تبلیغات
SS501 short stories - puzzle-end
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

یکشنبه 22 مرداد 1391 :: نویسنده : n@rges 501

سلام عزیزکای دلم

خوبید؟

قسمت آخرو آوردم

میدونم خیلی داستانم بد شده بود خودم میدونم

به دو دلیل هم رمزیش نکردم یکی واسه اینکه خیلیهاتون گفتید نکنمش

و دومیش اینه که چون داستان آخرم تو این وبه دیگه اینجا نمیداستانم

و فقط  میامو داستاناتونو میخونم

بازم ببخشید که دیر گذاشتمش واقعا معذرت میخوام حالم یکم روبراه نبود الان خوبم

بپرین ادامه که دیگه تموم میشه و منم زحمتمو کم میکنم

bdny3402mdiybu21mn2s.jpg

روی صندلی کنار میز نشسته بود...ارنجشو روی میز اتاق بازجویی گذاشته بودو با کف دستش کف دست دیگشو لمس میکرد.......

یونگ سنگ از خستگی نفس عمیقی کشید و نگاهی به دوروبر انداخت....تو چشماش خستگی کاملا مشخص میشد

در اتاق بازجویی باز شد...... اندکی از نور بیرون وارد اتاق شدو جونگ و هیونگ با هم وارد اتاق شدند......

یونگ سرشو انداخته بود پایین و بدون اینکه احساس ندامت یا ناراحتی داشته باشه به کف زمین خیره شد

هیونگ وقتی قیافه ی خونسردشو دید عصبانی شد اما به روی خودش نیاورد....نفسشو داد بیرون و روی صندلی روبروی یونگ نشست

هیونگ با عصبانیت گفت:

چرا از اول بهمون دروغ گفتی؟چرا طوری وانمود کردی تا فک کنیم از مرگش ناراحتی و عصبانی شدی؟

جونگ کف سالن اتاق شروع به قدم زدن کرد و لبخند مرموزی زدو اروم گفت:

با خودت چی فک کردی؟فک کردی چون منو هیونگ تنهایی قراره پرونده رو حل کنیم و از تجهیزات کمی برخورداریم نمیتونیم قاتل هیونو پیدا کنیم؟

پوزخندی زدو ادامه داد:

فقط خیلی دوس دارم بدونم واقعا قصدت انتقام از هیون بوده یا چیز دیگه ای هم بوده

یونگ بلند زد زیر خنده ......بلندو بلند تر میخندید.....صداش بقدری بلند شد که کل اتاقو بلرزه دراورد.....

هیونگ اخمی از سر کنجکاوی رو پیشونیش شکل بست

جونگ از تعجب سر جاش ایستاد روشو سمت یونگ چرخوندو با تعجب بیشتری نگاش میکرد

یونگ خندش متوقف شد......چشماشو بستو با لحنی تمسخر امیزی که هنوز خنده توش واضح بود گفت:

آقای پارک جونگ مین.......بنظر خیلی بخودت افتخار میکنی که تونستی منو دستگیر کنی .....خیلی جالبه .......فک میکردم زیرکتر باشین و زودتر به این موضوع پی ببرین......راستش دلم میخواست زودتر گیرم بیارین.....چون توقع بیشتری ازتون داشتم

هیونگ:میخوام بدونم چیزی که ما بهش پی بردیم درسته یا نه؟

یونگ با با حرص و صدایی که عصبانیت زیادی رو نشون میداد گفت:بقدری از هیون متنفرم که اگه دوباره برگردم به قبل از قتلش همون کارو تکرار میکنم

لحن صداشو محکم تر کردو ادامه داد:

کجای دنیارو دیدین که دوست ادم بهش از پشت خنجر بزنه؟منو هیون از بچگی باهم خیلی صمیمی بودیم......

جونگ سمت یونگ نزدیک شدو کنار هیونگ ایستادو محکم گفت:قتل خانم لی  ایون هم کار تو بوده؟منظورم دوس دختر سابقت

یونگ با شنیدن اسم دوس دختر سابقش تو چشاش اشک جمع شد ......چن بار اسم لی ایون تو مغزش زنگ خورد.....قطره اشکی سعی به بیرون اومدن از چشمش داشت ..... با بغضی که تو گلوش به تازگی جمع شد  با کنایه گفت:

دوس دختر؟هه.........دارم کم کم پی میبرم باهوشتر ازونی بودین که فکرشو میکردم... هیونگ :گوش میکنیم ..........لحظه ای مکث کردو ادامه داد:

میخوام تمام ماجرا رو گوش بدم و ازین بابت مطمئن بشم .......باید اعترافاتتو ثبت کنیم

یونگ پشتشو به صندلی تکیه داد و نفسی کشید وچشماشو روهم فشار داد و سرشو کمی بالا گرفت....وقتی مطمئن شد اشکش خشک شده چشماشو باز کردو به هیونگ نگاهی انداخت با جدیت گفت:

دوتا از بهترین افراد زندگیمو با دستام نابود کنم

ارنجاشو دوباره گذاشت روی میز و خودشو کمی خم کردو انگشتاشو لای هم قلاب کرد و با ناراحتی ادامه داد:

یکو نیم سال پیش بود .......منو لی ایون و هیون توی اشپزخونه ی رستوران باهم کار میکردیم...........من عاشق لی ایون شده بودم در واقع هردومون عاشق هم شده بودیم.......هیون همیشه بین ما بود .....هیچوقت بروی خودشو نمیاورد اما میدونستم اونم عاشقشه و قصد داره اونو از من دور کنه....از طرز نگاهاش متوجه میشدم ....اما به ایون اعتماد داشتم ......میدونستم هیچوقت بمن خیانت نمیکنه....

اب دهنشو قورتی داد و صداشو کمی صاف کرد و ادامه داد:

یه شب هر سه ی ما به یه بار رفتیم......همش میرقصیدیم و مشروب میخوردیم......هیون تا جایی که میتونس مست کرده بود........و یه گوشه ی بار روی صندلی نشسته بود بطری  تو دستش بودو مدام سر میکشید و دوباره بی حال توی دستش محکم میگرفت به اطراف نگاه میکرد.......

منو ایون بین دختر پسرای دیگه باهم مشغول رقص بودیم و خندون بدون اینکه باطرافمون توجه کنیم فقطو فقط باهم خوشگذرونی میکردیم......هیون به ما زل زده بود و گاه گداری پوزخندی میزد و مرموز نگاهمون میکرد

گرم رقص بودم که گوشیم بصدا دراومد ........گوشیمو جواب دادم .از بیمارستان بود.......بهم گفتن مادر بزرگم توی بیمارستان بستریه..........به ایون گفتم هیونو به خونه برسونه چون با اون وضع نمیتونس رانندگی کنه..........خودمو سریع به بیمارستان رسوندم ........

یونگ با اینکه اشک تو چشمش جمع شده بود لبخند تلخی زدو اروم و لرزون گفت:

بهم اشتباهی زنگ زده بودن البته بعدا متوجه شدم زیر سرهیون بوده......تا متوجه ی بی اساس بودن قضیه شدم سریع خودمو به بار رسوندم.....دم در بار بودم که دیدم هیون خوشحال بدون اینکه ذره ای مستی توش مشخص باشه در حالیکه دستشو دور گردن ایون حلقه کرده بود از بار بیرون اومدن......داشتم اونارو از توی ماشین میدیدم که تا چه حد خوشحالن.........خشممو با مشت کردن دستم بروز ندادم .....چشام از عصبانیت سرخ شده بود..اما خواستم ببینم ایون واقعا میتونه بهم خیانت کنه یا ......

یونگ انگشتای قلاب شدشو محکمتر فشار داد.........دندوناشو میفشردو با لحن عصبانی و خشمگینی ادامه داد:

وقتی تعقیبشون کردم باهم رفتن تو یه خونه ........خونه ی ......خونه ی ایون.......

هیون از ماشین پیاده شدو درو واسه ایون باز کرد همدیگرو عاشقانه بوسیدنو و بسمت در رفتن.......دلم میخواست درماشینو باز کنم و همونجا هر دوشونو بکشم......اما منتظر موندم با خودم میگفتم همه ی اینا خیاله.....نمیدونم چرا ولی هنوزم به ایون اعتماد داشتم......

ایونو هیون هردو داخل رفتن.......خونش خارج از شهر بود ......اما ازونجاییکه رمز خونه ی ایونو داشتم میتونستم راحت وارد خونش بشم.......کمی صبر کردم.......چراغا خاموش شدن.........بقدری با انگشتم کف دستمو میخاروندم(از حرص و از روی عادت)که پوستش کنده شد.......اصلا متوجه ی خونیکه از کف دستم بیرون میشد نبودم...........

10 دقیقه ای میشد که بیرون خونه منتظر ایون بودم......طاقت نیاوردم....گوشیمو دراوردمو به ایون زنگ زدم....صدامو صاف کردم تا متوجه ی چیزی نشه......ازش پرسیدم:

کجایی عزیزم؟هیونو بردی خونش؟......با خونسردی جواب داد:اره....رسوندمش الانم توی خونه ی خودمم....کی برمیگردی؟

بهش گفتم:بهم اشتباهی خبرو رسوندن.....الان توی خونه ی خودمم

تقریبا تموم شبو پشت در منتظرش بودم تا بیرون بیاد....با خودم گفتم اگه داخل برم ممکنه چیزی ببینم که مجبور بشم همونلحظه هردوشونو بکشم.....

ساعتای 6 صبح بود که هیون از خونه بیرون اومد.......دوباره همدیگرو عاشقانه بوسیدنو هیون سوار ماشینش شد......هنوز لحظه ای که ایون براش دست تکون میدادو فراموش نکردم ماشینم پشت درختا پارک بودو هیچکدوم متوجه ی من نبودن.......همینکه هیون براه افتاد منم پشت سرش راه افتادم.......با گوشیم به چن نفر زنگ زدم و گفتم تا میتونن هیونو کتک بزنن.....خودمم رفتم رستوران

هیونگ اخمی کردو گفت:پس کار تو بود؟یکو نیم سال پیش انجل میگفت هیونو وسط خیابون کتک میزدن...

یونگ اب بینیشو کمی بالا کشیدو سرشو بمعنی مثبت تکون داد......با اندوه ادامه داد:

فردای اونشب ترمز ماشین ایونو دست کاری کردم و تصادف کردو مرگ مغزی شد

اما برای هیون کلی نقشه ریخته بودم.....طوری وانمود میکردم که دوست صمیمیشم.......اما خیلی سعی داشتم تا بلایی که سرم اوردو سرش بیارم......ولی هیچوقت وجدانم این اجازه رو بمن نمیداد....دنبال نقطه ضعفش بودم.....نقطه ضعفش مست کردنش بود.....وقتی مست میکرد نمیتونس راحت قیافه هارو تشخیص بده....یه شب خودمو بشکل انجل درست کردم......نزدیک ویلاش منتظرش بودم میدونستم اونجا میاد.......وقتی منو دید نتونس تو اون تاریکی قیافمو تشخیص بده.......با عینک افتابیم چشمام مشخص نبود.....ایستادو تو ماشینش نشستم...........هیون بازم مست کرده بود.....رفتیم داخل خونش........وقتی لباسامو دراوردم تازه فهمید منم.......اسلحمو رو پیشونیش گرفتم و بهش توضیح دادم که فهمیده بودم با ایون رابطه داشته.......جلو پام زانو زدو التماس میکرد تا نکشمش.....اما سریع شلیک کردمو از خونه بیرون زدم......طوری وانمود کردم انگار بازوم اسیب دیده.....

 هیونگ:گلوله ی اولو خارج از شهر کردی تا مارو گمراه کنی و دنبال کسی باشیم که بازوش اسیب دیده......پس برای چی لباسای انجلو پوشیدی؟با خودت نگفتی اونکه حتی یه خراش هم روی بازوش نیست چطور ممکنه گلوله خورده باشه؟

یونگ لبخندی زدو ارومو شمرده گفت:راستشو بخواین من اصلا قصد نداشتم تا مثل انجل خودمو درارم......اما تنها راهی بود که میتونستم هیونو گمراه کنم .....

هیونگ:قضیه ی گوشواره ها چی بود؟چرا لباس حجاب میپوشیدی و تو مزایده شرکت میکردی؟؟

_هیون بمن گفته بود تا برای تولد انجل چیزی بخرم.....خیلی لجم گرفته بود با اینکه زن داشت اما با یکی دیگه رابطه ی نامشروع داشت...وقتی به این فک میکردم که با لی ایون هم رابطه داشت خونم بجوش میومد......تو مزایده شرکت کردم چون چنین چیزی رو برنامه ریزی کرده بودم.....نمیخواستم خودمو لو بدم.......چند بار دیگه هم بهمین صورت برای انجل هدیه میخریدم...چن روز پیش کیف انجل رو قاپیدند....دنبالشون رفتم و کیفو ازشون پس گرفتم.......وقتی اون گوشواره هارو توی کیفش دیدم خوشحال شدم و یه لنگشو برداشتم و کیفو بهش پس دادم.....

جونگ:اقای هو یونگ سنگ چن روز بعد دادگاهی میشی امیدوارم مجازاتت سنگین نباشه.....

..........................................................................................................

زمان حال:

جونگ همونطور که لبخند محوی روی لب داشت به دریا خیره شده بود

_خوب شد اونروز بحرف چو عمل کردم و برای اطلاعات به رستوران برگشتم

وقتی پرونده ی تک تک اشپزارو بررسی کردم با دیدن لی ایون که بقتل رسیده بود به یونگ شک کردم.....برام جالب بود چرا دونفر از اشپزا مشکوک بقتل رسیدند......وقتی بیشتر بررسی کردم فهمیدم تصادف کرده ...رفتم پیش تعمیر کار خودرویی که ایون همیشه برای سرویس کردن پیشش میرفته..تا یادش اومد جونم دراومد.......اون گفت درست روز قبل مرگش برای سرویس اومده بوده......یادم اومد تو پرونده ی یونگ نوشته شده بود دوشغله........شغل سابقش تعمیرکار خودرو بوده..و این شکمو به یقین تبدیل کرد

هیونگ:کارتو بنفع احسنت انجام دادی.......

......................................

یونگ به حبس ابد دچار شد........سما و کیو باهم ازدواج کردند و انجل تا زمانیکه زنده بود بایاد خاطرات هیون زندگی میکرد.....

تمام ارثی که از هیون برای سما بجا مونده بود رو به یک موسسه ی خیریه اهداکرد.....

.

.

.

.

ببخشید که خیلی داستان مسخره ای بود به بزرگی خودتون ببخشید

 

پایان





نوع مطلب : five members، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 13 شهریور 1391 12:40 ق.ظ
sharmande dir omadam aji
kar dashtam
darsa ke hesabi dargireshonam
ta 21 om ke kelasam tamom she harroz miram kelas bad az onam ke barnamei nadaram ta uni baz she
vali vaghean ali bod kelasa
mikham edame bedam ieltsam ham begiram age khoda bekhad
vali vase dastan neveshtan aslan hes nadaram
bayad ye rahatie fekro khiale dorosto hesabi dashte bashi ke man nadaram
kolli khastam
dar avaz to minevisi man mikhonam halesho mibaram
to benevisi engar man neveshtam
mano to nadarim ke darim?
n@rges 501 دشمنت شرمنده
اها پس خیلی سرت شولوغه
جدا؟پس کیف میداده این درسا
منم میخاستم برم همش اینروز فردا میکردم تا اسباب کشی کردیم بعدش کلی موشکل پیدا شد و درگیریهای عجیب واس همین نشد برم کلاس و تابستونمو با کارای بیهوده حروم کردم
ایشالا سرت خلوت میشه من موخوام داستاناتو بخونم داستانای مزخرف منو خوااااااااااااااااااااااااهشا با داستانایی ک خواهی نوشت نه مقایسه کن نه مخلوط
تو بهترین میشی بهت قول میدم
ولی درکل منو تو نداری اجی
یکشنبه 12 شهریور 1391 11:47 ب.ظ
midonam chi migi
rastam migi
mamolan mamana hamin modelian
pesara ham ke dg nobaran
vali khob to tanhaiton
vaghti ammat nist
khodet behtar midoni
belakhare bad az 1 maho khordei dare miad
ye kocholo bayad romantic bashi ya na
?
hiche hich ke nemishe
mikhore to zoghesh barmigardeha
n@rges 501 جهنم برگرده(بازم مجازی بود ته دلم نیس)
بیا مهری بحثو عوض کنیم از درسات چ خبر؟
کلاسات کی تموم میشن؟
تا چ حد پیشرفت کردی؟
الان سرت خلوته ؟تا بتونی داستان بنویسی؟
یکشنبه 12 شهریور 1391 11:34 ب.ظ
vaaaaaaaaaaaaa
ajab adame ajib gharibie
na taghiresh ke nemishe dad
vali goftam vase tanavo va inke harcheghadram onja behesh khosh gozashte bashe
to alan moghe bargashtesh ye kari koni ke hesabi khoshesh biado kesel nabashe az bargashtanesh
to behtar midoni chi dost dare
harmardi ye gheleghi dare akhe
kholase migam sadeye sade barkhord nakon
n@rges 501 اره خب راستش اگه عمه ام نمیبود خیلی بهتر بود کلا فضارو میتونسم رمانتیک کنم میدونی بیشتر دوس داره تنها باشیم تا براش جشن بگیرم اما جلو مادرش بدش میاد ازین کارا و میخاد کوچیکم کنه و بزنه تو ذوقم بدتر عممه ک خیلی در تکاپوئه که جلوی هر کاری ک میکنمو بگیره مثلا میخام یه چیزی بخرم میگه میخای چیکارش بعدا بخر یا بدتر امروز بزور تونستم بیام خونه مادرم جلو همه بهم گفت :ینی چی همین چن روز پیش برگشتی لازم نکرده بری همینجا میمونی
منم با خنده گفتم میرم ولی وقتی داوود برگرده بس دلم براش تنگ شده دلم نمیاد برم خونه مامیم یه چن ماهی پیشتون میمونم اینطوری شد ک راضیش کردم تازه خلاصشو گپفتم برات
یکشنبه 12 شهریور 1391 11:22 ب.ظ
vaghean?
az inkara khoshesh nemiad?
mage mishe marda az inchiza khosheshon nayad
baziashon khosheshon miad ke hich zafam mikonan
vali onghadr ghoror darano todaran ke ro nemikonan
hala in aghaye shoma az chi khoshesh miad pas?
n@rges 501 اصلااااااااااا
نمیدونم از هیچی خوشش نمیاد
تمام تلاششو میکنه بزنه تو ذوقم
گفتم تفکرش سنتیه یادته؟
منم ترجیح میدم باهاش همونطور ک دوس داره رفتار کنم و تغییرش ندم چون خیلیا رو دیدم ک خواستن تغییر بدن اما زندگیشون خرابتر شد
یکشنبه 12 شهریور 1391 11:14 ب.ظ
ey divane
cheghadr manfii to
manzoram karaye khob khob bod
masalan vase bargashtanesh ye jashne kocholo begiri
ye chandta nameye khoshgel barash benevis o bego moghei ke delam vast tang mishode mineveshtam vasat
va az injor karaye jaleb dg
n@rges 501 کککککک
ایششششششش جشن؟
همچین بدش میاد ازین کارا
کلا ازین کارا بدش میاد بهم میخنده مسخرم میکنه منم باهات شوخی کردم
اصلا ادم منحرفی نیستم
اون زیادی سادس ذائقش اینطوریه
یکشنبه 12 شهریور 1391 11:08 ب.ظ
kam harf shodi narges
barnamat chie vase bargashte aghaton?
n@rges 501 کم حرف شدم؟
اووووووم خجالت بکش هنو مجردی
بگم چشمو گوشت باز میشه برام بد تموم میشه(نیس چشمو گوش بسته ای)
حالا خجالتو کنار بذاریم راستش خب راستش
اووووووووووووووووووم
هیچی(خجالت)
راهنماییم کن(مشاور مهری)
یکشنبه 12 شهریور 1391 11:01 ب.ظ
divonei bekhoda
chetori mitoni intori begi akhe
bezar man davodo bebinam ye hali az to begiram ke nago
dokhtare bad
chera dirtar miad?
n@rges 501 میدانیم بسیار دیوانه ایم(از جونگ سرایت کرده بهم نیس خل وضعه داداشم)
بیا ب داوود بگو اگ یه درصد از حرفاتو باور کرد
دیرتر نمیاد من فک کردم این هفته میاد نگو منظورش هفته ی بعد بوده
یکشنبه 12 شهریور 1391 10:52 ب.ظ
barikallaaaaaaaaa
ishala manam miam yeroz
hesabi khoshhalia na?
hala ke davod nist ghadresho midoni
shanbe che saati miiad?
n@rges 501 گریههههههه بعداز اخرین اسی ک بهت زدم بهم زنگید گفت منظورش شنبه ی این هفته نیس هفته بعده
(گریه مجازی بود خوشحال شدم خونه مامیم راحتترم جدی میگم حس مجردی بهم دس داده شدییییییییییید )
یکشنبه 12 شهریور 1391 10:47 ب.ظ
eeeeeee chera?
khob injori ke basi sakhte
khone mamani hanoz?
namard rafti khosh gozarondi vase khodet hesabia na?
koja raftin ba bacheha?
n@rges 501 اره خب ولی نیازی هم نیس بهش (یاهو رو میگم)برگشتیدم خونه ی خودم تازه امروز دوباره اومدم
راستش خوش گذشت خوب بود اما نه باندازهخ ای که توهم باشیز
رفتیم یه فضای سبز
یکشنبه 12 شهریور 1391 10:40 ب.ظ
salam
man hastam
chera nemiay yahoo aji?
n@rges 501 سلاااااااااااااااام اومدی؟
فک کردم نمیای
یاهومو ریمو کردم الان بسی پشیمانم چون نیازمندم بهش رفتم برنامشو گرفتم نصب نمیشه
چهارشنبه 1 شهریور 1391 02:38 ق.ظ
bebakhshid havasam nabod javab bedam
in mosabegharo webe stories gozasgtehan.webe maryam

harbar mosabeghe beyne dota webe.harkodom 3 ta dastan midan .6 rozam be bache ha vaght midan dastanaro bekhonan onvaght ray midan ke kodom behtar bode
bad in barande ha fek konam miran marhaleye bad
n@rges 501 اهان
ممنون بابت اطلاعاتت عزیزم
چهارشنبه 1 شهریور 1391 01:33 ق.ظ
na azizam bayad dastani bashe ke to web gozashte shode basheo tamom shode bashe
.negaran nabash island ghashange
bebin nari ye poshe besaz onvaght har ghesmatet to ye safhe word bashe.ke vaghti bache ha bazesh mikonan ghesmat ghesmat bashe,na hamasho berizi to yesafhe ha.khastashon mishe bekhonan
badesham inke bayad zipesh koni.ro poshe dastanet click rast kon gozineye send to baz kon onvaght compressed foldero bezan zip mishe khodesh
on vaght boro in adress ke midam inja uploadesh kon.
zomgupload.com
n@rges 501 مرسی عزیزم
باشه عزیزم ممنون از راهنماییت
فردا برات خصوصی میذارمش اگ خواب نداری و وقت داری میشه موضوع این مسابقه رو باز کنی واسم چون نفهمیدم چ مدلیه از همه وبا هست ؟
البت اگ خوابت میاد فردا توضیح بده عجیجم
چهارشنبه 1 شهریور 1391 01:18 ق.ظ
ajiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii man vaght nemikonam dastane khodamo save konam.khodet save kon uploadesh kon linkesho baram bezar.ziad vaght nemigire.soraate netetam paein bashe bishtar az 5 min tol nemikeshe
n@rges 501 الهی...
فقط یچیزی اپلودش مث اپلود عکسه؟
مسخرم نکن واس این سوال چون خودت میدونی دیگه چی بگم اخه؟
حالیم نیس اینچیزا..
اون داستانم ک خیلی قلمش بده میخوای یکی تازه بنویسم درحال نگارشه اونو بذارم ها؟یا باید تموم شده باشه؟
چهارشنبه 1 شهریور 1391 01:07 ق.ظ
na azizam 3 ta dastan bayad az web entekhab konim man mikham yeki az dastanaye to bashe dastane islandet khobe
hamono save kon baram email kon.bash?
n@rges 501 خب الان ک یاهو ندارم
وگرنه میل میکردم
نمیتونی خودت پیج ب پیج سیو کنی؟
ببخشید زحمتت هم میشه ولی یاهو ندارم چجوری میل کنم؟
چهارشنبه 1 شهریور 1391 01:02 ق.ظ
migam aji bebakhsid keshondamet injaha aghlam naresid ba hamon sms begam
migam mikhai to mosabeghe beyne weba sherkat koni?
n@rges 501 ههه عیب نداره خیلی دلم برات تنگ شده بود
میخاستی با یه اس تموم کنی؟
...
مسابقه؟بنظرم داستانم ارزش مسابقه رو نداره ولی به امتحانش می ارزه
میترسم هیچ رای نیاره سرخورده بشم
چهارشنبه 1 شهریور 1391 12:54 ق.ظ
هستی نرگس جان؟
n@rges 501 سلام عزیزم هستم
دوشنبه 30 مرداد 1391 10:04 ق.ظ
سلااااااااااااااااام
دخملو مگه تو نمیخوای داستان جدیدتو بذاری؟
میدونم اینجا نمیذاری ولی بذار دیگهههه
من حسابییییییی منتظرماااااااااااااا
به ایده ی منم فکر کردی؟
خصوصی رو میگماجون من
حالا به هر حال منتظظظظرررررررررررمممممممم
بووووووووووووووووووووووووس
n@rges 501 باشه عزیزم حتمنی میذارم تا اخر همین هفته
فکر کردم بابت خصوصیت باشه هر چی تو بگی عسلکم
بوووووووووس
شنبه 28 مرداد 1391 11:13 ب.ظ
میشه آدرس چند تا وب داستان نویسی خوب رو بهم بدی؟؟
و البته آدرس وب هایی که می خوای اونجا داستان های خودت رو بزاری
n@rges 501 ...
شنبه 28 مرداد 1391 11:12 ب.ظ
میشه آدرس چند تا وب داستان نویسی خوب رو بهم بدی؟؟
و البته آدرس وب هایی که می خوای اونجا داستان های خودت رو بزاری
n@rges 501 خب راستش من زیاد داستان نمیخونم
و زیادم دنبال این وبا نیستم اما وبی که زیاد سر میزنمو نویسنده های فعالی داره just-ss501.mihanblog.com/
اینه
وبایی هم که قراره داستان بعدیمو توش بذارم ایناس
korean-stories-2012.mihanblog.com/
و
tsff.mihanblog.com/
جمعه 27 مرداد 1391 11:09 ب.ظ
نچچچچچچ نمیشههههههه کیووووووووو عخشمممممممممممممممممم
من فداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش
چرا دیگه اینجا نمی داستانی؟؟؟
n@rges 501 پس عشق کیویی.....
منکه اخر از همه دوستش دارم اول جونگیو میدوستم
چون زیادی وب خلوت شده و سوتو کوره مث قبل نیس
پنجشنبه 26 مرداد 1391 01:52 ب.ظ
عاااالی بووود
ولی اصن خوشم نیومد که یونگی قاتل بود
یونگی بادفا ترین عضو گروهه قاتل نبید گریهههههه
راستی خیلی وقته خوندما
به خاطر اون نامه کیو حوصله نداشتم نظر بزارم
n@rges 501 مرسی عجیجم
ههه خب دیگه اینجا یونگیم یکم تیریپ بچه منفی برداشته بود
الهییییی
منم نامشو دیدم یکم ینی یخورده حالم گرفت
خودتو زیاد درگیرش نکن عچقم
پنجشنبه 26 مرداد 1391 12:43 ق.ظ
هستی؟
نیستی؟
همینجوری اومدم احضار وجود کنم!
n@rges 501 نه
نیستم
ههه دیوونه
چهارشنبه 25 مرداد 1391 09:44 ب.ظ
آره گذاشتم
n@rges 501 یه چن دیقه دیگه میام بخونمش
چهارشنبه 25 مرداد 1391 09:44 ب.ظ
چه معجزه ای؟
*به نت وصل شدم(خوشحال)
n@rges 501 بههههههه
پس بسلامتی خانومی
چهارشنبه 25 مرداد 1391 09:42 ب.ظ
همش میترسم درارد...
n@rges 501 چی دراد؟دخمل چقد رمزی میحرفی؟
من برم شام بخورم برمیگردم باوووووووش؟
چهارشنبه 25 مرداد 1391 09:40 ب.ظ
خب خداروشکر
تو هارت تو هارت داستانیدم
درباره هیونه
n@rges 501 الان گذاشتیش؟
چهارشنبه 25 مرداد 1391 09:39 ب.ظ
الو نرگس؟
جییییغ
دلم میخواد خفت کنم!
n@rges 501 هستم گلمممممممممم
چرا خب؟
چهارشنبه 25 مرداد 1391 09:38 ب.ظ
نیستی؟
n@rges 501 چرا هستم
چهارشنبه 25 مرداد 1391 09:32 ب.ظ
نرگس معجزه شد!!!!!
n@rges 501 چه معجزه ای؟
سه شنبه 24 مرداد 1391 11:06 ب.ظ
خوبه دیگه!
...
جوابم که نمیدی!
...
فلفل میای یا نه؟!!!!
....
اههههههه(عصبی)
n@rges 501 الهیییییی باور کن خواب بودم حالا کجا
رو مبل تک نفره دولا سه لا شدم خوابم برده دقیق زمانیکه مامنم داره خاطره تعریف میکنه به اوجش رسیده بود که صدای خروپفمو شنید
عصبی شد گفت عمرا اگه بیدارت کنم همونطوری خوابیده بودم با یه متر دهن بااااااااااااز
سحر بلند شدم از درد کمر دارم میمیرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30