تبلیغات
SS501 short stories - Hidden Truth EP5
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

شنبه 11 شهریور 1391 :: نویسنده : Hani_HJB

سلام

ببخشید دیر شد

این قسمت کمه ولی لازمه.

نظرات رو بستم...

زندان همون زندان بود و سلول همون سلول،تنها تفاوت وضعیتش با گذشته این بود که تو یک قدمی مرگ قرار داشت.بدون امید دیگه تحمل اون دیوار های خاکستری  و درآهنی رو نداشت.به روی تختی که به دیوار سلول نصب شده بود دراز کشید و به فکر فرو رفت.تو اخرین جلسه ی دادگاه متهم شناخته شده بود و حالا دادگاه وقتی بهش داده بود تا خودش رو تبرئه کنه.هفته ی گذشته وقتی وکیلش برای ملاقاتش اومده بود همه چیز رو براش توضیح داده بود و از نقشه ش برای رسوا کردن دادستان گفته بود.وکیلش بعد از شنیدن حرفاش تنها به گفتن چند کلمه بسنده کرده بود و از اتاق ملاقات خارج شده بود.

از هیون هوآ خبری نداشت ولی میدونست با وجود روحیه ی خاصی که نداره حتما لحظات سختی رو میگذرونه.

...............................

جلسه ی دادگاه ک کابوس چند شب اخیرش شده بود،شروع شد.همونطور که رو یکی از صندلی های ردیف اول نشسته بود با نگرانی به چهره ی قاضی خیره شده بود،یکی از پاهاش رو تند تند به زمین میکوبید تا شاید استرسش کمتر شه.

وکیلش از جا بلند شد و رو از یونگ سنگ خواست به جایگاه بره.یونگ سنگ بلند شد،جمعیتی که پشت سرش نشسته بودن رو از نظر گذروند.لحظه ای نگاهش به نگاه هیون هوآ گره خورد.به سختی خودش رو به جایگاه رسوند و پس از قسم خوردن به کتاب مقدس برای راستگویی منتظر پرسش های وکیلش شد.وکیل جوری سوال هارو طراحی کرده بود که درواقع یونگ سنگ با جواب دادن به اون ها ماجرای واقعی رو برای بقیه تعریف میکرد.در آخر اضافه کرد:

-این بحث قرار بود موضوع مقاله ی بعدیم باشه ولی سردبیر روزنامه ای که توش کار میکنم قبول نکرد و من دست به اینکار زدم تا بیگناهی افرادی که توسط این مرد محکوم میشن رو ثابت کنم ولی خودم تو دامش افتادم.

بعد از تموم شدن حرفاش اول به قاضی و بعد به هیت منصفه نگاه کرد ولی تنها تعجب رو میتونست از تو چشماشون بخونه.هیچ مدرکی نبود که پارک جونگ مین رو گناهکار نشون بده و اونرو تبرئه کنه.

فرماندار پارک از جاش بلند شد.درحالی که با انگشت اشاره یونگ سنگ رو نشون میداد رو به قاضی گفت:

-اون میخواد پرونده رو با این حرفاش نیمه کاره بذاره.چرا تا الان این حرف هارو نمیزد؟تا ما مدرک قطعی پیدا کردیم شروع کرد به داستان بافتن وطول دادن این ماجرا

یونگ سنگ با خشمی که ازش بعید بود گفت:

-اینطور نیست!!

فرماندار لبخند حق به جانبی زد و گفت:

-ثابت کن!

وکیل پسر برگه ای رو روی میز قاضی گذاشت و گفت:

-این فاکتور خرید آقای هیو هستنش.اگه به تاریخ خرید دقت کنین میبینن بعد قتل اون شلوار خریده شده.

جونگ مین با حالتی که سعی میکرد خودش رو متعجب نشون بده جلو رفت و گفت:

-پس بخاطر این فاکتور من و تمام دم و دستگاهم گناهکاریم؟

بعد با حالت تحقیر آمیزی به یونگ سنگ نگاه کرد،به سمت جمعیت برگشت.درحالی که دستاش رو کنار هم نگه داشته بود بالا آورد و با خنده ی نصفه نیمه ای گفت:

-چون این پسر بعد تاریخ قتل یه شلوار خریده باید بیاین به من دستبند بزنین.

صدای خنده ی کوتاهی بلند شد.دادستان پارک ناگهان چهره ی خشنی به خودش گرفت،دوباره به سمت یونگ سنگ برگشت.تو یک قدمیش ایستاد و گفت:

-مدرکی داری؟

یونگ سنگ کمی هول شد ولی با اعتماد بنفسی که از یه خبرنگار انتظار میرفت گفت:

-فیلم داشتم ولی دوستم قبل رسوندش مرد یا شاید بهتر باشه بگم کشته شد.

دادستان با لحن سرد و خشنی گفت:

-از کجا معلوم وجود داشته؟

یونگ سنگ چیزی نگفت.جونگ مین مکثی کرد،برای چند ثانیه با تنفر به یونگ سنگ خیره شد.بعد با لحنی که انگار حکم پیروزیش رو گرفته گفت:

-یه سوال دیگه دارم.آیا این فاکتورها دلیل بر این میشه شما قبلا از این اجناس نداشتین؟

..............................................

باورش نمیشد هیون هوآ به ملاقاتش اومده باشه.چند دقیقه ای میشد که بهش خیره نگاه میکرد.اگه دست خودش بود لحظه ای از نگاه کردنش دست نمیکشید ولی وقت کافی نداشت.هیون هوآ آخرین راه نجاتش بود.تنها کسی که میتونست کمکش کنه.

یونگ سنگ-خو...خوبی؟

هیون هوآ جوابی نداد.

یونگ سنگ-میدونم سوال مسخره ایه...

مکثی کرد و گفت:

-هیون هوآ نکنه باورت شده من یه قاتلم؟

هیون هوآ با حالت خاصی گفت:

-نه

یونگ سنگ-باور کنم؟

اشک تو چشمای هیون هوآ جمع شد:

-آره

یونگ سنگ-وقت کافی ندارم.میخوام ازت یه خواهش میکنم.

در اتاق ملاقات باز شد و مامور درشت اندامی اومد تو:

-وقت تمومه.

یونگ سنگ با استصال عدد یک رو با انگشتش نشون داد و گفت:

-فقط یه دقیقه.

-زود باش

یونگ سنگ با سرعت به سمت هیون هوآ برگشت و گفت:

-هیون هوآ نمیدونم باید چیکار کنم...نمیدونم به حرف کی اعتماد کنم...به چی امید ببندم...حتی باور نمیکنم تو فکر کنی بی گناهم با این حال توتنها کسی هستی که میتونی کمکم کنی...تنها کسی که بهش اعتماد و امید دارم...

نگهبان-پاشو

یونگ سنگ درحالی که به سختی از جاش بلند میشد گفت:

-هیون هوآ ازت میخوام بری دنبال حقیقت...حتی اگه فکر میکنی گناهکارم برو دنبالش تا بهت ثابت شده.

دست هیون هوآ رو برای لحظه ای گرفت ولی با تذکر نگهبان سریع ولش کرد.نگهبان شونه هاش رو گرفته بود سعی داشت از اتاق بیرون ببرتش ولی یونگ با تقلا سعی میکرد همچنان هیون هوآ رو ببینه:

-هیون هوآ اگه یه لحظه تو زندگیمون از ته دل بهم اعتقاد داشتی،بخاطر همون یه لحظه به حرفم گوش بده...

هیون هوآ به سختی بغضش رو قورت داد و سرش رو تکون داد.با بسته شدن در بغض رو شکوند و با صدای بلندی شروع کرد به گریه کردن





نوع مطلب : five members، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :