تبلیغات
SS501 short stories - Charmer of Norada - 3
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

یکشنبه 22 مرداد 1391 :: نویسنده : Sima Joon

سلااااااااااااام

بفرمایین این هم از پارت سوم داستان اساطیری من...

امیدوارم لذت ببرین




دستشو سایبون چشماش قرار داد.... به اطرافش نگاهی كرد....... كوهها، رودخانه و آبشار..... دقیقا همون شكلی رو داشتن كه شوجینكو براش گفته بود...... بالاخره بعد از 10روز به مقصدش رسیده بود، كوهستان هونگ چو......

شوجینكو بهش گفته بود كه هیون تویه غاری پشت آبشار زندگی میكنه..... از اسبش پیاده شد و تا نزدیكی آبشار رفت..... فقط چند قدم دیگه داشت تا به آبشار برسه كه درد عجیبی توی سرش پیچید و از حال رفت.....

: خسته راه نباشین سرورم....

از اسب پیاده شد و به پسرك كه با وجود سن كمش قوز بزرگی روی كمرش داشت نگاه كرد... دندونای زرد و یكی در میون پسر حالشو بد میكرد... نگاهشو ازاون گرفت و دستی به یال اسبش كشید: پس چوسانگ كدوم گوری رفته كه بازم تورو فرستاده؟

پسر لبخندی زد كه باعث شد دندونای نامرتبش بیشتر نشون داده بشن: مشغوله... اون مادیان مشكی رنگ محبوب ارباب داره زایمان میكنه...

جونگمین لبخندی زد: چه خوب... بگو خوب به اون كره اسب برسن...

افسار اسب رو رها كرد و سمت قلعه راه افتاد.... راهروهای قلعه رو یكی یكی پشت سر گذاشت... بالاخره بعد از 10 روز به قصر برگشته بود و اولین كاری كه میخواست بكنه این بود كه جی وو رو ببینه... وارد اتاق خودش شد و اجازه ورود ندیمه هایی كه دنبالش حركت میكردن رو به داخل اتاق نداد... نفس عمیقی كشید و دستاشو از هم باز كرد... سمت قدح وسط اتاق رفت و انگشتاشو با نرمی بالای اون حركت داد.... بعد از چند لحظه كیوجونگو وسط جنگل دید: پس بالاخره فهمیدی باید كجا بری... با بازیگوشی دستشو توی آب زد و به تصویر بهم ریخته كیوجونگ خندید... از پای قدح كنار اومد و بشكنی زد... بلافاصله در اتاق باز شد و یكی از ندیمه ها داخل اومد: بفرمایین قربان....

جونگمین با بیخیالی شنلشو درآورد و روی تخت دراز كشید: میخوام تا 10 دقیقه دیگه وان پر از آب ولرم باشه.... و بعد از اون تا 30 دقیقه دیگه جی وو پشت در اتاقم... دستشو رو به در تكون داد: برو.....

----------------------

تمام بدنش درد میكرد و ضعف داشت..... سرش سنگین بود..... به سختی چشماشو باز كرد... همه جا رو تار میدید.... دورو برش رو نگاهی انداخت تا متوجه بشه كه كجاست..... با دیدن پیرمردی كه روبه روش قرار گرفت مطمئن شد كه راهو اشتباه نیومده.... سعی كرد از جاش بلند بشه و بشینه.... هیون جلو اومد و كمكش كرد.... كیو به حالت نشسته ادای احترام كرد و با تكون دادن سرش ازش تشكر كرد..... هیون از كنارش بلند شد و چند قدمی عقب رفت.... حالا كه تاری دیدش برطرف شده بود میتونست دقیق تر اونو ببینه... بعلاوه موها و ریش های بلند و خاكستریش، ردای خاكستری رنگی هم به تن داشت.... عصای دستش شبیه شاخه های به هم پیچیده بود.....


بالاخره تصمیم گرفت سر صحبت رو باز كنه..... توی دلش برای بار چندم استادش رو ملامت كرد كه تو این سفر تنهاش گذاشت، باید از یه جایی شروع می كرد: میتونم بپرسم كه چرا وقتی نزدیك آبشار شدم از حال رفتم؟

هیون برگشت و نگاه معناداری به كیو انداخت: فكر كردی محل زندگی یك جادوگر با افراد معمولی چه تفاوتی داره؟ اون طلسم به منزله ی در خونه منه..... وقتی افراد غریبه نزدیك بشن همین اتفاق براشون میفته..... بعد من میتونم با خیال راحت اونارو از اینجا دور كنم....

كیو با گیجی به هیون خیره شد: پس چرا من اینجام؟

هیون جلو اومد... دست راست كیو رو گرفت و بلند كرد: به خاطر انگشتر هوانگ هو، اگه اشتباه نكنم تو آخرین نفر از نسل اونی... امپراطور آینده آراندا.....

تعجب كیو بیشتر شد.... هیون لبخند یه وری زد: انقدرا هم از همه جا بی خبر نیستم..... حالا بگو برای چی دنبال من میگردی؟

: میخوام قبول كنین جادورو بهم یاد بدین......

هیون بلند خندید... جلو اومد و دستی روی سر كیو كشید: این همون چیزی نیست كه اینجا میگذره....

كیو بلند شد و ایستاد: حق با شماست... میخوام بدونم بین شما،  هوانگ هو ، استاد لی وجونگ مین چی گذشته؟

هیون نگاهی به سرتاپای كیو انداخت: برای چی میخوای گذشته رو بدونی؟

كیو برای یه لحظه خواست همه چیز رو برای هیون تعریف كنه اما بعد تصمیم دیگه ای گرفت..... جلوی هیون زانو زد: هروقت قبول كردین به من سحر و جادو یاد بدین من همه چیز رو براتون تعریف میكنم.....

هیون دوباره بلند خندید.... پشتش رو به كیو كرد و به طرف ته غار حركت كرد: تو به نسبت سنت خیلی گستاخی... البته خیلی هم زیرك....

كیو هم خندید و پیش خودش فكر كرد كه تونسته هیونو قانع كنه....

هیون همه راهی كه رفته بود رو توی یك چشم برهم زدن برگشت.... عصاش رو روبه كیو گرفت و تكون داد.... كیو از جاش كنده شد و بین هوا و زمین معلق شد اما نمیخواست از حرفش كوتاه بیاد: این كارا روی من تاثیری نمیذاره.... منم میخوام یاد بگیرم كه چطور انجامش میدین....

هیون تكون دیگه ای به عصاش داد.... حالا فاصله ی كیو از كف غار بیشتر شده بود...... به علاوه احساس میكرد دست و پاهاش هركدوم به یه طرف كشیده میشن.....

هیون با تحكم ازش پرسید: بگو گذشته رو برای چی میخوای؟

دیگه نمیتوست درد رو تحمل كنه..... احساس میكرد دست هاش دارن كنده میشن..... بلند فریاد زد: باور كنین از روی كنجكاوی پرسیدم همین.....

هیون پوزخندی زد: خیلی سرسختی جوون..... فكر میكنم امپراطور خوبی برای سرزمینت میشی.... چوب دستیشو بالا گرفت و كیو رو با شدت به سقف غار كوبید..... ابروهاشو بالا انداخت و با بی تفاوتی ادامه داد: امیدوارم قبل از اینكه شب بشه و خفاش ها برگردن سر عقل بیای و دلیل واقعیت رو بهم بگی.....

آفتاب تقریبا غروب كرده بود و هر لحظه ممكن بود خفاشها بریزن توی غار.... درد مجال فكر كردن رو ازش گرفته بود...... بالاخره تصمیم خودش رو گرفت... با صدایی گرفته هیونو صدا زد: خواهش میكنم منو بیار پایین.... همه چیز رو براتون میگم ولی در برابرش شما هم باید سرگذشت هوانگ هو رو برام تعریف كنین....

هیون سری به نشونه موافقت تكون داد و آروم اونو روی زمین برگردوند: اول بیا یه چیزی بخور بعد با هم صحبت میكنم.... لبخندی زد و ادامه داد: تو مهمون منی درست نیست گرسنه باشی.... و باز تو یك چشم بهم زدن به ته غار رفت....

كیو همونطور كه داشت لباساش رو مرتب میكرد با صدایی كه خودش به سختی میشنید زمزمه كرد: آداب مهمون داری هم یاد گرفتیم... اگه با مهمونش اینطور برخورد میكنه وای به حال دشمنش.....

هیون از ته غار بلند شروع به خندیدن كرد.....

كیو به هیون نگاهی كرد و دوباره زیر لب گفت: فكر كنم مشكل داره.... هــــــی..... استاد شوجینكو صبر كن برگردم، تبعیدت میكنم به اونور دنیا كه منو تنها فرستادی اینجا...

هیون همونطور كه پشتش به كیو بود و مشغول كار بود گفت: هی پسر انقدر غر نزن، استادت كار درستی كرده....

كیو كه از تعجب دهانش باز مونده بود به سرعت تا چند قدمیه هیون دوید و با لكنت گفت: شما.... ص.... دای.... منو  شنیدین؟

هیون برگشت لبخند معنا داری زد و دوباره مشغول شد.....

كیو كه حالا بیشتر گیج شده بود گفت: باور كنین منظوری نداشتم.... فقط داشتم....... اووم.... سرشو پایین گرفت: بی ادبیه منو ببخشین...

هیون از جاش بلند شد عصاش رو برداشت... كیو چند قدم عقب رفت و با درموندگی گفت: خواهش میكنم دوباره منو به سقف نچسبون....

هیون این دفعه بلند خندید... مكث كوتاهی كرد و با لحن مهربونی گفت: بشین غذاتو بخور... گوشت چند نوع پرنده اس به امتحانش می ارزه.... بعد ابروهاشو بالا برد و ادامه داد: البته اگه بخوای شاگرد من بشی باید تحملش كنی....

با این یك جمله كیو انقدر خوشحال شد كه انگار دنیا رو بهش بخشیدن.... به غذا نگاهی كرد و با خوشحالی گفت: البته كه دوست دارم استاد....

هیون نشسته بود و به كیو كه مشغول خوردن بود نگاه میكرد.... كیو سرشو بالا آورد و با دهن پر به هیون گفت: شما نمیخورین استاد... نكنه جادوگرا گرسنه نمیشن؟

هیون خندید: اون موقع كه تو به سقف غار چسبیده بودی من غذا خوردم.... از این گذشته فكر نمیكنم چیزی هم مونده باشه كه تعارف میكنی! از جاش بلند شد چرخی دور كیو زد و گفت: چند روزه غذانخوردی؟؟ امپراطور پرخور سرزمینش رو به باد فنا میده... در ضمن یه جادوگر باید وعده های غذایی منظمی داشته باشه....

كیو نگاهی به ظرفهای جلوش انداخت.... همه تقریبا خالی بودن.... سرشو به نشونه تایید حرف هیون تكون داد.... صورتش رو تمیز كرد و از جا بلند شد: ممنون استاد... خوشمزه بود... حالا میتونیم باهم صحبت كنیم؟

هیون سرشو تكون داد.... بازوی كیو رو گرفت و اونو دنبال خودش برد: اینجا برای زدن حرف های خصوصی مناسب نیست...

فقط چند ثانیه طول كشید تا به وسط جنگل رسیدن.... كیو نگاهی به درختای اونجا انداخت... بین اونها یه كلبه ی جنگلی بود كه دورش با بوته های ضخیمی پوشیده شده بود.... هیون عصاش روتكون داد و كلماتی رو به زبون آورد كه براش نامفهوم بود.... بوته ها از جلوی در كلبه كنار رفتن و در خود به خود باز شد..... هیون جلوتر وارد شد: بیا تو.... این نقطه از زمین از هرجایی امن تره... بهت قول میدم.... كیو یه بار دیگه سرشو چرخوند و نگاهی به اطراف انداخت: اومدم استاد... وكلمه استادرو با تایید گفت.....

دستاش از هیجان میلرزید... درو آروم باز كرد و داخل رفت... جز چندتایی شمع كه روی دیوار كناری روشن بود، نور دیگه ای توی اتاق نبود... سرشو چرخوند و جونگمینو دید كه روی تخت نشسته... درو بست...

با صدای بسته شدن در جونگمین سرشو بلند كرد، آروم بلند شد و به سمتش اومد... تحمل نگاه جونگمینو نداشت... سرشو پایین گرفت... هیجان جاشو به ترس داده بود... جونگمین رو به روش ایستاد... با دستش چونه اش گرفت و صورتشو بالا آورد... جی وو هیچی از چشمای اون نمیخوند....

بدون حرف برگشت و توی تاریكی سمت پنجره رفت و با فاصله ازاون ایستاد.... پشتش به جی وو بود و فقط سایه اندامش توی تاریكی پیدا بود: امیدوارم انقد دوست داشته باشه كه به خاطرت ریسك كنه...

: حتما اینكارو میكنه، مطمئن باش...

: دیگه خسته شدم.... روبه روی پنجره ایستاد و به طرف جی وو برگشت.... همون لحظه ابرهای سیاه از روی ماه كنار رفتن و نور مهتاب كمی اتاقو روشن كرد.... با تابیدن نور مهتاب به روش چشماشو بست و لبخندی زد: حس میكنم به زودی همه چی تموم میشه.... حالا كنار پنجره به جای جسمش، غباری از مه بود كه حالت بدنشو نشون میداد.... جی وو جلو رفت... آهسته دستشو به سمت صورتش گرفت و با تردید جلو برد... اما به جای لمس صورت جونگمین، دستش از بین مه سرد عبور كرد... جونگمین چشماشو باز كرد... مهتاب ذرات این مه رو روشن كرده بود و جونگمین همچنان با لبخند محوش خیره به جی وو بود.... جی وو به طرف پرده جهید و سریع اونو كشید... حالا دوباره جونگمین بود با همون بدن.... جی وو نفس نفس میزد و هنوز پشت به اون بود: چندبار بگم طاقتشو ندارم؟؟... میخوای عذابم بدی؟؟... هنوز نفهمیدی دیدنت تو اون حالت برام سخته؟.....

جونگ مین با لبخند به سمتش رفت و اونو توی آغوشش گرفت.... سر جی وو رو بالا گرفت و به چشمای درخشانش خیره شد: خیلی دل تنگت شده بودم... بدون مكث لباشو رو لبای اون گذاشت و شروع به بوسیدنش كرد... وقتی سرشو عقب كشید باز هم همون لبخند فریبنده اش روی لباش بود... جی وو هم لبخندی زد اما سریع چهره اش غمگین شد: خیلی برام سخت بود... سخت بود كه از تو دور بودم...

جونگ مین دستشو روی كمر اون حركت می داد و نوازشش میكرد: دیگه تموم شد،‌لازم به برگشتن نیست.... صورتشو عقب گرفت و به چشمای جی وو خیره شد: فكر میكنم این بار پیروز میشم.... البته با كمك تو عزیزم.... و دوباره روی صورت جی وو خم شد....

----------------------

داخل كلبه، هیون مشغول روشن كردن شمع های كلبه با عصاش بود: اینجا هیچكس نمیتونه من و تو رو ببینه و به حرفامون گوش كنه، پس شروع كن....

هر دو نشستن.... كیو همونطور كه داشت در و دیوار كلبه رو نگاه میكرد با كنجكاوی پرسید: پس خونه واقعی شما اینجاست؟ استاد خیلی از اون غار قشنگتره.....

هیون هم نگاهشو از روی دیوارا گذروند: اینجا خونه من بوده.... الان بیشتر اوقات توی اون غار هستم..... آرامش كوهستان رو بیشتر دوست دارم....

بالاخره كیو تونست از نگاه كردن به كلبه بگذره و شروع به تعریف ماجرا بكنه.... بعد از تموم شدن حرفای كیوجونگ، هیون از جاش بلند شد: پس اون برگشته تا كارشو تموم كنه......




منتظرت نظراتتون هستم... یاعلی





نوع مطلب : story about hyun joong، story about jung min، story about kyu jong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 27 مرداد 1391 08:10 ب.ظ
فقط کیو...................دیونه شدم ..........
Sima Joon عزیزم....... نه... صبر داشته باش
جمعه 27 مرداد 1391 03:43 ق.ظ
اینجا چه آشناس!
Sima Joon بهـــــــله.... ^^
دوشنبه 23 مرداد 1391 09:21 ب.ظ
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااو
ای جی ووی نامرد
ببین چجوری کیومونو از راه بدر کرده خودشم که همدسته جونگههههههههه
خیلییییییییییییییی عالی بود اجی
زودی بیا که منتظریممممممممم
Sima Joon ممنون عزیزم.... چشم حتما... بغـــــــــــــــل
دوشنبه 23 مرداد 1391 06:44 ب.ظ
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود
Sima Joon ممنون
یکشنبه 22 مرداد 1391 12:19 ب.ظ
اووووووووووووووووووووووووووول
سلام سیما جووووووووووووووون
من مهسام،اینجام نویسندم...............فکر نکنم داستنمو خونده باشی
داستانتو خیلی میدوستم
من یه وب جدید ساختم و میخوام ازت دعوت کنم تا بیای و وبم نویسنده شی
چون تازه وبو ساختم هنوز مطلبی نداره ولی نویسنده ها به زودی داستاناشونو میزارن
خوشحال میشم تو هم به جمع نویسنده های وبم اضافه شی
این آدرس وبمه:http://ntalone.blogfa.com
منتظر جوابت هستم گلم
Sima Joon سلام خانمی... بله... من خیلی وقته نرسیدم داستانای اینجارو بخونم... ممنون كه سرزدی...

راستشو بخوای شرمنده عزیزم... من همینجوریشم توی دوتا وب دیگه نویسنده ام و واقعا نمیرسم كه یه جای دیگه رو هم قبول كنم... بازم ازت معذرت میخوام و ممنونم كه بهم پیشنهاد دادی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر