تبلیغات
SS501 short stories - beautiful Life....Damn Life2

♥HEART TO HEART♥


Admin Logo
themebox Logo

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت




تاریخ:چهارشنبه 25 مرداد 1391-09:32 ب.ظ

نویسنده :kimia

beautiful Life....Damn Life2

اومدم با قسمت دو...

ایندفعه هیونه!

بچه ها هرداستان مربوط به داستان قبله...

برین حدس بزنین قسمت بعدی کیه؟!

به روی پاهش نشسته بود و به ماشین خیره شده بود،لبخندی به ماشین زد و دستی به بدنش کشید.
- هی...تو اینجا چیکار میکنی؟
- آ..هیچی،اومده بودم ببینم ماشینت ایندفعه چه رنگیه!
اخم عمیقی به روی پیشونیش نشست و با لحن نسبتا عصبی  گفت:برو بیرون...برو بیرون ببینم!کی گذاشته بیای تو؟بیرون!
با تعجب از جاش بلند شد،کمی به جلو رفت ، خواست جمله ای بگه اما به راهش ادامه داد و از اتاق خارج شد.
هیون یکی از طرفدارهای هیونگ جون بود اما بخاطر برادرش همیشه لحن هیونگ باهاش بد بود.
 ....
از اتاق خارج شد و به پارکی که خارج استادیوم بود رفت،به روی یکی از نیمکت های پارک نشست و به زمین خیره شد.
- همیشه بخاطر برادرم دیده نشدم..هروقت هرجا رفتم گفتن این برادر یان جونگه..هیچوقت نگفتن این کیم هیون جونگه!چرا؟یان جونگ چرا آدم نیستی؟چرا همیشه من باید تحقیر بشم...
به نیمکت تکیه داد و به کارهای برادرش فکرکرد،همیشه در هرزمینه ای فعالیت داشت:قاچاق آدمیزاد،قاچاق مواد مخدر،اختلاص،بچه دزدی،آدم کشی...
بخاطر اینکه یان جونگ برادر بزرگش بود،هیون هیچوقت قادر نبود که مانع کارهاش بشه...
تنها کسی که یان جونگ به شدت دوستش داشت هیون بود،وقتی پدرشون مرد هیچوقت نذاشت هیون ازش جدا شه،همیشه به هر نحوی حمایتش میکرد.
.....
پشت میز نشسته بود،آرنج دست چپش رو به روی میز گذاشته بود و موهاش رو بین دستاش گرفته بوده.تو دست راستش خودکاری گرفته بود و روی کاغذ خطوطی رو میکشید.
صدای قدمهای سنگینی توی گوشش پیچید.این ریتم راه رفتن فقط مخصوص یان جونگ بود.توجهی نکرد و به کارش ادامه داد.
صدای قدمها درست بالای سرش قطع شد.بعد از چندثانیه صدای کلفت و پخته ی برادرش به گوشش رسید
- هی..هیون جونگ،چته؟
جوابی نشنید
- هیونگ جون باتوام...
بازهم جوابی نشنید،صداش رو بالا برد و گفت:خوشم نمیاد کسی جوابمو نده!
هیون دستش رو از لای موهاش بیرون کشید،سرش رو به آرومی بالا گرفت و به چشمای یان جونگ خیره شد
- گفتم چته؟
- چیزیم نیست
یان جونگ دو دستش رو بهم چسبوند و به حالت تمسخر گفت:من واقعا مرگ اسطورتو بهت تسلیت میگم..جوون خوبی بود...وای خدای من...روحش رو مرد آمرزش قرار بده!
هیون با چشمایی بی حالت به یان جونگ نگاه میکرد.
لحن یان جونگ جدی شد و گفت:کی میخوای دست از این بچه بازیات برداری هیون جونگ؟
هیون در حالی که به یان جونگ نگاه میکرد از جاش بلند شد،خودکار رو به روی میز کوبوند و با لحن سرد و بی تفاوتی گفت:تو خوبی!
طعنه ای به یان جونگ زد و از اتاق خارج شد.
.....
اتاقی که هیون جونگ و یان جونگ درش مشغول به کار بودن اتاق نسبتا بزرگی بود،فضای بیشتری از اتاق رو کمد های آهنی در برگرفته بودن که شامل پرونده هایی بودن که یان جونگ درش دست داشت.
هیون پاش رو به روی میز انداخته بود و هدستش رو به گوشش گذاشته بود و آهنگ گوش میداد.
یان جونگ مشغول بررسیه پرونده ی یک کارخونه بود.
در باز شد و مردی به کف زمین پرت شد.
هیون جونگ به جلو اومد،هدستش رو از روی گوشش برداشت و به مرد نگاه کرد.
یان جونگ بدون کوچک ترین حرکتی،نگاهش رو از پرونده ها گرفت و به مرد خیره شد.
 
مرد کمی جابجا شد،نگاهی به هیون که باتعجب بهش نگاه میکرد ونگاهی به یان جونگ که با خونسردی تموم ، به مرد نگاه میکرد، انداخت.کمی مکث کرد و با بغضی که در گلو داشت آروم گفت: آقا..خواهش میکنم...آقای کیم...خواهش میکنم کارخونه رو از ما نگیرین..تنها سرمایه ی ما این کارخونست..تو این وضع ما چجوری کار گیر بیاریم؟ کلی کارگر چشمشون به این کارخونه بود..خواهش میکنم!

یان جونگ سیگاری از توی جیبش بیرون اورد و شروع به کشیدنش کرد.

هیون همچنان با تعجب و نگرانی مرد رو نگاه میکرد.نگاهش رو به روی یان جونگ برد..چطور میتونست اینقدر خونسرد باشه؟!

یان جونگ:باید خدارم شکر کنی مرد.
- آخه...تنها کاری که داشتیم همین بود...صدتا کارگر تو اون کارخونه داشتن کار میکردن...تو این وضع ما چجوری کار گیر بیاریم آقای کیم؟

سکوت اتاق رو گریه های بچه ای شکست.پسر بچه ای گریه کنان به سمت پدرش که به روی زمین افتاده بود اومد.
یان جونگ:آ..این پسرته؟
- بله آقا...
- بیا اینجا ببینمت پسرجان
- برو..برو پسرم...
هیون کمی جلوتر اومد...تاحالا یان جونگ رو اینجوری ندیده بود،محال بود به یه بچه ای مهربونی کنه!
یان جونگ دست بچه رو بین دستاش گرفت و گفت:چه دستای نرمی داری عموجون...
پسر نگاهی به پدرش و بعد به یان جونگ کرد و گفت:ممنونم آقا.
یان جونگ سیگارش رو از لبش برداشت  وبا صدایی آروم گفت:پس اومدی اینجا و به من میگی چیکار کنم،هوم؟
مرد باصدایی که از ترس تو گلوش خفه شده بود گفت:نه..نه ...من...
سیگار رو تو دست راستش گرفته بود و دست پسربچه تودست چپش بود،سیگار رو با خونسردی پایین اورد و روی دست پسر بچه خاموش کرد.
صدای جیغ  پسر بچه کل ساختمون رو گرفت.بچه جیغ میکشید و یان جونگ قهقه میزد.مرد از جاش بلند شد و پسرش رو به سمت خودش میکشید.
هیون از جاش بلند شد و با صدایی شبیه فریاد گفت: یان جونگ بس کن!
خنده ی یان جونگ قطع شد.دست پسر بچه رو ول کرد وبه سمت هیون چرخید.
مرد اونموقع رو بهترین موقعیت میدونست پسرش رو که از حال رفته بود رو بغل کرد و از اونجا خارج شد.
یان جونگ سیگارش رو به روی میز گذاشت و با دودستش شروع به کف زدن کرد.
هیون همواره با نفرت و خشم به یان جونگ خیره شده بود!

- آفرین کیم هیون جونگ...بلاخره صدات و شنیدم...
- از این به بعد چیزای بیشتری از من میشنوی لعنتی!
- نچ نچ نچ...درست نیست با برادرت اینجوری حرف بزنی هیون
- تو برادر من نیستی...تو یه آشغالی..تو یه حیوونی!ازت متنفرم...ازت متنفرم یان جونگ!
دستش رو پشت شلوارش برد،از کمربندش اسلحه ای رو بیرون کشید و باصدایی بلند و  لرزون شروع به حرف زدن کرد:
مثل یه سگ میمیری... یان جونگ وصیتتو بکن...
یان جونگ همچنان خونسرد به هیون نگاه میکرد.
- اونجوری منو نگاه نکن لعنتی...
- تو منو نمیکشی برادر...
- من برادر تو نیستم...
- چرا...تو همیشه برادر من بودی!
یان جونگ این جملات و میگفت و به هیون نزدیک تر میشد.
- برو عقب .... یان جونگ قسم میخورم که شلیک میکنم.
یان جونگ به دوقدمیه هیون رسیده بود،به سرعت دستش رو روی ساعد هیون گذاشت و با دست بزرگ و مردونش به شقیقه ی هیون زد. صدای گلوله توی فضای اتاق پیچید. هیون به سمت کمدهای آهنی پرت شد.. سر به کمدهای آهنی خورد و به زمین افتاد.
.
.
.
.
.
.
صدای خرخر یان جونگ تنها صدایی بود که تو اون اتاق به گوش میرسید،پاش رو به زمین میکشید و سعی میکرد نفس بکشه!
گلوله درست در قفسه ی سینش نشسته بود!
دستش رو به هرچیزی بند میکرد تا بتونه بلند شه،اما محال بود.
خون از گوشه ی دهنش براه افتاده بود...دستش رو به سیم تلفنی که از میز آویزون بود برد تا بتونه بلند شه،اما سیم تلفن تحمل وزن سنگین یان جونگ رو نداشت و به روی یان جونگ افتاد.
دیگه تقلا کار بیهوده ای بود...
نفسش دیگه به سختی بالا میومد.جای مسیری که یان جونگ خودش رو به روی زمین کشیده بود خون پوشش داده بود.
آخرین نفسش رو کشید اما...چشماش از ترس گرد شدن،سایه ای روی صورتش نمایان شد.چنگی به روی زمین کشید ...اما سایه بهش نزدیک و نزدیک تر میشد...نفسش قطع شد،اما با چشمانی باز!
....
افسر پلیس:خب...تشخیصتون چیه ؟!
- خب..مقتول از گلوله ای که به قفسه سینش خورده نمرده!بلکه از ترس مرده...
- ترس؟ترس چی؟
- نمیدونم...ولی تشخیصش سکتست...
......
چراغ قوه رو به سمت چشمای هیون جونگ برد.
- خب...چی شد آقای دکتر؟
- واکنش نشون میده..ولی،اصلا تکون نمیخوره.نه میتونه حرف بزنه ، نه میتونه کوچکترین حرکتی بکنه!
افسر و دکتر هردو به سمت در رفتن،افسر از اتاق خارج شد.دکتر متوجه حرکتی پشت سرش شد،بلافاصله به سمت هیون جونگ برگشت اما هیون جونگ همواره به همون حالت به روی تخت خوابیده بود.
عینکش رو از روی چشمانش برداشت و با صدایی آروم گفت:امیدوارم خوب شی کیم هیون جونگ!
عینکش رو دوباره به روی چشمانش گذاشت و از اتاق خارج شد.
....
هیون همواره به همون حالت به روی تخت دراز کشیده بود،وقتی از خارج شدن دکتر اطمینان کامل پیدا کرد،لبخند موزیانه ای زد و با صدایی که تنها خودش قادر به شنیدنش بود گفت:منم امیدوارم آقای دکتر!



نظرات() 
نوع مطلب : story about hyun joong 
Lelio Vieira Carneiro Junior
یکشنبه 29 مرداد 1396 11:56 ب.ظ
each time i used to read smaller articles or reviews which also clear
their motive, and that is also happening with this piece of writing
which I am reading here.
br.linkedin.com
یکشنبه 29 مرداد 1396 08:38 ب.ظ
Howdy just wanted to give you a quick heads up.

The text in your article seem to be running off
the screen in Opera. I'm not sure if this is a formatting issue or something to do with internet browser compatibility but I figured I'd post to let
you know. The style and design look great though!
Hope you get the problem solved soon. Thanks
James Frazer-Mann
یکشنبه 29 مرداد 1396 06:29 ب.ظ
You can certainly see your enthusiasm within the article you write.
The arena hopes for more passionate writers such as you
who aren't afraid to mention how they believe.
Always go after your heart.
cara berhubungan untuk cepat hamil
یکشنبه 29 مرداد 1396 02:44 ب.ظ
Thanks for finally talking about >SS501 short stories - beautiful Life....Damn Life2 <Liked it!
cara alami untuk cepat hamil
شنبه 28 مرداد 1396 12:19 ق.ظ
Its such as you read my mind! You appear to grasp
so much approximately this, such as you wrote the book in it or something.
I believe that you just can do with some percent to pressure the message house a bit, but instead of that, that is magnificent blog.
A great read. I'll definitely be back.
https://pt-br.facebook.com/public/Silvia-Odete-Morani-Massad
جمعه 27 مرداد 1396 06:24 ب.ظ
I think this is among the most vital info for
me. And i'm happy reading your article. However
should statement on few normal issues, The web site style is perfect,
the articles is in reality great : D. Good job, cheers
Lelio Vieira Carneiro Junior
جمعه 27 مرداد 1396 04:41 ب.ظ
I pay a visit each day some web pages and information sites to read content,
however this website provides quality based writing.
small business coach
جمعه 27 مرداد 1396 07:10 ق.ظ
Good post. I learn something new and challenging on blogs I stumbleupon on a daily
basis. It's always useful to read articles from other writers and use a little something
from their websites.
uae travel
سه شنبه 24 مرداد 1396 08:59 ق.ظ
What's up, just wanted to mention, I loved this post.
It was practical. Keep on posting!
www.bdsmwiki.org
سه شنبه 24 مرداد 1396 05:02 ق.ظ
You really make it seem so easy with your presentation but I find this matter to be really something that I think I would never understand.
It seems too complex and extremely broad for
me. I am looking forward for your next post, I will try to get the hang of it!
www.pinterest.com
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:37 ب.ظ
I think this is among the such a lot important information for me.
And i am happy studying your article. But should commentary on some normal issues,
The website taste is great, the articles is actually nice :
D. Just right task, cheers
Lelio Vieira Carneiro Junior
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:53 ب.ظ
I am no longer positive where you are getting your info, however great topic.

I needs to spend a while studying more or figuring out more.
Thanks for fantastic info I used to be searching for
this information for my mission.
Foot Issues
سه شنبه 3 مرداد 1396 07:49 ب.ظ
Hello it's me, I am also visiting this web page on a regular basis, this
site is really fastidious and the visitors are truly sharing good thoughts.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 09:40 ب.ظ
I read this article completely on the topic of the comparison of newest and previous technologies, it's remarkable article.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:45 ب.ظ
Hi, Neat post. There's an issue with your site in web explorer, could test this?
IE nonetheless is the market chief and a huge part of folks will miss your excellent writing due to this problem.
غزل
دوشنبه 30 مرداد 1391 12:02 ق.ظ
سلام...
من بگم نفر بعدی کیه؟؟؟
پاسخ kimia : سلام...
میشه نه؟؟؟=)))
میترا
شنبه 28 مرداد 1391 04:04 ق.ظ
نفر بعدی جونگه؟
پاسخ kimia : ممنونم که حدس زدی
تا قسمت بعد ببنیم کیه:)
n@rges501
چهارشنبه 25 مرداد 1391 11:10 ب.ظ
من برم دیگه اجی
بوس بای
راسی از گوشی کی دیشب بهم اس زدی؟
پاسخ kimia : خط خودم بود
اون یکی خطم...
برو عزیزم
بابای
شارژ داشتی اس بده!:-*
n@rges501
چهارشنبه 25 مرداد 1391 11:06 ب.ظ
اوهوم
از وقتی رفته مجردی زده بسرم
فک نمیکنم متاهلم
خودت خجالت بکشششششششششش
پاسخ kimia : واقعا که...
n@rges501
چهارشنبه 25 مرداد 1391 11:04 ب.ظ
اووووووووووف چه لنگای درازی هم داره
تا صبح تموم نمیشن
پاسخ kimia : نرگس خجالت بکش
n@rges501
چهارشنبه 25 مرداد 1391 11:04 ب.ظ
یوهاهاهاهاهاها
میخوام برم پیش جونگمینم داره صدام میزنه
میگه پاهام دردمیکنن بیا مالش بده
پاسخ kimia : خجالت بکش!
باز چشمای داوود و دور دیدی؟؟!!!!!
n@rges501
چهارشنبه 25 مرداد 1391 11:00 ب.ظ
برم منم؟
همه رفتن اخه...
پاسخ kimia : میخوای برو!(چپ چپ)
s@ra
چهارشنبه 25 مرداد 1391 11:00 ب.ظ
اینو بگمو برم.
واااااااااااااای گوشواره دنیارو همین الان دور از چشمش و بدون هیچ عمدی شکوندم.
من که کاریش نداشتم چجوری شیکست؟
پاسخ kimia : الان بهش اس میدم میگم!
مگه میشه؟؟؟
حتما یه کاریش کردی
s@ra
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:57 ب.ظ
اجیییییییییا من باید برم.
دوباره فردا میام.
اجی کیمیا عااااشق داستاناتم.به همچنین خودت.
فعلا باییییییییییی.
خوب حالا شما دوتا هووها موندید.
پاسخ kimia : برو عزیز دلم
باشه!
ممنونم عزیزم...من دوست دالم عخجمممممممم
بایییی
(خنثی)
s@ra
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:56 ب.ظ
بلاخره(یکم نرم تر شدم)
*جونگ مین؟جونگ مین کیمدی؟؟؟؟؟؟؟
الان دیگه خیلی نرم شو.
پاسخ kimia : نفهمیدم چی گفتی(نیشخند)
s@ra
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:55 ب.ظ
باشه بهش میگم تو نظراتت برات بفرسته.
پاسخ kimia : .....
s@ra
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:55 ب.ظ
ای وای دیگه هووم نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عجججججججججججب.
پاسخ kimia : بله شده هوو و خوره ی جون من!
s@ra
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:54 ب.ظ
داداشمه.
پاسخ kimia : بلاخره(یکم نرم تر شدم)
n@rges501
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:54 ب.ظ
هوو ناری به دنیا میگم فیلمو به ای دیت بفرسته یا سایتی که دان کرده رو بهت بده
*دیگه هووته نیستم
عشق جونگ مینم چن وقته
بعد اینکه دیگه یاهوو نمیام
اگ میشه همین حالا بپرس اگ نیس یا یادش رفته یا حوصله دیر تر تو نظراتم بهم بده باش؟
پاسخ kimia : نرگس دلم میخواد با چنگال دل و جیگرتو بکشم بیرون!
فرشته (hyuna)
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:54 ب.ظ
خب کیمیا جون من برم دیگه کاری نداری؟؟
فدات داستانتم عاااااااااااااااالی بود گلم
بوووووووووووس فعلا

بچه ها خداحافظ
پاسخ kimia : میری؟:(
باشه عزیزم!(مدیونی فک کنی همین الان بهت اس میدم)
ممنونم عزیزم.
فدایت بووسسسس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر



نمایش نظرات 1 تا 30