تبلیغات
SS501 short stories - ALWAYS LOVE YOU -10
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

یکشنبه 5 شهریور 1391 :: نویسنده : m@hsa

سلام اونی هاااااااااااااااااااااااااااااا

خب قسمت 10 اوردم،قسمت بعدی قسمت آخره،قرعه کشی هم کردمممممممممممممممم،آخر داستان

گفتم کیا اسمشون

در اومده،از اونی هایی هم که اسمشون در نیومده خیلی عذر میخوام

ولی داستان های دیگه ای هم با شخصیت های شما مینویسم

خب برین بوخونین...............!!

توجه:اونایی که اسمشون در اومده حتماااااااااااااا بخونن درباره ی شخصیتاشون

تو داستان چی گفتم

اتاق ملیکا و جونگ مین

طبق معمول جونگ مین میخواست حرص ملیکا رو دربیاره،ملیکا روی تخت دراز کشیده

بود و پشتش به جونگ مین بود.جونگ مین خودشو چسبوند به ملیکا و دستشو دور

کمر ملیکا حلقه کرد و پاشو انداخت روی پهلو ملیکا

جونگ مین:عزیزم چرا پشتت رو به من کردی؟؟

ملیکا که داشت حرص میخورد بلند شد

جونگ مین:چیه میخوای دوباره بری حموم؟میخوای منم همرات بیام؟

ملیکا:هی جونگ مین اگه یه بار دیگه به من دست بزنی میکشمت

بعد ملیکا رفت روی مبل نشست و سرشو به عقب تکیه داد و چشماشو بست که بخوابه

جونگ مین:حالا بیا بخواب کاریت ندارم،اونجوری شانس بیاری تا صبح گردن درد و سر درد

نگیری

ملیکا:به درک،از کنار تو خوابیدن که بهتره

جونگ مین:گفتم کاریت ندارم بیا بخواب

ملیکا:نمیخوام

جونگ مین بلند شد و رفت طرف ملیکا،بازوهاشو گرفت و برای یه لحظه اونو بوسید و

گفت:امشب این بیشترین کاریه که باهات کردم حالا بیا بخواب

ملیکا هم مثل بچه ها حرف گوش کن ها رفت خوابید

اتاق مهسا و هیونگ:

هیونگ:عزیزم بیا بریم

مهسا:کجا؟؟!

هیونگ:خودت میدونی

مهسا:من هنوز بچم،هر وقت بزرگ شدم بعدش

هیونگ:اگه بخوام صبر کنم تا تو بزرگ شی اونجوری سنم بیشتر به بابابزرگا میخوره تا

باباها،هم سن و سالای من دارن بچه هاشونو میفرستن مدرسه!

مهسا:نه

بالاخره هیونگ اینقدر اصرار کرد تا مهسا راضی شد

فردا صبح ساعت 10:30 همه دخترا و پسرا دور هم جمع بودن داشتن درباره ی شبی

که گذرونده بودن با دوستاشون صحبت میکردن که یه دفعه

جونگ مین و یونگ سنگ:ببخشید فاطمه میشه یه لحظه بیای؟کارت داریم

فاطمه:من

جونگ مین:مگه به غیر از تو فاطمه دیگه ای هم اینجا هست؟؟

فاطمه:باشه الان میام

کیو:ملیکا یه لحظه!!

ملیکا:ها؟چیه؟؟

کیو:چجوری فاطمه رو راضی کنم؟؟

ملیکا:اوه چه سوال سختی،فقط اینو میدونم که باید امتحانش کنی

فاطمه:کاری داشتین؟؟

یونگ سنگ:ما میخوایم بابا شیم

فاطمه:خب به سلامتی بشین،به من چه ربطی داره؟!

جونگ مین:خب تو فرناز و ملیکا رو میشناسی،چجوری راضیشون کنیم؟؟

فاطمه:ببخشید منم تاحالا راضیشون نکردم

یونگ سنگ:یه کمک کوچولو

فاطمه:خب برای فرناز بهتره که آروم پیش بری و برای ملیکا هم اول یه فیلم درباره ی

همین جور چیزا بزار،زود تحریک میشه

جونگ مین و یونگ سنگ:تشکر

فاطمه:خواهش

ظهر موقع ناهار لباس کیو کثیف شد و رفت از یه مغازه یه لباس گرفت که یقه اش

خیلی باز بود،وقتی اومد سرمیز نشست فاطمه تازه متوجه یقه بازه کیو شد و حسابی

کفری شد،کیو هم برای اینکه بتونهفاطمه رو بیشتر امتحان کنه بلند شد که مثلا بره

بگه یه لیوان براش بیارن که به عمد رفت تو بغل یه دختر

دخترا تا کیو رو دید گفت:وای شما کیم کیو جونگ اوپا هستین؟باورم نمیشه دارم شما رو

از نزدیک میبینم

کیو دستشو کشید تو موهاشو گفت:بله خودم هستم

کیو اومد نشست و دختره هم که اسمش یون بود اومد کنارش نشست

یون با دیدن دابل فکش اندازه قدش باز شد

کیو:سر میز خودشون جا نبود منم گفتم بیاد اینجا بشینه

پسرا هم داشتن با اشاره چشماشون به فاطمه به کیو میفهموند که:شانس بیاری

فاطمه همین فردا طلاقت نده

وقتی غذاشون تموم شد یون به کیو گفت:ببخشید میشه منو بغل کنید؟(هوووووووووق

چه ذلیل)

کیو:بله البته

فاطمه که میخواست با کیو لج کنه چیزی نگفت و وانمود کرد که هیچ اتفاق خاصی

نیوفتاده،حتی فاطمه تادراتاق یون که از هتل اونا جدا بود همراه کیو و یون رفت

وقتی کیو خواست بره تو اتاق به فاطمه گفت:تو توی لابی بمون تا من بیام

فاطمه:من دلم درد میکنه،پیاده تا هتل خودمون میرم شاید بهتر شم

کیو:گفتم تو لابی بمون و بعد رفت داخل اتاق دختره(فکر بد نکنین)

فاطمه هم از سر لج کیو پیاده رفت سمت هتل خودشون

کیو یه ربع ساعتی تو اتاق دختره بود و وقتی رفت تو لابی دید فاطمه نیست

زنگ زد بهش

فاطمه:سلام چی کار داری؟؟

کیو:مگه بهت نگفتم بمون تو لابی

فاطمه:دلم درد میکرد تا هتل خودمون پیاده اومدم،الانم تو لابی اونم

کیو:تو چرا اینقدر زبون نفهمی؟؟

فاطمه:مجبورت نکردن بایه دختر زبون نفم ازدواج کنی

کیو:منم دقیقا نمیدونم چرابا تو ازدواج کردم،احتمالا اونموقع دیوونه شده بودم

فاطمه:خب اگه مشکلی داری میتونی ط.....

کیو پرید وسط حرفشو گفت:خداحافظ و بعد گوشی رو قطع کرد

ساعت تقریبا 5 بعد از ظهر بود و کیو هنوز برنگشته بود و فاطمه تو لابی منتظر بود

و بقیه بچه ها مشغول بودن

یونگ سنگ کنار فرناز روی تخت نشسته بود که گفت:هی تپل نمیدونم چرا ازت

خوشم اومده و باهات ازدواج کردم ولی به هر دلیل دوست دارم،بگذریم که نه خوشکلی

نه خوش تیپی و نه خوش لباسی

فرناز:از بس بدسلیقه ای،زن به این خوبی داری قدر نمیدونی؟؟یونگ سنگ فرناز رو

خوابوند روی تخت و گفت:دوست دارم،مهم همینه......بعد فرنازو بوسید

فرناز بلند شد و گفت:گفتی تا آمادگی پیدا نکردم کاریم نداری

یونگ سنگ:اولش ناز میکنی ولی کم کم آمادگی هم پیدا میکنی و ...

ساعت 8 بود و فاطمه رفت تو اتاق خودشون و کیو هنوز نیومده بود و کلی نگران بود

جونگ مین که تازه از حموم اومده بود طبق عادت معمول هنوز حولش تنش بود

ملیکا هم از حموم اومد و حولش تنش بود و انتظار داشت که جونگ مین خواب باشه

ولی وقتی دید بیداره میخواست برگرده تو حموم که لباساشو بپوشه که

جونگ مین:کجا؟؟بیا اینجا

ملیکا:برم لباسامو بپوشم

جونگ مین:فیلم داره شروع میشه

ملیکا:خب بشه

جونگ مین:زن گرفتم که باهام فیلم نگاه کنه

ملیکا:ولی..

جونگ مین رفت دست ملیکا رو گرفت و نشوندش کنار خودش روی تخت که جلوی

تی وی بود

ربع ساعت از فیلم گذشت که صحنه هاش شروع شد

ملیکا:جونگ مین این چه فیلمیه؟؟

جونگ مین:فیلمه دیگه،خیلی باحاله مگه نه؟؟

ملیکا:خجالت بکش خاموشش کن

جونگ مین:چیه؟مشکلی داری؟؟

ملیکا:جونگ مییییییییییییییییییییییییییییین

جونگ مین:چقدر سخت میگیری،بشین نگاه کن

ربع ساعت دیگه هم گذشت و ملیکا داشت خودشو میکشت که جلوی خودشو بگیره

جونگ مینم دست کمی از ملیکا نداشت،تی وی رو خاموش کرد و برگشت طرف

ملیکا و ...

خبببببببببببب بریم سراغ قرعه کشی

.

.

.

.

.

1-هیون و سارا

2-گیون سوک و شایا.......(آجی اسمت درسته؟؟)

3-یونگی و دنیا

4-کیو و نیوشا

5-جونگ مین و ناری.........(آجی تو داستان اسمتو ناری بزنم؟؟)

6-هیونگ و کیمیا

آجی هایی که اسماشون دراومده تو داستان با هم گروهن

به ترتیب سن اینا میشن:

ناری،شایا،نیوشا،دنیا،کیما،سارا

بعد چون من این داستانو با شخصیت های بچه های گروه خودمون

نوشتم تو وب شخصیت هارو عوض کردم

بعد ما به هم میگیم شتر،پس اگه تو داستان بهتون گفتن شتر تعجب

نکنین

شما میشین اینجوری

ناری:شتریک    شایا:شتردو     نیوشا:شترسه

دنیا:شترچهار     کیمیا:شترپنج     سارا:شترشیش

بعد تو داستان کیمیا و شایا خواهرن

اسم گروهتون تو داستان: coming generation





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 29 مهر 1391 11:15 ب.ظ
سلام آجججججججججججی..چرادیگه به من سرنمی زنییییییی؟؟؟زززود باش...
m@hsa سلام عزیزم،ببخشید قربونت برم نتم قطع بود
چشم الان میام
------------------------------------------------
عزیزم فکر کنم وبت یه اشکالی داره،باز نمیشه آخه
شنبه 11 شهریور 1391 11:21 ب.ظ
bebakhshid aji feshare asabi room ziade chert mibafam vas khodam
...
Mahsaaaaaaaa
abelfaz elahi do parket kone dastan kooooo????
.
.
.
!!!
(he dashti???)
ino gozashtam zud biari dastano!!!
m@hsa بلهههههههههه متوجه شدم
بلهههههههههههه؟؟؟؟؟
داستان فردا میاد
باشه فردا میزارممممم
شنبه 11 شهریور 1391 11:16 ب.ظ
man baz yeja die khundam age jang she hyuno baghie ham k sarbazi naraftan bayad beran
vali kolan chize ba hali mishe age jang she
akhe amrika poshte kore junubie shadiiiiiiid
badesham k shaer mige:
maro daste kam nagir
(be soorate sheri bekhoonin)
pas yani daste kam nagirin oona ro
vali ye shere digam has mige
na na na na tobe konam baz hagh ba shomaaas
k in mesdaghe mane yani ghalat kardam
baz ye chi dige has k mige :
khaterate shomal mahale yadam bere
k in yani man ss ro tu doaham faramush nemikonam
yeki dige has k mige khoshkela bayad berakhsan
k roo in yeki bardasht azade har jur dus darin fek konin
m@hsa نهههههههههه نمیرن
چی چیو چیز باحالی میشه؟؟؟خیلی دلت میخواد جنگ شه؟؟؟؟
آمریکا هم نبود کره ی جنوبی پیشرفته تر از اونیه که کره ی شمالی بخواد بهش حمله کنه
کیو دست کم نگیریم؟؟؟کره یا امریکا؟؟
کیا رو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هاااااااااااا
عزیزم خوبی؟؟؟؟چرا شاعر شدی یه دفه؟؟؟
نه عزیزم من دیگه کاملا مطمئن شدم که تو یه چیزیت هست!!!
شنبه 11 شهریور 1391 08:13 ب.ظ
آنیاسئو........
اودینگویاااا؟؟؟؟؟؟؟(کجایی)
آیگو........آیگو......چالموروگه سوم نیدا اودیه ایسوم نیدا؟؟؟؟؟(من نمی فهمم تو کجایی)

ااا....هاک گیو؟؟؟؟؟ها جانگ شیل؟؟؟؟اووومممم......پییییوووووووووووووو......وان؟؟؟؟؟
ده....نو یو پیو وان نیدا.......نو.. میچوووووده(ااا...مدرسه؟؟؟؟دستشویی؟؟؟؟؟اومممممممم......بیمااااررستتان؟؟؟؟؟آره تو توی بیمارستانی.... تو .......دیوونه ای)
هه هه
شوخی کردم.......
چوزومیداااااااا............
امروز نمی تونی بزاری؟؟؟؟؟(اینو با یه لحن بدبختی کوشولویی که با التماس میپرسه بخون)
سرنگمیدا....
راستی یه چیزی کشف کردم.....این در اصل و کره ایش hwaiting اما انگلیسیش....fighting هست.....ودونستی؟؟؟؟
حالا برام دست بزن تا دلم نشکنه....(الان لپامو باد کردم ......لبامو جمع کردمو.....بغض کردم)
بییییاااااااااااهاااااااااااااااااااااااااااادست نوازش روی سر ببختم بکش....که من ببخت کوشولویی بیش نیستم..............
بای بای .....بای بای
m@hsa برای بار صدم فارسی را پاس بدار،سلام
همینجام
از بس نفهمی
معمولا ادمای دیوونه تیمارستانن
شوخی؟؟؟؟؟تو.......کردی
نمیبخشممممممممم
نه ببخت کوشولو
من دوشت ندالم،حالا گیه نکن یکم دارم
چی کشفیدی؟؟؟؟هاااااااااا نه من نمیدونستم
دسسسسسسسسسست
کفففففففففففففففففففففففففففففف
شعر میگی؟؟؟؟؟ای ببخت
بااااااااااااااااااااااااااااای ببخت کوشولو
شنبه 11 شهریور 1391 06:13 ب.ظ
باباتودیگه کی هستی؟؟؟؟؟
ادامشو پس کی میذارررررررری؟؟؟
m@hsa من مهسام
فرداااااااااااااااااااااااا
شنبه 11 شهریور 1391 03:22 ب.ظ
سلین خواهر خوفییییییییییی طووووووووووووووووووووووووطیییییییییی.. هه هه...هه ........................ایش(مدل خنده بود) تا اونجایی یادمه امروز صبح باید داستان رو میزاشتی......تو یادته(اینو با لحن یلدا بخون) شه شه شه شه شه شه شه شه شه گریه میکنم اگه داشتان نزاری.........(به زبون کیو) سریع دااااستااااااااانننننننن رووووووووو بزار ....(اینم به افتخار گروهمون).......
m@hsa سلین شتری،خوفم تو خوفی؟؟؟؟؟
هااااااا نمیدونم شایدم فردا گذاشتم.....خیلی از یلدا خوشم میاد که مثل اونم حرف میزنی؟؟؟؟؟؟
وای نه کیووووووووووووووووووووووووو
باوش
توهم دیوانه ای
شنبه 11 شهریور 1391 03:08 ب.ظ
نبابا جنگ چیه.تازه اگه خدایی نکرده جنگم بشه واقعا فکر کردین کیو رو میفرستن.کیو تو بخش اداریه ها.
تازه کمپانیش فکر کردین میذاره ناسلامتی خواننده مشهورو مطرح کرست.
کره شمالی خیلی فقیره اصلا توانایی جنگ نداره.
تازه خیالتون راحت هیچ اتفاقی واسه دابل اس نمیفته اونا انقددددددددددددددد مشهورو پول دار هستن که بتونن خودشونو نجات بدن.
اخخخخخخخخخخخ که من قربونشون بشمممممممم
m@hsa جنگ جنگه دیجه!!نه بابا مگه دیوون که کیورو بفرستن؟؟؟؟
راست میگی اصلا به کمپانیش فکر نکرده بودم
همین کره شمالی خیلی فقیر داره
اگه اتفاقی بیوفته که من خودمو تیکه تیکه میکنم
:)
شنبه 11 شهریور 1391 02:47 ب.ظ
kotaaaaaaaaaaaaaaaaak
dastan koooooo
??????????


???.
???????????????????????
m@hsa منو بزنی داستان نمیزارم ها
چشم میزارم
شنبه 11 شهریور 1391 02:37 ب.ظ
na aji maskhare chie
??????
Ki gof maskhare
??????
Tarsnake
.
.
.
Hala ino velesh
dastan koo
?????
Khejalatam khub chizist
...
m@hsa آها.........آخه فکر کردم کیو رو مسخره کردی
گفتی ترسناک؟؟؟؟؟؟؟؟
داستانو شاید نتونم امروز بزارم ولی اگه نشد فردا میزارم
:(
شنبه 11 شهریور 1391 10:29 ق.ظ
man tu 2ta weblag ino khoondam k 90%harfashoono postashoono ina doroste
.....
Az nevisandasham porsidam koja hamchin chizi gofteo ina
rajebe akhbaram azash porsidam
hanoo k javab nadade
javab dad miam natijaro elam mikonan
badesham
jang in dota k chize jadiidi nis
...
Hame donya midunan ina ba ham moshkell daran
be har hall fk konam khabar fosil boode
gozashtan
hala bazam tahghigh konin bebinimchi mishe
vali farz kon jang she kyu bekhad bere khate moghadam
...
He he
kheili maskharas
m@hsa خب آخه نه اخبار چیزی گفته نه خود شبکه های کره ای
جواب داد بخبر
بله میدونم کلا تو مرز کره شمالی و جنوبی جنگه
منم فکرمیکنم مال چندسال پیش بوده
باشه
خدا نکنه،آخه کره شمالی اینقدر بودجه نداره که به کره ی جنوبی حمله کنه
اگه خدایی نکرده بشه و کیو هم بره من خودمو میکشمممممممممم
چی مسخرس؟؟؟؟؟کیومن بره جنگ؟؟؟
جمعه 10 شهریور 1391 11:56 ب.ظ
سلام.من هنوز باور نکردم.
آخه با عقل جور در نمیاد:
1-کجا و کدوم اخبار گفته که ما نشنیدیم؟؟؟؟
2-اگه شبکه ی KBS و arirang رو دیده باشید؛برای فوت رهبر کره ی شمالی تمام برنامه هارو قطع کرده بودن برنامه های مربوط به اونو میزاشتن؛اون وقت اعلام جنگ شده دارن فیلم نشون میدن و کنسرت پخش میکنن؟؟؟؟
حالا الان دارم KBS News میبینم..حالا خودتم که هستی رو به کسایی که شاید نظرارو میخونن.
اصلا در مورد جنگ حرف نمیزنن...الان که داشتن در مورد طوفان چند روز پیش حرف میزدن....حالا هم دارن در مورد اقتصاد و تکنولوژی و از این چیزا میگن...در مورد جنگ که مهمه و مربوط به زندگی مردمو و کشوره هیچ چیز نمیگن ؛بعد در مورد تکنولوژی حرف میزنن؟؟؟؟؟؟
چی بگم ولی احتمالا شایعه هست...
(اوه موضوع سیاسی شد)
حالا چه خبر؟؟؟؟؟
چیکارا میکنی؟؟؟؟
فعلا برم ببینم...توهم بشین جواب بده.....
آفرین دختر گل.....
بای
m@hsa چلام،چی جنگ این کره به اون کره؟؟؟
تو مگه عقلم داری؟؟؟حالا بوگو:
1-منم نشنیدم
2-بلللللللللللللللللللللللللللللله
خواهرم مگه تو از سیاست بدت نمیومد؟؟؟؟
سلامتی
جواب نظر یه ببخت کوشولو رو میدم
چی ببینی؟؟؟؟؟؟دارم جواب میدم
:)
باااااااااااااااااااااااییییییییییییییییی
جمعه 10 شهریور 1391 10:13 ب.ظ
mahsa
khabare bad daram aji bebakhshid
...
Kore shomali be kore junubi elame jang kard
emrooz asr
...
Kyu sarbazie
...
Age jang she
...
Hala aji ghose nakhor
doa kon
...
Man k alan dastam dare milarze
tu weblagam bezan doa konan
m@hsa جانم؟؟؟؟؟
چی؟؟؟بوگو
چییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جننننننننننننننننننننننگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نههههههههههههههههههههههههه
واااااااااااااااااااااااااااااای کیوووووووووووووو
نهههههههههههههههههههههههه
کیوووووووووووووووووووووووووووووووو
باشه حتمنی دعا میکنم
من خودم دارم میلرزم
باشه فردا که خواستم داستان بزارم میگم
جمعه 10 شهریور 1391 12:27 ب.ظ
هه هه خواستگار!!!!فک کن!!!
خوبم شما خوبی؟دارید داستان جدید می نویسید؟
m@hsa فکر کردم خبرتون میکنم
ممنون خوبم،قسمت آخره اینو که گذاشتم داستان جدیدمو میزارم
البت نمیدونم کی میزارم چون هنو تموم نشده
چهارشنبه 8 شهریور 1391 10:46 ب.ظ
chera khodet nemiay ba nahayate ehteram dastano bezari
hatman bayad biam tahdid konam
????
1 dastan shod man tazakor nadam to bezari...
Zood baghiasho bezar
ta kotak nakhordi
m@hsa آخه میدونییییییی حسش نی
:)
چشم احتمالا شنبه میزارم
بخوای کتک بزنی نمیزارم هاااا
چهارشنبه 8 شهریور 1391 06:51 ب.ظ
بله.همکلاسی ایم.فاطمه.به ملیکا بگید منو میشناسه...خوبین شما؟
m@hsa بله میدونم ملیکا ازتون برام گفته(همچین میگم ازتون برام گفته انگار خواستگارشی)
ممنون خوبم شما خوبی؟؟؟؟
چهارشنبه 8 شهریور 1391 05:40 ب.ظ
سلییییین.....
خوفی؟؟؟؟
منم خوفم.....
خانواده خوبن
اوناهم خوبن...سلام دارن خدمتتون...
دیگه چه خبر چکار میکنی؟؟؟
من دارم به تو مینزرم....
خوب فکر کنم خودمو خیلی تحویل گرفتو...ولی بماند که حقمه ...چون من یه ببخت خیلی کوشولو ام.....
چی می خواستم بگم....ایششش ..یادم نمیاد تقصیر توئه....
هان؛یادم اومد...
چرا
.
.
.
.
.
.
قمست بعدی رو نمیزاروی؟؟؟؟

خیلی نشدم(منظورم غصبی بود).....
هی...
دیگه بابای...
از طرف یه ببخت کوشولو...هه هه
m@hsa سییییییییییلییییییییییین
خوفم تو خوفی؟؟؟؟
خداروشکر
خوبن،خانواده شما خوبن؟؟
بازم خداروشکر،سلام برسون
بیکارم
بلهههههههه
همیشه خودتو تحویل میگیری ببخت کوشولو
چی؟؟؟بوگو،تقصیر من چرا؟؟؟؟!!
خب بوگو
چی چرا؟؟؟؟
آخه میدونی حسش نمیاد،ولی چشم میزارم
روانییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
ییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
بایییییییییی ببخت کوشولو
چهارشنبه 8 شهریور 1391 01:57 ب.ظ
سلام.....
خوبی مهسا جون؟؟؟؟؟؟
داستانو دوست داشتم...الان هم از پارت 1-10 رو خوندم......هه هه
باحال بودندی.....حال کردمی......کاری..چیزی خواستی.....خریدی..مشکلی...دردی...بدبختی و در به دری...بی کسی.....اصلا هرچی درد و بدبختی توی دنیاست....حالا گریه نکن...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نترس سرت نمیاد......
عاشقت که نیستم ....اما حالا دوستت دارم....
شوخی کردم شوکه نشو....
سلام منم به ملیکا برسون...حالا 5 شنبه میبینمت....
بببببباااااااااایییییییییییییییییییییی
m@hsa سلام عزیزم
خوبم تو خوبی؟؟؟؟؟؟؟
کور میشییییییییییییی،ولی میسی که خوندی
تشکر،تشکر،ندارم،چیزی نمیخوام،خریدی ندارم،مشکلی هم ندارم،دردی هم ندارم،بدبختیو دربه دری هم ندارم،بی کسم نیستم،من ببخت نیستم،گیه نوموکونم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خدا کنه نیاد
هاااااااااااا؟؟؟یعنی دوشم ندالی؟؟؟
باششششش،اااااااااا فرناز خودمونی؟؟
بااااااااااااااااااااااای
سه شنبه 7 شهریور 1391 11:57 ق.ظ
سلام.شما خواهر ملیکا نیستید؟؟؟
m@hsa سلام،بله خواهرشم
شما هم دوستشین
دوشنبه 6 شهریور 1391 11:39 ب.ظ
miduni age dastane jadido zood nazari chi mishe die
???????????????
Hala ishala k zood mizari
...
m@hsa نمیدونم کی میزارم آخه هنوز تمومش نکردم
هنوز تقریبا وسطای داستانم(نیشخند)
دوشنبه 6 شهریور 1391 09:12 ب.ظ
ناری کیه؟؟؟
m@hsa شما کی هستی؟؟؟
دوشنبه 6 شهریور 1391 12:36 ب.ظ
بههههه سلام اجی
چی شده ایندفه زود گذاشتی
عالی بود عجیجم
.....
ممنون ک اسمم دراومد
فعلا بای قربون شکلت خیلی سرم کار ریخته
m@hsa چلام عجیجم
ههههههههه خودمم نمیدونم
تشکرررررررررررررررررررررر
خواهششششششششششششش
باش برو به کارات برس آجی
یکشنبه 5 شهریور 1391 11:23 ب.ظ
hehehe .... man tak farzandaam alan ye khaharam daraam ...
rastiii koodoom koochiik tar ya bozorg tariim ...
me 16.10 mahame ....
m@hsa بهههههههه آجی پیدا کردی
به ترتیب سن میشین:
ناری،شایا،نیوشا،دنیا،تو،سارا
البته به ترتیب سن های واقعیتون ترتیب بندی نکردم،چون در واقعیت شایا و دنیا و نیوشا از تو کوچیکترن
ولی تو داستان عضو پنجمی
یکشنبه 5 شهریور 1391 10:26 ب.ظ
bebakhshid man oon be tartibe senaro nadidam
...
He he
be ja shotor be man begoo mooshe koor
m@hsa اکشال نداره
نخیر همتون شترین
یکشنبه 5 شهریور 1391 10:23 ب.ظ
salaaaaaaaaaam
hee
eshme man ba sooke oftad
ahan rasti daghighan ki az hame koochik tare ki bozorg tar???
Ye chize die beine mano kimia koodoom koochik tare
??????????????????
Man 15 o nim salame haaaa
vali khob dashtane die
!!!!!
m@hsa سلاااااااااااااااااااااام
چی هه؟
آرهههههههه
نوشتم دیگه از بزرگ اینجوری میشین:
ناری،تو،نیوشا،دنیا،کیما،سارا
کیمیا از تو کوچیک تره
خب تو داستان فرق داره سنتون

یکشنبه 5 شهریور 1391 10:12 ب.ظ
سلام..سلام...سلین...سلین.....آنی آسه او....های...هلو......السلام.......
خووووووووو________________________ب؟؟؟؟
آری خوب بود
خواهری چه بگویییییم حرفم نمیاد فقط بدون:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
من یه ببخت خیلی کوشولوام....هه هه
آنیون هی چومو شیپ شیم......
فایتینگ
m@hsa فارسی را پاس بدار،سلام
بو یا نه؟؟؟
ههههههه تششکر
چی بدونم؟؟؟
از بس گفتی الان همه ی عالم و آدم میدونن که یه ببخت کوشولویی
هاااااااااااااااااا؟
شما هم
یکشنبه 5 شهریور 1391 07:44 ب.ظ
وااااااااااااااااااااااااای اخ جون اسمم با هیون در اومد.
منونیوشاودنیا که همسنیم.تو داستان من از همه کوچیک ترم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوبه از اسم گروهمون خوشم اومد.چه باحال نیوشا تو واقعیتم توی گروه منوسودا کیومونه.
اجی داستان خیلی قشنگ بودمیسی.
m@hsa ههههههههه مفالکه
آره دیگه تو داستان از همه کوشولو تری
خوبه اسمش؟؟؟
خواهشششش گلم
یکشنبه 5 شهریور 1391 07:10 ب.ظ
راستی اگه داستانت جدیدت صحنه داره یا کلا برا نوشتن همچین داستان هاییی حتما برو کتاب شروع از پابان با نویسندگی شهریور رو بخون آنلاین هم داره کتاب خیییییییلییییییییی قنگی ایه
حتما برو بخون به خاطر صحنه هاش بهش اجازه چاپ ندادننننننن
نخونی از دستت رفته ها از من گفتن
m@hsa باش میرم میخونم
ولی فکر نکم داستان خیلی صحنه داشته باشه
یکشنبه 5 شهریور 1391 12:08 ب.ظ
وااااااااااای مرسیییییییییییی
آخخخخخخخ جووووووون کیوووووووو
حالاااااااا این داستان رو تو کدوم وببببب می زاری؟؟؟؟؟؟؟
m@hsa خواهشششششششش آجی
هیییییییی شوملمو دزدیدی؟؟؟
هنوز نمیدونم ولی خبرتون میکنم
یکشنبه 5 شهریور 1391 11:47 ق.ظ
سلام
خودتی؟
دختر خوبی شدی ها افرییییییییییییین

m@hsa سلام
ههههههههه آره تعج کردی؟؟؟
من دخمل خوبی بودممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر