تبلیغات
SS501 short stories - beautiful Life....Damn Life2
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

چهارشنبه 25 مرداد 1391 :: نویسنده : kimia

اومدم با قسمت دو...

ایندفعه هیونه!

بچه ها هرداستان مربوط به داستان قبله...

برین حدس بزنین قسمت بعدی کیه؟!

به روی پاهش نشسته بود و به ماشین خیره شده بود،لبخندی به ماشین زد و دستی به بدنش کشید.
- هی...تو اینجا چیکار میکنی؟
- آ..هیچی،اومده بودم ببینم ماشینت ایندفعه چه رنگیه!
اخم عمیقی به روی پیشونیش نشست و با لحن نسبتا عصبی  گفت:برو بیرون...برو بیرون ببینم!کی گذاشته بیای تو؟بیرون!
با تعجب از جاش بلند شد،کمی به جلو رفت ، خواست جمله ای بگه اما به راهش ادامه داد و از اتاق خارج شد.
هیون یکی از طرفدارهای هیونگ جون بود اما بخاطر برادرش همیشه لحن هیونگ باهاش بد بود.
 ....
از اتاق خارج شد و به پارکی که خارج استادیوم بود رفت،به روی یکی از نیمکت های پارک نشست و به زمین خیره شد.
- همیشه بخاطر برادرم دیده نشدم..هروقت هرجا رفتم گفتن این برادر یان جونگه..هیچوقت نگفتن این کیم هیون جونگه!چرا؟یان جونگ چرا آدم نیستی؟چرا همیشه من باید تحقیر بشم...
به نیمکت تکیه داد و به کارهای برادرش فکرکرد،همیشه در هرزمینه ای فعالیت داشت:قاچاق آدمیزاد،قاچاق مواد مخدر،اختلاص،بچه دزدی،آدم کشی...
بخاطر اینکه یان جونگ برادر بزرگش بود،هیون هیچوقت قادر نبود که مانع کارهاش بشه...
تنها کسی که یان جونگ به شدت دوستش داشت هیون بود،وقتی پدرشون مرد هیچوقت نذاشت هیون ازش جدا شه،همیشه به هر نحوی حمایتش میکرد.
.....
پشت میز نشسته بود،آرنج دست چپش رو به روی میز گذاشته بود و موهاش رو بین دستاش گرفته بوده.تو دست راستش خودکاری گرفته بود و روی کاغذ خطوطی رو میکشید.
صدای قدمهای سنگینی توی گوشش پیچید.این ریتم راه رفتن فقط مخصوص یان جونگ بود.توجهی نکرد و به کارش ادامه داد.
صدای قدمها درست بالای سرش قطع شد.بعد از چندثانیه صدای کلفت و پخته ی برادرش به گوشش رسید
- هی..هیون جونگ،چته؟
جوابی نشنید
- هیونگ جون باتوام...
بازهم جوابی نشنید،صداش رو بالا برد و گفت:خوشم نمیاد کسی جوابمو نده!
هیون دستش رو از لای موهاش بیرون کشید،سرش رو به آرومی بالا گرفت و به چشمای یان جونگ خیره شد
- گفتم چته؟
- چیزیم نیست
یان جونگ دو دستش رو بهم چسبوند و به حالت تمسخر گفت:من واقعا مرگ اسطورتو بهت تسلیت میگم..جوون خوبی بود...وای خدای من...روحش رو مرد آمرزش قرار بده!
هیون با چشمایی بی حالت به یان جونگ نگاه میکرد.
لحن یان جونگ جدی شد و گفت:کی میخوای دست از این بچه بازیات برداری هیون جونگ؟
هیون در حالی که به یان جونگ نگاه میکرد از جاش بلند شد،خودکار رو به روی میز کوبوند و با لحن سرد و بی تفاوتی گفت:تو خوبی!
طعنه ای به یان جونگ زد و از اتاق خارج شد.
.....
اتاقی که هیون جونگ و یان جونگ درش مشغول به کار بودن اتاق نسبتا بزرگی بود،فضای بیشتری از اتاق رو کمد های آهنی در برگرفته بودن که شامل پرونده هایی بودن که یان جونگ درش دست داشت.
هیون پاش رو به روی میز انداخته بود و هدستش رو به گوشش گذاشته بود و آهنگ گوش میداد.
یان جونگ مشغول بررسیه پرونده ی یک کارخونه بود.
در باز شد و مردی به کف زمین پرت شد.
هیون جونگ به جلو اومد،هدستش رو از روی گوشش برداشت و به مرد نگاه کرد.
یان جونگ بدون کوچک ترین حرکتی،نگاهش رو از پرونده ها گرفت و به مرد خیره شد.
 
مرد کمی جابجا شد،نگاهی به هیون که باتعجب بهش نگاه میکرد ونگاهی به یان جونگ که با خونسردی تموم ، به مرد نگاه میکرد، انداخت.کمی مکث کرد و با بغضی که در گلو داشت آروم گفت: آقا..خواهش میکنم...آقای کیم...خواهش میکنم کارخونه رو از ما نگیرین..تنها سرمایه ی ما این کارخونست..تو این وضع ما چجوری کار گیر بیاریم؟ کلی کارگر چشمشون به این کارخونه بود..خواهش میکنم!

یان جونگ سیگاری از توی جیبش بیرون اورد و شروع به کشیدنش کرد.

هیون همچنان با تعجب و نگرانی مرد رو نگاه میکرد.نگاهش رو به روی یان جونگ برد..چطور میتونست اینقدر خونسرد باشه؟!

یان جونگ:باید خدارم شکر کنی مرد.
- آخه...تنها کاری که داشتیم همین بود...صدتا کارگر تو اون کارخونه داشتن کار میکردن...تو این وضع ما چجوری کار گیر بیاریم آقای کیم؟

سکوت اتاق رو گریه های بچه ای شکست.پسر بچه ای گریه کنان به سمت پدرش که به روی زمین افتاده بود اومد.
یان جونگ:آ..این پسرته؟
- بله آقا...
- بیا اینجا ببینمت پسرجان
- برو..برو پسرم...
هیون کمی جلوتر اومد...تاحالا یان جونگ رو اینجوری ندیده بود،محال بود به یه بچه ای مهربونی کنه!
یان جونگ دست بچه رو بین دستاش گرفت و گفت:چه دستای نرمی داری عموجون...
پسر نگاهی به پدرش و بعد به یان جونگ کرد و گفت:ممنونم آقا.
یان جونگ سیگارش رو از لبش برداشت  وبا صدایی آروم گفت:پس اومدی اینجا و به من میگی چیکار کنم،هوم؟
مرد باصدایی که از ترس تو گلوش خفه شده بود گفت:نه..نه ...من...
سیگار رو تو دست راستش گرفته بود و دست پسربچه تودست چپش بود،سیگار رو با خونسردی پایین اورد و روی دست پسر بچه خاموش کرد.
صدای جیغ  پسر بچه کل ساختمون رو گرفت.بچه جیغ میکشید و یان جونگ قهقه میزد.مرد از جاش بلند شد و پسرش رو به سمت خودش میکشید.
هیون از جاش بلند شد و با صدایی شبیه فریاد گفت: یان جونگ بس کن!
خنده ی یان جونگ قطع شد.دست پسر بچه رو ول کرد وبه سمت هیون چرخید.
مرد اونموقع رو بهترین موقعیت میدونست پسرش رو که از حال رفته بود رو بغل کرد و از اونجا خارج شد.
یان جونگ سیگارش رو به روی میز گذاشت و با دودستش شروع به کف زدن کرد.
هیون همواره با نفرت و خشم به یان جونگ خیره شده بود!

- آفرین کیم هیون جونگ...بلاخره صدات و شنیدم...
- از این به بعد چیزای بیشتری از من میشنوی لعنتی!
- نچ نچ نچ...درست نیست با برادرت اینجوری حرف بزنی هیون
- تو برادر من نیستی...تو یه آشغالی..تو یه حیوونی!ازت متنفرم...ازت متنفرم یان جونگ!
دستش رو پشت شلوارش برد،از کمربندش اسلحه ای رو بیرون کشید و باصدایی بلند و  لرزون شروع به حرف زدن کرد:
مثل یه سگ میمیری... یان جونگ وصیتتو بکن...
یان جونگ همچنان خونسرد به هیون نگاه میکرد.
- اونجوری منو نگاه نکن لعنتی...
- تو منو نمیکشی برادر...
- من برادر تو نیستم...
- چرا...تو همیشه برادر من بودی!
یان جونگ این جملات و میگفت و به هیون نزدیک تر میشد.
- برو عقب .... یان جونگ قسم میخورم که شلیک میکنم.
یان جونگ به دوقدمیه هیون رسیده بود،به سرعت دستش رو روی ساعد هیون گذاشت و با دست بزرگ و مردونش به شقیقه ی هیون زد. صدای گلوله توی فضای اتاق پیچید. هیون به سمت کمدهای آهنی پرت شد.. سر به کمدهای آهنی خورد و به زمین افتاد.
.
.
.
.
.
.
صدای خرخر یان جونگ تنها صدایی بود که تو اون اتاق به گوش میرسید،پاش رو به زمین میکشید و سعی میکرد نفس بکشه!
گلوله درست در قفسه ی سینش نشسته بود!
دستش رو به هرچیزی بند میکرد تا بتونه بلند شه،اما محال بود.
خون از گوشه ی دهنش براه افتاده بود...دستش رو به سیم تلفنی که از میز آویزون بود برد تا بتونه بلند شه،اما سیم تلفن تحمل وزن سنگین یان جونگ رو نداشت و به روی یان جونگ افتاد.
دیگه تقلا کار بیهوده ای بود...
نفسش دیگه به سختی بالا میومد.جای مسیری که یان جونگ خودش رو به روی زمین کشیده بود خون پوشش داده بود.
آخرین نفسش رو کشید اما...چشماش از ترس گرد شدن،سایه ای روی صورتش نمایان شد.چنگی به روی زمین کشید ...اما سایه بهش نزدیک و نزدیک تر میشد...نفسش قطع شد،اما با چشمانی باز!
....
افسر پلیس:خب...تشخیصتون چیه ؟!
- خب..مقتول از گلوله ای که به قفسه سینش خورده نمرده!بلکه از ترس مرده...
- ترس؟ترس چی؟
- نمیدونم...ولی تشخیصش سکتست...
......
چراغ قوه رو به سمت چشمای هیون جونگ برد.
- خب...چی شد آقای دکتر؟
- واکنش نشون میده..ولی،اصلا تکون نمیخوره.نه میتونه حرف بزنه ، نه میتونه کوچکترین حرکتی بکنه!
افسر و دکتر هردو به سمت در رفتن،افسر از اتاق خارج شد.دکتر متوجه حرکتی پشت سرش شد،بلافاصله به سمت هیون جونگ برگشت اما هیون جونگ همواره به همون حالت به روی تخت خوابیده بود.
عینکش رو از روی چشمانش برداشت و با صدایی آروم گفت:امیدوارم خوب شی کیم هیون جونگ!
عینکش رو دوباره به روی چشمانش گذاشت و از اتاق خارج شد.
....
هیون همواره به همون حالت به روی تخت دراز کشیده بود،وقتی از خارج شدن دکتر اطمینان کامل پیدا کرد،لبخند موزیانه ای زد و با صدایی که تنها خودش قادر به شنیدنش بود گفت:منم امیدوارم آقای دکتر!





نوع مطلب : story about hyun joong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 30 مرداد 1391 12:02 ق.ظ
سلام...
من بگم نفر بعدی کیه؟؟؟
kimia سلام...
میشه نه؟؟؟=)))
شنبه 28 مرداد 1391 04:04 ق.ظ
نفر بعدی جونگه؟
kimia ممنونم که حدس زدی
تا قسمت بعد ببنیم کیه:)
چهارشنبه 25 مرداد 1391 11:10 ب.ظ
من برم دیگه اجی
بوس بای
راسی از گوشی کی دیشب بهم اس زدی؟
kimia خط خودم بود
اون یکی خطم...
برو عزیزم
بابای
شارژ داشتی اس بده!:-*
چهارشنبه 25 مرداد 1391 11:06 ب.ظ
اوهوم
از وقتی رفته مجردی زده بسرم
فک نمیکنم متاهلم
خودت خجالت بکشششششششششش
kimia واقعا که...
چهارشنبه 25 مرداد 1391 11:04 ب.ظ
اووووووووووف چه لنگای درازی هم داره
تا صبح تموم نمیشن
kimia نرگس خجالت بکش
چهارشنبه 25 مرداد 1391 11:04 ب.ظ
یوهاهاهاهاهاها
میخوام برم پیش جونگمینم داره صدام میزنه
میگه پاهام دردمیکنن بیا مالش بده
kimia خجالت بکش!
باز چشمای داوود و دور دیدی؟؟!!!!!
چهارشنبه 25 مرداد 1391 11:00 ب.ظ
برم منم؟
همه رفتن اخه...
kimia میخوای برو!(چپ چپ)
چهارشنبه 25 مرداد 1391 11:00 ب.ظ
اینو بگمو برم.
واااااااااااااای گوشواره دنیارو همین الان دور از چشمش و بدون هیچ عمدی شکوندم.
من که کاریش نداشتم چجوری شیکست؟
kimia الان بهش اس میدم میگم!
مگه میشه؟؟؟
حتما یه کاریش کردی
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:57 ب.ظ
اجیییییییییا من باید برم.
دوباره فردا میام.
اجی کیمیا عااااشق داستاناتم.به همچنین خودت.
فعلا باییییییییییی.
خوب حالا شما دوتا هووها موندید.
kimia برو عزیز دلم
باشه!
ممنونم عزیزم...من دوست دالم عخجمممممممم
بایییی
(خنثی)
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:56 ب.ظ
بلاخره(یکم نرم تر شدم)
*جونگ مین؟جونگ مین کیمدی؟؟؟؟؟؟؟
الان دیگه خیلی نرم شو.
kimia نفهمیدم چی گفتی(نیشخند)
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:55 ب.ظ
باشه بهش میگم تو نظراتت برات بفرسته.
kimia .....
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:55 ب.ظ
ای وای دیگه هووم نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عجججججججججججب.
kimia بله شده هوو و خوره ی جون من!
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:54 ب.ظ
داداشمه.
kimia بلاخره(یکم نرم تر شدم)
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:54 ب.ظ
هوو ناری به دنیا میگم فیلمو به ای دیت بفرسته یا سایتی که دان کرده رو بهت بده
*دیگه هووته نیستم
عشق جونگ مینم چن وقته
بعد اینکه دیگه یاهوو نمیام
اگ میشه همین حالا بپرس اگ نیس یا یادش رفته یا حوصله دیر تر تو نظراتم بهم بده باش؟
kimia نرگس دلم میخواد با چنگال دل و جیگرتو بکشم بیرون!
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:54 ب.ظ
خب کیمیا جون من برم دیگه کاری نداری؟؟
فدات داستانتم عاااااااااااااااالی بود گلم
بوووووووووووس فعلا

بچه ها خداحافظ
kimia میری؟:(
باشه عزیزم!(مدیونی فک کنی همین الان بهت اس میدم)
ممنونم عزیزم.
فدایت بووسسسس
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:49 ب.ظ
عاشق این دیوونه بازیاشم.
*فداااااااش بششششششششم.
kimia بسه دیگه
جمع کن خودتو!(چپ چپ)
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:49 ب.ظ
هوو ناری به دنیا میگم فیلمو به ای دیت بفرسته یا سایتی که دان کرده رو بهت بده.
...............
بهله بهله دیگه کثافت کاریه خوردنش جای خود دارد.
kimia =)))
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:47 ب.ظ
انقددددددددد خنده داره این فیلمه اولش هی بابغض میگه اره من یه عشقی دارم میخوام بهش اعتراف کنم.
بعد یهو عروسکرو میاره رویه میز..بوسش میکنه خودش داشت منفجرمیشد از خنده.
kimia جیییییییییییییییییییییییییییییغ
عاشق این دیوونه بازیاشم
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:45 ب.ظ
اااااااااای جونم چجوری بستنی میخوره.
بشدت این بستیارو دوست دارم.
kimia هههه..ولی کثافت کاریه خوردنشدقت داری؟
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:45 ب.ظ
ای جاااان
رنگ موهاشو....ای جوونم!
ازاینا داره اتفاقا ایران برات میخرم نفسم:-...
سگش ناااااااااااااازه(خرذوق)

*اوهوم کلا شده جونگ مین تو حلقی
مررررررررررررررررررررررررررسی جیگرم
اوهوم خیلی ناناسه
kimia نه ببین فقط هیون تو حلقه(نیشخند)
:-*
شبیه اون یکیه فقط بزرگ تره
خدا کنه این دیگه مریض نباشه
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:44 ب.ظ
سااااااااااااااااااااراااااااااااااااااااااااااااا
یه سایتی که بشه اهنگای هیونگو دان کرد
از دنیا بگیر بده
هر چی میگردم یچی میاد که لینکش خرابه و تا یه مقداری میره بعد استپ میزنه و دیگه نمیشه دان کر
kimia .....
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:43 ب.ظ
اجی کیمیاغ دیدی اون فیلمه جونگ مینو که داشت به عروسکش ابراز علاقه میکرد.
وای ترکیدم از خنده انقد جیگر بود فیلمش.
kimia واییی نه
ای جوونم
ذوووق دارم(جیییغ)
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:42 ب.ظ
سایه ای روی صورتش نمایان شد.چنگی به روی زمین کشید ...اما سایه بهش نزدیک و نزدیک تر میشد...نفسش قطع شد،اما با چشمانی باز!
*اوووووووووه مگه هیون لولو خور خورست برادر من که دیدیش سکته کردی.
البته بستگی داره به کدوم چهره دیده باشیش.
kimia بابا هیون نبود عزرائیل بود دههههههه
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:40 ب.ظ
خب حالا بزار عکس جونگی رو بدم ببین کف کن

ببین چه ناناس شده کیمیا منم از اون بستینا میخواااااااام

http://www.myup.ir/images/80784395524210439978.jpg

اینم سگشه
http://www.myup.ir/images/79261833777570679692.jpg

http://www.myup.ir/images/53883354734912475166.jpg
kimia ای جاااان
رنگ موهاشو....ای جوونم!
ازاینا داره اتفاقا ایران برات میخرم نفسم:-...
سگش ناااااااااااااازه(خرذوق)
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:40 ب.ظ
کیمی تو از کجا دان کردی؟
بابا دارم میمیرم
دیوونه ی گیو می یور هارتم دارم خماری میکشم
نکشیدی بغهمی
kimia من رفتم کافی نت دان کردم!
درثانی هیونگ و من دان نکردم آجی دان کرد
از سارا بگیر دنیا عشق هیونگه حتما داره دیگه
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:38 ب.ظ
دوستش داشت که نزد نفلش کنه دیگه
*خوشم میاد همیشه به نکات ریزی توجه میکنید.
kimia یاد بگیر
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:38 ب.ظ
اجی حرف بدی راجع به داستان زدم که ناراحت بشی؟؟؟
اگه زدمو نفهمیدم ببخشید
kimia وا نه دیوانه!(زود خودمونی میشم تو خونمه(نیشخند))
برو دیوانه(میبینی؟(نیشخند))
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:36 ب.ظ
تنها کسی که یان جونگ به شدت دوستش داشت هیون بود،وقتی پدرشون مرد هیچوقت نذاشت هیون ازش جدا شه،همیشه به هر نحوی حمایتش میکرد.
*خداوکیلی...انصافا...این تن بمیره یان جونگ هیونو دوست داشت..اصن احساس داشت این بشر!؟
kimia دوستش داشت که نزد نفلش کنه دیگه
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:35 ب.ظ
خیلی باحال ربط دادی کیما خیلی حال کردم دمت قیلج ویلیج دخترکم
عااااااااااااااااالی بود
غزل خوبه؟؟اونجاس؟؟سلام برسون بهش
kimia ممنوووون(خرذوق)
ممنووون
آره خوبه!
نه نیست
چشم
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:34 ب.ظ
نه اجی کیمیا اتفاقا کلییییییییییییییییییییییی دوس دارم داستانتو.
کلا داستاناتو دوست دارم.
مخصوصا اینکه این داستان خیلی خشن بود و بسی زیاد با روحیه من سازگار.
دیگه ازین فکرا نکنیا ناراحت میشم.
kimia آخه...
باشه عزیزم:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30