تبلیغات
SS501 short stories - ALWAYS LOVE YOU -9
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

پنجشنبه 2 شهریور 1391 :: نویسنده : m@hsa

سلام به اونی خوشگلای خودمممممممممممممممممممم

امیدوارم خوب باشین و با اینکه خیلی دیره ولی عیدتون مبارک

توجه:بچه ها داستان بعدی که میخوام بزارم میخوام شخصیتاشو از بین شما انتخاب

کنم،ولی شاید داستانو اینجا نذاشتم چون شاید نتونم 15 پارتش کنم

هرکی خواست تو داستان باشه بهم بگه و حتما هم بگه که میخواد با کدوم از دابل باشه

نفر شیشم دابل هم جانگ گیون سوک هستش،بعد بینتون قرعه کشی میکنم و قسمت

بعد میگم هر کی با کیه

اینم دوتا عکس از جانگ گیون سوک،البته فکر کنم میشناسینش........دوست هیونه

خب دیگه برین داستانو بخونین،همسران محترم دابل این قسمتی کله ی منو به باد میدن

جونگ مین:معلوم هست دارین چی میگین؟؟؟!!!!

مهسا:دیشب بدجور مست کرده بودین

فرناز:هی میگفتین ازدواج نکن و اینجور چیزا

یونگ سنگ:ما همچین کاری کردیم؟؟؟؟؟عمرا

روژینا:میخواین امروز کمپانی نرین استراحت کنین؟؟

کوانگ هیون:نه فکرکنم اگه بریم اونجا بهتر باشه،حداقل سرمون شلوغه

فاطمه:خیله خوب پس قول بدین دیگه مست نکنین

کیو:چرا؟؟؟

روژینا:به خاطر اینکه دیشب افتادی روش

فاطمه یه ابروشو بالا داد:روژینا؟؟؟؟

روژینا با یه لبخند ملیح:ببخشید آخه در اتاقتون باز بود منم داشتم رد میشدم دیدم،هه هه

فاطمه:حالا که دیدی نمیتونستی نگی؟؟؟

روژینا:خیله خوب حالا که اتافاقی نیوفتاده

پسرا رفتن کمپانی و دخترا اون روز خونه موندن

دخترا داشتن لباسای پسرا رو جمع میکردن که از تو جیبشون یه کارت افتاد بیرون،دخترا

با دیدن کارت ها شاخ دراوردن.................شب ساعت 11 بود که پسرا برگشتن

دخترا دخترا داشتن تی وی میدیدن و همینکه پسرا اومد با هم گفتن:شام آمادست

پسرا:میل نداریم و رفتن تو اتاقاشون

دخترا با یه سینی پر از غذا و نوشیدنی رفتن تو اتاقا پیش پسرا

(بچه ها چون اینجا برای همشون یه اتفاق میوفته من حوصله ندارم تک تک بگم همرو با

هم گفتم)

دخترا:امروز داشتم لباساتو جمع میکردم یه کارت از توش افتاد منم

کنجکاو شدم خوندمش

پسرا با عصبانیت:تو چی کار کردی؟؟؟؟

دخترا:ببخشید نمیدونستم ناراحت میشی!!

پسرا صداشونو بالا بردن:چیه خوشت میاد اذیتم کنی؟؟؟میخوای اینارو بشنوی؟؟آره

دوست دارم،که چی؟؟؟حالا راحت شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟میخواستی خرد شدنمو ببینی؟؟؟

دخترا:ببخشید منظورم این نبود،فقط میخواستم بگم همش دروغه......من نمیخوام با

کسی ازداواج کنم

پسرا:راست میگی؟؟؟؟ و بعد بغلشون کردن

بعد پسرا از دخترا خواستگاری کردن و چند وقت بعد ازدواج کردن و برای ماه عسل رفتن

لس آنجلس

همه تو هواپیما یکم خوابیدن و وقتی رسیدن هتل میخواستن کله ی شوهراشونو بکنن

کوانگ هیون:هی روژینا خودتو آماده کردی؟؟؟

روژینا:برای چی؟؟

کوانگ هیون:هیچی یه عمل طبیعی

روژینا:برو گمشو

کوانگ هیون:باادب باش،هیچکس با شوهرش اینجوری حرف نمیزنه

روژینا:ببخشید آقای شوهر ولی من خستم،باشه واسه چندسال دیگه

کوانگ هیون:درکت میکنم ولی خستگیت خودش میره

بالاخره کوانگ هیون روژینا رو بعد از 5 دقیقه راضی کرد

قبل از اینکه هاله بره تو اتاق

ملیکا:هاله یه لحظه بیا کارت داریم

هاله:ها؟چیه؟؟

فاطمه:هاله یه دفعه جوگیر نشی

هاله:منظورت چیه؟؟؟

مهسا:نری به هیون پیشنهاد بدی!!

روژینا:اگر هم بهت پیشنهاد داد اول یکم مخالفت کن،درجا بهش جواب مثبت ندی ها

هاله:شما نگران خودتون باشین

فرناز با لحی نگران:بچه ها من با این یونگ سنگ چیکار کنم؟؟

ملیکا:تو نباید کاری کنی اون خودش بلده

فرناز به ملیکا چشم غره رفت

فاطمه:بهترین کار اینه که بری بخوابی و نذاری بهت دست بزنه

روژینا:البته لولی بازی در نیار،هتله آبروی بدبخت میره

هاله:بسه بابا حوصلشون سر رفت منتظرن

مهسا:خدا عاقبت هممونو امشب به خیر کنه

فاطمه:خیله خب تا فردا خداحافظ،شب همگی خوش

تو اتاق هاله و هیون هر دوتا حیرون نشسته بودن و ساکت بودن

هیون:هی روعصاب من دارم میرم حموم بعدشم تو برو

هاله:باشه

هاله از حموم اومد بیرون،چراغ ها روشن بود و هیون روی مبل تازه خواب رفته بود

هاله رفت پتو بندازه رو هیون که هیون از خواب پرید،هاله حولشو که دورش پیچیده بود

رو سفت گرفت و درحال که لکنت زبون گرفته بود گفت:ااا....تو بی...بیداری؟؟

هیون که اولین باری بود که هاله رو اینجوری میدید مثل اینکه یکم هول کرده بود

گفت:نه تازه خواب رفته بودم

هاله:ببخشید بیدارت کردم

هیون:اشکالی نداره،برو لباستو بپوش

هاله:باشه

هاله دو قدم بیشتر دور نشده بود که هیون گفت:هاله یه دقیقه صبر کن

بعد رفت هاله روبوسید و نشوندش روی تخت......هاله بزور خودشو از هیون جدا کرد و

گفت:فکر کنم یکم زوده

هیون:هیچم زود نیست

هاله:آخه میدونی من هنوز آماده نیستم

هیون:اگه  به تو باشه که تا 10 سال دیگم آماده نیستی و هاله رو راضی کرد و ...

اتاق فرناز و یونگ سنگ:

فرناز:من دارم میرم بخوابم

یونگ سنگ:کجا امشب کارت دارم

فرناز با ترس:چی کارم داری؟؟

یونگ سنگ که میخواست سر به سر فرناز بزاره گفت:میخوام مامانت کنم

فرناز:چی؟؟؟؟؟؟؟؟

یونگ سنگ:چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟ترسیدی؟؟

فرناز:فکر نمیکنی یکم زوده؟؟

یونگ سنگ:تازه دیرم هست،همون روزی که هم اتاق شدیم باید اینکارو میکردم،میدونی

خیلی سخت بود که جلوی خودمو بگیرم

فرناز:حالا این چند وقتو که صبر کردی تا منم آمادگیشو پیدا کنم صبر کن

یونگ سنگ:بیا اینجا

فرناز که داشت سکته میکرد:نمیام

یونگ سنگ: ای بابا نترس میخوام باهات فیلم نگاه کنم

فرناز:راست بگو

یونگ سنگ با خنده:راست میگم،فیلمش ترسناکه........قبلا هم با یکی از بچه ها میدیدم

فرناز:خیله خب

ساعت دو،دو نیم بود که دوتایی روی تخت دراز کشیده بودن

فرناز:یونگ سنگ بیداری؟؟

یونگ سنگ:هوم

فرناز:من میترسم نمتونم بخوابم

یونگ سنگ:میخوای تلویزیون رو روشن کنم؟؟؟

فرناز:نه

یونگ سنگ:خب خودت بگو چیکار کنم؟؟

فرناز:نمیدونم

یونگ سنگ:میخوای تو بغلم بخوابی؟؟

فرناز:گفتی تا آمادگی پیدا نکردم کاریم نداری!!!

یونگ سنگ:الانم میگم،فقط گفتم بیا تو بغلم بخواب

فرناز:قول بده

یونگ سنگ:کشتی منو.............قول میدم حالا بیا بخواب

فرناز رفت تو بغل یونگ سنگ و زودتر از یونگ سنگ خوابش برد

فاطمه و کیو هم چون از هم خجالت میکشیدن وخسته بودن ترجیح دادن بخوابن

اتاق ملیکا و جونگ مین:داشتن کلاغ پر بازی میکردن

 بوووووووووووووووس تا قسمت بعد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 5 شهریور 1391 10:57 ق.ظ
bendaz die ghore haro...
Hoselam sar raaaaaf
....
m@hsa انداختم آجی برو ببین
شنبه 4 شهریور 1391 07:20 ب.ظ
زود قرعه کشی کن مهسا جون...
من دارم هلاک میشم
m@hsa قرعه کشی کردم،احتمالا فردا قسمت بعدو میزارم نتیجه قرعه کشی هم میگم
ههههههه خدا نکنه
جمعه 3 شهریور 1391 05:55 ب.ظ
اجی قرعه کشی کردی؟؟؟؟؟؟؟؟من افتادم با هیون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای بحالت من با هیون نباشم
نه عزیزم شوخی کردم هرکی رو که خودت دوست داری بزار.
بوووووووووووووووووس.
m@hsa نه هنوز قرعه کشی نکردم
دیگه دست من نیست
من همرو دوست دارم،ولی باید قرعه کشی کنم
بووووووووووووووووووووووووووووس
جمعه 3 شهریور 1391 01:59 ب.ظ
یک ببخت کوشولو خیلی حوصلش سر رفته....
ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههای
یییییییییییییییییییییییییییییکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک
ببختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
یسییییییییییییییییییییییاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
کوشولوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
هه هه....
m@hsa الهیییییییییی ببخت کوشولو
یا خداااااااااااااااااااااااااااااااا
چقدر تو ببخت و کوشولویی
جمعه 3 شهریور 1391 01:42 ب.ظ
SALAIN....
hoselasm sar rafte.... to ke dastan nemizary.....
pas hala khodet bego cha kar vakenam......
as tarafe yek babakht kosholo......
megas.......
m@hsa سلام آجی
تازه قسمت نهو گذاشتم که
برو نیرنگ وکن
مرسی ببخت کوشولو
ای مگس
جمعه 3 شهریور 1391 02:40 ق.ظ
ببخشیید.. بلاگ فاشو جاگزاشته بودم
m@hsa ههههههههه باشه
جمعه 3 شهریور 1391 02:30 ق.ظ
راستی..من یه دوس دارم اسمش ملیكاست! روانیه یونگیه میگم..اونو باهاش بنداز دلشو شادكن!
m@hsa بله؟اسم خواهر منم ملیکاست
خب دنیا هم با یونگیه باید بینشون قرعه بندازم
جمعه 3 شهریور 1391 02:26 ق.ظ
سلام آجی..لفطا منوباهیونگ.. لطفادیگه.. راستی بعداحتما بهم سربزن.. بای..تنكسفعلا
m@hsa سلام عزیزم،باید قرعه بندازم قسمت بعد میگم
باشه حتما میام
بای
پنجشنبه 2 شهریور 1391 11:29 ب.ظ
migam dorosesh kon zoodi
....
Khodam supportet mikonam
...
Rasti dar olaviat hyun bad olaviata intori
...
Hyung
sooki
joong
kyu
havaseto jam kon ba young nayoftam
hese baradar khaharim be in yeki kheli ziade...
Agaram naghsh kam ovordi man oon badaro varmidaram
asan nashghe bad dari
???????
m@hsa کلا پاک شده دوباره باید از اول یکی درست کنم
مرسی ولی فعلا وقت ندارم یه وبو مدیریت کنم
میخوای من وبو درست کنم تو مدیرش بشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باشه باید قرعه بندازم
باشه ولی چرا نمیخوای با تپلی باشی؟؟؟؟
بلههههههههههههه،چشم
اممممممممم،نقش بد ندارم......
شایدم داشته باشم چون هنوز داستانو تموم نکردم
فقط تاحالا یه دختره هست که نقشش در حد یه دیالوگه(نیشخند)
پنجشنبه 2 شهریور 1391 10:51 ب.ظ
سلام آجی من با کیو خواهش
اگه کیو نشد با.........
هیونگ
m@hsa سلام عجیجججججججججججججججججججم
اممممم..........قرعه میندازم خبرتون میکنم گلم
پنجشنبه 2 شهریور 1391 10:49 ب.ظ
سلام آجی من با کیو خواهش
m@hsa باید قرعه بندازم،قسمت بعدی میگم
پنجشنبه 2 شهریور 1391 09:48 ب.ظ
س____________________لام
اونی داستان خوب بود.
من یه چیز بگم؟
چرا کسی با تپلی نیست؟؟؟؟؟؟

دلم براش میدوده.
چرا به من و جونگ رسید تموم ش_______د؟؟

اوووههوووووووووومم.روم به همست:





(6تا عصبانی به افتخار گروهمون)
تورو خدا یونگی رو بگگگگگگگگگیییییررررررییدددددددد
اما یونگی رو از دست ندید که داستان مهیجی داره.....
ملیکا به یونگه ی انگور:(اسم یونگ به تقلید از داستان غزل جون).........یونگی تپله ...گریه نکن ..من خودم تو گروهمون عضو دومم و از عضوای دوم گروه های دیگه حمایت میکنم.....
خودم برات زن پیدا میکنم...
یونگی به ملیکا : خواهش میکنم کمکم کن...من یه ببخت کوشولوی تپلم.....
گریههههههههههه نکن کوشولو.
m@hsa چلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
میسییییییییییییی
شما دوتا چیز بوگو
نمیدونننننننننننننننننننننننننم
نگران مباش،تپلی خیلی فن داره......شاید پستو نخوندن که نگفتن
همینجوری خوشم اومد تموم کنم
بفرما:!!!!!!!!!!!
جوگیر
مگه میخوان باهاش ازدواج کنن؟؟؟؟؟؟
آره داستان یونگ ازهمه مهیج ترههههه
خدایا هر دوتا رو شفااااااااااااااااااا بده
آمین
پنجشنبه 2 شهریور 1391 06:30 ب.ظ
سلام
چ طوری؟
عزیزم مهسا ب نظرت فک نمی کنی هر 10روز ی بار داستان میزاری باید دوساعت فک کنی تا قسمت قبلی یادت بیاد
m@hsa علیک سلام
خوبم تو خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هههههههههههههه ببخشییییییییییییییییید
پنجشنبه 2 شهریور 1391 04:26 ب.ظ
mishe man ba kyu basham?
m@hsa وااااااااااااااای شویمو دزدیدن
اگه کسی نخواست باش گلم وگرنه قرعه میندازم
پنجشنبه 2 شهریور 1391 04:01 ب.ظ
hiiiiiiiiiiii .... manam miikhaam ....
beyne in 3 ta harkodoom shod me raziam :
(hyun joong , hyung jun ya jong min )
m@hsa سلااااااااااااام،چی میخوای؟؟؟؟؟
قرعه میندازم بهت خبر میدم عجییییییییییجم
پنجشنبه 2 شهریور 1391 03:24 ب.ظ
man huyn...
Rasti weblageto bastiii
???????
Cheraaaaaa
??????
m@hsa نازنین وسارا هم هیون میخوان،پس باید قرعه بندازمممممممممممممممم
نمیدونم چرا ولی وبم پاکیدههههههه
گریههههههههههه
پنجشنبه 2 شهریور 1391 02:26 ب.ظ
سلاااااااااام جیگر خوفی
عزیزم یهو جو گیر میشی چرا گشت میاد میگرتت
شوخی کردم عالی بود
منم دوس دارم تو داستان بعدیت باشم با جانگ گیون سوک فدات شم ممنون
m@hsa سلام هالییییییییییییییییییی
هههه نترس نمیاد
میسیییییییییییییییییییییییییییی
آجی من داستانو با شخصیت های خودمون نوشتم ولی تو وب که میخوام بزارم عوضش میکنم،بعد میام برات میخونمش ،ولی اگه کسی نخواست مال تو
راستی یادت نره دستبند درست کنی،ملیکا 5شنبه میاد ازت میگیره
بعد ملیکا میگه کلاسم بیا دوباره خواب نمونی
پنجشنبه 2 شهریور 1391 01:06 ب.ظ
اوووووووم
سلام
میشه منم با جونگ باشم؟
هووووووووم؟
m@hsa هوووووووووم؟؟؟
علیک سلام آجی جوووووووووونم
وای مردم از بس اینو تکرار کردم،اگه کسی نخواست مال تو وگرنهقرعه میندازم عجیییجم
هوووووووووووووم؟؟؟؟
پنجشنبه 2 شهریور 1391 12:37 ب.ظ
باشه عزیز...
ولی اگه کسی نخواست...
من با هیونگ...!!!
m@hsa باش اگه کسی نخواست حتما مال تو
پنجشنبه 2 شهریور 1391 12:28 ب.ظ
سلام مهسا جون
اخیییییی به سلامتی بالاخره همشون ازدواج کردن
راستی اگه میشه من با هیون
میسی عزیزم
m@hsa سلام نازنین جوووووون
آرههههههههههه
اگه کسی نخواست حتما وگرنه قرعه کشی میکنم عزیزم
خواهشششششش گلم
پنجشنبه 2 شهریور 1391 11:45 ق.ظ
ارزو تو مگه هیونگی نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اجی من با هیون باشم میشه؟؟؟؟؟؟؟؟
m@hsa اااااااا........آرزو،خیانت به شوهر؟؟؟؟؟
اگه کسی نخواست حتما آجی جوووووووونم وگرنه قرعه میندازم دیگه
پنجشنبه 2 شهریور 1391 11:32 ق.ظ
من؟من؟من چی؟؟؟منم میخوام باجونگی باشم!!!
آجی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستی داستانت خیلی خفنه!!!!
m@hsa تو؟تو؟تو چی؟تو میخوای باجونگی باشی؟؟؟؟
اگه کس دیگه ای نخواست باش اگر هم خواست بینتون قرعه کشی میکنم
هههههههه میسییییییییییی
پنجشنبه 2 شهریور 1391 02:43 ق.ظ
سلاااااااااااااااااااااااام مهسا جون...
من میتونم تو داستان جدیدت نقش داشته باشم؟!
دوس دارم نقش مقابل هیونگ باشم!!!
m@hsa سلللللللللللللللللللللللام آجی جون
باشه گلم اگه کس دیگه ای هیونگو نخواست نقش مقابلش تو باش ولی اگه خواست باید بینتون قرعه کشی کنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر