تبلیغات
SS501 short stories - Only one day
 
SS501 short stories
♥HEART TO HEART♥
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
این بلاگ مخصوص داستان های کوتاه مربوط به گروه SS501 هستش!امیدوارم خوشتون بیاد!!!!
مدیر وبلاگ : .:❤.R@I-IA.❤:.
نظرسنجی
دلتون بیشتر از همه کدومو میخواد؟؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]
Get your own Poll!


جاوا اسكریپت

یکشنبه 12 شهریور 1391 :: نویسنده : suzan
آنیوووووووووووووووووووووووووووووو
آمدم با داستانی یک قسمتی

طبق معمول شخصیت اولش یونگ سنگه(آخه فقط زورم به این بنده خدا میرسه)
این داستان واقعیه...این داستان برگرفته از دوتااتفاقه که به صورت دیگه ای افتاده و حالا درهم مخلوط شده و شده این



آهنگ های پیشنهادی
my baby you
only one day

اینم کنسرتی که یونگی تو داستان اجرا میکنه
http://www.mediafire.com/download.php?6vv4si89ncrrj8w
با قدم های نامنظم هرلحظه بیشتر و بیشتر به اتاق نزدیک میشد...دستش رو روی دستگیره فشرد و با چهره ای محزون قدم به درون اتاق گذاشت...مثل همیشه با صورتی شاد و خندون بهش سلام کرد...واقعا نمیفهمید این همه انرژی رو از کجا میاره...بسته سی دی های توی دستش رو روی میز کنار تخت گذاشت و پرسید:امروز حالت چطوره؟

خندید... میتونست ضعف رو تو چشماش احساس کنه... همین روحیه خوبش کمک بزرگی به حساب میومد...  سرنگی رو وارد سرمش کرد،سرنگ رو توی سطل مخصوص انداخت...

-امروز چی آوردی اوپای پرستار؟

مین هو(همون پرستاره) خندید،سی دی هارو به دستش داد و گفت:خودت چی فکر میکنی؟جدید ترینش رو...

لبش رو به دندون گرفت وسعی کرد ذوقش رو پنهان کنه

-مرسی

چشمکی زد:قابل آریانا کوچولوی مارو نداشت...

لب و لوچش آویزون شد:اوپا...کوچولو نیستم...22 سالمه

پرستار خندید و چیزی نگفت... بابه یاد آوردن حرفی که میخواست بزنه خنده رو لباش خشکید...آهی کشید و سرش رو پایین انداخت..نمیدونست چی باید بگه... آریانا متوجه حالش شد...به اجبار لبخندی به لب آورد و گفت:اوپا...هرچیزی که هست...بهم بگو... به هرحال باید حقیقت رو بهم بگی

صندلی ای رو عقب کشید و کنار تخت آریانا نشست...دستش رو گرفت،با نوک انگشت اشاره پیشونی نرم و ظریفش رو نوازش کرد...

-ببین آریانا... با دکترت صحبت کردم... میخواست خودش بگه اما ازش خواستم این وظیفه رو به عهده من بذاره...راستشو بخوای،امروز صبح جوابای آزمایشاتت اومد... عمل دیگه فایده ای نداره...هیچ راهی نیست...اما...اما نباید به معجزه معتقد نباشی...خیلی ها با شرایطی بدتر از تو حالشون خوب شد...تا همین الانم امیدت تورو نگه داشته...نمیخواستم بگم اما مجبورم... خواهش میکنم آریانا...تو مثل دخترمی... امیدت رو از دست نده...مثل الان مبارزه کن...-دستاشو گرفت- تو میتونی آریانا...بهت ایمان دارم...

آریانا  در مقابل تمام نگرانی های مین هو تنها با صدای بلند خندید... چندضربه به سرش زد و با شعف گفت:تو درمورد من چه فکری کردی اوپا؟من یه ارزویی دارم... تا بهش نرسم حاضر نیستم چشمام رو ببندم...

مین هو آهی کشید...همون لحظه پیجرش به صدا در اومد... هرچندنیازی به عجله کردن نبود اما از جاش بلند شد...دستی برای آریانا تکون داد و به سرعت بیرون رفت...

با رفتنش آریانا آهی کشید...لبخند از لبانش رخت بست...لب تاپش رو برداشت و دی وی دی های جدید رو توش گذاشت...با هر خندشون میخندید و با گریه هاشون گریه میکرد....تمام وجودش به آتیش کشیده شده بود... اونو میخواست...فقط برای یک روز...از این همه درد خسته بود ولی نمیخواست به این سادگی از آرزوش بگذره...تمام این دردهارو تحمل میکرد تا روزی که به چیزی که میخواد دست پیدا کنه... سردردش دوباره شروع شد...لپ تاپ رو به کنار گذاشت و کامل دراز کشید... چشماش رو بست...فشار دستای اون رو به خوبی حس میکرد...اغوش گرمش بهش آرامش میداد...چشماش روباز نکرد...خودش هم میدونست رویایی بیش نیست...ولی شیرین بود...رویایی که با تمام وجود خواهانش بود...

 

 

دمای اتاق رو بالا برد و ملافه خنکی رو روش انداخت...نمیفهمید چرا اینقدر علاقه داره اتاقش رو به سردخونه تبدیل کنه... با پشت انگشت گونش رو نوازش کرد... اولین روزی که آریانا پاش رو به اون بخش گذاشت رو خوب به یاد داشت، برعکس خیلی ها وقتی آزمایشات  گفتن سرطان خون داره گریه نکرد...ناامید نشد...بلکه خندید ... به قیافه نگران و متاسف پزشک ها خندید و گفت: چرا نگرانید؟نترسید...من یه آرزوی بزرگ دارم...تاوقتی که بهش نرسم راحتتون نمیذارم...برای من متاسف نباشید...برای خودتون متاسف باشید که باید ده برابر دیگران تحملم کنید....

اون لحظه کسی حرفاش رو باورنکرد...میگفتن یک هفته بعد اون هم مثل بقیه امیدش رو از دست میده اما الان با گذشت دوسال هرلحظه امیدواریش بیشتر میشه...با وجود دردهای شیمی درمانی و جراحی های متعدد هنوز هم قلبش به قوت گذشته میزد... حرف هاش  و حالاتش باعث شد باور کنم که زندگیش به اون آرزو بسته...خیلی ها بخاطر دردهای شیمی درمانی آرزوی مرگ میکردن اما اون با تمام وجود مبارزه میکرد... به این امید که....  آهی کشید...

میخواست از اتاق خارج شه که متوجه در باز لب تاپ شد...عادت همیشگیش بودفاونقدر تماشا میکرد که سردرد میگرفت و بعد همونطور روشن به کناری میگذاشتش و میخوابید...برای چندلحظه به تصویر خندون اون 5 نفر نگاه کرد...درست نمیشناختشون... اما از ته قلب دوسشون داشت...اونا بااینکه نمیدونستن،اما اونا بودن که تااین لحظه این دختر ر وزنده نگه داشته بودن...لب تاپ رو خاموش کرد و از اتاق خارج شد.

تمام مدت سرزدن به بیمارهای دیگه فکرش پیش آریانا  بود... نمیدونست کار درستیه که میذاره اینطوری درد بکشه؟یعنی این آرزو اینقدر مهم بود؟یعنی ارزشش رو داشت؟ نباید بهش اجازه ازاد شدن رو میداد؟ میدونست کارش خودخواهیه محضه... اینکه بخاطر دل خودش بهش برای برآورده شدن آرزوش کمک نکنه.... وقتی میتونست از درد و ناراحتی اون رو رها کنه...چرا دست روی دست میذاشت؟ نمیتونست...یعنی نمیخواست بذاره به این سادگی بره....دلش برای شیطنت ها و شیرین بازی های اون دختر تنگ میشد... لیوان آبی رو برداشت و یه نفس سرکشید..به همراهش بغضی که به گلوش چنگ مینداخت رو فرو داد... روپوشش رو روی چوب رختی گذاشت و کتش رو پوشید...میخواست از اتاق خارج شه که پیجرش به صدا در اومد...با وحشت به شماره اتاق چشم دوخت...باورش نمیشد...نمیخواست باور کنه....باعجله به سمت اتاق دوید... پرستارا و دکترا بالای سر آریانا  جمع شده بودن و به زحمت تلاش میکردن اون رو برگردونن... اشکاش بی صدا روی گونه هاش میغلطیدن... کمی نزدیک شد...بالشت کاملا خونی بود،با التماس زیرلب زمزمه کرد:خواهش میکنم آریانا....خواهش میکنم برگرد...مبارزه کن...قسم میخورم دست از خودخواهی بردارم و بذارم بری...فقط طاقت بیار..یه هفته...نه فقط یه روز...قول میدم آرزوتو برآورده کنم و بذارم بری... خواهش میکنم آریانا.... خواهش میکنم...

با دیدن خط های نامنظم روی صفحه نمایشگر لبخندی برلبانش نشست... میدونست برمیگرده...میدونست نمیتونه به همین سادگی بره... با بیرون رفتن پزشک ها بهش نزدیک شد...ماسک  اکسیژن روی صورتش رو مرتب کرد.... سعی داشت لبخند بزنه...

-فقط کمی دیگه این دردهارو تحمل کن...کمکت میکنم آزاد شی...

.

.

با خنده مقداری از نودل توی ظرف رو به دهنش گذاشت و گفت:بس کن یونگ سنگ هیونگ...تلاش بیخود نکن...خودتم میدونی توی اون کمد جا نمیشی... توپولوی من...

یونگ اخمی کرد و با لب و لوچه آویزون کنار جونگ نشست...میخواست یکی از ظرفارو برداره که جونگ پیش دستی کرد

-نخور توپولوی من...من زن چاق نمیخوام...

-هیاااااااااااااا

پسرا و گروه رقص تمام مدت به اداهای یونگی میخندیدن... کیو کنارش نشست و محکم لپش رو کشید:کوچولوی بامزه...

یونگ آهی کشید و سرش رو به نشانه تاسف تکون داد...یه امروز که هیونگ اعصابش خورد بود و نمیشد باهاش شوخی کنن گیر داده بودن به اون بدبخت...هیون درحالی که سعی میکرد جلوی خندش رو بگیره،ظرفی رو از دست جونگ قاپید ... درشو باز کرد و با چاپستیک مقداریش رو جلوی دهن یونگی گرفت و با حالتی غرور آمیز گفت:ببین چه لیدری خوبی هستم...

یونگ پوزخندی زد و گفت:وقتی کارت پیش من گیره خیلی لیدر خوبی میشی.... من که میدونم چشمت دنبال اون کت و شلوار مشکیه منه که دگمه های طلاداره...

هیون نیشش باز شد:خب وقتی خودت میدونی چرا طولش میدی-دستشو دراز کرد-رد کن بیاد...

یونگ خواست یه چی بارش کنه که در باز شد... منیجر به همراه مرد غریبه ای وارد استادیو شد... با نزدیک شدنشون هر 5 نفر بلند شدن...منیجر به مرد اشاره کرد

-ایشون پرستار مین هو هستن از بخش بیماران سرطانی... میخواستن در خصوص قضیه ای باهاتون صحبت کنن.

هر5نفر باهاش دست دادن...مین هو چندلحظه هر 5 نفر رو از نظر گذروند ... لبخند محزونی به لب آورد...پس اون 5 نفری که اینطوری آریانا رو به زندگی نگه داشته بودن اینا بودن؟

-همونطور که هیونگ جونگ شی(منیجرشون) لطف کرد و گفت من مین هو هستم... درخصوص دختری که یکی از بیماران خاص منه میخواستم باهاتون صحبت کنم...

.

.

با رسیدن به اون اتاق برای لحظه ای از توقف ایستاد...بقیه هم به تبعیت از اون ایستادن...مین هو دستش ور روی شونه یونگ گذاشت و گفت:واقعا اجبار نیست یونگ سنگ شی...این فقط یه خواهشه...اگه واقعا سختتونه...

یونگ به سرعت وسط حرفش پرید:نه ... نه... مشکلی نیست...

لبش رو به دندون گرفت... از روبروشدن با اون دختر میترسید...نمیدونست چه رفتاری باید نشون بده... درمقابل کسی که عاشقانه میپرسیدتش چی باید بگه...نفس عمیقی کشید و دستگیره رو به پایین فشرد...با قدم هایی لرزون به تخت اون دختر نزدیک شد...روشو برگردوند وبه پسرا نگاه کرد... هیون با نگاه و لبخند بهش قوت قلب داد.

 

دستای نرمی گونش رو نوازش میکردن...لبخندی بر لبانش نشست... نیازی به گشودن چشم هاش نداشت...با تک تک سلول های بدنش وجود اون رو حس میکرد...این رویا واقعی تر از همیشه بود...به سختی چشم هاش رو باز کرد... نمیدونست صحنه مقابلش رویاست یا واقعیت... با دستانی لرزون ماسکش رو کنار زد:د...دبل اس؟

با ناباوری هر 5 نفر رو از نظر گذروند... به مین هو نگاه کرد...گویی به تایید اون نیاز داشت...مین هو سمت دیگه تخت رفت و با چشمانی محزون گفت:من اوردمشون عزیزم... میدونم  چقدر دلت میخواست اونارو ببینی...

بی هیچ حرف دیگه ای از اتاق خارج شد... آریانا دستش رو بالا آورد و دست یونگ سنگ رو گرفت... واقعی بود... با صدای ضعیفی گفت:من...من نمیدونم...نمیدونم چی بگم... دیدن شماها اینجا...باورش برام سخته...

جونگ با خنده پایین تخت آریانا نشست

-فکر کردی وقتی یه طرفدار خوشگل درخواست دیدن مارو داره ردش میکنیم؟تازه مین هو جونم گفت تاحالا کنسرتمون رو به طور زنده ندیدی ... کلا مارو به طور زنده ندیدی...واسه همین میخوایم همینجا یه کنسرت اختصاصی بدیم...

هیون ابروهاش رو بالا انداخت و به جونگ نگاه کرد...بااینکه همچین قصدی نداشتن اما تصمیم گرفت بازی اون رو ادامه بده...به آریانا نزدیک شد،دستش رو به سمتش دراز کرد و گفت:کیم هیون جونگ شی....از دیدن شما نهایت رضایت را ابراز میفرمایند پرنسس کوچک...

آریانا خندید و دست هیون رو فشرد...بقیه پسرا هم به نوبت با مسخره بازی خودشون رو معرفی کردن... بعد از 5 دقیقه با کلی مسخره بازی یه دفعه هر 5 نفر به صف ایستادن.. آریانا با تعجب نگاشون کرد.. تعظیمی کردن و هیونگ گفت:گروه سرود طرفداران تریپل اس تقدیم میکند...

{LET ME BE THE ONE}

تما مدت با لبخند بهشون نگاه میکرد...با تموم شدن آهنگ قطره اشک گوشه چشمش رو پاک کرد... متوجه درگیری بینشون شد... هرچی بود یونگ سنگ رو تا بناگوش سرخ کرده بود...کمی بعد انگار چهارنفر دیگه موفق شدن یونگ براشون زبون انداخت و کنار کشید...

هیون: آریانا جان...ما باید برای برنامه ای بریم... واقعا از دیدنت خوشحال شدیم...امیدوارم دوباره سلامتیت رو بدست بیاری...دوست دارم دفعه بعد با پاهای خودت توی یکی از کنسرتا ببینمت...

جونگ:آره آریانا جون ... خودتو به منیجر معرفی کن تا بیاریمت رو استیج

آریانا خندید... دیدن اون 5 نفر براش بزرگترین آرزو بود...همیشه دلش میخواد یک بار اونا روببینه...سرش ر وبه نشانه مثبت تکون داد:نمیدونید چقدر از دیدنتون خوشحالم...اونقدرک ه حتی اگه الان بمیرم هم تاسفی ندارم... نمیخواستم مزاحمتون بشم...بازم از اینکه اومدید متشکرم...و ببخشید نتونستم ازتون پذیرایی کنم...

کیو لپش رو کشید:ایشالا جبران میکنی...البته به خرج هیونگ جون...

هیونگ:هیاااااااا...

همه با خنده بهش نگاه کردن...اول از همه هیون و به دنبالش بقیه به آرومی اون رو در آغوش کشیدن و از اونجا رفتن... آریانا با تعجب به یونگ سنگ نگاه کرد:اوپا...تو نمیری؟

یونگ:خب...راستش... اونا زودتر رفتن تا...-نگاهش رو از چشمای منتظر آریانا گرفت-مین هو یه چیزی بهم گفت...درمورد یکی از آرزوهات...

ساکت شد... مستقیم سراغ کمد لباسی رفت...یکی از پوشیده ترین ها و گرم ترین هارو برداشت و به دست آریانا داد:بیرون منتظرتم...الان ساعته-به ساعتش نگاهی انداخت- 8 صبحه... تا 15 دقیقه دیگه آماده شدی و بیرونی ... از انتظار خوشم نیماد...

و بلافاصله بیرون رفت....با رفتنش آریانا لبخندی زد...چقدر از مین هو ممنون بود...به سرعت لباس پوشید...کلاه گیسش رو برداشت و از اتاق خارج شد.

یونگ لبخندی که چال هاش رو به نمایش میذاشت برلب آورد...دستای یخ بسته آریانا رو گرفت و توی جیب کاپشنش گذاشت.... کلاهش رو کامل پایین کشید و به راه افتاد...توی پارکینگ که رسیدن درو باز کرد و کمکش کرد سوار شه... تمام طول راه هیچ حرفی بینشون زده نشد... هردو کمی معذب بودن... جلوی پاساژ بزرگی نگه داشت.. آریانا ا با تعجب به ساختمون 6 طبقه روبروش نگاهی انداخت:ما چرا اینجاییم؟

یونگ دوباره دست آریانا رو گرفت و گفت:امروز رو...فقط همین امروز رو بیا مثل دوتا زوج واقعی باشیم...

چشمکی زد و آریانا رو به دنبال خودش داخل پاساژ کشید...

 

تقریبا سه ساعت گذشته بود که یونگ سنگ با خستگی خودش رو روی یکی از صندلی ها انداخت...با لب و لوچه اویزون به آریانا که ذوق زده به یکی از ویترین هاخیره شده بود نگاهی انداخت...

-هیا... آریانا...

آریانا:هوم؟چیه اوپا؟

-تو مطمئنی مریضی؟

-چطور مگه؟-سرووضع یونگی ور از نظر گذروند-اااااااا اوپا...تو چرا عین حلیم وارفتی؟

-یعنی تو نمیدونی؟

-باید بدونم؟

یونگ آهی از سر تاسف کشید و از جاش بلند شد:بیا بریم یه چیزی بخوریم...گرسنمه...

آریانا  با خنده به دنبالش راه افتاد... اون روز و اتفاقاتی که داشت میفتاد براش مثل یک رویا بود... اینکه ستارش اینطوری به دنبالش بیاد و بخواد روزی رو باهاش بگذرونه مثل خواب بود... اولش کمی معذب بود اما بعد از ناهار اون دوتا اونقدر باهم شوخی میکردن و خوش میذروندن  انگار سال هاست پیوند دوستی بینشون برقراره... یونگ سنگ برخلاف شخصیت همیشگیش مثل یه دوست واقعی در کنار آریانا بود... زمانی که با خنده از سینما خارج شدن هوا تاریک بود... آریانا با لبخند به یونگ سنگ نگاه کرد...با اختیار خودش دستش رو دور بازوی یونگ سنگ حلقه کرد و گفت:ممنون اوپا...امروز بهترین روز زندگیم بود... هو تاریکه...فکرکنم بهتره برگردیم

یونگ لپش رو کشید و گفت:نه...هنوز یه جای دیگه مونده...

به قیافه متعجب و خسته آریانا خندید و با شادی به راهش ادامه داد

 

 

نفس عمیقی کشید و دستاش رو از دوطرف باز کرد.... از اون بالا تمام سئول زیرپاش بود...همون لحظه حس کرد دست هایی دورش حلقه شدن... با نگرانی اون دست هارو لمس کرد..میترسید همش رویا باشه...میترسید چشماش رو باز کنه و همه اون ها تویه لحظه ناپدید شن... نفس های یونگ سنگ رو کنار گوشش احساس میکرد

-اوپا....اینجا خیلی قشنگه...

-واسه همین اوردمت

از آریانا فاصله گرفت ... روی زمین به درختی تکیه زد... آریانا هم کنارش نشست و سرش رو به شونه یونگ سنگ تکیه داد... نسیم خنکی که به صورتش میخورد حس تازه ای بهش میبخشید... هردو در سکوت به ستاره ها خیره شده بودن... حرفی برای زدن نداشتن...اون دونفر دوتا عاشق نبودن که بخوان با حرف های عاشقانه قلب هم رو نرم کنن... اما لذت اون لحظه اونقدر خاص و زیبا بود که اگر به عنوان عاشقان واقعی در اونجا پا میذاشتن هم هرگز قادر به تجربش نبودن.... یونگ سنگ دستش رو بلند کرد...به ستاره ای که از همه درخشان تر بود اشاره کرد و گفت:اون رو میبینی؟

-آره

-اون ستاره منه... هرموقع خسته میشم... هرموقع دلم میگیره یا میشکنه...هرموقع نیاز دارم با یه نفر حرف بزنم و خودم رو خالی کنم اون به حرفام گوش میده...نصیحتم نمیکنه...فقط گوش میده...میذاره خودمو خالی کنم...مهم نیست چقدر سرش داد بکشم...چقدر گریه کنم...کاری که میکنم مهم نیست...همیشه با لبخند بهم چشمک میزنه و با محبت قلبم رو گرم میکنه...

آریانا سرش رو پایین انداخت:منم همچین ستاره ای دارم-نفس عمیقی کشید ... فشار دست یونگ سنگ رو حس میکرد- ستاره من تویی...ستاره من اسمش هئویونگ سنگه....مهم نیست جقدر خسته و دلشکستم... ستاره من همیشه لبخند رو برلبانم میاره و بهم کمک میکنه درمقابل مشکلات صاف بایستم...

دوباره سکوت حکم فرما شد...با نسیم سردی که وزید لرزه ای به اندامش افتاد...یونگ با نگرانی اون رو بیشتر به خودش فشرد و پرسید:تو حالت خوبه؟

توی نور ماه متوجه لب های رنگ پریده و چهره خسته آریانا شد...مین هو گفته بود زیاد بهش فشار نیاره...

-بهتره دیگه برگردیم وگرنه پرستارت منو میکشه...

آریانا خنده بیجونی کرد...به کمک یونگسنگ ایستاد...سرش رو پایین انداخت و با کمی خجالت گفت:اوپا...میشه خواهش کنم به عنوان آخرین کار...

یونگ اجازه نداد حرفش رو تموم کنه...تویه لحظه آریانا رو محکم به خودش فشرد... آریانا با رضایت سرش رو به سینه یونگ تکیه داد...صدای ضربان قلبش تمام دردها و ناراحتی هاش رو از یادش میبرد...دلش میخواست تا ابد در اون حالت بمونه وبه این صدا گوش بده... همونطور که در آغوش یونگ سنگ بود با صدای ضعیفی گفت:میدونم گفتنش فرقی به حال کسی نداره...اما همیشه دلم میخواست این جمله رو با صدای بلند بهت بگم.... دوستت دارم یونگ سنگا...

یونگ اون رو محکم تر به خودش فشرد... آریانا لبخندی از سررضایت زد... یونگ با شنیدن اون حرف فرار نکرد...ازش جدا نشد... بااینکه حسی یک طرفه بود اما پذیرفتش... این امر حتی حتی لذت بخش تر از این بود که یونگ سنگ هم این جمله رو برزبان بیاره...

اینکه چقدر تو اون حال موندن و کی بالاخره اول جدا شد رو حتی خودشون هم نمیدونن...فقط وقتی به خودشون اومدن توی ماشین و جلوی بیمارستان بودن...

یونگ خواست پیاده شه که نانا دستش رو گرفت...به چشماش نگاه کرد و گفت:ممنونم اوپا...هرچندبار این کلمه رو بگم نمیتونه گویای تشکر من باشه... این بزرگترین آرزوم بود...که یه روز...فقط یک روز با تو مثل دوتا زوج بیرون برم... ممنونم...

یونگ خندید... آریانا چیزی نگفت و روشو از یونگ گرفت...زنگ صدا و خنده هاش زیباترین آوایی بود که تابحال گوشش رو نوازش کرده بود...

با کمک یونگ از ماشین پیاده شد و به مت بخش به راه افتادن... یونگ با نگرانی بهش نگاه میکرد...قدم هاش میلغزیدن... حس خوبی نداشت... با هرزحمتی بود تا بخش رسوندش...مین هو با نگرانی به سمتشون رفت و آریانا رو محکم در آغوش کشید

-توحالت خوبه؟

آریانا سرس رو به نشونه مثبت تکون داد...از مین هو فاصله گرفت و درحالیکه به یونگ نگاه میکرد گفت:ممنونم مین هویا... دیگه آرزویی ندارم...

هنوز کلماتش تموم نشده بود که در آغوش یونگ سنگ از حال رفت...

یونگ اول شک زده بهش نگاه کرد...لباسش بر اثر خون آریانا قرمز شده بود...با فریاد مین هو به سرعت بغلش کرد وبه اتاق برد...گوشه دیوار ایستاده و به پزشک ها و پرستارهایی که سعی داشتن آریانا رو برگردونن نگاه میکرد ... میدونست که اون دیگه برنمیگرده...چیزی بر قلبش سنگینی میکرد ... نفس هاش بلند و صدادار بودن... با صدای بوق ممتد دستگاه اشکاش بی اختیار جاری شدن... تلاشی برای متوقف کردنشون نمیکرد... آریانا...فرشته کوچولویی که فقط یک روز ملاقاتش کرد... اما جای خاصی رو در قلبش گرفت...حسی که داشت عشق نبود... دلسوزی هم نبود... بلکه دوست داشتنی خالص بود... وقتی بالاخره همه از اتاق خارج شدن با قدم هایی لرزون بالای تخت آریانا ایستاد... ملافه سفید رو کنار زد و به چهره دوست داشتنی اما رنگ پریده و خستش خیره شد...خم شد و لب های داغش رو به پیشونی آریانافشرد...سرش رو بلند کرد... حس عجیبی در وجودش حسی مثل دلتنگی...پیشمونی... اما در کنار همه اونها حس خاص دیگه ای هم داشت...احساس زندگی دوباره... دیدار یک روزه اون با آریانا زندگیش در کنار اشکی که براش به همراه آورد بهش جونی تازه و زندگی دوباره بخشید... خودش هم نمیدونست چرا همچین احساساتی پیدا کرده...اما از یک چیز مطمئن بود...تک تک این حس هارو دوست داشت...

-خوشحالم که بالاخره رها شدی... مطمئن باش اونجا تنها نمیمونی...همیش هاینجا-دستش رو روی قلبش گذاشت- در کنار خودمی... شاید برای گفتنش دیر باشه اما...-نفس عمیقی کشید-دوستت دارم آریانا

 

یک سال بعد

هیون میکروفون رو به دست یونگ داد و گفت:موفق باشی...

یونگ به چشمای نگران هیون خندید:همچین نگرانی انگار اولین بارمه قراره اجرای سولو داشته باشم...نترس داداش...

چشمکی زد و با قدم هایی محکم به روی استیج رفت...توی جایگاهش ایستاد...جمعیت هیجان زده رو از نظر گذروند...میکروفون رو بالا آورد...

-این آهنگ و شعر رو تقدیم میکنم به یکی از عزیزترین کسانم... به یه فرشته آسمونی که متاسفانه تنها زمان خیلی کوتاهی طعم بودن در کنارش رو چشیدم... میدونم اونم الان نگاهم میکنه....

نفس عمیقی کشید و به کارگردان اشاره کرد شروع کنه.

As I look into your eyes

 I see all the reasons why

My life's worth a thousand skies

 


You're the simplest love I've known

And the purest one I'll own

 Know, you'll never be alone

 

My baby You

 are the reason I could fly

 And because of you

I don't have to wonder why

 

Baby, you

 There's no more just getting by

 You're the reason I feel so alive

 

Though these words I sing are true

 They still fail to capture you

 As mere words can only do

 

How do I explain that smile?

And how it turns my world around

Keeping my feet on the ground

 

My baby You

 are the reason I could fly

 And 'cause of you

I don't have to wonder why

 

Baby, you

 There's no more just getting by

 You're the reason I feel so alive

 

I will soothe you if you fall

 I'll be right there if you call

 You're my greatest love of all

 

You are the reason I could fly

 And 'cause of you

 I don't have to wonder why

 

My baby, you

 There's no more just getting by

 'Cause you're the reason I feel so alive

 Arianna I feel so alive





نوع مطلب : story about young saeng، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 18 مرداد 1392 12:33 ق.ظ
سلام عزیزم.....
نمی دونم منو میشناسی یا نه......
من یه قسمت اینجا داستان گذاشتم و بعدش پنلم حذف شد!
من یه داستان تو ذهنم بود تو مایه های داستان تو! بعد از خوندن داستانت, چون رو داستانی که نوشته بودم تاثیر گذاشته بود, اومدم بگم که میخوام داستانت رو کپی کنم و تو وبی که الان نویسنده اش هستم بزارم!
البته اسمتم مینویسم!
خیلی وقته نیومدی اینجا! ولی اگر اومدی و مخالف بودی, بهم بگو تا حذفش کنم.
اومدم بگم...... تا ناراحت نشی.

خدانگهدارت
جمعه 17 شهریور 1391 01:37 ب.ظ
سلام عزیزم خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟اونجوری که از دنیا شنیدم همسنیم.
گلم میای تو وبم نویسنده شی؟؟؟؟؟
چهارشنبه 15 شهریور 1391 03:42 ب.ظ
سلام..........مرسییییی خیلی قشنگ بود منم که احساسی ام میخواستم بزنم زیر گریه....لطفا از این جور داستانا زیاد بزارررررررر......بازم مرسییییییی.آنیا..
سه شنبه 14 شهریور 1391 11:29 ب.ظ
سلام این پیام مال من نیست تووبلاگم اومد منم بهش عمل كردم بخونش این پیام مال من نیست ولی بخونش توروبه امام زمان قسم میدم این پیام روبخون دختری از خوزستانم كه پزشكان ازعلاجم ناامید شدند شبی خواب حضرت زینب(س)رادیدم در گلوم اب ریخت شفاپیداكردم ازم خواست اینوبه بیست نفربگم این پیام به دست كارمندی افتاد اعتقادنداشت كارشو از دست داد مرددیگری اعتقادداشت بیست میلیون ب دست اورد بدست كس دیگری افتادعمل نكردپسرشو از دست داد اگر به حضرت زینب اعتقادداری واسه بیست نفربفرست....
20روزدیگه منتظرمعجزه باش.
سه شنبه 14 شهریور 1391 11:20 ب.ظ
اوخی گنا داره....عجب فن باحالی بوده
انقد خوشم میاد از این روابط بین پسرا تو داستان
هیییییییی سرطان خون
خیلی قشنگ بود مخسی
سه شنبه 14 شهریور 1391 08:57 ب.ظ
ببخشید منظورم همون فرمت بود
شرمنده اشتباه تایپی بود
سه شنبه 14 شهریور 1391 08:56 ب.ظ
دوباره سلام
میتونی لینک دانلود این کنسرتو با فرموت گوشی بزاری؟؟؟؟
ممنون
hwaiting
دوشنبه 13 شهریور 1391 12:37 ق.ظ
عزیزم منظورم همون طرف بوده.این اهنگ رو که مارک انتونی تقدیم کرده به عشقش اریانا.اون داستان دیگه رو میگم.همون کسی که واقعا رفته به دیدن این بیمار.اون کی بوده؟اون رو میدونی؟
suzan اسم اصلیش رو نمیدونم
آهان اون... خب آدم معروفی نبوده... بین دوتا آدم عادی اتفاق میفته
یکشنبه 12 شهریور 1391 05:42 ب.ظ
زاستی اسم دختره چیه؟؟؟؟ اسم واقعی عکس رو میگممممممممممممم.
خیلی نازهههه
suzan اسمش رو نمیدونم
یکی از بچه ها بهم داد گفت شبیه یونگیه...خو.دشم اسمشو نمیدونست
ولی واقعا خیلی نازه دختره
یکشنبه 12 شهریور 1391 05:41 ب.ظ



فوقش قراره تحریممممممم شم دیگه.....

به درک...... مگه مهمه؟؟؟؟؟؟
آرایانا مرددددددددد
مگه مهمه
سوزی جون خیلی قشنگ بوووووووووود
اشکم رو در اورد
خودم دلم گرفته بود. بهونه گریه هم اومدی....

خیلی عالیییییییییییییی
مرسییییییییییییییییییییییییییی
منتظر داستان بعدیت هستم عزیزم.
suzan آروم باش دختر...
خواهش گلم...خوشحالم خوشت اومده
ببخش ناراحت شدی
بووووووووووووووووووووووووس
راستش من بیشتر داستان بلند مینویسم تو وب های دیگه
یکشنبه 12 شهریور 1391 01:13 ب.ظ
ببخشید دوباره مزاحم شدم ...
ام این دختر که در نقش آریاناست چه قدر شبیه یونگی...البته یونگی توی این عکس خیلی شبیهش نیست ولی درکل خیلی شبیه همن(وووووایییییی..نکنه یونگی تا حالا یه خواهر داشته و از همه مخفی میکرده...هه ههه)
suzan نه بابا راحت باش
کی میدونه...شاید داشته باشه
اتفاقا یکی از بچه چندروز پیش این عکس رو به اسم همزاد یونگی بهم داد...منم گفتم به درد این داستان میخوره..گذاشتمش
خیلی ناناسه
یکشنبه 12 شهریور 1391 01:06 ب.ظ
راستی یادم رفت منظورم از اینکه بیاد بخونه..خواهرم بود.....
suzan هه هه اوکی
یکشنبه 12 شهریور 1391 01:04 ب.ظ
راستی جواب سوالامو میشه بدی.......
اینقدر داستان باحالبود گفتم بیاد بخونه ...بعدشم دلم نیومد این بار آخرم باشه که بخونمش...برای همین این page رو کپی کردم...تا همیشه داشته باشمش.....
راستی من خواهرمم داستان میزاره mahsa-kyuyoung.........
من خودمم داستان مینویسم و به خواهرم میگم کنار داستانای خودش بهترینای اینارم بزاره البته به اسم خودش......میخواستم بپرسم اشکال نداره از قسمتایی از داستانت استفاده کنم؟؟؟؟؟
سرنگ میدا
hwaiting.......
لطفا جواب سوالامو بده...خیلی کنجکاو شدم.....
فدات ...دستت درد نکنه....
باااااااااااییییییییییییییییییییییییی
suzan دادم عزیزم
واقعا اینقدر خوشت اومد؟الان من خیلبی خوشحالللللللم
کدوم قسمتاش مثلا؟
یکشنبه 12 شهریور 1391 12:34 ب.ظ
aliiiiii be tavane 10000000000...
Ye lahze mikhastam safe manitoro baghall konam
...
Kole in dastan vaghei bud???
Oon nafar asli ki bud k vaghean hamchin kare bozorgi kard
?????
Esme dokhtare vagheani aryana bud
??????????
suzan مرسییییییی عزیزم
صفحه مانیتورو چرا؟هه هه
نچ... اسم دختره آریانا نبوده
این قضیه هم واس هیه آدم مشهور اتفاق نمیفته...
یکشنبه 12 شهریور 1391 10:23 ق.ظ
سلام... داستانت وحشتانک عالی بود
چون لینک دانلود گذاشته بودی حدس زدم یه جای داستان رو باید با فیلم ببینیم...پس قبل از خوندن داستان کنسرتو دان کردم.....بالافاصله که یونگی به کارگردان اشاره کرد فیلم رو دیدم ..واقعا داستان رو واقعی میکرد...مخصوصا یونگی که واقعا میشه صدا و خوندنش رو حس کرد...الان وجودم پر از غمه....
گرررررررییییهههههه......
راستی چندتا سوال :
1-این داستان تمامش واقعیه؟؟؟؟
2-دختره واقعا اسمش آریانا بوده و یونگی هم واقعا این داستان رو تجربه کرده؟؟؟؟
3-این کنسرت مربوط به همون داستان و دخترست؟؟؟؟آخه آخرش میگه ....
Arianna I feel so alive
میشه بیشتر توضیح بدی...
داستان هم خوب بود و با کنسرت تهش کاملا کامل و واقعی میشد...
سرنگ میدا
hwaiting........
suzan سلام عزیزم
آوریییییییییییییییین...من که خودم همیشه اول میخونم بعد یادم میاد اول باید دان میکردم
از دوبخش تشکیل شده... یکی اینکه یه نفر واقعا با امید کسی تا مدت ها زنده بود و دوم یه نفر که فهمید کسی که عاشقشه داره میمیره یک روزش رو در اختیار او نفرد گذاشت

نه بابا ... این آهنگه مارک انتونیه...

خواهش عزیزم
بوووووووووووووووووس
یکشنبه 12 شهریور 1391 06:34 ق.ظ
وای واقعا عالی بود.
اون خواننده ی اصلی میدونی کی بوده؟واقعا وقتی بهش گفته بودن چنین بیماری وجود داره رفته به ملاقاتش و یه روز رو باهاش گذرونده؟؟
suzan مرسی عزیزم
خواننده اصلیش مارک آنتونیه
نه بابا...این داستان واقعیه...اما واسه یونگی اتفاق نیفتاده...واسه کسی دیگه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر