تبلیغات
SS501 short stories - beautiful Life....Damn Life

♥HEART TO HEART♥


Admin Logo
themebox Logo

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت




تاریخ:یکشنبه 22 مرداد 1391-07:54 ب.ظ

نویسنده :kimia

beautiful Life....Damn Life

سلاااام...

بعد از مدتی بس طولانی خدمتتون رسیدم

این داستانم با شرکت داداشه!

بچه ها ببخشید دیگه..من فقط غمگینم میاد!تروخدا ببخشید....اگه میدونین طاقتش رو ندارین نخونین!

و اینکه یه قسمت بیشتر نیست!

پنجمین جامش رو بالای سر برد،لبخند پیروزمندانه ی گوشه ی لبش هر لحظه پررنگ و پررنگ تر میشد.
همزمان با بالابردن جام،فشفه های‌ استادیوم روشن شدن،کاغذپرون ها،کاغذهای رنگی و براق رو خارج کردن و صدای جیغ  ودست هوادارا برق شعف رو تو چشمای هیونگ جون بیشتر وبیشتر میکرد.
از بالای سکو،بالبخندی که به لب داشت به مردم نگاه میکرد...مجری هیونگ رو به سمت تیریبون دعوت کرد و به کنار رفت:
- من از همتون...
صدای جیغ هوادارا باعث قطع جمله‌ی هیونگ شد،لبخندی زد  وادامه داد:من از همتون ممنونم که امروز اومدین و مسابقه ی منو دیدن،و...خوشحالم از اینکه تونستم لبخند رو به لبای شما عزیزان بیارام و برای پنجمین بار جام طلای این دوره از مسابقات رالی فرمول یک رو بگیرم.ممنونم

تعظیم کوتاهی برای تماشاگرا کرد و از تیریبون فاصله گرفت.عکاسها به سمت سکو رفتند و از هیونگ جون خواستن که به دوربین نگاه کنه و چندتا عکس بگیره!
......
کلید رو به در گذاشت چرخوند و وارد خونه شد،کفشاش رو کنار در دراورد و دمپاییش رو پا کرد.
دکمه‌ی کناره ساعتش رو فشار داد،صفحه ی ساعتش روشن شد...ساعت از نیمه شب هم گذشته بود.
خونه کاملا تاریک بود.کمی تعجب کرد،همسرش همیشه یه چراغ کوچیک ، موقع خواب روشن میزاشت!

تک پله ای، دم در رو از پذیرایی جدا میکرد.با قدم های شمرده به سمت تک پله رفت؛پله رو پشت سر گذاشت و وارد پذیرایی شد.
سوسوی شمع،روی میز تک نفره کنار پنجره توجهش رو جلب کرد،اخم سطحی کردو به سمت میز رفت.
.....
کلید برق زده شده بود و خونه کاملا روشن بود.به سمت دیوار برگشت
- شلام بابا هیونگ...خوش اومدی...منو مامان امشب تفلدت و گلفتیم...تفلدت مبالک...
خنده‌ی با صدایی کرد و گفت:هیورین صدابچه گونت خیلی پیشرفت کرده!
لبخندی زد و به سمت هیونگ رفت،دستش رو دورگردن هیونگ انداخت و خودش رو به هیونگ نزدیک کرد،درگوش هیونگ آروم گفت:هم من،هم آقاپسرت...تولدت و تبریک میگیم...تولدت مبارک!
هیورین خودش رو عقب کشید.هیونگ نگاهش رو به سمت شکم بالااومده ی هیورین برد.روی پاهاش نشست بعد از مکث کوتاهی گفت:ممنونم اقا پسر گل...تو که تولدم و تبریک گفتی،چرا به بابایی قهرمانیش رو تبریک نمیگی؟!
بعد از اتمام جملش نگاهش رو به صورت هیورین برد و با صدای آروم گفت:مثل اینکه خود مامانم نمیدونست!
به روی پاهاش ایستاد و به لبای هیورین چشم دوخت
- نه خیر..مامان یادش بود آقای کیم،از بس که شما عجولی...
نگاهش رو به سمت کیک برد و با نگرانی گفت:نمیای شمعاتو فوت کنی؟کل کیکت شد پارافین!
هیونگ ابروهاش رو بالا داد و به سمت میز تک نفره رفت و پشت میز،به روی صندلی نشست،لبخندی به تنها شمعی که از بین 26 تا شمع،روشن مونده بود زد و گفت:امسال آرزوم رو بلند میگم....
نگاهی به شکم هیورین کرد وگفت:به امید قهرمانی همیشگیه بابا هیونگ...
جملش رو گفت و شمع روفوت کرد....
.......
زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد وبه سمت اتاقی که ماشین ها رو،قبل از مسابقه میزاشتن رفت...
- هی...تو اینجا چیکار میکنی؟
- آ..هیچی،اومده بودم ببینم ماشینت ایندفعه چه رنگیه!
اخم عمیقی به رو یپیشونیش نشست و با لحن نسبتا عصبی  گفت:برو بیرون...برو بیرون ببینم!کی گذاشته بیای تو؟بیرون!
مرد از اتاق خارج شد،هیونگ هم مرد رو با اخمی که به روی پیشونیش بود بدرقه کرد!
به سمت ماشینش رفت،به روی پاهاش نشست،دستش رو به روی چرخ ها گذاشت و فشار داد.بااینکار میخواست باد چرخ رو چک کنه!
.....
ماشین ها همه منظم،پشت به خط ایستاده بودن.تاقبل از شروع مسابقه،کادرفنی سالم بودن ماشین رو چک میکردن.
3....2....1
مسابقه شروع شد
....
گزارشگر:ماشین ها به پیچ هارو پشت سر میزارن...ماشین شماره یک...بله کیم هیونگ جون...پیچ اولم پشت سر میزاره!

با دقت به پیچی که جلوش بود چشم دوخته بود...فرمون رو پیچوند اما...
- ماشینم نمیپیچه...ترمز..ترمزم نمیگریه!!!!
دنیا رو سرش خراب میشد...اگه ماشینش چپ میکرد،معلوم نبود چه آینده‌ای در انتظارشه!
خندهای هیورین جلوی چشماش اومد...تولد پسرش...که هیچوقت شاهدش نخواهد بود
ماشین به لاستیکایی که خارج از خط گذاشته شده بود برخورد میکنه،چندتاملق تو هوا...
دود از قسمت عقب ماشین خارج میشد،بعد از مدت کوتاهی..صدا انفجار تو محوطه ی استادیوم پیچید!
......
پیراهن یاسی و خاکستری پوشیده بود و با عجله راهروهای بیمارستان رو طی میکرد.
به ایستگاه پرستاری رسید،با صدایی که تو سینه حبس شده بود،شمرده شمرده اسم هیونگ رو به زبون اورد!
به سمت اتاق 501حرکت کرد...
تخت متحرک از اتاق 501 به بیرون اورده شد...
سرعت هیورین کمتر وکمتر میشد...
تخت جلوی هیورین ایستاد.
ملحفه ‌ای که روی صورتش کشیده شده بود ر. پایین اورد،بادیدن چهره‌ی هیونگ رنگ به کلی از صورتش  پرید.
دستش رو لبه ی تخت گرفت...برای آخرین بار به چهره ی دوستداشتنی همسرش نگاه کرد!
تخت به حرکت دراومد و به سمت سردخونه برده شد!
هیورین به روی زمین افتاد و رفتن هیونگ رو شاهد شد!
قطرات اشک،بدون تغییر صورتش به پایین افتادن.چنگی به شکمش زد و اسمش همسرش  رو فریاد زد!




نظرات() 
نوع مطلب : story about hyung joon 
Lelio Vieira Carneiro Junior
یکشنبه 29 مرداد 1396 02:17 ب.ظ
Hey! This is my first visit to your blog! We are a team of volunteers and starting a new
initiative in a community in the same niche. Your blog provided
us valuable information to work on. You have done a extraordinary job!
makanan bayi umur 11 bulan
یکشنبه 29 مرداد 1396 03:33 ق.ظ
I think this is one of the most important information for me.
And i'm glad reading your article. But want to remark on few general things, The web site style
is wonderful, the articles is really nice : D.
Good job, cheers
Georges Sadala Rihan
جمعه 27 مرداد 1396 07:38 ق.ظ
Having read this I thought it was extremely informative.
I appreciate you finding the time and energy to put this article together.
I once again find myself spending way too much time both reading and commenting.
But so what, it was still worth it!
Porter
پنجشنبه 26 مرداد 1396 11:21 ق.ظ
At this time it looks like BlogEngine is the preferred blogging platform
available right now. (from what I've read) Is that what
you're using on your blog?
James Frazer-Mann
دوشنبه 23 مرداد 1396 10:29 ب.ظ
Stunning story there. What happened after? Take care!
Lelio Vieira Carneiro Junior
دوشنبه 16 مرداد 1396 01:46 ب.ظ
Hi! Do you know if they make any plugins to help with SEO?
I'm trying to get my blog to rank for some targeted keywords but I'm not seeing very good gains.

If you know of any please share. Thank you!
http://colbydemulling.soup.io
پنجشنبه 29 تیر 1396 12:09 ق.ظ
Do you mind if I quote a couple of your posts as long as I provide credit and sources back to your
weblog? My blog site is in the exact same area of interest as yours and
my users would truly benefit from some of the information you provide
here. Please let me know if this ok with you. Thanks a
lot!
Evan
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:16 ب.ظ
Right here is the perfect blog for anyone who wishes to find out about
this topic. You understand a whole lot its almost hard to argue with
you (not that I really will need to…HaHa). You certainly put a new spin on a subject
that's been discussed for many years. Excellent stuff,
just excellent!
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 09:41 ق.ظ
Hi to every one, the contents present at this
web page are actually remarkable for people knowledge, well,
keep up the good work fellows.
FatI.HJ
دوشنبه 13 شهریور 1391 03:57 ق.ظ
هیونگممممم
چطور دلت اومد بکشیش؟؟؟؟بمیرم واسه شومرم که مظلوم کشته شد
ی آدم ناراحت
سه شنبه 31 مرداد 1391 04:17 ب.ظ
حالا حتما هیونگ بایدمیمرد؟؟؟نمیشد زنش بمیره؟؟؟ یامثلا بچه اش سر زابره ؟؟؟یا چیزی مثل این بااینکه داستانای قبلی خوب بود ولی این مسخره بود حتی نمیتونم تصورشوهم بکنم که یه خراش روبدن هیونگ بیفته چه برسه که اون طوربشه...دیگه از این داستانا ننویس مخصوصادرموردهیونگم(+کیو)
البته ناراحت نشیا انتقادپذیر باش...
پاسخ kimia : :)
ببخشید ولی غیر این چیزی تو ذهنم نمیومد!
حتما نمیشد دیگه:)در کل ببخشید قصدم ناراحت کرنتون نبود!
بله چشم نمینویسم!
نه بابا چیزی نگفتی که بخوام ناراحت بشم:)
هستی
سه شنبه 24 مرداد 1391 03:41 ب.ظ
همیشه تو داستانا بچه داشته باشه دختره،این دفعه پسر بود...ی تفاوت جالب بود که خیلی خوب بود...:)....
............................
و...
و اینکه داستانت واقعا عالی بود
دستت درد نکنه....
هم درباره ی داستان هم اینکه راجع به هیونگ بود....:)
خیلی خوب نوشته بودیش
پاسخ kimia : آره یکی باید باشه نسل کیم و اداه بده!
(ولی کاملا اتفاقی بود)
....
ممنونم
:)
بازم ممنون:)
مرسی که خوندی
ممنونم:)
هستی
سه شنبه 24 مرداد 1391 03:40 ب.ظ
این پایینیه من بودم
.........................................
الهی...چقدر بهش میاد این نقش...
:)
...............
.............................
دیروز خوندم چند تا سوال داشتم...ولی الان یادم نمیاد...
.................................
هی وای..آخرش...
دیروز اصلا یه جوری شدم...بی هوا از نت درومدم...
ولی الان عادی میباشم...
بیچاره زنش:(...
(میدونم از از یه شاخه به شاخه دیگه میپرم...فکر ی جا نیست شرمنده)
...................................
.......................
پاسخ kimia : فهمیدم
....
آره خیلی میاد:)
....
یادت اومد بهم بگو
....
:(
شرمنده
خوبه:)
اوهوم...
اشکال نداره.خودمم دوست دارم
سه شنبه 24 مرداد 1391 03:37 ب.ظ
دیروز خوندم ولی نتونستم بنظرم...
الان شدت تاثیرش کم شده،اومدم...
پاسخ kimia : اشکال نداره
حیف:)
هستی
سه شنبه 24 مرداد 1391 03:37 ب.ظ
سلام...
:)
پاسخ kimia : سلام:)
mehry
سه شنبه 24 مرداد 1391 11:31 ق.ظ
mersi khanomi
ghashang bod
khaste nabashi azizam
پاسخ kimia : خواهش گلم
ممنون
ممنون:)
مانیا
سه شنبه 24 مرداد 1391 01:56 ق.ظ

ممنون بابت به اشتراک گذاری این داستان
پاسخ kimia : هه...قربونت عزیزم
فرشته (hyuna)
دوشنبه 23 مرداد 1391 07:40 ب.ظ
بابا از این فیلما داری بده ماه ببینیم دیگه فری

*بلی زیاد دارم خیلی هم دوسشون دارم بعد هی هوس میکنم میشینم بازم میبینم(نیشخند)
اوکی این سری چندتا قشنگشو برات میارم ببینی

موضوع بده مینویسم(نیشخند)


*موضوع؟؟اووووووووم سادیسمی دیگه مثلا حتما آخرش کشته بشه یا حداقل نقص عضو داشته باشه فکر کنم دومی جیگر سوز تر باشه موضوع ندارم(الان میگم این سادیسمم رد کرد رسیده به جنون)

دخترکم شما چرا اینگونه خشمگین به ما مینگری؟؟مگر ما چگونه سخن گفتیم گاهی درصد خشونتمان هجوم می اورند به ما فقط همین فرزندم شما سعی در حفظ آرامش روح خود داشته باشید(یاد این مادر روحانیا افتادم)
پاسخ kimia : آها اینکه گفتی دوسش داری یعنی یه خط روش بیفته کتلتم:دی
ممنون
.....
آها...باشه(خبیث)یه ایده اومد تو ذهنم مینویسمش(هاهاهاها)
فقط اگه بنویسشم دهنم(بوووق)
چون اگه بزارمش تو وب میگن سیر کنفه یکونیه دابل به عهده منه(نیشخند)
....
هاهاهاهاهاها
عاشق این طرز حرف زدنتم...
(دقیقا...کر خودشونی)
donya
دوشنبه 23 مرداد 1391 04:25 ب.ظ
پاشو بیا دیگههههههههههههه
پاسخ kimia : اومدم
donya
دوشنبه 23 مرداد 1391 04:25 ب.ظ
یاد دیروز افتادم.
کیمیا من هرکار می کنم نمی تونم از فکر اون لباس عروسه بیام بیرون. خیلی قشنگ بود. یجورایی همون مدلی بود که من میشه دوسش داشتم. کاملا ساده و در عین حال قشنگ. مخصوصا از همه بیشتر اینو دوست داشتم که روی بالا تنش هیچ نگینی نداشت جز اون یه گوشه.
کاش عکس می گرفتیم ازش
پاسخ kimia : آره خیلی قشنگ بود...
میگم یه مدلی بود که همیشه هست...
حالا ایشاا...که عروس شدی حتما همین و بخر:دی
اره خری دیگه(نیشخند)
donya
دوشنبه 23 مرداد 1391 04:23 ب.ظ
بیچاره امیرعلیم بچشو نمی بینه
پاسخ kimia : خب بسه دیگه
donya
دوشنبه 23 مرداد 1391 04:21 ب.ظ
راستشو بگم از اون چیزی که ت. ذهنم بو ملایم تر بود. اونجوری که خودتو سارا هی می گفتین نخونمش انتظار داشتم هیونگ از اول تا اخر شکنجه شه.
ولی گریم گرفت دلیلشم خودت می دونی. هم داستان تاثیر گذار بود هم....
پاسخ kimia : آره بابا ملایم وبد:دی
وا مگه مریضم...
من داستانام در همین حده حالا شاید یکم بیشتر:دی
بله بله:(
donya
دوشنبه 23 مرداد 1391 04:18 ب.ظ
بیا در مورد اخر داستان نحرفیم
پاسخ kimia : باشه:(
donya
دوشنبه 23 مرداد 1391 04:17 ب.ظ
الهییییییییییییییییییییییییی اون مرتیکه گه ماشینشو دستکاری کرد دستش بره زیر ساتور. ایشالا تریلیه بیست چهار چرخ از روش ده بار رد شه. الهی پرتش کنن جلو گرگای وحشی تا ذره اخر گوشتشو بخورن.
من قول می دم بچمون که بزرگ شد بره از اونایی که باباشو ازمون گرفتن انتقام بگیره (زجه زدن)
پاسخ kimia : نه بابا...گفتم کادر فنی چک کرد!مثل مقصد نهایی اتفاقی بود کاملا
هاهاهاها..بیچاره مرده(قهقهه)
آره خوب میکنه
donya
دوشنبه 23 مرداد 1391 04:14 ب.ظ
عزیزمممممممممممممممم
فک کن یه نی نیه پسر. هرچند دخترو همه جوره ترجیه میدم ولی نی نیه پسرم خیلی بانمکه. مخصوصا که به باباش بره دیگه هیچی
پاسخ kimia : هاهاهاها...
پکیدی نه؟؟!!!!
آره خب...باباش تو حلقم
donya
دوشنبه 23 مرداد 1391 04:14 ب.ظ
اخیییییییییییییییییییییییییییی
تولدش بود؟ چقد زن خوبی داره براش تولد گرفته بعد باهاش بچه گونه حرف میزنه من عاشق دختر داستانتم
پاسخ kimia : آره خب...
منم بودم عاشقش میشدم..
ولی داشتم مینوستم حس کردم دختره شبیه خوکچس:دی
donya
دوشنبه 23 مرداد 1391 04:12 ب.ظ
خب بریم سراغ داسی تان:
الهی من قربون اون رانندگیش بشممممم
ای جونم. کیمیا تو لباس مخصوص مسابقع تصورش می کنه از ذوق میپاچم تو در و دیوار
پاسخ kimia : بریم:دی
خدانکنه
اره خودم تصور کرم که پکیدم(هق هق)
donya
دوشنبه 23 مرداد 1391 04:10 ب.ظ
من برگشتن کردمندی
خوبی؟ چه خبرا؟ شارژ نداری؟ چرا؟ مگه دیروز شارژ نخریدی؟
کیمیا کلی راجه به اسمی که می خواستم روتون بذارم فک کردم. چندتایی پیدا کردم ولی از هیچ کدوم خوشم نیمد. تصمیم گرفتم بیخیال اسم مستعار شم دی:
پاسخ kimia : اهرین
ممنون شما خوبی؟
سلامتی...شما چه خبر؟
نه شاید امروز خریدم
نههههههههههههه
بزار دیگه
فرشته (hyuna)
دوشنبه 23 مرداد 1391 12:28 ب.ظ
کیمیا یدونه از این سادیسمیا برای هیون بنویس
باشه باشه باشه؟؟؟؟؟؟؟
بسی خوشحال گشتیم فرزندم تا باشد اینگونه روایتها درباره شخصیت هیون جونگ نوشتن کنید
.
.
.
کیمیا دلم برات تنگولید الان میام بهت اس میدم
پاسخ kimia : موضوع بده مینویسم(نیشخند)
هاهاهاهاها جملروووووووووووووووو
.
.
.
.
فدات منم...
شارژ ندارم(گریه)
فرشته (hyuna)
دوشنبه 23 مرداد 1391 12:25 ب.ظ
میگم این هیورین اینقدر خنگ نمیدونه وقتی حامله هست نباید چنگ به دلش بزنه(نیشخند)
باز تو نیستی من اومدم در خلوت شلوغی خودم میکامنتم
(الان میدونم میگه خب یه اس میدادی یا تک مینداختی فرشته)
بلههههههه و این گونه بود که هیونگ قرین رحمت گشت(البته دور از جونش)
من یه فیلم دارم فیلمشم معروفه بیشتریا دیدن خیلی قشنگه توهمین موضوع هست تقریبا ولی ترکیدشم یعنی فک کنم نزدیکه 4 باری دیدمش وایی یاده فیلم خارجیام افتادم ذوقیدم دوست دارم برم بازم ببینمشون همشون اکشن و خشنو پلیسی و از این قبیل هستن اصلا عاشقانه اینا ندارم یا کمدی باشه هیییییییی من فیلم جدید میخوااااااااااااااااااااام
پاسخ kimia : عاشق این جمله شاعریاتم که میگی(درحقیقت خودتم نمیفهمی که چی میگی)
دورازجونش(نیشخند)
بابا از این فیلما داری بده ماه ببینیم دیگه فری
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر



نمایش نظرات 1 تا 30