تبلیغات
SS501 short stories - I was WRONG
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

شنبه 4 شهریور 1391 :: نویسنده : .:❤.R@I-IA.❤:.

سلام دوستان....خوبین؟؟

منو یادتون میاد؟؟یه موقعی مدیر وب بودم.....

اووووفف بعد از این همه مدت اومدم وب خودم داستان بذارم....راستش دلم خیلی تنگ شده بود...

از مریم جون ممنونم که خیلی خوب وبو مدیریت میکنه...

این یه داستان یه قسمتیه....خیلی وقت پیش نوشته بودمش...گفتم بیام بذارم....امیدوارم خوشتون بیاد



شیر آب رو باز کرد و دستاشو زیرش گرفت...هنوز مردد بود...ولی به خودش ایمان داشت...فکر میکرد میتونه از پسش بربیاد....

بعد از اینکه دستاشو شست پرستار دستکش ها رو توی دستش کرد...روپوش سبز رنگشو جلوش گرفت تا بپوشه...هد بندشو به موهای لخت و مشکیش بست و ماسکشو به دهانش زد...

نفسشو توی سینه حبس کرد....چشماشو بست و سعی کرد فکرشو از هر چیزی خالی کنه...باید تمرکز میکرد...

نفسشو بیرون داد و وارد اتاق عمل شد...مثل همیشه همه ی کاراموز های دختر از بالای اتاق عمل بهش با حسرت نگاه میکردن....نمیدونست چرا امروز نگاهشون خیلی عصبیش میکنه....شاید به خاطر استرسی بود که داشت...

وقتی بالای تخت رسید یونگ سنگ کارش تموم شده بود....مین سا کاملا بیهوش بود و آماده ی عمل....

جونگمین سینه شو صاف کرد و بالای سر مین سا ایستاد....به موهای سر تراشیده شده ش که آماده ی عمل بود نگاه کرد....چقدر موهای مین سا رو دوست داشت....اون موهای قهوه ای بلند و خوش حالت...

با صدای یونگ سنگ به خودش اومد...

-موفق باشی دکتر پارک....

کمی به جونگمین نزدیک شد و در گوشش گفت:

-تو میتونی جونگمین....تو بهترین جراح کره هستی....به خودت ایمان داشته باش...

لبخند زد و به صورت خندون یونگ سنگ که بهش امید میداد نگاه کرد...خیلی آروم گفت:

-ممنونم دکتر هئو...

یونگ سنگ چشمکی زد و از اتاق عمل بیرون رفت...با رفتن یونگ دوباره تردید وجودشو گرفت....آیا واقعا راه درستی رو انتخاب کرده بود؟؟شاید بهتر بود میذاشت مین سا بمیره....ولی حالا که تا این جا اومده بود نمیتونست عقب برگرده....چشماشو روی هم فشار داد و گفت:

-بیستوری....

پرستار تیغ جراحی رو توی دستش گذاشت...تیغ رو روشن کرد و روی سر مین سا گذاشت....

"متاسفم مین سا....میدونم خیلی خودخواهم....ولی واقعا نمیتونم از دستت بدم...."

چند ساعت بود که سر پا بود....یکی از پرستار ها هر چند دقیقه با دستمال عرق روی پیشونیشو پاک میکرد.....تمام کسایی که اونجا بودن خسته شده بودن....اما جونگمین میخواست کاری رو که شروع کرده تمام کنه...

برای لحظه ای نگاهش به یونگ سنگ افتاد که از بالای اتاق عمل نگاهش میکرد....میتونست ناراحتی رو از عمق چشماش بخونه....یونگ با این عمل مخالف بود....ولی به اصرار جونگمین قبول کرده بود خودش پزشک بیهوشی مین سا بشه....

سرشو پایین انداخت و مشغول شد....وضع از اون چیزی که فکرشو میکرد بدتر  بود.....تومور همه جا پخش شده بود.....و اون مجبور بود با دقت تمام همه ی تومور رو جدا کنه....

.

.

.

.

.

دستاشو زیر بغلش زده بود و از پشت شیشه به سر باند پیچی شده ی مین سا نگاه میکرد....حرکت چیزی رو کنارش احساس کرد...برگشت و یونگ سنگ رو کنارش دید....

-هنوزم اینجا ایستادی جونگمین؟نمیخوای کمی استراحت کنی؟

-من خوبم...میخوام وقتی به هوش میاد پیشش باشم....

جلوتر رفت و دستشو روی شونه ی جونگمین گذاشت....میتونست لرزش شونه هاشو احساس کنه...به چشماش نگاه کرد....حلقه ی اشک کاملا مشخص بود....و نگاه پشیمونش به مین سا که روی تخت خوابیده بود...

-جونگمین.....

دیگه نتونست بغضشو خفه کنه....خودشو توی آغوش یونگ سنگ رها کرد و شروع کرد به گریه کردن....یونگ نگاهی به پرستارایی که با تعجب به گریه ی جونگمین نگاه میکردن انداخت....هرطور بود جونگمین رو به دفترش برد...کنارش روی صندلی نشست و اونو توی بغلش گرفت....

-آروم باش جونگمین...

با دستاش روپوش سفید یونگ رو فشار داد و گفت:

-من اشتباه کردم هیونگ....نباید عملش میکردم....بهش دروغ گفتم....گفتم حالش خوب میشه...

-تو تمام تلاشتو کردی....

-من....من فقط میخواستم زنده بمونه....برام مهم نبود اگه نتونه راه بره....یا حرف بزنه...یا حتی دیگه نتونه چیزی رو به خاطر بیاره....فقط میخواستم زنده بمونه!اما اون اینو نمیخواست هیونگ....من...من باید میذاشتم میمرد..اما...من دوسش دارم.....بدون اون چیکار میکردم؟؟

یونگ چیزی برای گفتن نداشتن...دوست نداشت اشتباه جونگمین رو انکار کنه....حتی قبل از عمل سعی کرده بود منصرفش کنه...اما تاثیر نداشت....

دستاشو دور بدن جونگمین محکم کرد و اجازه داد هرچقدر میخواد گریه کنه....

.

.

.

.

.

چراغشو روبه روی چشماش گرفت و تکون داد.....لبشو گزید....انقدر محکم که شوری خون رو توی دهانش حس میکرد....

-حالش چطوره جونگمین شی.؟؟

سرشو برگردوند و به مادر نگران مین سا نگاه کرد....نمیدونست چی بگه....اون بهشون گفته بود حال مین سا خوب میشه...

یه بار دیگه چراغشو جلوی چشمای مین سا تکون داد....اما هیچ عکس العملی نمیدید....وضعش از چیزی که فکر میکرد خیلی بدتر بود....

چراغو خاموش کرد و روی میز گذاشت....نمیتونست بازم دروغ بگه....گلوشو صاف کرد و به خانم و آقای هان نگاه کرد...

-خب...همونطور که قبل از عمل بهتون گفته بود تمام تومور رو از مغزش جدا کردم و از اون لحاظ هیچ مشکلی نداره....اما....چون تومور خیلی بزرگ بود برای خارج کردنش به بعضی قسمت های مغزش آسیب رسیده....

آقای هان جلوتر اومد و با صدای لرزونی گفت:

-م...منظورت چیه؟؟تو که به ما گفتی مین سا مثل قبلش میشه!

-متاسفم آقای هان...تومور همه جا مغزش پخش شده بود....به علاوه شما که نمیخواستین دخترتون بمیره؟؟

آقای هان در حالی آروم آروم اشک میریخت گفت:

-فقط بهم بگو به کجاهاش آسیب رسیده....

چی باید میگفت؟؟میگفت که الان درست مثل یه جنازه س که فقط نفس میکشه؟؟بهشون میگفت که نه میتونه راه بره...نه میتونه حرف بزنه....نه چیزی به یاد داره...نه چیزی رو میبینه.....حتی نمیتونه درست فکر کنه!اون برای خارج کردن تومور تقریبا همه ی حواس مین سا رو از بین برده بود....

آقای هان وقتی سکوت جونگمین رو دید جلو رفت و یقشو گرفت....در حالی که بی وقفه اشک میریخت گفت:

-مین سا بهت گفت اگه قراره اینطوری بش عملش نکنی!تو گفتی چیزی نمیشه....تو....تو به ما دروغ گفتی!

حس میکرد قدرت تکلم نداره و چیزی نمیتونه بگه....فقط به چشمای پدر مین سا نگاه میکرد...

دستشو مشت کرد و محکم به صورت جونگمین کوبید...جونگمین بی حرکت روی زمین افتاد....حتی قدرت بلند شدن هم نداشت....

همون لحظه یونگ از راه رسید و جونگمین رو از روی زمین بلند کرد....خون از گوشه ی لبش جاری شده بود....زیر بغلشو گرفت و از اتاق بیرون بردش.....

.

.

.

.

یک هفته گذشت و وضعیت مین سا هیچ تغییری نکرد....پاهاش همونطور بی حرکت بودن....فقط میتونست نفس بکشه و غذا بخوره...

توی دفترش نشسته بود و به عکسای آخرین سفرشون به جیجو نگاه میکرد....با دیدن هر عکس لبخندی روی لبش مینشست و توی تصمیمش مصمم تر میشد....




اون این دختر شاد و خندون رو فقط به خاطر خودش تبدیل کرده بود به یه جسم بی روح...

نیمه شب بود و همه جا تاریک....در اتاق رو باز کرد و وارد شد...کسی نبود....

روی صندلی کنار تختش نشست....دستاشو توی دستش گرفت و به صورتش نگاه کرد....حتی بدون اون موهای بلندش هم زیبا بود....هنوز هم همونقدر جذاب و دوست داشتنی.....

اشکایی که از صورتش جاری شده بودن روی دستای یخ کرده ی مین سا میریختن....

-مین سا....من...من واقعا متاسفم....فکر نمیکردم اینطوری بشه....من....من فکر میکردم تو فقط نمیتونی راه بری و حرف بزنی....ولی...ولی تومورت خیلی پیشرفته بود....

من نمیخواستم از دستت بدم....بعد از این همه مدت تو رو به دست آوردم....نمیتونستم به راحتی از دستت بدم....با خودم گفتم....حتی اگه چشماتم از دست بدی....حتی اگه پاها و صداتو از دست بدی برای من کافی هستی....دیدی چقدر خودخواه بودم؟؟برام مهم نبود تو نمیخوای اینطوری زندگی کنی....

دست مین سا رو محکم تر توی دستش فشار داد و گفت:

-اگه....اگه این اشتباه احمقانه رو نمیکردم میتونستیم یکی دو ماه بیشتر با هم باشیم....متاسفم...من...من واقعا متاسفم مین سا.....شاید...تو حتی دیگه منو نمیشناسی....میدونم دوست نداری اینطوری ادامه بدی.....

سرنگ رو از جیب روپوشش بیرون آورد و با دستای لرزونش توی سرم تزریق کرد....اینبار بدون هیچ تردیدی....

خم شد و لبهاشو روی لبهای سرد و بی حرکت مین سا گذاشت....چند ثانیه بعد صورتشو عقب کشید و برای آخرین بار بهش نگاه کرد....

-منو ببخش....منو ببخش مین سا.....من نمیخواستم اینطوری بشه...

مکثی کرد و گفت:

-راحت بخواب....

اشکای روی گونه شو باز کرد و با قدم های لرزون از اتاق بیرون رفت....میدونست دیر یا زود همه میفهمن مردن مین سا کار جونگمینه....چون تو بیمارستان کسی به جز اون به دارو های خواب آور قوی که اگه دوزشون زیاد بشه باعث مرگ میشه دست رسی نداشت..ولی براش مهم نبود....فقط میخواست مین سا به آرامش برسه...برعکس همیشه که از مشکلاتش فرار میکرد اینبار قرار رو به فرار ترجیح داد.....توی دفترش موند تا وقتی جرمش معلوم بشه هر چقدر که لازمه تاوانشو پس بده...
نظر





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 2 تیر 1392 04:00 ب.ظ
هرچیزی رو که بیشتر از همه میخوای 3بار تکرارکن ،بعد نوشته زیر و بخون :
بسم الله الرحمن الرحیم
لاحول ولاقوة الا بالله العلی العظیم

آمین

این پیام رو به 9 نفر بفرست ، آرزوت برآورده میشه ، باور نمیکردم ولی ولی واقعا برآورده میشه!

پاک کنی یا نفرستی ممکنه آرزوت برآورده نشه

الان ساعت و نگاه کن ، دقیقا 9 دقیقه بعد یه اتفاقی میافته که خوشحالت میکنه...
شنبه 11 شهریور 1391 04:23 ب.ظ
سلام مرسی ازداستانای خوبت خیلی قشنگ بود
چهارشنبه 8 شهریور 1391 07:20 ب.ظ
رهـــــــــــــــــــا......
خودتی؟؟؟؟؟؟
دروووووووووووغهههههههههههههههههه

دلم برایت تنگوایده بوووووووووووود
داستان هم خیلی قشنگ بود...
بمیرم برای مین سااااااااااااااااا
جونگ مییییییییییییییییین
هییییییییییییییییییییووووووووووووون
خیلی قشنگ بوددددددد
مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی


چهارشنبه 8 شهریور 1391 12:01 ب.ظ
سلام!خیلی دردناک بود!خیلی هم قشنگ بود!
مرسییییی!
راستی اسم این دختره که عکسشو گذاشتی چیه؟!میشه همینجا بجوابی؟
دوشنبه 6 شهریور 1391 11:04 ق.ظ
سلام
خیلی قشمگ بود
خوشمان آمد.... مرسی!
ولی آخه چرا جونگمین اونکارو کرد
مبادا خودت دکتر شدی از این کارا بکنیا!!!!!!!!!!!
دوشنبه 6 شهریور 1391 12:39 ق.ظ
اون رو کشتی این یکی رو هم قاتل کردی انداختی گوشه ی زندون؟
آفرین کارت خوب بود
شنبه 4 شهریور 1391 11:15 ق.ظ
سلام رهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اممممم،فکر کنم منو نمیشناسی
من مهسام و تازه اینجا نویسنده شدم،هنوز داستان اولمم
رها جوننننننننننننننننننننننننم
میتونم یه خواهش ازت بکنمممممممم؟؟؟؟؟؟؟
اینکه پارتارو بیشتر کنی؟؟؟؟؟
آخه من داستانامو نمیتونم 15 پارت کنم واسه همین مجبور میشم از این وب برم
ولی من میخوام اینجا بداستانننننننننننننم
رها خواهشن یه کاریش بککککککککککککککککن
شنبه 4 شهریور 1391 10:47 ق.ظ
آیفون 4 رایگان میخوای؟

سلام ...
تا حالا جایی دیدی که وسایل الکترونیکی از قبیل آیفون 4 ، تلوزیون ، آیپد و یا ... رو رایگان بدن ؟

خب اگه ندیدی یه سری به سایت من بزن . آموزش کامل دریافت هر یک از این وسایلو گذاشتم .

اینو بدون که همه اینها کاملا رایگان هستند ، حتی یه ریال هم لازم نیست خرج کنی .

شاید اولش مثل خودم باور نکنی که طبیعیه ولی وقتی نتیجه داد میفهمی که واقعیه و افسوس میخوری چرا زود تر اقدام نکردی .

به هر حال وظیفه من بود بهت خبر بدم .

برای ثبت نام به لینک زیر مراجعه کرده و همینطور آموزش بصورت کاملا تصویری را مشاهده کنید !!

http://worldarmy.mihanblog.com/post/751

راستی حاضر به تبادل لینک هم هستم .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر