تبلیغات
SS501 short stories - ALWAYS LOVE YOU - 8
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

سه شنبه 24 مرداد 1391 :: نویسنده : m@hsa

سلللللللللللللللللام

میدونم الآن دارین کلی فحش بهم میدین که چرا اینقدر دیر اومدم

آخه این چند روزه اصلا وقت نمیکردم بداستانم

شما به بزرگی خودتون ببخشید

خب دیجه برین بخونین

کیو سرشو خم کرد

فاطمه یکی محکم زد تو گوشش و گفت:2-3 ماه پیش خودت گفتی چیزی بین ما نیست

ولی همونی هم که بوده تمومه،تازه قرار شد تو حلقه بدست باشی و گیوری هم حامله

پس حالا برو کنار

مهسا:خدا به داد وقتی برسه که شما 2 تا ازدواج کنین

فاطمه:مهسا خفه شو

مهسا اومد جواب فاطمه رو بده که هیونگ دستشو گرفت و برد تو یکی از خونه های

آپارتمان که کسی اونجا نبود

ملیکا با آرنج و نیش باز زد به فرناز و گفت:ههههه بردش خونه خالی

مهسا:ببینم میون جونت حامله نشده یا قالت گذاشته که دست از سرم بر نمیداری؟؟

هیونگ:هیچ کدوم ولی تو دیشب شرطو باختی

مهسا یکم صداشو بالا اورد و گفت:اون فقط مال دیشب بود

هیونگ با لحن آرومی گفت:نه مال همیشه بود.........................بعد سرشو نزدیک برد و

برای یک لحظه مهسا رو بوسید،مهسا اومد حرف بزنه که هیونگ دوباره اونو بوسید

یونگ سنگ:هی تپل بیا بریم یه چیزی بگیرم بخوری

فرناز:نه ممنون ملیکا خریده،ملیکا جون خوراکی هام

ملیکا یه لبخند زد و گفت:آخی بیخشید نشد بخرم،اصلا تو چرا اینقدر میخوری؟! یه دفعه

دیدی ترکیدی ها

فرناز ملیکا رو چپ چپ نگاه کرد

ملیکا:غلط کردم

یونگ سنگ دستشو انداخت دور گردن فرناز و با خودش بردش

تو راه پله ها هیون با خنده به یونگ سنگ گفت:ولش کن خفش کردی

یونگ سنگ اول فرناز رو برد رستوران و بعد براش بسانی شکلاتی خرید و فرناز داشت تو

ماشین میخورد،وقتی فرناز بستنیشو تموم کرد

یونگ سنگ یه دستمال برداشت و گفت:نگاش کن ....نمیتونی درست بخوری؟؟

فرناز:چیه حسودیت شده؟؟

یونگ سنگ داشت دور دهن فرناز رو پاک میکرد دستش اومد رو لب فرناز

خم شد و خیلی آروم لباشو رو لبای فرناز گذاشت

فاطمه و ملیکا کنار هم واستاده بودن و بقیه رفته بودن

جونگ مین ملیکا رو چسبوند به دیوار و دستاشو گذاشت دو طرف سر ملیکا

جونگ مین:که نمیخوای برگردی؟؟

ملیکا:نه همچین قصدی ندارم

جونگ مین سرشو اورد نزدیک و گفت:هر جور راحتی فقط هر بلایی سرت اومد مقصر

خودتی،همین طور که جونگ مین داشت نزدیک تر میشد

ملیکا:هی جونگ مین غلط کردم میام

همون موقع جونگ مین چشماشو بست و نزدیک تر شد و برای یه لحظه ملیکا رو بوسید

بعد دستشو گرفت و با خودش بردش

کیو:هی فاطمه فکرشم نکن که بزارم اینجا بدون وسیله بخوابی

فاطمه:تو نمیخواد حرص بخوری،میرم هتل

کیودست فاطمه رو گرفت و گفت:دارم میگم برگرد

فاطمه دستشو کشید و گفت:ببخشید شما؟؟ به جا نمیارم؟

کیو با یه لبخند مسخره:کیم کیو جونگ هستم

فاطمه:نه منظورم این نبود،شما؟؟

کیو:گفتم که کیم کیو جونگ هستم

فاطمه:کیم کیو جونگ بخوره تو سرت

تقریبا 2 هفته از برگشتن بچه ها گذشته بود،یه روز همه دور هم بودن و داشتن

تی وی میدیدن که در خونه زنگ خورد...........هیون رفت درو باز کرد و بقیه ss رو صدا کرد

بعد از چند دقیقه ss با قیافه های تو هم برگشتن

ملیکا:کی بود؟؟

هاله:بهتون خبر دادن کشتی هاتون غرق شده؟؟

فرناز:بهتون خبر دادن kara دارن ازواج می کنن؟؟

مهسا:از کمپانی انداختنتون بیرون؟؟

روژینا:بهتون گفتن باید از پیش گل هایی مثل ما برین؟؟

کوانگ هیون:هیچکدوم،kara بودن......اومدن کارت های عروسیشو نو دادن

فاطمه:الهی،حتما شما هم شکست عشقی خوردین،حالا ناراحت نباشین بالاخره یکی

پیدا میشه که بخواد با شما لیته ها ازدواج کنه بعدشم فرناز که گفت kara دارن ازدواج

می کنن!!

کیو:بچه ها با شنیدن این خبر دلم ضعف رفت شما چطور؟؟

جونگ مین:منم همینطور

یونگ سنگ:دخترا برین یه شام خوشمزه برامون دست کنین

روژینا:چه پررو!!

مهسا:کلفت گیر نیوردین

فاطمه:معمولا وقتی به آدم خبر بد میدن از اشتها میوفنه،اینا برعکسن به اشتها میان

هیونگ:اینقدر حرف نزنین غذاتونو درست کنین

روژینا:زنگ بزنین از بیرون براتون غذا بیارن

فرناز:آره خوشمزه هم باشه

هاله:ترجیحا ایتالیایی باشه خیلی وقته نخوردم

هیون:بابا مردم از گشنگی بلند شین دیگه

دخترا تصمیم گرفتن یه غذا درست کنن که پسرا نتونن بخورن و بهترین غذا سالاد الویه

بود چون داخلش موادی داشت که هر کدوم از پسرا از یه کدوم بدشون میومد مثل:

تخم مرغ،هویج،سیب زمینی،رون مرغ و ...

وقتی غذا رو گذاشتن جلوی ss داشتن شاخ در میوردن

فاطمه:این یه غذای ایرانی به اسم سالاد الویه که توش:تخم مرغ،هویج،سیب زمینی،

رون مرغ و .... هست

پسرا با اینکه حسابی گرسنه بودن و سعی در پنهان کردن صدای شکمشون داشتن

ترجیح دادن به اون غذا لب نزنن،دخترا هم دلشون برای پسرا سوخت و زنگ زدن

تا پیتزا بیارن

شب موقع خواب پسرا زود تر رفتن تو اتاقا و تلاش میکردن که خودشونو بدبخت نشون

بدن،وقتی دخترا رفتن تو اتاقا و پسرا رو تو اون حال دیدن رفتن بغلشون کردن و

دلداریشون دادن

بالاخره روز عروسی kara  رسید،تو عروسی یه مرده اومد و 6 تا کارت عروسی دیگه

به ss داد........اسم داماد ها ناآشنا بود ولی اسم عروس ها 6elements بودن

ss تا مرز سکته رفتن و برگشتن

شب که شد پسرا حسابی مست کرده بودن و رفتن خونه،دخترا با بدبختی تونستن

پسرا رو ببرن تو اتاقشون

فاطمه خسته شد و افتاد کیو هم افتاد روش

کیو همون حرفی رو میزد که بقیه پسرا میزدن:لطفا از ازدواج نکن،از پیشم نرو

فاطمه:کیو اشتباه گرفتی من گیوری نیستم

یونگ سنگ افتاد تو بغل فرناز،کوانگ هیون رو لباس روژینا بالا اورد،جونگ مین رو لباس

خودش بالا اورد،هیون هزیون می گفت،هیونگ دست مهسا رو گرفته بود و گریه میکرد

بالا خره پسرا خوابیدن

صبح سر میز صبحونه پسرا حرفی نزدن،خواستن بلند شن که هاله گفت

هاله:دیشب چتون شده بود؟؟

ملیکا:اگه اینقدر عاشق kara بودین چرا گذاشتی ازدواج کنن؟؟چرا زودتر

دست به کار نشدین؟؟

جونگ مین:اگه نظر ندین نمیحرفم

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 1 خرداد 1392 02:39 ب.ظ
قسمت بعدیو میخوااااااااااااااااااااااااااااام
چهارشنبه 1 شهریور 1391 12:52 ب.ظ
اگه قسمت بعدی هم مث این دیر بذاری.........................................
m@hsa اوه اوه چه عصاب خرابی آجی
چشم زود میزارم
سه شنبه 24 مرداد 1391 10:46 ب.ظ
مهسااااااا
یه چیز بگم؟؟؟؟
من آخرین نظرمو خودم جواب دادم؛داشتی رمزتو میزدی نگاه کردم و یاد گرفتمببخشید من یه اونی بزرگه ی خیلی شیطونم....
چوموره چوزومیدا
دیگه این کار رو نمی کنم ققووول
بای .....من یه ببخت کوشولو ام
m@hsa هوم؟؟؟؟
بوگو
بله میدونم،دختر بدددددددددددددددددد
اونی بزرگه ی شیطون دیجه از این کالا نکن
حالا نمیخواد متاسف باشی
آورین
تو که الان من دارم جوابتو میدم کنارم نشستی،پس چی میگی بای؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میدونم بدبخت کوشولویی
سه شنبه 24 مرداد 1391 10:34 ب.ظ
سلاممممممممممممم دوباره
تو تو به من گفتی نمکات تموم نشن؟؟؟؟؟

تو به من توهین کردییییییییییی
گهر گهر گهر تا روز قیامت
m@hsa سلاااممممممممممم
من حالا الکی گفتم,تو ناراحت نشو
من؟؟؟؟
نه حالا ببخشید
سه شنبه 24 مرداد 1391 10:15 ب.ظ
سلام
خوب بود
خداحافظ
کوتاه؛مختصر و مفید
خواهش میکنم دست نزنید.میدونم چه آدم بانمکی ام
نه....جدا از شوخی خوب بود.
فقط من نمیدونم؛من که اینو قبلا خوندم....چرا دوباره اومدم اینجا میخونم؟؟؟؟؟
خدا حافظ دوباره(ههههه همه دوبار سلام میکنند من برعکسم)
ازطرف اونی بزرگه ی ببخت کوشولو
m@hsa علیک سلام
خداحافظ شما
آورین
هه هه هه بامزه،نمکات تموم نشن
هههههههه میسی آجی
منم نمیدونم والا
حالت خوبه آجی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میسی اونی بزرگه بدبخت کوشولو
سه شنبه 24 مرداد 1391 07:33 ب.ظ
سلام اجی مهساخوبی؟؟؟؟؟؟؟؟
m@hsa سلام سارایی،مرسی تو چطوری؟؟؟
سودا گفت سرما خوردی
سه شنبه 24 مرداد 1391 05:53 ب.ظ
bia nazar dadam
...
Yala harf bezan
...
m@hsa الان حوصله نداره
یه چند روز دیگه میحرفه
سه شنبه 24 مرداد 1391 04:57 ب.ظ
سلام اجی
دستت ندرده
بیچاره دخترا که باید این اس اس رو تحمل کنن
طفلی جونگ رو لباس خودش بالا اورد......بده من بشورمش]
بوس اجی گلم[ماچ
m@hsa سلام عزیزم
میسی
واقعا،خدا صبر بده
باشه میارم تو بشورش
بوووووووووووووووش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر