تبلیغات
SS501 short stories - From Concert Till Olympics # PT 2
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

شنبه 4 شهریور 1391 :: نویسنده : H.P ~ Hoda
   سلام بر بروبکس دوست داشتنی!
   خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خوش میذگره؟ چه خبرا؟ چیکار می کنین؟ خانواده خوبن؟ سلام برسونین...
   غرض از مزاحمت این که... اینجانب بالاخره چشمه ی استعداد های درخشانم جوشیدن گرفت و با پارت دوم این داستان تشریف فرما شدم!! ( هه هه... من چرا این همه خودم رو تحویل می گیرم؟! )
   ببخشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــید واقعا معذرت می خوام که این همه دیر اومدم! ولی یه مدت اصلا نمی تونستم چیزی بنویسم. اما دیگه درست شد...
   به جاش این قسمت رو بسی زیاد گذاشتم؛ امیدوارم خوشتون بیاد.
   به خاطر نظراتون خیلی خیلی ممنونم کلی به زندگی امیدوار شدم!

   پارت بعدی رو سه شنبه براتون میذارم.
   راستی! این پارت یه شخصیت جدید داریم!! معرفی می کنم: کسی... ( Cassie )
   خب دیگه، بفرمایید ادامه که ویکتوریا بسی فعال گشتیده!!


   ـ می خوام شما دو تا رو بفرستم تو المپیک 2012 لندن تا از یه بمب گذاری کوچولو جلوگیری کنید!!
   ـ چی؟؟؟
   هیونگ جون بی اختیار این کلمه رو ادا کرد. بعد همون طور که با ناباوری به ویکتوریا خیره شده بود ادامه داد:
   ـ دیوونه شدی؟! اوه خدای من...
   ویکتوریا یکی از لبخند های خیره کننده اش رو به نمایش گذاشت و همون طور که گربه ش رو نوازش می کرد با بی توجهی گفت:
   ـ خیلی جالبه، مگه نه؟ سوپر استار معروف کی پاپ رو پرت می کنم وسط بازی های المپیک تا جلوی ترور شدن ملکه ی انگلستان رو بگیره... وای حتی تصورش هم منو به وجد میاره!!
   بعد نگاهش رو مستقیم توی چشمای مین یونگ دوخت و خبیثانه ادامه داد:
   ـ البته واسه اینکه جالب تر شه، یه فن دست و پا چلفتی رو هم چاشنی ماجرا کردم. اینجوری خیلی خیلی سرگرم کننده تره... درست نمیگم مین یونگ شی؟!
   مین یونگ با وحشت بازوی هیونگ جون رو گرفت و به سختی بهش گفت:
   ـ او... اوپا...
   هیونگ با اشاره ی دست مین یونگ رو ساکت کرد و به ویکتوریا گفت:
   ـ تو دیوونه ای! دقیقا از من چی می خوای؟ برم اونجا به ملکه هشدار بدم؟ من نمی تونم برم اونجا... اصلا به نظرت منطقیه که به قول خودت خواننده ی معروف کی پاپ اونجا ظاهر شه؟! جواب مردم رو چی بدم؟ شاید به اندازه ی بازیگرای هالیوود مشهور نباشم، ولی بالاخره یکی پیدا میشه که منو بشناسه...!
   ویکتوریا اخم کوچیکی کرد و انگشت اشاره ش رو جلوی صورت هیونگ تکون داد:
   ـ نچ نچ نچ نچ... کیم هیونگ جون من رو دست کم نگیر! اون چیزایی که گفتی با من. در ضمن لازم نیست به ملکه هشدار بدی. اون قرار نیست از هیچی با خبر بشه... تو باید جلوی بمب گذاری رو بگیری.
   هیونگ با چشم هایی که چیزی نمونده بود از حدقه بیرون بزنن، به خودش اشاره کرد و با صدای خفه ای پرسید:
   ـ من؟!
   ویکتوریا با حرکت سرش حرف هیونگ رو تایید کرد. هیونگ جون با ناامیدی به دنبال نشونه ای از شوخی در صورت ویکتوریا می گشت. اما اون که هنوز گربه ش رو در آغوش گرفته بود، با جدیت به هیونگ زل زد. بعد از چیزی حدود 5 دقیقه، هیونگ تسلیم شد. نفس عمیقی کشید و به آهستگی پرسید:
   ـ میشه توضیح بدی باید چیکار کنم؟!
   ویکتوریا با هیجان سرش رو تکون داد و گفت:
   ـ خیلی ساده ست. تو میری اونجا، کسی ( Cassie ) رو پیدا می کنی، و مانع از انفجار بمب میشی!!
   هیونگ جون با قیافه ای که کاملا نشون میداد هیچی نفهمیده، به ویکتوریا زل زد. مین یونگ هم با وجود اینکه می ترسید، سرش رو بلند کرد و به ویکتوریا خیره شد. انقدر ساده راجع به این مسئله صحبت می کرد، انگار قراره با هم قایم موشک بازی کنن... مین یونگ آب دهنش رو به سختی قورت داد و واسه اولین بار به صورت مستقیم با ویکتوریا صحبت کرد:
   ـ کـ... کسی دیگه کیه؟! چـ... چجوری جلوی انفجار رو بگیریم؟ من که چیزی نـ... نفهمیدم!
   ویکتوریا ابروهاش رو بالا داد و با تعجب گفت:
   ـ من که خیلی ساده گفتم!! ولی خب، یادم نبود آی کیوی تو زیر حد نرماله...
   با گفتن این حرف لبخندی زد و ادامه داد:
   ـ خب، "کسی" سردسته و نقش اصلی این عملیاته. یه دختر 16 ساله ی فوق العاده خطرناک! خب، دختر خوبیه. هم خوشگله، هم باهوش. ولی از اونجایی که دستش به جادوی سیاه آلوده شده، بهتره فکر تور کردنش رو از اون ذهن منحرفت بیرون بندازی کیم هیونگ جون!!
   یه لحظه به هیونگ جون که با تعجب و کمی خجالت بهش نگاه می کرد، خیره شد و ادامه داد:
   ـ البته جادوگر ماهری نیست. در واقع چون آموزش ندیده نمی تونه درست از نیروهاش استفاده کنه... پس بیخودی خودتون رو نگران نکنید! آها... می تونم قیافه ش رو بهتون نشون بدم!
   ویکتوریا همون طور که با یک دست تند تند روی هوا شکل هایی ترسیم می کرد، زیرلب چیزی رو زمزمه کرد. چند لحظه بعد، تصویر دختری با موهای طلایی روی هوا ظاهر شد. مثل قاب عکسی می موند که بین زمین و هوا معلق مونده باشه...

   مین یونگ که به تصویر خیره شده بود، ناخودآگاه زمزمه کرد:
   ـ خیلی خوشگله...!
   هیونگ جون که چهره ی متفکری به خودش گرفته بود، موشکافانه به عکس خیره شد و گفت:
   ـ ویکتوریای عزیز، این دختره که خیلی معصوم میزنه. چطور ممکنه همچین فرشته ای بخواد ملکه ی انگلستان رو ترور کنه؟! راستش اگه می گفتن تو قراره این کار رو انجام بدی، خیلی راحت تر قبول می کردم!!
   ویکتوریا با اخم کوچیکی که پیشونیش رو چین داده بود، از لای دندوناش جواب هیونگ رو داد. با هر کلمه ای که به زبون می آورد موهاش یه سانت توی هوا بالا می رفتن:
   ـ یعنی می خوای بگی این دختره ی فسقلی از من خوشگل تره؟؟؟!!
   هیونگ که انتظار همچین چیزی رو نداشت، با لکنت گفت:
   ـ اَ... البته که نـ... نه... منظورم این بود که تو خیلی خبیث تر به نظر می رسی!!
   هیونگ جون که به صورت ناخودآگاه این کلمات رو به زبون آورده بود، به سرعت به ویکتوریا نگاه کرد. اما در کمال تعجب دید که اون داره لبخند میزنه. ویکتوریا با خوشحالی گفت:
   ـ اوه! البته که من خبیث تر به نظر می رسم! اون جوجه عمرا نمی تونه به اندازه ی من خباثت به خرج بده... به هر حال صورت خوشگلش رو نبین. اون می تونه خیلی خطرناک باشه!!
   بعد بشکنی زد و عکس دیگه ای کنار قبلی ظاهر شد. مین یونگ که به تصویر کسی زل زده بود، از ترس لرزید و خودش رو جمع کرد. این همون دختر دوست داشتنی با لبخند خیره کننده ی تصویر قبلی بود. با این تفاوت که میشد رگه های شرارت رو در وجود این دختر احساس کرد...

   ویکتوریا که با بی خیالی به مین یونگ نگاه می کرد و ظاهرا از وحشتی که وجود اون رو در بر گرفته بود لذت می برد، بدون این که نگاه خیره ش رو از اون دختر هراسان جدا کنه، به آهستگی گفت:
   ـ خب، حالا که کسی رو می شناسین کارتون خیلی راحت تر شده. بمبی که زیرصندلی ملکه کار گذاشته شده، خیلی ظریفه. ریموت کنترلش هم دست همین دختریه که دارین با چشماتون می خورینش! تنها کاری که شما باید انجام بدین، اینه که جلوش رو بگیرین!! خیلی ساده ست؛ نه؟!
   هیونگ جون با ناامیدی به ویکتوریا نگاه کرد تا شاید نظرش رو عوض کنه، ولی با دیدن چهره ی سرخوش و در عین حال جدی اون کاملا نا امید شد! پس عزمش رو جزم کرد و در حالی که سعی می کرد قوی به نظر برسه، سرش رو به نشونه ی تفهیم تکون داد و پرسید:
   ـ کی قراره ملکه رو ترور کنن؟!
   ویکتوریا انگشتش رو روی لب هاش کشید و گفت:
   ـ تو مراسم اختتامیه...
   بعد به طرف مین یونگ رفت و با نوای زمزمه مانندی کنار گوشش نجوا کرد:
   ـ بهتر نیست بریم؟ من با تو کار دارم...
   فن هیونگ جون با ترس به ویکتوریا نگاه کرد. نمی دونست این ساحره ی خوفناک چه کاری می تونست با اون داشته باشه...؟ نمی خواست دوباره به هیونگ بچسبه. پس با وجود اینکه می ترسید، سرش رو بلند کرد و تو چشای ویکتوریا زل زد. حالا که بهش دقیق تر نگاه می کرد، می تونست بفهمه که این دختر زیبا اونقدرا هم وحشتناک نیست...
   نفس عمیقی کشید و به سختی صداش رو کنترل کرد تا موقع جواب دادن به ویکتوریا نلرزه:
   ـ باشه. بریم. ولی... کجا؟
   ویکتوریا که با حالت خاصی سرتاپای مین یونگ رو برانداز می کرد، با لحن دل فریبی گفت:
   ـ یه جای خوب...
   بعد همون طور که هنوز گربه ش رو در آغوش داشت، به نرمی چرخش 180 درجه ای انجام داد و خرامان به سمت در اتاق حرکت کرد. وقتی ویکتوریا در رو باز کرد، هیونگ جون تونست راهروی باریکی که به سختی در نور مهتاب دیده میشد رو تشخیص بده. لحظه ای بعد باز صدای ویکتوریا توی سر هر دوشون پیچید:
   " دنبالم بیاین... "
   و بدون اینکه نیم نگاهی بهشون بندازه با قدم های بلند شروع به جلو رفتن کرد. هیونگ و مین یونگ هم با دو ثانیه تاخیر به ناچار پشت سرش رفتن. ویکتوریا خیلی نرم قدم برمیداشت. به طوری که هیچ صدایی از خودش به جا نمی گذاشت. مثل روحی که به سادگی پرواز می کنه، به نظر می رسید ویکتوریا هم بیشتر روی هوا شناوره تا اینکه روی زمین حرکت کنه. در اون لحظه هیونگ جون می تونست قسم بخوره که پاهای این دختر حتی زمین رو لمس هم نمی کردن!!
   به مین یونگ نگاه کرد. با  وجود اینکه سعی کرده بود شجاع باشه و جلوی ویکتوریا از خودش ضعفی نشون نده، ولی حالا نحوه ی راه رفتنش نشون میداد که چیزی نمونده از حال بره. زانوهاش مشخصا میلرزیدن و اگه همین طور ادامه میداد مسلما عقب می افتاد. هیونگ جون یه لحظه ایستاد و بعد با مکثی کوتاه در حالی که مطمئن نبود چرا داره این کار رو انجام میده، به طرف مین یونگ رفت. دستش رو گرفت و بدون اینکه توجهی به چشم های متعجب اون بکنه همراه خودش کشوند.
   مین یونگ که به سختی میتونست سرعتش رو با قدم های سریع هیونگ هماهنگ کنه، با صدای آرومی گفت:
   ـ اوپا... چیکار می کنی؟
   هیونگ جون بدون اینکه از سرعتش کم کنه یا یه لحظه به مین یونگ نگاه کنه فقط جواب داد:
   ـ اگه عقب بیفتی گم میشی... فکر نمی کنم گم شدن توی خونه یا شاید بهتر باشه بگم قصر یه ساحره ی ترسناک تجربه ی جالبی باشه!!
   همون لحظه صدای خشمناک ویکتوریا که به نظر از لای دندون های به هم فشرده ش بیرون میومد توی ذهن هیونگ طنین انداخت: " قلعه!! "
   مین یونگ که هنوز با تعجب به اون نگاه می کرد، پرسید:
   ـ چرا باید واسه ت مهم باشه؟
   هیونگ پوزخندی زد و با لحن تمسخر آمیزی گفت:
   ـ آخه تو یه دردسری! اگه حواسم بهت نباشه اوضاع رو از اینی که هست خراب تر می کنی!!
   مین یونگ با شنیدن این حرف سرش رو پایین انداخت. اما هیونگ جون با بی تفاوتی به دیوار قلعه خیره شد و چیزی نگفت. حرفش حقیقت داشت...
   ویکتوریا با رسیدن به راه پله توقف کرد.  شمعدانی از توی قفسه برداشت و با حرکت ملایم دستش در بالای اون هر پنج شمعی که توش بودن رو همزمان روشن کرد. بعد با بشکنی که انعکاس صداش توی پله ها پیچید، دوباره ظاهرش رو تغییر داد. لباسش به رنگ سفید در اومد و تاجی از گل هایی به همون رنگ روی سرش قرار گرفت.

   مین یونگ که گرمای غیرطبیعی بدنش نشون میداد دستش هنوز بین انگشت های هیونگه، نفسش رو با صدای بلند در سینه حبس کرد. با دیدن اینکه اشیا پشت سر ویکتوریا از توی بدنش پیدا بودن، نتونست ساکت بمونه و با حالت هق هق مانندی پرسید:
   ـ تـ... تو... یه ... روحی؟؟؟
   ویکتوریا که به نظر می رسید تا اون لحظه هیچ توجهی به اون دو تا نداشته، به صورت ناگهانی برگشت و خنده ای کرد. خنده ای که تمام وجود مین یونگ رو لرزوند. بعد گفت:
   ـ خب، در واقع نه! ولی اگه بخوام میتونم باشم!!
  هیونگ جون که نفسش رو با پرسش مین یونگ حبس کرده بود، در بازدم محکمی تمام هوایی که توی سینه ش جا داده بود رو بیرون کرد. ویکتوریا همون طور که به چهره ی بهت زده ی مین یونگ می خندید شروع به پایین رفتن از پله ها کرد...
   بالاخره بعد از طی کردن 501 پله و 12 سالن و 6 راهرو به یه در رسیدن. ویکتوریا ابروهاش رو بالا داد و بی توجه به دو نفری که داشتن از خستگی له میشدن، با سرحالی رو به در گفت:
   ـ بیرون!!
   در باز شد و هیونگ جون تونست جنگل انبوه و قبرستان متروکی رو تشخیص بده. اول شوکه شد و بعد ترسید. اما با دیدن لبخند صادقانه ای که ویکتوریا به صورتش می پاشید، با آرامش دست مین یونگ رو کمی فشار داد و اون رو همراه خودش بیرون برد. اون موقع بود که بالاخره تونستن برگردن و قلعه ی ویکتوریا رو ببینن...

   نور مهتاب توسط پاره های ابری که جلوی ماه مغرورانه ایستاده بودند خدشه دار شده بود. اما هیونگ هنوز هم می تونست ماه کامل رو ببینه. با این حال یه چیز عجیبی درباره ی اون مکان وجود داشت. یه حسی که توی ضمیر ناخودآگاه هیونگ جون پیچیده بود و هر لحظه شدت می گرفت.
   بدون اینکه متوجه باشه، مین یونگ رو به خودش نزدیک تر کرد... این حس غریبه چی بود؟!
   به سختی نگاهش رو از قبرها گرفت و به چشمای کنجکاو ویکتوریا دوخت. یه لحظه با خودش فکر کرد اون درست مثل یه بچه می مونه. یه بچه کوچولو که سعی داره یه بازی مسخره انجام بده! قطعا افکار ویکتوریا کودکانه بودند. نمی تونست درک کنه چرا بین این همه آدم اون رو انتخاب کرده بود...
   بدون این که متوجه باشه، افکارش رو به زبون آورد:
   ـ ویکتوریا... مگه تو خودت ساحره نیستی؟ اگه قدرت جادویی داری پس باید بتونی جلوی بمب گذاری رو بگیری. نمی تونی خودت یکی از همین بشکن ها بزنی و خلاص؟!
   ویکتوریا به طرز بچه گانه ای خندید و بعد با عصبانیت جوری که انگار شخصیتش زیر سوال رفته جواب داد:
   ـ البته که می تونم!!
  هیونگ جون که انتظار نداشت این جواب رو بشنوه، با درماندگی پرسید:
   ـ پس چرا این کارو نمی کنی؟! اگه من نتونم جلوی کسی رو بگیرم چی؟ اصلا چرا وقتی همه چیز میتونه با یه حرکت کوچیک دست تو حل بشه من رو کشیدی وسط ماجرا؟!!
   ویکتوریا قیافه ی مظلومی به خودش گرفت و به هیونگ جون خیره شد. بعد جلو اومد و به سرعت بغلش کرد. هیونگ که واقعا گیج شده بود اصلا نمی دونست باید چیکار کنه... آهسته دستش رو از دست مین یونگ درآورد و با صدایی که تردید توش موج میزد پرسید:
   ـ ویکتوریا؟!
   ساحره ی خوش قیافه دو قدم عقب رفت و مثل کودکی که به کش رفتن شیرینی اعتراف می کنه، مظلومانه به هیونگ جون نگاه کرد و گفت:
   ـ خب آخه حوصلم سر رفته بود. می خواستم با دیدن تو که سوپراستار مورد علاقه می و این فن منگلت یه خورده تفریح کنم! در ضمن دیدن قیافه ی بهت زده ی کیم هیونگ جون هم خیلی وسوسه آمیز بود...
   ویکتوریا به نرمی خندید و هیونگ جون با ناباوری به اون خیره شد! این دختر این همه دردسر ایجاد کرده بود و حالا خیلی ساده می گفت فقط واسه ی تفریح خودش بوده؟! و چی؟ سوپر استار مورد علاقه؟؟؟ این یکی دیگه از حد درک و تصور هیونگ خارج بود!! ولی خب، ویکتوریا خیلی  خوشگل بود. و خیلی جذاب. البته خوش هیکل هم بود. تازه وقتی بغلش کرده بود...
   ـ هی! تمومش کن!!
   هیونگ جون این رو با صدای خیلی بلندی گفت. ویکتوریا که با تعجب ساختگی بهش نگاه می کرد پرسید:
   ـ چی رو؟
   ـ دخالت توی افکار من رو! میشه تصورات خودت رو به ذهن من تحمیل نکنی؟!
   ویکتوریا که فکر نمی کرد به این زودی لو بره، با ناراحتی لب هاشو ورچید. بعد به صورت ناگهانی با شوق و ذوق لبخندی زد و گفت:
   ـ ولی من جذابم. مگه نه؟!
   هیونگ جون فکر کرد ویکتوریا با این که افکار بچه گانه ای داره اما واقعا خوشگله. اندامش هم سکشی بود و اگه جونگمین اونجا بود، عمرا از همچین دختری نمی گذشت... حتی اگه اون یه ساحره ی بی رحم باشه!! ( پ.ن: الان دارم Not alone گوش میدم... )
   با فکر کردن به جونگ مین ناخودآگاه لبخندی زد و مجبور شد خنده ش رو توی سرفه ای خفه کنه. به ویکتوریا نگاه کرد و با شیطنت گفت:
   ـ خب، آره... اما شاید بهتر بود به جای من جونگ مین رو می دزدیدی! اگه این کارو کرده بودی، احتمالا الان تو اتاق خوابت بودین..!
   یه بار دیگه مجبور شد لبش رو گاز بگیره تا ویکتوریا لبخندش رو نبینه. ساحره ی زیبا که با حرص به هیونگ نگاه می کرد، سرش رو تکون داد و به طرف مین یونگ رفت. بعد بازوش رو گرفت و از اون پرسید:
   ـ تو میدونی چرا این رگ شیطنتش باید درست در همچین مواقعی بگیره؟!
   مین یونگ که مطمئن نبود باید چی بگه، فقط سرش رو تکون داد. این موضوع که ویکتوریا بازوش رو گرفته بود باعث می شد احساس کنه قراره به زودی اتفاق بدی بیفته... ویکتوریا بدون اینکه بازوی مین یونگ رو ول کنه یا به هیونگ جون نگاه کنه، گفت:
   ـ دنبالم بیاید.
   بعد به سمت جنگل حرکت کرد. با این که اونجا در نگاه اول خیلی ترسناک به نظر می رسید اما وقتی تو مسیری که ویکتوریا نشون میداد جلو رفتن، تونستن راه باریکی که با سنگ ریزه پر شده بود رو تشخیص بدن. در انتهای مسیر کلبه ی کوچیکی قرار داشت که به نظر می رسید فقط با برگ های سوزنی کاج ساخته شده. قبل از اینکه وارد کلبه بشن، ویکتوریا توقف کرد و رو به مین یونگ گفت:
   ـ کوچولوی وحشت زده...! نظرت چیه یکم قیافه ت رو عوض کنیم؟! شاید یه مقدار کم تر حوصله ی آدم رو سر ببری...
   هیونگ جون به تندی گفت:
   ـ ویکتوریا بهتره که همین الان تمومـ ــ
   اما قبل از تموم شدن جمله ی هیونگ، ویکتوریا کارش رو کرده بود. اون در حالی که به صورت مین یونگ نگاه می کرد، بشکنی زد و بعد وقتی که اون در بین نور آبی رنگی ناپدید میشد با خونسردی از هیونگ پرسید:
   ـ چیزی گفتی؟
   هیونگ جون با وحشت به جایی که مین یونگ قرار داشت و حالا نور آبی رنگ مانع از دیدن اون میشد خیره شد. چند ثانیه بعد مین یونگ دوباره ظاهر شد. اما این دفعه مدل موهاش تغییر کرده بود، لباس هاش شیک شده بودند، و آرایش داشت. جوری که اگه هیونگ نمی دونست فکر می کرد این یه نفر دیگه ست. تنها چیزی که عوض نشده بود حالت ترسیده ی چهره ی مین یونگ بود...

   ویکتوریا که به مین یونگ نگاه می کرد با رضایت لبخندی زد و گفت:
   ـ بهتر شد! حالا دیدی ترس نداشت؟ تو اصلا چیزی رو حس کردی؟!
   بعد آینه ای رو که معلوم نبود یهو از کجا آورده به اون داد تا خودش رو ببینه. مین یونگ اول با ناباوری به تصویر توی آینه نگاه کردو بعد با لبخند بزرگی پرسید:
   ـ این واقعا منم؟!
   ـ خب، در واقع فکر می کردم آی کیوت از جلبک های دریایی بیشتر باشه!!
   مین یونگ می تونست نگاه خیره ی هیونگ رو روی خودش احساس کنه. یه کم رنگ به رنگ شد و بعد لبخند کمرنگی زد. این دفعه با وجود میل باطنیش از ویکتوریا ممنون بود.
   ویکتوریا جوری که انگار سعی داره پشه ها رو دور کنه دست هاشو تکون داد و گفت:
   ـ هی! تو نمی تونی به چیزی جز هیونگ جون فکر کنی؟! منظورت چیه که شاید این جوری بهت توجه کنه؟ افکارت خیلی مضحکن...
   مین یونگ سرخ شد. بعد چشم غره ای به ویکتوریا رفت و برای جلوگیری از تلاقی نگاهش با هیونگ سرش رو پایین انداخت. هیونگ جون که بهتر دید تظاهر کنه چیزی نشنیده گفت:
   ـ نمی خوای بفرستیمون بریم؟!
   ویکتوریا به طرف هیونگ جون برگشت و جوابش رو داد:
   ـ چرا، ولی قبلش باید قیافه ی تو رو تغییر بدم. تو که نمی خوای شناسایی شی؟! برو تو کلبه. اونجا یه آینه ی بزرگ دارم... اون جوری بهتره!!
   بعد هیونگ رو به سمت در هل داد. هیونگ جون داخل شد و از دیدن داخل کلبه به شدت تعجب کرد. همه ی وسایل کلبه به جز یه صندلی و آینه ی بزرگی که دیوار یه طرف رو گرفته بود، از برگ های سوزنی درخت کاج ساخته شده بودند. حتی ظروف آشپزخونه و گلدون و گل های مصنوعی که روی اون قرار داشتن از برگ های کاج و سبزرنگ بودند. جوری که احساس می کردی وسط جنگل بین درخت ها ایستادی...
   هیونگ آروم روی صندلی نشست. اصلا حس خوبی نسبت به این به قول ویکتوریا " تغییر قیافه " نداشت. ولی چاره ای نبود. به هر حال نمیشد با یه ساحره ی خبیث بحث کرد!!
   یه کم سر جاش وول خورد و بعد ثابت نشست. ویکتوریا که خنده ی شیطنت آمیزی روی لب هاش نشسته بود، دستش رو بالا آورد و بعد همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد...
===========================
   و در انتظار پارت بعد بمانید... سه شنبه!!
   نظــــــــــــر پلیــــــــــــز...! ( گربه ی شرک رو در حال نیشخند زدن تصور کنید!! )





نوع مطلب : story about hyung joon، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 21 مهر 1391 09:18 ب.ظ
شیطونه میگه یه چیزبهت بگما!!
شنبه 1 مهر 1391 01:54 ق.ظ
اینو کسی برام فرستاده مال من نیست
ممکنه مسخره به نظر بیاد ولی واقعا اتفاق میافته!می خوای صورت کسی رو که واقعا دوست داره ببینی؟اینو به 10 نفر بفرست بعد برو به ادرس
http://amour-en-portrait.ca.cx/(این یه بازی فرانسویه)صورت کسی که دوست داره ظاهر میشه خطر سوپریز شدن!(تقریبا 90%شبیه)من خواستم این بازیو دور بزنم مستقیما رفتم به اون ادرس گفت اینطوری نمیشه باید به10نفر بفرستیش نمیدونم چه طوری فهمید..امتحانش مجانیه.

پنجشنبه 30 شهریور 1391 09:59 ب.ظ
سلاااااااااام عزیز...
داستانت مثل همیشه محشر بود...
منو خواهرم هم یه داستان نوشتیم تو وب اکرم...
خوشحال میشم بری نظرتو راجع بهش بگی...
امشب معرفیش بود...
اسمش هست
Love Can't Be Erased
ممنون...
یکشنبه 26 شهریور 1391 12:09 ق.ظ
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شنبه 18 شهریور 1391 11:31 ب.ظ
بابا کوپس بقیش؟؟؟؟؟
جمعه 17 شهریور 1391 12:33 ب.ظ
هدا جون میتونی بیای تو وبم نویسنده شی؟؟؟؟؟
یکشنبه 12 شهریور 1391 04:47 ب.ظ
z.ss501 آیلین جون اددم کم.
یکشنبه 12 شهریور 1391 10:41 ق.ظ
sabram labriz shod
...
Alan ba daste bill mizanam nesfet mikonammaaaa
!!!
Be man migan shaya palang
zoodi beza mage cheghad kar dare
?????????????
Bi adab...javabe nazaraaram k nemidi
یکشنبه 12 شهریور 1391 12:36 ق.ظ
یوناااااااا
کیم یوناا!!
میشه ایدیتو بهم بدی؟؟
ببخش ایدیم دوباره هک شده!!
خیلی وقته اینو ساختم اما بهت خبر ندادم
ایدیتو نداشتم عزیزم
شنبه 11 شهریور 1391 10:32 ب.ظ
هی وای من......
خیلی با حال بوووووووووووووود...
اون تیکه که هیونگ گفت باید جونگ رو می اوردی خیلی با حال بوووووووود
ولی من در کل این ریختی بودم:
راستی داستانت هیون داره؟؟؟؟؟
گفته باشم این دختره صاحره یا هر کوفتی که هست
به هیون نزدیک بشه همچین میزنم راه قلعه شو گم کنه ها...
به من میگن یونا عصاره
اول میزنم نصفش میکنم
نصفش رو له میکنم
از نصف دیگهش هم عصاره میگیرم.....
هیون یا نمیاد یا اگر بیاد من خودم میارمش
خوب تا نیومدی این ور بزنی هیونو و با جونگ مین قاطی کنم برم.....
سه شنبه زنبیل به دست منتظر پارت جدیدم
راستی اینم آی دی منه
ادد کنی خوشحال میشممممممممممممم
z.ss501
بوووووووووس ( برای هیون)
بای بای
شنبه 11 شهریور 1391 09:44 ب.ظ
هه.....عالی بود مرسی....منتظر ادامش میمونم.....
شنبه 11 شهریور 1391 12:54 ب.ظ
راستییییییییییی گفتی که الان...خی خی خی ...بعله مبارکه!
خب پس ایشالا پارت بعد رفت تا اردیبهشت سال دیگه نه؟؟؟؟؟؟
پنجشنبه 9 شهریور 1391 01:54 ب.ظ
fosil shodim bia dg...
Emroo 5 shanbas
to kojaaaaaiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
????????????
Geryeeeeeeeeeee
چهارشنبه 8 شهریور 1391 06:10 ب.ظ
اهم اهم
سلاممممممممم!
هدی؟میدونی امروز 4شنبه س؟؟؟
خب حالا این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کوشــــــــــــــــــــــــی؟؟؟!
خواهشا زود بیا دیگه پلیــــــــــــــــــــــــــــــــز
...
راستیییییییی عکس مین یونگ باز نمیشه چرا آیا؟؟؟!
تا چشمه ت 2باره استپ نشده بدووووووو اونی
چهارشنبه 8 شهریور 1391 01:44 ب.ظ
سلین.....
خوبی...هوم....با توئم !!!!! خوبی؟؟؟؟؟؟
منم خوبم سه شنبه گذشت .......مگه نه؟؟؟؟؟ پس کوششششششششششششششششش........

خوب میگفتم....بابا جون به لبمون کردی......
به هر حال یه نگاه روی تقویم بنداز.....
ILOVE YOU .....
FIGHTING.....
BYE BYE
چهارشنبه 8 شهریور 1391 09:55 ق.ظ
سلام اونی جون باباخیلی عالی بودخیلی حال کردم باداستانت من منتظربعدیشم ببخشیدکه دیرنظرگذاشتم اخه سیستمم خراب شده بود بای بای.
سه شنبه 7 شهریور 1391 02:04 ب.ظ
سلام سلام..
خوبی هویی؟؟؟
وای خیلی باحال بود قربانت!!

منتظرم وقتی بقیه اون قیافه های هیونگ رو دیدن چه میکنن!! بدبخت شدم!!هه هه
بای بایییییی
دوشنبه 6 شهریور 1391 11:38 ب.ظ
به نام آن كه دیدارش آرزوی من است
MAGICAL SECRET
چقدر از دنیای موازی با دنیای خودتون شناخت دارین؟
چقدر نسبت به اتفاقات شگفت انگیز اطرافتون اطلاع دارین؟
آیا به جادو اعتقاد دارین؟
به ارواحی كه بین آسمان ها وزمین معلق هستند چطور؟
تا چه اندازه با داستانهایی مثل هری پاتر،سیپتیموس هیپ و... آشنایی دارین؟
با ما به دنیای جادو وطلسم سفر كنین...
همراه بشین باجریان زندگی جادوگران وساحران...
ستاره های موسیقی خود را در هیبت جادوگرانی زبردست ببینید...
با اجنه مهربان خانگی به گردش بروید...
با افعی های دوسر وجادوگران قدرت طلب مقابله كنید...
و...دوستان واقعی خود را بیابید
وعده ما چهارشنبه هشتم شهریور ماه هزار وسیصد ونود ویك...
((هرگز یك اژدهای خفته را قلقلك ندهید))
دوشنبه 6 شهریور 1391 05:53 ب.ظ
اووووووووووووووووووووووووووووووووووم
میبینی من چقد بدشانسم؟!نتم قطع شــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و پدر گرامی هم قصد تمدیدشو نداره!
حالا میگی چکار کنم؟؟؟
الانم با دایل آپ اومدم پدرم در اومد!10 مین طول میکشه تا صفحه عوض شه!
هــــــــــــــــــــــــــــــی
بعد عمری تو 1 داستان حضور به عمل اوردیم که اونم اینجوری شد!
ولی با هر بدبختی 3شنبه میام

خب حالا بگذریم!
هی وای من اون تیکش که ویکتوریا هیونگو بغل کرد...غـــــــــــــــــــــــــــــــــــــش

خب دیگه باید برم! تا 3شنبه باااااااااااااااای اونی جووووووووووووووووون
بوووووووووس
دوشنبه 6 شهریور 1391 05:39 ب.ظ
بعد از قرن ها انتظار...!
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خــــــــــــــــــــوبی؟؟؟
وااااااااای الان 1 هفته شده بود که نیومده بودم نت...و حالا هم که اومدم داستانو گذاشتی...جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغمررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر30...
خیلی خیلی خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بسی بسیار (به قول خودت!!!)
عالییییییییییو قشنگ بوووووووووود
دوشنبه 6 شهریور 1391 10:56 ق.ظ
هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی!!
باورت میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکشنبه 5 شهریور 1391 11:20 ب.ظ
به به هدا خانوم
کجا بودی تو دخمل؟
مگه قرار نبود تند تند بذاری؟ ها؟
حالا ایندفعه چون زیاد بود میبخشمت
بار اخرت باشه ها
افرییییییییییییییییییییییییین
خیلییییییییییییییی عالی بود
واقعا خوشم اومد از این ویکتوریا
شخصیت جالبی داره
تیکه جونگمین خیلی ناز بود بسی خندیدم
ای جانم دلم براش تنگ شد یه ان
مرسییییییییییییییی
زودی بیاااااااااااااااا
یکشنبه 5 شهریور 1391 07:28 ب.ظ
عکس مین یوووونگ باز نمیشه که....!
یکشنبه 5 شهریور 1391 12:25 ب.ظ
خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی این پارتو خوب نوشتی عسیسم.............
پاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارت بعدی.....
منتظرمممممممممممممممممممم
سهههههههههههههههههههههههههههه شنبه....
من چجوری تا سه شنبه صبر کنم
یکشنبه 5 شهریور 1391 12:23 ب.ظ
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخب.....
کاش عکس مین یونگ هم موقع عوض شدن قیافش میذاشتی.............
یعنی چه شکلی شده بووووووووووووووووووووود؟؟؟؟
هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم....
یکشنبه 5 شهریور 1391 12:21 ب.ظ
اهههههههههههههههههههههههم.....
خوندمممممممممممممممممممم....
ولی یکم طول کشید.......تقریبا یه روز..........
اما خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی قشنگ بود.....
مرسی هدی جونم.................
هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورا
هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورا
یکشنبه 5 شهریور 1391 11:08 ق.ظ
به به سركار خانم هدى...!!!
اصلا آدم میبینتت شاخ درمیاره...
چقد بزرگ شدى ماشالا...
ایشالا رفت تا بیست قرن دیگه برگردى آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دخمل تو كه میدونى من مثل این مین یونگ میگرخم ...
چرا این ویكتوریا اینطوریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
ازش میترسم...
بهله دستت بسى ندرده...
بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
دوست دارم بسى زیادددددد
یکشنبه 5 شهریور 1391 09:45 ق.ظ
اوووووووم...چی بگم؟؟؟حرفم نمیاد...
خی خی خی...
هدی...هدی....هدی....
جیغغغغغغغ
یه چیزی بگم منونمیزنی؟؟؟...من دیگه نمیخوام داستان بنویسم!(ترس دعواشدن توسط هدی)
خی خی خی......هیی..جیغ جیغ جیغ
...
باورم نمیشه این منم!...کم به وب دیگه سرمیزنم...البته تو نت هستمااااا.....اینجام
kpopworld.mihanblog.com
یه چیزی شبیه وب پارک بومه ولی من ازوب اون خوشم نیومد...یعنی چی پسراروعضومیکرد...
منویونگ سنگ تواین وبه قراردوست شیم..ولی همش منواذیت میکنه هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
دیشب قهرکردم!...هاهاها....هنوزحتی دست نشدیم غیرتی بازی درمیاره..تابایکی حرف میزنم عصبانی میشه....
انگارخودیونگ سنگ واقعی...شخصیتش تقریباکپ همونه....
جیغغغغغغغ><...هددددددددددددددی
دلم برات تنگ میشه.....
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
جیغ
ولی میکوشم بهت سربزنم...
دوست دارم چینگوجوووووونی خیلی زیااااااااااااااااد

یکشنبه 5 شهریور 1391 09:38 ق.ظ
چه عجب بعضیهاااااااااااااااااااااااااااااا........
خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟
سلاااااااااااااااااااااااام

غیب میشی دیگه غیب میگردی دیگه.....

خودت خوبی؟؟؟ویکتوریاخوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟خودت لودادی..خیخ خی خی....
میدونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...یونگ هوا
هی مواظب ویکتوریاباااااااااااش!
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
چقدردلم تنگ شده بودجیغ بکشم
کم کم جیغ کشیدن داره ترکم میشه....
یکشنبه 5 شهریور 1391 02:30 ق.ظ
داستانت قشنگه عزیزم .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30