تبلیغات
SS501 short stories - betrayal-5
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

سه شنبه 31 مرداد 1391 :: نویسنده : s@ra

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام بچه ها خوبید؟؟؟؟؟

بعد از یک مدت بشدت طولانی اومدم.واقعا بخاطره غیبتم معذرت میخوام.

یکی دوقسمت تا پایان این داستان بیشتر نمونده که اونارو هم سعی میکنم زود بزارم.

حالاهم زودی برید ادامه.

اگر بد بود به بزرگی خودتون ببخشید.

 

 

 

حدودا نیم ساعت طول کشید تا به شهربازی سئول برسن.

هیونگو جونگ مین باهم توی ماشین نشسته بودن.

....................

هیونگ:ااااااااااااااااه یه جای پارکم اینجا پیدا نمیشه.

جونگ مین:اره،هیون پشتمونه؟؟؟؟؟؟؟؟

هیونگ از اینه داخل ماشین عقبو نگاه کرد چشماشو ریز کرد تا دقیق تر بتونه بینه.دستشو به سمته اینه بردو یکم اینور اونورش کرد.

هیونگ:نه یونگ سنگ اینان،فکرکنم هیون پشتشونه.

جونگ به نشونه اینکه حرفای هیونگو متوجه شده سرشو تکون داد و آه بلندی کشید.

نگاهشون به سمته راستش دوخت تا شاید بتونه یه جای پارک پیدا کنه.

یه دفه مثه ادمای برق گرفته داد زد:هیونگ،هیونگ،اون ماشینه داره میره بدوبرو جاش تا کسی نیومده.

هیونگ:اهان اره.

فرمونو چرخوندو چراغ راهنماشو زد،به اینه بغل سمته هردوشون نگاهی انداخت.

با سرعت متوسطی به سمته اون جا پارکه رفت.

ماشینو داخل اون جا قرار دادو سوییچو در اورد.

جونگ مین:هوووووووووووووووووووف.

دره ماشینو باز کرد اول به بیرون نگاهی انداخت تا دره ماشین به اتومبیل کنارشون نخوره.

از ماشین پیاده شد.درشوهم بست.

از پنجره نگاهی به داخل ماشین انداخت.هیونگ داشت توی اینه ماشین خودشو نگاه میکردو موهاشو درست میکرد.

جونگ مین با دوتا از انگشتاش زد به شیشه ماشین تا بلکه هیونگ بیاد بیرون.

............................

هیون ماشینشو یه گوشه پارک کرد.

هیون:بفرما بالاخره رسیدیم.

لی هووا:بابایی شماهم بامن بازی سوال(سوار)میشی؟

هیون:اره خشگلم.

هیون در طرف خودشو بازکردو پیاده شد.

به سمت دره لی هواا رفت دستشو به دستگیره در گرفتو فشارش داد.

لی هووا با ذوق خاصی از بین دستای هیون دوییدو بقه شهر بازی بزگه روبه روش چشم دوخت.

هیون با تعجب دستاشو باز کروه یکمی کج ایستاده بود.

لی هووا با خوشحالی به سمت کیو رفت.

کیو زانو زدو لی هووا رو توی بغلش گرفت.

لی هووا:عمو بلیم(بریم)دیگه.

کیو از روی زانوهاش بلندشد و سرشو به سمته پسرا خم کرد.

هیون جلو اومدو دسته لی هووا رو گرفت به شونه کیو زد:هیون ما دوتا میریم تا شما بیاید.

به سمته خیابون رفتن.

........................................................................................

_حالا وقتشه....مین جی برای همیشه ماله منه...کیم هیون جونگ.

........................................................................................

تقریبا اوایل خیابون بودن که هیونگ از اونور داد زد:هیوووووووووووووووون صبرکن ماهم بیایم

هیون برگشتو به سمته هیونگ نگاه کرد.

ماشینی با سرعت خیلی بالا به سمته هیون میومد.کیو فوری داد زد اما اون ماشین هرلحظه سرعتش بیشتر از قبل میشد.

کیو به سمته لی هووا وهیون دویید...هیونو لی هووا رو پرت کرد یه گوشه اما خودش....

صدای خیلی وحشتناکی کل خیابونو پر کرد.

وسایلی که توی دستای هیونگ بود به روی زمین پخش شدن.جونگ مین با شوک به صحنه روبه روش چشم دوخته بود.

هیچکدوم توانایی هضم صحنه ای که جلوشون نمایان بود رو نداشتن.انگار زمان ایستاده بودو همه بی حرکت شده بودن.

نفس کشیدن براشون سخت شده بود.

خیابون رو خون پر کرده بودو یه گوشه بدن بی حرکت کیو خودنمایی میکرد.

هیون از روی زمین بلند شدو ایستادولی هووا هم توی چمنا افتاده بود اما حالش خوب بود.

هونگ با نهایت سرعتش به سمته کیو خیز برداشت.وقتی ایستاد درست روبه روی کیو بود.به روی زانوهاش نشستو کیورو توی بغلش گرفت.

با ترس و صدای لرزونش کیورو صدا کرد اما جوابی نشنید.

سرشو به طرفه جونگمین بردو بلند داد زد:زنگ بزنید به اورژانس.

........................................................................................

پشت دری که کیورو داخلش برده بودن ایستاده بودن.

جونگ مین هی از طرف راسته بیمارستان به چپش حرکت میکرد.

هیون روی صندلی نشته بودو لی هووا تو بغلش خوابیده بود.

هیونگو یونگ روی صنلی روبه روی هیون نشسته بودنو هیونگ سرشو روی شونه یونگی گذاشته بود.

چند دقیقه بعد دکتر از اتاق بیرون اومد.

همه با ترس از جاشون بلند شدنو به سمته دکتر رفتن.

هیون:حالش خوبه؟؟؟؟؟

دکتر:توی کماست.

یونگ سنگ:کما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جونگ مین:امکان نداره این امکان نداره.

دکتر:متاسفانه بله.

جونگ مین با بغض به دکتر نگاه کرد:کی...کی بهوش میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دکتر:یه روز...یه هفته...یه ماه...یکسال...معلوم نیست اون بستگی به شرایط مریض داره.

هیونگ سرشو گرفتو به سمته صندلیا رفتو روی یکیشون نشست.

هیونگ:آه خدایا...

یونگ سنگ به روی صندلی بغل هیونگ نشستو سرشو به دیوار تکیه داد.

تکون خوردن شونه های هیونگ مشخص بود که داره گریه میکنه.

جونگ مین کنار هیون ایستاده بودو به رفتن دکتر چشم دوخته بود.

هیون روی صندلی نشستو لی هووا رو محکم توی بغلش فشورد...به وضوح میشد اشکایی که دارن از چشمای درشتش پایین میادو دید.

...........................................

دوسه ساعتی گذشت که یونگ سنگ سکوتو شکست.

یونگی:نمیذارن هر پنج تامون اینجا بمونیم.یکیمون باید بمونه.

هیون سریع سرشو بالا اورد:من میمونم.

هیونگ:لازم نکرده.همینجوری از شدت خستگی نمیتونی رو پاهات وایسی تازه لی هووا ازت جدا نمیشه نمیتونی تا صبح با این بچه اونم توی ای اوضاع سر کنی.

جونگ مین:اگه میخواین من میمونم.

هیونگ:بهتره من بمونم اون من بودم که حواس هیونو پرت کردو باعث شد هیون اون ماشینو نبینه حالاهم کیو روی تخت بیمارستانه.

دیگه چیزی گفته نشد هیشکی قدرت گفتن کلمه ای رو نداشتن همه شوکه و خسته بودن.

هیون بلند شد:هیون من میرم لی هووا رو پیش مین جیبزارم اونجا براش بهتره.

همه به نشونه مثبت سراشونو تگون دادن.

هیونم لی هووا رو محکم توی بغلش گرفتو راه افتاد.

از بیمارستان که خارج شد به سمته خونش راه افتاد دوست داشت پیاده راه بره.

توی راه به اتفاقی که افتاد فکر میکرد.کم کم به خونش رسید،جلوی در خونه بود خواست درو باز کنه که صدای حرف زدن زنو مردی به گوش رسید.

زن:قرار نبود بلایی سر کسی بیاد.

مرد:من فقط میخواستم شر اونواز زندگیت کم کنم همین.

زن:اما الان اوضاع رو بدتر از چیزی که هست کردی.





نوع مطلب : five members، story about hyun joong، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 13 شهریور 1391 08:31 ب.ظ
ساراااااااااااااا
من بلایی سر هیون بیاد همچین میزنم اسم دایل اس یادت بره هااااااااااااااااااا
کیو هم چیزیش بشه من میدونم و تو و یه لنگه کفش

برم پارت بععععععععد
s@ra جونم؟مشکلی پیش اومده.
نذا تو عالم هوویی چشمون تو چشه هم وا شه ها.
چچچچچچچچچچچچ.......من وایمیستم بزارم منو بزنی.
برو.
یکشنبه 12 شهریور 1391 08:16 ق.ظ
سارا خجالت نمیکشی داستانتو انقدردیر به دیر میزاری.
بابا حوصلم سررفت.
s@ra نننننننننننننننننننننننچ.
الان میذارم.
چهارشنبه 1 شهریور 1391 08:52 ب.ظ
s@ra میسی که سر زدی
سه شنبه 31 مرداد 1391 10:14 ب.ظ
چلاااااااااااااااااااااااااااام اونی مغسییییییییییییییییییی
s@ra سلااااااااااااااااااام عشقم خواهش مکنم.
سه شنبه 31 مرداد 1391 09:40 ب.ظ
سرارا من برم خنده بازار ببینم بیام:)
...
میام...(حالا شایدم نیومدم امیدوار نباش)
s@ra باشه.ای بابا من امیدوار شده بودم.
سه شنبه 31 مرداد 1391 09:39 ب.ظ
این دیالوگه کدومشون بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟
*دیالوگ هیونگ بود!
....
پارت 2:
هاهاهاها...اولش خیلی باحال بود!
انقدر بالشت بازی رو دوست دارم!!!
.....
یونگ:بسه دیگه...ببینم صبحونه چی داریم؟
*فدات بشم که همش به فکر شکمتی!ضدحاااااااااااال
....

نمیدونم چی بگم!!!
برم قسمت بعد ببینم قضیه چیه!
s@ra اهان...خداروشکر فهمیدم بد ذهنمو به خودش درگیر کرده بود.
منم خیلی دوست دارم مخصوصا اگه اوله صبح باشه.اما همیشه عتوی بالش بازیا انقد خندم میگیره که همه منو میزنن منم مظلوم افتادم اون وسط هی میخندم.خدانکنه شیر بشم.
ااااااااااااااااااااای به فدااااااااااااااااااااااش.
اره برو.
سه شنبه 31 مرداد 1391 09:30 ب.ظ
الان دارم عرق شرم میریزم
*کمه ببین...
فرار کن...برو سمت مرزای ترکیه...برو خودتو سربه نیست کن!!!!
s@ra زیادش کنم.اصلا میخوای همین الان خودمو ازی بالا پشته بوم خونمون پرت کنم؟!
سه شنبه 31 مرداد 1391 09:29 ب.ظ
وای دختره چرا جیغ زد؟؟
دختر داستانت قشنگ بودا...
چقدر شوتم...چی رو از دست دادم...
برم بخونم قیسمت دو!
s@ra جیغ؟؟؟؟؟؟؟؟؟من چرا اینارو یادم نیست؟؟؟؟؟؟(الان هول شدم)
میسی.
برو..موفق باشی.
سه شنبه 31 مرداد 1391 09:26 ب.ظ
پارت 1:
ای ددم وای...مارفتیم که داشته باشیم ته دیگه امشبو
*ددم؟؟؟هاهاهاها...قربونش برم که ترکه!
....
جونگی:هووووووووووی....اسکلت پس ماها هویجیم؟
*نفهمیدم چی گفت؟
s@ra ک ک ک ک.این دیالوگه کدومشون بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خودمم نفهمیدم(نیشخند)
سه شنبه 31 مرداد 1391 09:23 ب.ظ
نیستی آیا؟؟!!!
...
من در غربت هستم؟؟؟
....
میگم میشه نظرامو تو همین جا بگم؟؟؟هی عوض نکنم؟؟!!
s@ra هستم.
اینجا کجاست؟؟؟؟
اره اینطوری بهتره.
سه شنبه 31 مرداد 1391 09:21 ب.ظ
سارا میخوام تکنیک کنم داستانتو یجا بخونم
...
چیه چرا اونجور نگاه میکنی؟؟؟؟
خب موقعیت نداشتم بخونم!!!!
....
برم بخونم؟؟!!
....
s@ra ک ک ک ک.
اشکالی نداره حالا.
اره بدو برو.
سه شنبه 31 مرداد 1391 09:20 ب.ظ
سلام خواهر دوستم و دوست خودم
خوبی؟
خجالت نمیکشی بعد این همه مدت اومدی؟
اومدی چی بگی؟
چی میخوای؟
خجالت بکش!
s@ra سلام دوست خواهرم و دوست خودم.
اوهوم.
نچ(نیشخند)
چیزی ندارم بگم(چهرم شطرنجیه)
الان دارم عرق شرم میریزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر