تبلیغات
SS501 short stories - Mistake Love-ep1
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

پنجشنبه 2 شهریور 1391 :: نویسنده : donya_baby

سلام بچه هاخوبید خوشید؟ببخشید بابت غیبتم اولش که میهن رام نمیداد بعدشم که مسافرت بودم الانم شانسی اومدم بعد ازدویست بار زدن تازه رمزم یادم اومد...ازبس طولانی بود

واینکه...بچه ها من دیگه اون داستانو نمیذارم اول میخواستم اینجا توی 20قسمت تمومش کنم اما به دلایلی نذاشتمش والان توی وبه هستی جان میذارمش هرکس دوستانو دوست داشت وهنوزم دوست داره بخونش چون الان توقسمت17هست

واما با داستان جدیدم که تووبه اونی اکرمم میذارمش درخدمتتونم اسمش عشق اشتباهه البته بعضیا گفتن عشق وحشتناک بیشتر بهش میاد داستانو بخونید..به نظر خودم داستان خیلی خوبی شده..قسمت اولش یه جورایی ادبیه ولی بقیه بصورت ساده وروانن ..(خلاصش+قسمت اول در ادامست)فقط یه خواهش دارم:

درمورد داستان زود قضاوت نکنید

خلاصه:

توضیحی درباره داستان:

کی آنا دختر آقا وخانم لی هست که در همسایگی آقای کیم وپسرانش کیم کیوجونگ وکیم هیون جونگ زندگی میکنن در این مدت لی کی آنا وکیم کیوجونگ در برخوردای متوالی عاشق هم میشن اما در یک سانحه پدر ومادر کی آنا کشته میشن و تهمتایی به کی آنا زده میشه که باعث تنفر کیو جونگ از کی آنا میشه......

Mistake love-ep1

 

 

دردانشگاه هوانگ:

از صبح تا الان که 8تقریباساعت شده بود کلاس داشتن تمام بدنش ازتوی کلاس موندن ویه جا نشستن درد میکرد به سمت آبخوری دانشگاه رفت تاکمی آب بخوره امابه پسری برخورد کرد که باعث شد تمام چیزاش پخش زمین شه حتی سرشو بلند نکرد ببینه به کی خورده فقط تند تند سرو بالاوپایین میکردومیگفت:معذرت میخوام ......معذرت میخوام  به زمین نشستو مشغول جمع کردن کتاباشد با صدای پسر جنبشی رو توبدنش احساس کرد

:ببینم تو....لی کی آنا نیستی؟

کی آناهمونطور که داشت کتاباشوجمع میکرد سرشو بالا آورد و گفت:شما؟....لحظه ای مکث کرد ودستشو رو دهنش گذاشت و ادامه داد:اوه خدای من...کیم کیو جونگ؟

کیو جونگ لبخند چشمگیری که تمام اجزا صورتشو بااون به حرکت درمیومدن زدوگفت:پس بالاخره پیدات شد؟

کی آنا:اما.. تو؟چطور امکان داره؟چطور تونستی منو پیدا کنی؟

کیو جونگ قهقه ای کرد اما بادیدن صورت متعجب کیانا گفت:من اینجا درس میخونم یعنی تواینو نمیدونستی؟

کیانا تعجبش بیشتر شد.:مگه میشه؟مگه میشه من یهویی توروببینم؟اونم تواین دانشگاه؟

کیوجونگ دست از خندیدن برداشت وبرای لحظه ای به فکر فرو رفت وهمون جور که به یه جا خیره شده بود گفت:کیانا قصش درازه..صورتشو بلاآوردولبخندی زد :بعدا برات تعریف میکنم حالا میای به یاد بچگی هامون بریم به جای همیشگیمون؟کیانا لبخند ملیحی زد وگفت:کیو هنوزم مثل قبلنا وقتی چیزی ازم میخوای نمیتونم رد کنم ...آره باهات میام فقط اگه میشه شب بریم چون الان باید برم پیش معلمم تابراش کار کنم

کیو:توکار میکنی؟

کیانا:بعد از مرگ پدر ومادرم وبه ارث رسیدن اون همه ثروت طلبکارا پیدام کردن وتمام ارثمو ازم گرفتن فقط کمی پول موند که تونستم بااون یه خونه اجاره کنم امروزهم قرارداد اجارم تموم میشه ومن باید پول این دوماهیو که برای معلمم کار کردم بگیرم تا برای یه سال دیگه اجاررو تمدید کنم

کیو نگاه نگرانی بهش کرد اما سریع برای اینکه کیانا متوجه نگاهش نشه لبخندی زد وگفت:باشه.....پس شب ساعت10منتظرم

کیانا دستاشو بهم کوبید وبا صدایی که از شوق میلرزید گفت:عالیه ...پس منتظرتم ....اینم آدرس خونم

کیونگاهی به آدرس خونه انداخت ،یه محله فقیر نشین که تمام محله پر بود ازارازل واوباشی که به دخترا تجاوز میکردن یااونا رومیدزدیدن ،باصدای کیانا رشته افکارش پاره شد:میدونم داری به چی فکر میکنی اونا کاری به من ندارن سردستشون پسر صاحبخونمه ومنو میشناسه به همشونم گفته به من کاری نداشته باشن

کیو لبخندی ازروی رضایت زد وبه ساعش اشاره کرد وگفت:خانوم...دیرت نشه کیانا داد زد:وای.....دیرم شد کیو خنده ای از ته دل زد:من میرسونمت...سوار شو

هردوشون سوار ماشین شدن،توی راه کیو از وضع باباش واینکه دارن ورشکسته میشن گفت وکیانا هم از لطفایی که اهالی محل بهش کردن وباعث شد بتونه به دانشگاه بیاد

کیو:یعنی.....تو باپول اهالی محل تونستی دانشگاه بیای؟

کیانا سرشو پااین انداخت وجواب دا:آره بعد از فوت پدر ومادرم من افسردگی گرفتم.....باور مرگشون واقعا برام سخت بود تا اینکه با سردسته ی اون ارازل اوباش آشنا شدم اون بهم کمک کرد تا شادبشم......تابخندم....تا از افسردگی دربیام وبه زندگیم ادامه بدم....اون بهم کمک کرد تااین خونه رو باقیمت اندکی ازمادرش اجاره کنم ...مادرشم منو دوست داشت وقتی درس میخوندم تا برای داشگاه قبول بشم برام غذادرست میکرد واتاقمو مرتب میکرد تا بتونم باآرامش درسمو بخونم اما بعدش......

کیو:بعدش چی؟

کی آنا:اما بعدش فهمیدم پسره بهم علاقه داره ...منم نتونستم قبولش کنم چون مثل برادرم دوسش داشتم....نگاهی به کیو کرد وادامه دا:چون از ته قلبم یکی دیگه رو دوست داشتم

کیو ایستاد وسرشو به سمت کیانابرد وگفت:میدونم یکی رو بی اندازه دوست داری ومیپرستیش ...اینو از بچگی بهم میگفتی...اماچرا هیچ وقت بهش نرسیدی؟

کیانا سرشوپایین انداخت...قطره ای اشک از چشاش سر خورد و روی صورتش نشیت:چون من بیعرضه بودم وبهش نگفتم دوسش دارم

صورت کیانا رو بالا اورد....با انگشتش اشکشو پاک کردوگفت:دیگه بخاطرش گریه نکن...صورتشو به سمت شیشه برگردوندوادامه داد:رسیدیم....رسیدیم همون جایی که گفته بودی

کیاناهم مثل کیو صورتشو به سمت شیشه کیو برگردوند:آره رسیدیم...من دیگه باید برم ...انیو

از ماشین پیاده شد، کیو رو هم دید که با پیاده شدن اون ازش تبعیت کرده وپیاده شده میخواست به سمت خونه بره که کیو بغلش کرد ....تو اون سرمای زمستون حس گرم شدنو داشت .....حس پرنده ای که از قفس آزاد شده ....از گرمای کیو تمام تنش گر گرفت وبا صدای آرامش بخشش حس میکرد روی ابراست فقط جمله ی آخرشو شنید:.....هیچ وقت دیر نیست...موفق باشی

از آغوشش بیرون اومد وبرای چند لحظه ای تو همون حال موند بعد به صورت پر محبت کیو نگاهی انداخت ولبخندی زد وگفت:ممنون که منو رسوندی با تمام شدن جملش به سمت خونه روبه روش قدم برداشت بااولین قدمش اولین اشکش سرازیر شد وتوی دلش گفت:خدایا..چرا حس میکنم اون منودوست داره ؟چرا حس میکنم من بدبخت ترین دختر روی زمینم؟چرا؟خدایا...چرا همه کسمو داری ازم میگیری؟مگه من چه بدی بهت کردم ؟با جمله آخر تمام اشکاش سرازیر شدن....کاملا بی اراده...حس همون موقعیو داشت که پدرومادرشو از دست داده بود....اما نمیذارم...نمیذارم این یکی روهم از دست بدم

 






نوع مطلب : story about hyun joong، story about kyu jong، 
برچسب ها : عشق اشتباه،
لینک های مرتبط :




جمعه 17 شهریور 1391 12:35 ب.ظ
دنیا میای تو وبم نویسنده شی؟؟؟؟؟؟همین داستانم میتونی بزاری.
donya_baby وب تو؟کدوم؟آدرسشو بذار بهت اس میدم
سارامنظورت همون وب سوداست؟
پنجشنبه 16 شهریور 1391 10:22 ق.ظ
ببخشید یه سوال داشتم.....sg501 رو تا قسمت ٦ بیشتر نزاشتن یا جای دیگه ای گذاشتنش؟؟؟من دوست داشتم بخونمش بقیه أش رو پیدا نكردم.
donya_baby ا نازنین تویی ؟ من اون دنیانیستم به قول خودمون همزادشم......نه جای دیگه ای نذاشتن هر وقت سرشون خلوت شد مینویسنش
یکشنبه 5 شهریور 1391 12:31 ب.ظ
راسستی پستونک اگه همین داستانی که تو با یونگی افتادی رو بزارم میتونی بوخونیش؟؟؟؟؟؟؟؟
وای به حات نخونی هااااااااااااااااااااااااا
داستانت از همه مهیج تر و طولانی ترهههههه
اگه نخونی میزنمت
donya_baby اوهوم
اااا میخونم دیگهههههههه
اووووووووووه
باوشه ولی نمیتونم نظر بدمااااااااا
یکشنبه 5 شهریور 1391 12:26 ب.ظ
دونی دونی دونییییییییییییییییییییییییییییییییی
اسمت تو قرعه کشی داستانم با یونگی افتاد
بوگو خب تا بقیشو بگم:
گفتی؟؟
خب بیا پست جدیدی که اینجا گذاشتم
آخر داستان با قرمز درباره ی شخصیت های داستان
توضیح دادم،برو تا خودتو بشناسی
بوووووووووووووووش
donya_baby مهی مهییییی مهیییییییییییییییی
آخ جوووووووووووووووون
اهه اهه اهههههههه مهساااااا آبجیت نمیتونه نظر بده...
آها اونو میگی؟آره دیدم(ذوق مرگ)
یعنیاااااا نمیگفتی خودمو نمیشناختم
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
جمعه 3 شهریور 1391 10:40 ق.ظ
سلاااااااااااااااااام اونی گل من.نامرد قرار بود وب منم نویسنده شی
donya_baby سللللللللللللللللللللام
آدرس وبا رو گم کردم بی زحمت برام بذارشون:)
جمعه 3 شهریور 1391 01:12 ق.ظ
راسی فک کنم سایا الان مسافرته یا اثاث کشی دارن حالا منم یادم نیس درکل
واس همین ممکنه دیر بنتیجه برسی اجی جونم
donya_baby نه چندروزپیش ازاصفهان برگشت...
ممنون که بفکری :)
جمعه 3 شهریور 1391 12:33 ق.ظ
دونی چرا عکس کاربریت عوض شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی این بهتره
donya_baby آره خودم عوض کردم.....
وای میبینی چه خوشمله شوملم؟
جمعه 3 شهریور 1391 12:18 ق.ظ
راستی دونی میدونستی این m@hsa-kyuyoung
منم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میدونستی دارم اینجا میداستانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الان من دقیقا برای چی این سوالا رو پرسیدم؟؟؟؟؟
donya_baby بلی میدانستم...
الان دقیقا پرسیدی که ببینی من داستانو خوندم یانه؟
:)
راستشو بگم؟نچ..اصلا نمیدونستم تویی
جمعه 3 شهریور 1391 12:05 ق.ظ
سلام اجی جون
کیمیا یا همون کیم نانان گفت شمارتو بدم به سایا
منم دادم خواستم بگم بهت
راسی چرا؟
فوذولی نیس؟
donya_baby سلام نرگس جون...
هه فندوقومیگی؟جذابمونه ماشالله...
نه بابا فضولی چیه
این میهن نمیذاره من نظر بذارم اعصابمو به کل بهم ریخته دیدم کیمیا تووبه بهش اس دادم بهت بگه شمارمو بدی سایا چون من الان نه کاربریمو دارم نه رمزموکه بتونم داستانمو تووبش بذارم
پنجشنبه 2 شهریور 1391 11:08 ب.ظ
بههههههههههه دنیا خانوم
چرا تازگی ها کم پیدایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آجی باور کن وقت ندارم ولی به محض اینکه بتونم میرم داستانتو میخونمممممممم
واقعا ببخشیییییییییییییییییییییید
راستی آجی میخوام یه داستان بزارم که شخصیتای مقابل دابلو دارم از بین بچه ها انتخاب میکنم
هنوز هیچکس نگفته میخواد با یونگ باشه
تو میخوای تو داستانم با یونگ باشی؟؟؟؟؟؟؟؟
داستان یونگ از همه مهیج تره
بیا خبرم کننننننننننننننننننن
بوووووووووووووووووش
donya_baby ااااا سلام مهی جون(نیشخند)
چون میهن گورب گور شده نمیذاره نظر بذارم...منم اعصاب خرابه از دستش فجیههههههه
مهسا میخونیااااااااااااااا
واقعا؟اوکی منو با یونگی بذار
همینجا گفتم دیگه...حال اسو ندارم چون گوشیم دم ب دیقه میهنگه:(
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر