شد. از دروازه نور خیره کننده ای بیرون میزد و اون سمتش پیدا نبود. هیونگ با تعجب به دروازه نگاه کرد. می تونست تشخیص بده که جنسش از مایع و گاز نیست. جامد هم که نبود. پس از چی ساخته شده بود. ماده ی سازنده ی دروازه چیزی بین نور و پلاسما بود. اما اون طرفش به کجا می رسید؟!
   هیونگ که همون طور به دروازه نگاه می کرد، با شنیدن صدای ویکتوریا توی سرش باز غافلگیر شد! البته وقتی برگشت و اون رو درست پشت سرش و در اون فاصله دید،حتی بیشتر از قبل تعجب کرد. ویکتوریا با همون لبخند شرارت آمیز بی صدا گفت:
   " نمی خواین برین تو؟ من همیشه مهمون هام رو به خونه م دعوت نمی کنم. اینجا واسه شون مناسب تره!! پس قبل از اینکه نظرم عوض شه و تا ابد توی این فضای خالی گیر بیفتی، برو تو! و دختره رو هم با خودت ببر... "
   هیونگ به فنش که بی اندازه ترسیده بود و ویکتوریا با ابرو بهش اشاره می کرد، نگاه کرد. حالا که وحشت دختر رو میدید، از این که خودش تا این اندازه آرومه به شدت تعجب می کرد!! دست دختر رو گرفت. اما واسه ی ورود به داخل اون ماده که معلوم نبود از چه جنسیه به شدت تردید داشت. بازم صدای ویکتوریا مزاحم افکارش شد:
   " اه... خسته شدم از بس در موردش این جوری فکر کردی. اسمش مین یونگه! ها مین یونگ! در ضمن اگه می خوای همین جا بمونی... "
   هیونگ منتظر ادامه ی حرف ویکتوریا نشد. به شدت در ذهنش گفت: " نه! " و به ویکتوریا نگاه کرد. اگه اون می تونست افکارش رو بخونه، پس میشد این جوری باهاش حرف زد. ویکتوریا صداش رو با لحنی که خیلی وسوسه انگیز بود، تو ذهن هیونگ به طنین انداخت.
   " کوچولو ی باهوش! موضوع اینه که من زیاد صبر ندارم... "
   هیونگ جون نرمی دستای ویکتوریا رو روی شونه ش حس کرد. به انگشتای کشیده ش نگاه کرد... لاک سیاهش با طرح عجیبی روی ناخن هاش کشیده شده بود. لحظه ای بعد، فشار آهسته ی اون دستای ظریف رو حس کرد و بعد با سر به عمق دروازه پرتاب شد...!
   ***
   چشم هاش رو باز کرد. چند ثانیه طول کشید تا بتونه متوجه وضعیتش شه و وقتی فهمید انقدر شوکّه شد که نتونست از جاش تکون بخوره! هیونگ جون خودش رو روی یه تخت سفید رنگ پرده دار در حالی که لباسش کنار تخت افتاده بود و لب هاش روی گردن مین یونگ حرکت می کردن پیدا کرد. وقتی خودش رو در اون وضعیت دید، خشکش زد و بی حرکت موند. بعد در حالی که از روی اون بلند میشد، با احتیاط از تخت پایین اومد. اما دو چیز باعث شدن در حالی که به همون نقطه ای که از روش بلند شده خیره شه.
   اولیش این بود که تخت 1 نفره و حتی شبیه ننو بود و حتی مدلش جوری بود که امکان نداشت بتونه وزن دو نفر روی همدیگه رو تحمل کنه...

   و دومیش با اینکه خیلی غیر ممکن به نظر می رسید، ولی باعث شد هیونگ جون چشم هاش رو روی بالاتنه ی لخت مین یونگ ثابت کنه. به سختی آب دهنش رو قورت داد و بعد از چند ثانیه به سرعت نگاهش رو به سمت دیگه ای انداخت. اون موقع تازه ویکتوریا رو دید که به دیوار تکیه داده بود و با خنده نگاهش می کرد!
   با خشم نفسش رو بیرون داد و متوجه شد که دوباره میتونه تنفس کنه. هوا وجود داشت و اطرافش هم وسایل مختلفی قرار داشتن. زمین زیر پاش رو با تمام وجود حس کرد و بی اختیار لبخندی زد. هر چیزی و هر جایی، حتی اگه خونه ی یه جادوگر یا اتاقش بود، بهتر از اون هیچ چیزی بود که حس کرده بود!
   دوباره به ویکتوریا نگاه کرد که این دفعه لباسی به سمتش پرت شد، ویکتوریا همون طور که هنوز لبخند شیطنت آمیزش رو بر لب داشت، به هیونگ خیره شد و خیلی ریلکس گفت:
   ـ بپوشش!
   درست همون صدای ظریف و دخترونه که با وجود زیباییش فوق العاده ترسناک و تهدید آمیز بود. اما حالا که توی سرش نمیشنیدش، احساس خیلی بهتری داشت. لباس رو به تن کرد و بدون نگاه کردن به تخت پرسید:
   ـ پس مین یونگ چی؟
   ویکتوریا بدون اینکه نگاهش رو از روی هیونگ برداره، آهسته گردنبندش رو لمس کرد و به سادگی انگشت شستش رو به سمت مین یونگ گرفت:
   ـ این؟
   بشکنی زد و با لبخند دلفریبی گفت:
   ـ حله!!
   هیونگ جون با تردید نگاهی به مین یونگ انداخت و وقتی لباس راه راه سفید و آبی رنگی رو که تنش بود دید، خیالش راحت شد. مین یونگ به سرعت از تخت بیرون اومد و به طرف هیونگ دوید. بعد پشت سرش طوری که ویکتوریا کمترین دید رو بهش داشته باشه، ایستاد و با هر دو دستش آستین دست چپ هیونگ رو گرفت. با قیافه ی وحشت زده ای زیر چشمی به ویکتوریا نگاه کرد. لبخند ویکتوریا پهن تر شد و این بار به صورت مستقیم تو چشای مین یونگ زل زد. صدای لرزون مین یونگ که نگاهش رو از اون ساحره می دزدید، برای اولین تو گوش هیونگ طنین انداخت:
   ـ او... اوپا! من می... می ترسم. بـ.. بهش بگو این جوری نگاهم نکنه! مـ.. من...
   هیونگ جون با شنیدن صدای نجوا گونه ی مین یونگ متوجه بغض توی گلوش شد. کاملا مشخص بود که هر لحظه ممکنه بزنه زیر گریه. حق هم داشت. ویکتوریا مسلما اگه می خواست می تونست وحشت آفرین ترین موجود کهکشان شه. هیونگ که میدونست ویکتوریا حرف های مین یونگ رو شنیده، چشم غره ای به اون رفت و خیلی صریح پرسید:
   ـ از ما چی می خوای؟!
   ویکتوریا خنده ای کرد و بشکن دیگه ای زد. بلافاصله لباس هاش عوض شدن و این دفعه یه دکلته ی بنفش رنگ با دامن مشکی تنش بود. موهاش هم قهوه ای تر شدند و باز هم فوق العاده زیبا شده بود...

   ویکتوریا همون طور که گربه ی سیاه رنگش رو از روی قفسه ی پشت سرش بر میداشت، با خوشحالی با قیافه ی بهت زده ی هیونگ جون و چهره ی وحشت زده ی مین یونگ خیره شد. بعد در حالی که گربه رو نوازش می کرد، از روی شونه ش نیم نگاه کوتاهی به پشت سرش انداخت. خنده ای کرد و آهسته گفت:
   ـ اوه! یادم نبود... تا من نخوام کسی نمی تونه اینا رو ببینه. حالا هم قبل از اینکه آتیش تون بزنم، چشمتون رو از روی وسایل کار من بردارید!
   مین یونگ به سرعت نگاهش رو به سمت دیگه ای دوخت و به هیونگ جون نزدیک تر شد. ولی هیونگ به ویکتوریا اشاره کرد و گفت:
   ـ انقدر با من بازی نکن... بهتر نیست بگی چی می خوای؟!
   ویکتوریا سرش رو کج کرد و با لب های غنچه شده به هیونگ جون خیره شد. هیونگ هم با خونسردی به اون نگاه کرد و منتظر شد. ویکتوریا همون طور که پشت گوش های گربه ش رو می خاروند آروم گفت:
   ـ من نمی فهمم تو چرا این همه عجله داری؟ تازه داره بهم خوش میگذره... خب، اگه اصرار داری باشه. بهت میگم!
   دو قدم به سمت هیونگ برداشت و با خوشرویی انگار در مورد مسئله ی ساده ای مثل آب و هوا صحبت می کنه، شروع به حرف زدن کرد:
   ـ می خوام شما دو تا رو بفرستم تو المپیک 2012 لندن تا از یه بمب گذاری کوچولو جلوگیری کنید!!
=========================
   پایان! و خماری...
   منتظر ادامه ی این داستان باشید.
   نظر می خوامممممممممممم!!
   پس پیش به سوی نظرات ..!




نوع مطلب : story about hyung joon، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 11 شهریور 1391 11:09 ب.ظ
خیلی جالب و متفاوت بود.
از ته قلب میگم....
خیلی خوشم اومد.من عاشق داستانای متفاوتم.....
برم پارت بعدددددددددددددددددددد
شنبه 11 شهریور 1391 10:18 ب.ظ
صاحره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچ چیز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیوووووونگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
المپیک؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بمب گذاری؟؟؟؟؟؟؟؟
هیووووووووووووووووووووووووون
پنجشنبه 9 شهریور 1391 11:01 ب.ظ
پوستر های آیلین هم که حرف ندارههههههههه
پنجشنبه 9 شهریور 1391 11:01 ب.ظ
پوستر های آیلین هم که حرف ندارههههههههه
پنجشنبه 9 شهریور 1391 11:00 ب.ظ
سلاااااااااااااام
خوش اومدی هدی جون...
منم محبوب ترین نویسنده این جام. ( منم زیاد با جونگ میپرم. نگران نباش هههههههه)
murder project و story of love و revenge رو نوشتم. خوش حال میشم بخونیییییییییی
وب سریا هم میام ولی فقط داستان دنیا رو میخونم
این داستان هم میخونممممممممممممم
فقط ببخشید که کمی تو خوندن تاخیر دارمممممممم.
نه که باید 501 کشور رو اداره کنم سرم شلوغه
ولی میخونم هر وقت هم بخونم نظــــــــــر میدم.
برم بخونم فعلاااااااااااااااااااااااا
بازم میام مینظرم.
چهارشنبه 1 شهریور 1391 02:42 ب.ظ
پ چی شدی؟؟؟؟
H.P ~ Hoda میام.
ببخشیـــد این همه دیر شد!
پنجشنبه 26 مرداد 1391 07:54 ق.ظ
پس کجایی؟؟؟
H.P ~ Hoda من؟! در غیبت صغری با اجازتون.
ولی امروز دیگه میذارم!
چهارشنبه 25 مرداد 1391 12:23 ب.ظ
راستی من یک وبلاگ زدم جدید اگه بیای بهش سر بزنی داستان جدید گذاشتم خوشحال میشم
H.P ~ Hoda باشه وقت کردم سر میزنم...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 12:22 ب.ظ
سلاااام هدی جون خوبی؟ وای این داستانت خیلی قشنگه مرسییییییییییییییییییی
H.P ~ Hoda سلااااااااام هوویی! مغسی تو چطوری؟
ممنووووووووون!
دوشنبه 23 مرداد 1391 07:48 ب.ظ
kheili bahal booood
H.P ~ Hoda مرررررررررررررسی!
دوشنبه 23 مرداد 1391 04:33 ب.ظ
جالب بود!!!ممنون!
من خیلی این ساحره خانوم رو دوست دارم!!
کلا از آدمای مرموز خوشم میاد!
H.P ~ Hoda مرسی! خواهـــش...
هه هه.. منم عاشق ویکتوریام!
آره خیلی مرموز و باحاله!
یکشنبه 22 مرداد 1391 11:46 ب.ظ
اخ جون خیلی قشنگ بود ممنونم عزیزم
متظرم پس زودتر قسمته بعدش رو بزار
H.P ~ Hoda ممنون لطف داری!
خواهــــش گلم!
حتما...
یکشنبه 22 مرداد 1391 01:41 ب.ظ
جیغغغ><
هنوزنیومدی؟؟؟؟؟دقت کردی ازسه شنبه سحرتاحالارفتی...هییییییییییییییییییی
جیغغغغغغغغغغغغغ
....دوتاخبر...اول کدومو بگم؟؟؟؟؟؟یکی بده یکی خوب!
خی خی خی...
اول خوبه
منویونگی اشتی کردیم........الانم یه پسرداریم.....به خاطرتومیخوایم اسمشوبذاریم یونگ هوا....خی خی خی...
اماخبربده
من....من حس میکنم دارم ازاین دنیای داستان های دابل اسی فاصله میگیرم هدی....خودم باورم نمیشه دیروز ....همین دیروزیه داستانی که چن وقته دنبالش میکنمودوسش دارم ...حوصلم نمیگرفت بخونمش...اصلا نفهمیدم چطورتموم شد........ازهانی هم خواستم مدیروب شه....اگه قبول کنه!...
هییییی رووووزگاااااربیرحم....ای کاش الان بودی هدی...
اوممممممم ولی سعی میکنم خودموبراداستانات برسونم.....
میدونی؟تویکی ازبهترین دوستایی بودی که من تاحالاداشتم....
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
فهلنات چینگوجونی....
H.P ~ Hoda جیغ!
خیر!
سه شنبه سحر میشه کی تا امروز که 25 مین روز 8 مین ماه سال 2012 میلادی ئه؟! نیشـــــــــــخند!
جووووووووووغ!
نیدونم... بده رو بگو!!
هه هه..
اول که خوبه رو گفتی!!!
هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورا!! وای کشتی منو تا آشتی کنین؟ جان؟! بله بله آشتی تون منو کشته... هه هه... یونگ هوا!! باش.
مررررررسی!
بگو...
وای فائزه تو رو خدا تو یکی دیگه نه...
البته میدونم چی میگی واسه من هم مشابهش پیش اومده.
نههههههههههههه! فائزه اگه تو مدیر وب نباشی منم نیستم... میرم!!
فائزهههههههههههههه!
من فررررررررررت شدم نمیدونی چه اوضاعی بود که!!
تو رو خدا...
تو هم همین طور!
جوووووووووووووووووغ!
فعلا...
شنبه 21 مرداد 1391 02:35 ب.ظ
هـــــــــــــــدی؟؟؟کجایی تو دخمل؟؟؟ باز رفتی تو غیبت کبری؟؟؟؟؟؟!!!
بیا دیگه مردیم از خماری...
H.P ~ Hoda من؟ من باز غیبت کبری داشتم!! الان منو نکــــــــش!!
باشه میام! قول!!
شنبه 21 مرداد 1391 02:33 ب.ظ
***
خب خب!لازم نیست اینقدر به خودت فشار بیاری!!

***
من ویکتوریا هستم...یه ساحره ی دوست داشتنی...
***
اعــــــــــتماد به سقفش تو حلقم!!!
H.P ~ Hoda خیـــــــــــــــــــلی! ( نکته: الان دقت کردی ویکتوریا خودتی؟! نیشخند!! )
شنبه 21 مرداد 1391 02:27 ب.ظ
ووووووووووووووووووووووی من عاشق این تیکشم:
***اوه!سوپر استار کوچولوی ما نگرانه...
***
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ...!سوپر استـــــــــــار کوچولو ای جــــــــــــان!!!
H.P ~ Hoda کدووووووووم؟
پوهاهاهاهاهاهاها!!
من کلا عاشق ویکتوریام!! هاهاهاها!!
هه هه... غــــــــــش نکنی یه وقت!
شنبه 21 مرداد 1391 01:34 ق.ظ

چه عجیب
H.P ~ Hoda چه نظر زیبایی!!
مغسی!!
نیشــــــــخند!!
جمعه 20 مرداد 1391 11:23 ب.ظ
سلام هدددااااااااا....
wwwwwooooooooowwww...کف کردم
ون خواهر یکی از نویسنده هام که اینجا داستان می خونم.....(خواهرmahsa-kyuyoung)
خیلللی باحال بود ....بابا باید اعتماد بنفسم داشته باشی...قوه ی تخیل توپی داری...
قسمت بعد رو زود تر بزار
فدات.....بای
H.P ~ Hoda سلام عزیزم!!
وای مرررررررررسی!
آها...
ممنووووووون. نظر لطفته...
هه هه... مغسی! دیگه زیادی تعریف نکن باز اعتماد به سقفم میزنه بالا... نیشخــــــــند!
حتما...
فعلا!
جمعه 20 مرداد 1391 02:54 ق.ظ
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.خوفی؟!واااااااااااای هدی جونم داستانه جدید گذاشته هورااااااااااااااااااا.
واااااااااااااااااااااااای چقد نظرا زیاده ترکندین افرین.کلا تو و فاطیما نظراتتون بالاست و ترکونده.راستی چه خبر از فاطیما ؟!!دلم برای خودش و داستاناش یه ذره شده سلام منو بهش برسون.
حتماااااااااااااا بعدا میام داستانت رو میخونم این یکی رو دیگه از دست نمیدم اما الان اصلا نمیتونم چون خیلی کار دارم و کلی از داستانای بچه ها رو هم که قبلا میخوندم رو نرسیدم بخونم ببخشید دیگه بعدا میام.باشه؟!
H.P ~ Hoda سلاااااااااااام!!
بلی تو چطوری؟
هه هه...
بهله بهله ما اینیم دیگه!
فاطیما هم که... با هیونگ به هم زد!
باشه... حتما.
هه هه.. باشه هر وقت اومدی من هستم!
بیا بغـــــــــــــــــــــــــــــلم!
فعلا...
جمعه 20 مرداد 1391 02:09 ق.ظ
موجودی؟؟؟؟؟ نیستی?????
بله!کلاسمون نیمه تموم موندااااااااااا
H.P ~ Hoda نه نبودم...
باشه واسه پارت 2! :دی
پنجشنبه 19 مرداد 1391 10:33 ب.ظ
heyyyyyyyyy
youuuuuuuuu
shoma na tanha ide ro pokoondi balke mokhe maram bale
!!!
(eshare be comente ghablim)
mishe zooood tar biay
...
Mano az hangi dar biary
???
Bezar in dastano dg
???
Koooo edamash??????
H.P ~ Hoda اوووووووووه!
بلــــــــــــــــی؟!
هه هه... دیگه دیگه!!
آری میام...
بلی بلی امروز میذارم.
چشم!
میاد...
پنجشنبه 19 مرداد 1391 04:04 ب.ظ
وای خدای من!من هنوز تو خماریش موندم!بابا عجب تخیلی داری تو
بابا افرین به توتو دیگه کی هستی؟
راستی زودتر بقیش رو بزار
H.P ~ Hoda هه هه... مرررررررررررررسی!
ممنون...
اینجانب هدی می باشم ملفب به h.p
باشه حتما.
پنجشنبه 19 مرداد 1391 02:43 ب.ظ
هــــــــــــدی جوووووووووووووووون کــــــــــــــــی پارت بعدو میذاریییییییییپس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
H.P ~ Hoda میذارم...
امشب.
25 مین روز 8 مین ماه سال 2012 میلادی
پنجشنبه 19 مرداد 1391 11:41 ق.ظ
سلیم!!!
میگم هدی تو دقیقا کیا هستی(تو نظرات) منم بیام؟؟؟شب؟؟؟؟؟؟؟نصفه شب؟؟؟؟؟؟؟؟سحر؟؟؟؟ صبح؟؟؟؟؟؟ظهر؟؟؟!!! کلا کی؟!!!
H.P ~ Hoda سلام!!
من؟ معمولا هستم اما این غیبت طولانی مدتم استثنا شد.
من 24 ساعته آنم!!! نیـــــــــــــــــــشخند گنده!!
چهارشنبه 18 مرداد 1391 04:58 ب.ظ
hehe takhayolet jaleb bod vasam fighting avlin bare k dastan mikhonam ein eftekhar nasibe dstane u shod hihihihi shokhidam
H.P ~ Hoda خوشحالم خوشت اومده!
ممنون...
واقعا؟ هه هه...
چهارشنبه 18 مرداد 1391 02:49 ب.ظ
دروووووووووووووووووووود

شما رسما به وب ما دعوت شدین...خوش حال میشیم به جمعمون بپیوندین
H.P ~ Hoda سلااااااااااااام!
اهم اهم...
میبینیم...
چهارشنبه 18 مرداد 1391 01:52 ب.ظ
من هنوز تو کف این تخیلت موندم!

ااااااااااااااااااااااااااااااااااوریــــــــــــــــن
H.P ~ Hoda هه هه...
همیشه این جوری بودم!
مغـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسی!
من به شخصه عشق رمان تخیلی ام!!
چهارشنبه 18 مرداد 1391 01:40 ب.ظ

المپیـــــــــک!!!وووی از بمب جلوگیری کنن!!!

وووووووووووووی قسمت بعدشو کی میذاری؟؟؟؟!!!
بی صبرانه منتظرمممممممممممممم!
خیلی کنجکاو شدم!
H.P ~ Hoda هه هه هه ...

امشب. ( 25/08/2012 نیشخنـــــــــــــــد! )
بااااااااااش...
هه هه...
چهارشنبه 18 مرداد 1391 01:36 ب.ظ
خــــــــــیلــــــــــی قشنگو باحال بووووووووووووووود مخ30
H.P ~ Hoda ممنوووووووووووووووووووووووووووووووووووون!!
خواهــــــــــــــــــــــــش...
چهارشنبه 18 مرداد 1391 01:19 ب.ظ
سلام سلام سلام!!!
من هنوز نخوندمش!
فقط 1 سوال هدی جون میشه بگی ویکتوریا کدوم فرنازه؟؟؟
H.P ~ Hoda سلااااااااااااااااااام! چه عجب...
تویی دیگه...!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30